دریای سرخ

 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ اسفند ،۱۳۸٢
 

بخش ارتوپدی عالی بود.یعنی استاداش عالی بودن.برعکس بقیه بخشا که باید همه ش دنبال استاد میدویدیم تا پنج دقیقه وقت شریفشونو به ما بدن استادای ارتوپدی بین دو تا عمل هم اگه یه ربع وقت داشتن میفرستادن دنبال ما که بیاین سر کلاس و واقعا خوب درس میدادن.اخلاقشونم عالی بود به خصوص یکیشون که با ما فامیل هم در اومد و کلی تحویل گرفته شدیم!

 

آخر کلاسِ همین فامیلمون اینا اومدن دنبالش که اتاق عمل حاضره.کلی عذر خواهی کرد که باید برم سر عمل و نمی تونم بیشتر از این خدمتتون باشم (اینجاهاش دیگه کف کرده بودیم) و توضیح داد در مورد مریضش.گفت اگر دلتون می خواد بیاین وقتی میبرنش اتاق عمل ببینینش.عکساش شاید براتون جالب باشه.گرچه دیدنش زیادم خوشایند نیست.یه دختر 16 ساله است باcongenital insensitivity to  pain که پاهاش دچار عفونتهای مکرر و لیز استخوانی شده (تقریبا مشابه مکانیسم دیابت) و الان قراره هر دو پاش از زیر زانو قطع بشه...استاد رفت و ما هم از کلاس اومدیم بیرون.کلاس روبه روی اتاق عمله ...داشتیم در مورد این بیماریه بحث میکردیم و سوالایی که باید از دختره بپرسیم که در آسانسور باز شد و مریض رو آوردن...داشت گریه میکرد...خیلی آروم و معصومانه داشت گریه میکرد...بچه های ما هم یکی یگی گریه شون گرفت.هر کس رفت یه گوشه ای نشست...اما من از جام تکون نخوردم.دلم نسوخت...دوست داشتم برم جراحی رو تماشا کنم.نه اصلا دلم نسوخت! حتی یک لحظه فکر نکردم که این بچه چه گناهی داره...فکر نکردم که اگه من جای اون بودم...با خدا قهر نکردم...به جامعه هم بد و بیراه نگفتم...فقط نگاهش کردم و تو دلم گفتم: شقایقِ دل سنگ!

 

دیدن درد دیگران خیلی سخته به خصوص وقتی که کاری از دستت بر نمیاد.احساس ناتوانی...وحشتناکه!

 

کلی با دوستم حرف زدم.همه ش میگفت این رشته خیلی بده.آدمو دلسنگ میکنه.همه ش غر میزد همه ش گریه میکرد.بهش گفتم خودتو درگیر درد مریضا نکن.غیر از اینکه خودت آسیب می بینی هیچی نداره...خیلی باهاش حرف زدم اما وقتی اشکاشو میدیدم باز توی دلم یه چیزی فریاد میزد: شقایقِ دلسنگ!

اینو هزار بار به خودم گفتم.هزار بار از خودم بدم اومد

 

امروز تنهایی رفتم دیدمش.دختره رو. روی تختش دراز کشیده بود.گفتم خوبی؟ لبخند زد و گفت آره،از دستش راحت شدم.خیلی اذیتم میکرد.

نشستم پیشش.کلی حرف زدیم.کلی شوخی کردیم و خندیدیم.آروم شدم.اونم آروم شد...

 

دیگه احساس ناتوانی نمی کنم.تسکین یک درد حتی اگر به قیمت بریدن باشه خیلی ارزشمنده. مریضا به دلسوزی ما احتیاج ندارن.ما خیلی چیزا داریم که بهشون ببخشیم...لبخند قشنگشو هیچوقت فراموش نمی کنم


 
comment نظرات ()