دریای سرخ

 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ بهمن ،۱۳۸٢
 

اون تبلیغه رو دیدین که مال نمی دونم پودر لباس شویی یا ماشین لباس شوییه؟ همون که یه عروسک گوسفند کثیف رو میشوره و سفید و خوشگل میشه؟ یادتون اومد؟ گفتم که اگه خواستین برام کادوی ولنتاین بخرین از اون گوسفندا بخرین

 

و اما تهران :

به نظر من که خیلی شهر زشتیه! قیافه خیابوناش یه جوریه خیلی برام غریبه است.همه دیوارا سیاه و کثیفه،درختاش غمگینن،ساختمونا بلند و نامتناسب و کج و کوله.هیچ نظمی انگار تو این شهر حاکم نیست هیچی سر جاش نیست...راهها طولانی،هوا کثیف. از اون دور که می خوای وارد تهران بشی نوک دماوند رو می بینی که از لای دودا زده بیرون! چه کوه قشنگی...خیلی دوستش دارم.ما اینجا تو اصفهان واقعا با کمبود کوهِ درست و حسابی مواجهیم.کوههای سنگی که از دیدنش رعشه به تن آدم بیوفته...مثل دماوند...مثل بیستون!

خلاصه...ایندفعه چون برای یه امر خیر! رفته بودیم تهران نشد زیاد بریم اینور و اونور.ذوق نکنید! امر خیرش به من مربوط نمیشد عقد پسر خاله ام بود.بعد از مدتها با خاله و داییام یک جا جمع شدیم.اونم تو شادی!!! واقعا همچین اتفاقی به ندرت میوفته.خیلی خوش گذشت.کلی بازی کردیم،کلی خندیدیم،کلی حرف زدیم...طبق معمولِ جاهایی که دایی کوچیکه ام هست کلی هم بحث فرهنگی،اقتصادی،سیاسی،اجتماعی...کردیم.یه چیز جالب هم کشف کردم! قبلنا تو این مجالس خانوادگی موقعی که بزرگترا خاطره تعریف می کردن ما فقط شنونده بودیم اما حالا خودمون هم شدیم خاطره گو! دستی دستی پیر شدیم رفت!

یه روز قرار بود بریم دیزین که فرصت نشد.یه روزم با بقیه بچه ها اومدیم بیرون بگردیم.گفتیم چیکار کنیم چیکار نکنیم، قرار شد بریم تئاتر.آخه ما بدبختای شهرستانی!!! تئاتر ندیده ایم.اصفهان که اصلا از این خبرا نیست فقط گاهی از این نمایشای مسخرهء اصفهانی میذارن،یه چیزایی تو مایه های آقا رشید اه اه اه اینقدر بدم میاد.برای همین رفتیم تئاتر شهر و برای اولین سانس بلیط گرفتیم.بعدش دیدیم که ااااااااا نمایشش مال فرهاد اصلانیه (عقش من ) کلی خوشحال شدیم.بعد دیدیم نقش اول نمایشش امیر آتشانیه میشناسینش؟ عمو غلام!!! کلی حالم گرفته شد.هی غر زدم که من حالشو ندارم یه ساعت و نیم قیافهء این یارو رو تحمل کنم (من جسارت نمی کنما! ایشون بازیگر خوبی هستن فقط من دوسش ندارم خوب) ولی بعدش که نمایش شروع شد دیدیم ایشون لطف کردن رفتن مسافرت و یه نفر دیگه اون نقشو بازی می کنه! آی ذوق کردم،آی ذوق کردم نمایشش هم خوب بود.فوق العاده نبود ولی به نظر من خوب بود.به خصوص بازیگراش خیلی عالی بازی می کردن.تازه فرق سینما با تئاتر رو فهمیدم.خیلی حسی که به آدم منتقل میشه قوی تره.اصلا آدم مسحور بازیا میشه.به خصوص همون آقا الاغه که به جای عمو غلام بازی میکرد خیلی خوب بود.دستش درد نکنه که رفت مسافرت ایشالا بهش خوش گذشته باشه!

آقا هی میگن آزادی نیست آزادی نیست! چه خبر بود تو این تئاتره! تا دلشون خواست رقصیدن! حرفاشونم بالای 18 سال که چه عرض کنم بالای 28 سال بود! منم این خواهر کوچولومو برده بودم هی اون وسط ازم میپرسید هان؟ چی میگه؟ یعنی چی؟ بد آموزی داشت برای بچه! کلی خندیدیم جای شما خالی.آخرشم رفتیم با فرهاد اصلانی جون عکس گرفتیم.اِندِ ندید بدیدی خیلی خوش گذشت.

خلاصه که این تهرانیا خیلی چیزا دارن.اینهمه سینما دارن،تئاتر دارن،جشنواره فجر دارن،نمایشگاه کتاب دارن،کوه دارن،جردن دارن(این قسمتش مخصوص عناصر ذکور بود که تا می گفتیم چی، می گفتن بریم جردن بگردیم!)... کم کم دارم میرم تو فکر از دهاتمون مهاجرت کنم شهر!

 

 


 
comment نظرات ()