دریای سرخ

دردسر پزشک بودن!
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ اسفند ،۱۳۸٢
 

یه کِیسِ هیدروسفال تو بخش اعصاب داریم.جالبه برام چیزایی که قبلا توی کتابا میدیدیم حالا زنده جلو مونن! یه دختر 9 ماهه است.سرش خیلی بزرگه.همه تعجب می کنن که چطور قبل از تولدش تشخیص ندادن. حدود یک ماه بوده که بستری شده برای جراحی اما هی عقبش انداختن.هیچکس مسوولیتش رو قبول نمی کنه.همه بیمارستانا ردش کردن اما اینجا یه خانوم دکتر قبول کرده بود عملش کنه.ما هر روز بهش سر میزدیم ببینیم بالاخره عملش می کنن یا نه.مادرش همراهشه.طفلک خودش بارداره باید به اینم شیر بده.نمی تونم تصور کنم بغل کردن چنین بچه ای چه احساسی میتونه داشته باشه.ترسناکه!

خانوم دکتر استاد ما هم هست.چند بار روی عکسها و آزمایشاش برامون توضیح داده.مغزش خیلی آنرماله.اصلا قطر مغزش یک سانتیمتره! من نمی فهمم این چطوری تا حالا زنده مونده.همه می گفتن زیر عمل می میره.چند بار بردنش اطاق عمل اما باز برش گردوندن.متخصص بیهوشی هم می گفت من اینو بیهوش نمی کنم.حق هم داشتن خوب.به خصوص که اینا خانواده سطح پایینی هم هستن و بعید نیست ازشون پس فردا شکایت کنن و دردسر درست بشه.(در این موارد قانون نداریم؟)

خلاصه دیروز خبردار شدیم که بچه رو عمل کردن.رفتیم ببینیم چه خبره که چشمتون روز بد نبینه.عمل موفقیت آمیز بوده و بچه زنده مونده.حالا باباش اومده بود داد و بیداد که چرا این زنده است! یا باید سالمش کنین یا بکشینش!

دکتر بودن هم عجب دردسریه ها! اینهمه زحمت می کشی تازه میتونی جلوی پیشرفت بیماری رو بگیری.دیگه مغز یک سانتیمتری که سالم نمیشه! اگر هم میمرد که بعد میومدن ادعای دیه و چه میدونم هزار تا چیز دیگه میکردن.خدا رحم کرد باباهه رو گرفتن وگرنه یه کتکی هم به خانوم دکتر میزد.


 
comment نظرات ()