دریای سرخ

بهار،فصل من،خوش اومدی!
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٧:۱٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ فروردین ،۱۳۸۳
 

دیشب قشنگترین عیدی عمرمو از خدا گرفتم.رفته بودم بیرون یه چیزی بخرم.بارون میبارید.هوا سرد بود.مغازه ها خیلی شلوغ بودن.یه مردی کنار شیرینی فروشی بهم گفت خانوم پول بده یه بسته گز برای بچه هام...من گذشتم.حتی نفهمیدم چی گفت.دلم شکست.از خودم بدم اومد.من هیچوقت به گدا پول نمیدم اما خوب اگه محتاج نبود که تو این سرما اینجا نمی ایستاد.به خودم دلداری دادم.قرار نیست تو همه دنیا رو نجات بدی...اونطرف یه زن و شوهر کور دستاشونو دراز کردن و وسط جمعیت راه میرن.اونطرف هم اون پیرمرد گدا که همیشه آواز می خونه!

رفتم با موج جمعیت.همه مردم عجله دارن.این ساعتای آخر باید عیدی بخرن.با فروشنده ها چونه میزنن.من حوصله شو ندارم.یه دختر کوچولو خرسشو بغل کرده.چقدر از این خرسا دوست دارم.دلم نمی خواد برم خرید،اونطرف صدای آب میاد.

رفتم کنار رودخونه.خلوتِ خلوت.چه هوایی! سد رو باز کردن به خاطر مهمونای نوروزی.رودخونه ام وقتی پر آبه خیلی قشنگه...و سی و سه پل...قطره های بارون می چکید روی صورتم.برای خودم آواز می خوندم و راه میرفتم.پرنده ها دور و برم بال میزدن.چه حس خوبی!

یهو دیدم وسط رودخونه یه چیزی تکون تکون می خوره.یه پرنده کوچولو بود.داشت غرق می شد! توی آب بال بال میزد و سعی میکرد بیاد به سمت ساحل.نمی دونستم چی کار کنم.همونطور کنار رودخونه ایستاده بودم و صداش می کردم! زود بااااااش، بیا اینجا! یه کم دیگه مونده! بیا کوچولو! نمیدونم فهمید چی گفتم؟ اما تند تر بال زد.کشون کشون اومد تا کنار رودخونه و خودشو پرت کرد رو ساحل.رفتم گرفتمش.خودشو قایم کرد توی دستام.تنش میلرزید...محکم چسبوندمش به سینه ام و راه افتادم سمت خونه.مردم این شکلی نگام میکردن آخه دمش از لای انگشتام مونده بود بیرون قلبش تند تند میزد.یه کمی که گرم شد شروع کرد به وول خوردن.اما انگار سرما خورده زیاد جون نداره.نمیدونم چیه.اما شکل پرستوئه انگار.بالهای بلند داره و دم دو شاخه.خیلی خوشگله.اسمشو می خوام بذارم بهار.تا وقتی هم که خوب بشه نگهش میدارم.دوسش دارم

خدایا مرسی عیدی مو خیلی دوست دارم.دلم می خواد تو این بهار همهء دنیا مثل من شاد باشن.همهء آدما و پرنده ها.به خودم قول داده بودم موقع برگشتن برای اون آقاهه گز بخرم اما یادم رفت.خدایا لطفا به جای من تو بهش بده.و به اون زن و شوهر کور و به اون گداهه که همیشه آواز می خونه و به هر کس دیگه ای که خودت میدونی.خدای خوبم سر سفره هفت سین می خوام ازت بخوام با همه مهربون باشی،همونقدر که با من بودی و هستی. دوستت دارم

 

اومدن بهار برای همه مبارک باشه.بهارِ منم توی اتاق کنار بخاری خوابیده.بهار کوچولو عید تو هم مبارک باشه  


 
comment نظرات ()