دریای سرخ

 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ اسفند ،۱۳۸٢
 

* گروه ما 12 نفره است.10 تا دختریم و 2 تا پسر.با استاد داشتیم مریضا رو ویزیت می کردیم.یه پیرمرد بود از اون بازاری اصفهانیا! به خاطر نقرسش بستری شده بود.سرشو انداخته بود پایین و هر چی استاد می گفت،می گفت چشم.ما هم همه دورش حلقه زده بودیم هی شست پاشو فشار میدادیم که ببینیم دردش میاد یا نه (مثلا علائم نقرس یاد می گرفتیم!)طفلی هیچی نمی گفت.ما هم هی دلمون می سوخت که آخی چه پیرمرد نازی! کار استاد که تموم شد گفت خوب بچه ها برای امروز بسه و از اتاق رفت بیرون.تا استاد پاشو گذاشت بیرون این آقاهه زبونش باز شد:

(با لهجه غلیظ اصفهانی بخوانید) شوما دختِرا چه همه دون قد بلند آ لاغِر آ خُبین! بالاخره دختِرا بعضی شون دولا پهنان ! اما شوما نهههههه!!!دست چینِدون کردن؟ خیلی خُبین

 

ما:

پسرامون:

 

پسندیده هم شدیم دیگه! الحمدلله


 
comment نظرات ()