دریای سرخ

 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ اسفند ،۱۳۸٢
 

 * روزای اول رومون نمی شد خودمون بریم با مریضا حرف بزنیم.دو سه تا از بچه ها هم همش میگن بابا زشته ما هیچی بلد نیستیم بریم بگیم چی؟ آخه یه جوریم هست این مریضا خیلی ما رو تحویل میگیرن آدم احساس کمبود میکنه تازه همش آدم میترسه یه سوالایی بکنن بلد نباشیم بعد آبرومون بره!

دیروز درس دادن استاد که تموم شد با دو تا از دوستام گفتیم بریم خودمون یه مریض گیر بیاریم شرح حال بگیریم روش تمرین کنیم و اینا.کلی نقشه کشیدیم که خودمونو می گیریم و یه جوری نشون میدیم که مثلا ما خیلی واردیم و هر چی هم پرسید ضعف نشون نمیدیم الکی یه چیزی جواب میدیم.مریض که نمی فهمه یه چیزی بلغور می کنیم! بعدش رفتیم یه پرونده از تو استیشن پرستاری دزدیدیم و قشنگ مطالعه کردیم که بدونیم این مریضی که می خوایم بریم بالای سرش کیه و چشه و کامل بدونیم همه چیزو درباره ش که اونجا بتونیم خوب افاضات بفرماییم. حالا از شانس ما هم این پرونده ای که دزدیده بودیم مال یه آقای مسن بود  با مشکلات روان! دپرشن و سابقه خودکشی و اینا.ما هم گفتیم اشکال نداره درسته که ما هیچی هنوز از روان سرمون نمیشه اما مریض هم طبعا چیزی از پزشکی سرش نمیشه میشه گول مالید سرش.ما هم که قصدمون فقط اینه که برخورد با بیمار رو یاد بگیریم و اعتماد به نفس و اینا...

بعد کلی تلاش کردیم قیافهء خانوم دکتری به خودمون گرفتیم و رفتیم تو اتاق بیمار.مریض خودش خواب بود و همراهش که یه آقای جوونی بود نشسته بود کنار تخت.یه سلامی کردیم و پرونده رو باز کردیم و شروع کردیم الکی خوندن و با هم بحث کردن! بعد آروم رومونو کردیم به همراه که خوب...مشکل بیمار شما چیه؟

آقاهه یه لبخند ملیحی زد و گفت: شما استاجرین؟

_ بله

بعد با یه پوزخند ادامه داد: اومدین شرح حال بگیرین؟

_ بله

_ من رزیدنت چشمم

من و دو تا دوستام: مععععععععععععععععععع

بعد آقاهه شروع کرد به توضیح دادن در مورد بیماری پدرش و تشخیصهایی که مطرح شده و دارو هاش و ...من که از هر 10 تا کلمه اش 9 تاشو نفهمیدم همین جوری هی الکی سرمونو تکون میدادیم و می گفتیم بله،درسته یواشی در گوش دوستام گفتم بچه ها بیاین فرار کنیم.اونام استقبال کردن و در یک فرصت مناسب یه خیلی ممنون از راهنماییتون گفتیم و دویدیم بیرون

 

خیلی خیط شدیم


 
comment نظرات ()