دریای سرخ

 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٧ اردیبهشت ،۱۳۸۳
 

امروز نوید کوچولومون رو از دستگاه جدا کردن.من غصه نمی خورم فقط یه حس بدی دارم.آخه خیلی حس بدیه یه بابای جوون رو ببینی که داره با گریه رضایت نامه مینویسه.پسر کوچولوش روی تخت اون کنار داره نفس می کشه.قلبش میزنه.انگار نمرده.پس چرا دستش سیاه شده؟ کلیه هاش دیگه کار نمی کنه.دیگه حتی گریه نمی کنه.چشماشو بسته.شیر نمی خوره...اما نفس میکشه!

مرگ مغزی توی کتاب یه جور دیگه است.آدم باورش میشه یه آدم با این علائم مرده.نگه داشتنش بیشتر از این نفعی نداره.قبول کردنش خیلی راحته...برای ما خیلی راحته! خیلی راحته که سرتو با تاسف تکون بدی و از دم اتاق احیا بی هیچ حرفی عبور کنی.خیلی راحته بهشون بگی خدا صبرتون بده.خیلی راحته بگی اشکال نداره خدا بازم بهتون بچه میده.یه بچهء یک ساله نباید اونقدرا هم وابسته شون کرده باشه...اما خوب...حتی برای من سخته باور اینکه این دستای کوچولوی گرم مرده باشه.

هر دفعه از اونجا میگذرم یه سرکی به اتاق می کشم.باباهه سرشو گذاشته روی تخت و آروم لالایی می خونه.خیلی گناه داره.نمیدونم چرا اینقدر طولش میدن.خیلی توقع بی جاییه که تو این موقعیت ازش بخوان رضایت بده.با التماس میپرسه نمیشه یه روز دیگه؟ دکتر میزنه پشتش و آروم میگه باور کن دیگه فایده نداره.بنویس!

می نویسه...

این بار که از جلوی اتاق عبور می کنم تخت خالیه...اینم از حال و روزگار ما


 
comment نظرات ()