دریای سرخ

درياي سرخ سرخ
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ اسفند ،۱۳۸٢
 

من دريا رو خيلي دوست دارم.عاشق ساحلاي سنگي ام, که بشينم روي سنگا, زير آسمون صاف, نسيم به صورتم بخوره و من ساعتها و ساعتها با چشماي منتظر دريا رو نظاره کنم. دلم مي خواد وجودم چشم بشه و دريا رو ببلعم.
موج به پاهام مي خوره, قطره هاي آب به صورتم مي پاشه و شوري آب دريا با شوري اشکام يکي ميشه...
به دريا فکر مي کنم و به قطره ها که هر کدوم سرگذشتي دارن هر کدوم به تنهايي دريايي هستن و حقارت منو به رخم مي کشن...
من به وسعت اين قطره ها حسادت مي کنم.من به عظمت اين قطره ها حسادت مي کنم. من به غيرت اين قطره ها حسادت مي کنم...
با اشکام التماس مي کنم که رمز دريا شدنو به منم نشون بدن..به خودم ميام....اشکاي من هر کدوم قطره اي هستن که رو موجا به دل دريا کشيده ميشن .بغض راه گلومو مي بنده...
حس مي کنم من يک وسيله ام.شايد يک ليلي براي مجنون شدن مجنون! اما ليلي بودن که ارزشي نداره.معشوق بودن هنر نيست عاشق شدنه که مجنون رو به کمال مي رسونه.غرقش مي کنه در کمال مطلق که...
خدا هم عاشقه هم معشوق اما اونچه که خدا رو خدا کرده جلوه عاشق بودنه, اون روي سکه فقط وسيله ايه که قطره ها رو به سمت دريا مي کشونه.هيچ قطره اي تا عاشق نشه به دريا نمي رسه و وقتي عاشق شد ديگه عاشق و معشوقي در کار نيست , همه درياست و دريا...خوب نگاه کن! براي دريا انتهايي متصور نيست
اونچه که از دريا به من مي رسه فقط شميم نسيمه وموجهايي که هر چند وقت يکبار ميان تا با لمسشون آرزوي دريا شدن از يادم نره.موج هايي که با لطافتشون سختي سرگذشت قطره ها رو به يادم ميارن.
از ليلي تا مجنون راه زياديست. ليلي رو خدا ليلي کرد اما مجنون شدن راهيه که بايد به تنهايي ازش عبور کني.
مي خوام فرياد بزنم "آهاي قطره ها!!! به حق دلم که روزي مسير گذرتون شد به منم بگين راه دريا از کدوم طرفه؟"
و باز قطره هايي که از دريچه چشم من به وصل دريا مي رسن...
و باز هم من و اين حس سر در گم انتظار...
راستي عشق چه رنگيه؟ آبي يا سرخ؟
..
..
..
بازهم اين دل هواي دريا کرده است.....درياي سرخ سرخ!


 
comment نظرات ()