دریای سرخ

پرندهء آزاد
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٧ فروردین ،۱۳۸۳
 

بهار زیاد پیشم نموند.یعنی نمیشد نگهش داشت.آخه میگن پرندهء آزاد تو قفس نمی مونه.پرندهء آزاد تو اسارت غذا نمی خوره، به قفس دل نمی بنده...می میره...

ترسیدم بمیره آخه غذا نمی خورد.هر چی به ذهنم میرسید که ممکنه غذای یه پرستوی کوچولو باشه براش گذاشتم.نون،پلو، سبزی! بابام گفت پرستوها حشره می خورن! من حشره نداشتم عوضش براش گوشت چرخ کرده گذاشتم اما نخورد.نذاشتمش توی قفس، میدونستم دوست نداره.همین جوری یه روزنامه زیرش پهن کردم و آزادش گذاشتم تو اتاقم هر جا می خواد بره.اما انگار اتاق من برای پرستوها مثل قفسه.یه گوشه کز کرده بود و تکون نمی خورد.می ترسیدم مریض باشه.می ترسیدم از گشنگی جونِ پرواز نداشته باشه.می خواستم تو آبش مولتی ویتامین بریزم تا جون بگیره اما حتی آبم نمی خورد.خیلی دلم می سوخت براش...اما زود فهمیدم چشه! پرستوی من آسمون می خواست.

فکر نمی کردم خوب شده باشه آخه زیاد راه نمی رفت.بردمش تو تراس خونه مون گذاشتمش لب دیوار.اونجا بوی رودخونه میاد زیاد فاصله ای نداره،درختای لب آب هم پیداست.گفتم خیلی خنگی اگه خودت راهتو پیدا نکنی.می خواستم کلی باش حرف بزنم.کلی پیغام داشتم که برام تا اون بالا ببره اما صبر نکرد.خیلی دلش تنگ شده بود.پرید...رفـــــــــــــــــــــــت اون بالای بالا.نمی دونین چقدر ذوق کرده بودم براش.بالای کوچولوشو باز کرده بود و نرم و سبک تو هوا شناور شده بود.چندین و چند بار دور سرم چرخید و چرخید.داشت تشکر میکرد ازم باورتون میشه؟ من لطافت بوسه هایی رو که برام میفرستاد حس کردم.اشک تو چشام جمع شده بود.یه لحظه بهش حسودیم شد.اینقدر با غرور پرواز میکرد که انگار می خواد رهاییشو به رخ بکشه.به رخ همه این بیچاره های کوچولویی که به زمین چسبیدن و توان پرواز ندارن.از اون بالا حتما منو هم کوچیک میدید.

 

برو بهارم پیغام بهارو به همه برسون. برو و به همه نشون بده که آزادی.به همه بگو که آزاد بودن و آزاد موندن لیاقت می خواد... برو از آبیِ این آسمون لذت ببر.خداحافظت

 

با نگاهم بدرقه ش کردم تااااا تو دل آسمون آبی ناپدید شد...

 

بهارم رفت...کاشکی میشد منم برم


 
comment نظرات ()