دریای سرخ

 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ فروردین ،۱۳۸۳
 

چقدر بده که آدم نتونه جلوی اشکاشو بگیره.چقدر بده که آدم نخواد کسی اشکاشو ببینه.چقدر بده که صورتت به اشکات حساس باشه و زود قرمز بشه و تو نخوای کسی قرمزی شو ببینه.اونوقت یه عالمه تو اتاقت بمونی تا گریه ات معلوم نباشه بعد تا می خواد خوب بشه اشکات دوباره نرم نرمک راه بگیره و بغلته روی گونه هات...اونوقت یا باید همه ش خودتو بزنی به خواب یا یه گوشه بشینی و کتاباتو بگیری جلوی صورتت.هی بخونی و هی هیچی نفهمی.اصلا هیچی رو نفهمی.اینقدر فکر کنی که سر درد بگیری و بعد بازم گریه کنی...

من می خوام اینقدر فکر نکنم اما نمیشه.یه وقتایی یه چیزایی تو زندگی اتفاق میوفته که مثل پتک می خوره تو سرت.یهو همه چیز یه جوری عوض میشه که نمی فهمی اصلا چی شد که اینجوری شد.یهو هر چی طی سالها رشته بودی پنبه میشه.یهو هر چی رویا داشتی کابوس میشه.یهو بیدار میشی و خودتو وسط مه می بینی.بیشتر از همیشه احساس تنهایی می کنی.هیچی نمی بینی.تاریکی خیلی ترسناکه من همیشه از تاریکی میترسم...میترسی گم بشی.خم میشی و روی زمین دنبال جاده می گردی.اما  هیچی نیست ...فقط سنگ و خاک...بازم میترسی...خیلی میترسی...گم میشی؟

میدونی چیه؟ اینجور موقعا حق داری سر درد بگیری.می تونی سرتو به دیوار بکوبی.می تونی اینقدر گریه کنی که بالا بیاری.می تونی خودتو زیر پتو خفه کنی...می تونی چشماتو ببندی که تاریکی رو نبینی. می تونی بترسی ... اما حق نداری خم بشی.محکم و استوار بایست حتی اگه پشتت خالی باشه.شقایقم...روی زمین هیچی برای تو پیدا نمیشه.بالا رو نگاه کن...اونجا هنوزم روشنه.اون بالا همیشه روشنه...


 
comment نظرات ()