دریای سرخ

 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ بهمن ،۱۳۸٢
 

* يه نفر گفته:

من منتظرت شدم ولی در نزدی
برزخم دلم گل معطّر نزدی
گفتی که اگر شود ميايم امّا
مُرد اين دل و آخرش به او سر نزدی

* یه نفر جواب داده:

من در زدم و کسی دری باز نکرد
با اين دلِ من سازشی آغاز نکرد
يک دسته گل سرخ به همراهم بود
من آمدم، ... او غنچهء لب باز نکرد

* و یه نفر دیگه هم:

با اینکه جهان بی تو برایم قفس است
دیگر نه لب لعل تو ما را هوس است
یک بار به در زدیم و در نگشودی
در خانه اگر کس است، یک زنگ بس است

* اگر شاعر بودم حتما در ادامه یه چیزی می سرودم!         

* دیروز توی یکی از سالنهای بیمارستان نشسته بودیم تا استاد بیاد.یه پسر جوون از همراهای بیمارا می خواست با آسانسور بره پایین.کلید آسانسور رو میزد و بعد به جای اینکه منتظر بشه تا در باز بشه می رفت توی راهرو ها به گشت و گذار! آسانسور هم میومد و چند لحظه منتظر می شد و میرفت.بعد آقا دوباره برگشت یه نگاه عاقل اندر سفیه به آسانسور انداخت و محکم کوبید روی دکمه آسانسور و دوباره گذاشت رفت! آسانسور اومد و رفت...آقا دوباره برگشت این بار چند بار کوبید روی دکمه و زیر لب به زمین و زمان بد و بیراه گفت و باز رفت پی کارش! آسانسور اومد و رفت! پسره این بار اومد یه لگد محکم زد به در آسانسور و دستش و گذاشت رو دکمه به فشار دادن... بعد سری از تاسف تکون داد و دوباره رفت! آسانسور اومد و رفت...

نمیدونم ربطی داشت یا نه اما یاد اون شعرا افتادم!

یه چیزی رو میدونی؟ میدونم که میدونی...لو علم المدبرون... قبل از اینکه تو دستت بره روی زنگ اونی که پشت دره دستگیره رو چرخونده...نمی خوای از شوق بمیری؟

 


 
comment نظرات ()