دریای سرخ

زائر
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ اسفند ،۱۳۸٢
 

 چون به کعبه ميرسی در طواف حرم يار هفت بار می چرخي.اينک نيز هفت بار گرد ضريح شش گوشه تو ميگردم و در هر چرخش دلم هفتاد و دو بار حسين حسين می گويد.ايستاده ام در کنار ضريحت و دلم بال بال ميزند.السلام عليک يا نور...السلام عليک يا عشق...السلام عليک يا ابا عبدالله.

اينجا قبله عشق است و اکنون در اين قبله گاه عشق تو بيا و بنگر حيرت عقل را و جرات عشق را.آنان که عشق را می فهمند می دانند که ماندن نيز در رفتن است و جاودانگی جز در جوار رفيق اعلا معنا نمی دهد.آنان ميدانند که عقل زمينی است و عشق آسمانی و اين هر دو را خدا آفريده است تا وجود انسان در حيرت ميان عقل و عشق معنا شود و اگر عقل از چشمه خورشيد بنوشد عشق را در راهی که ميرود همراه خواهد بود آنگاه ميان عقل و عشق فاصله ای نيست...

فرات تشنه است و بيابان از فرات تشنه تر...و امام از هر دو تشنه تر.فرات تشنه لبهای خشک اهل حرم است و بيابان تشنه خون امام...و امام از هر دو تشنه تر است.اما نه آن تشنگی که با آب سيراب شود او سرچشمه تشنگی است و ميدانيم رازها را همه در خزانه مکتومی نهاده اند که جز با مفتاح تشنگی گشوده نمی شود.امام سرچشمه راز است و بيابان تفّ بر سيری که مکنونات حجاب تکوين را بی پرده می نمايد.پس آنگاه که حجابها کنار ميروند کجايند ساقيان کوثر و کجايند تشنگان حقيقت.خاک تشنه در انتظار سيراب شدن از لحظه وصال توست تا تو به سرچشمه راز کائنات معراج نمايی هر چند عروج تو را تنها چشمان آسمان می بيند و چشمان ما پای در گل سيراب شدن خاک را شاهد است.

آه ای نهر چه بی ارزش شده ای! تو زلالی ولی زلالتر از تو عطش است و درک حقيقت عطش را دلبستگان به دنيا نمی فهمند.چه بی ارزش شدی ای آب...

اينک زمين در سفر آسمانی خويش به عصر عاشورا رسيده است و خورشيد از امام اذن گرفته که غروب کند.ديگر تا آن نباء عظيم اندک فاصله ای بيش نمانده است و زمين و آسمان در انتظارند و تو نيز در اين انتظار به سرچشمه معرفت هستی سلام و درود می فرستی تا شايد تو را هم نصيبی باشد.خورشيد سرخ عاشورا در افق نخلستانهای کرانه فرات غروب کرده است و زمين ملتهب کربلا به ستاره جدی و موذن آسمانی اذن حضور داده است و دروازه های عالم قرب را گشوده.زمين از دل ذرات به آسمان پيوسته...

 و تو نيز بدان که با بدن چاک چاک و پای خونين از ميان اينهمه سيم خاردار بايد گذشت تا از جای پای خونين تو شقايقها رنگ گيرند و تو زائر اين راه باشی...  

ْعليرضا قزوهْ             


 
comment نظرات ()