دریای سرخ

داستان رياضيت جديد ۹ (آخرين قسمت)
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٧:۳٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ بهمن ،۱۳۸٢
 

 

داشتم چی می گفتم؟ یعنی علی داشت می گفت.علی معلم من شده است! گوش کنید:

رضاها زنده اند.کامبیزها هم زنده هستند پس هیچکدام قبول ندارند که مرگ پایان است.هر دو حیران هستند! بن بست کامل! به دنبال راه حل دیگری هستند.راه دیگر؟ شاید!

علی می گوید نباید به دنبال راه حل گشت.این راهها آخر کار ریاضیات جدید می شود.اول باید صورت مساله را درست کرد.صورت مساله اشتباه است!

مسایل را از راه ریاضیات حل نکنید،"حیران" می شوید."حیوان" می شوید! زندهء مرده! مردهء زنده! چه فرقی میکند؟ اول باید صورت مساله اصلاح شود.نباید به دنبال راههای خصوصی یا راههای عمومی رفت.مساله مسالهء ریاضی نیست.صورت مساله را که اصلاح کردی ریاضیات حذف می شود.ریاضیات که حذف شد جبر هم حذف می شود.قضیه "رضا،کامبیز" اشتباه است.قضیه "رضا،رضا،معلم" هم اشتباه است.حتی اگر "کامبیز،کامبیز،کامبیز" هم بشود باز هم غلط است! چرا؟ قبلا گفته ام."اگر زندگی فقط نان باشد مرگ..." یادتان رفت؟ آنجا را دوباره بخوانید.

مساله از راه علوم ریاضی حل نمی شود.مساله از راه علوم انسانی حل می شود.راه حل نه! خود مساله حل می شود! یعنی دیگر مساله ای نیست که کسی بخواهد حل کند.خود مساله حل می شود.

علی می گوید: زندگی فقط نان نیست! مرگ هم پایان نیست! حالا پایان زندگی مرگ نیست.یعنی مرگ آغاز زندگی است؟ خیلی مشکل است؟ نمی فهمید؟ بیشتر دقت کنید.علی می گوید: زندگی "ایمان" است! نان هم برای ایمان است! نان تنها مرگ می آورد.ایمان از مرگ، زندگی می سازد!

زندگی که ایمان شد، رضاها انسان می شوند.کامبیزها هم انسان می شوند.همه "رضا" می شوند در حالیکه رضا نیستند.کامبیز هم نیستند!

"انسان رضا" یعنی "رضای انسان" می شوند.هیچ کس معلم خصوصی نمی خواهد.نه آنکه نداشته باشد،"نمی خواهد"! اگر هم بدهی او "نمی خواهد"!

ایمان را مساوی تقسیم کنید،دعوای نان پایان می پذیرد.زندگی ایمان است.نان هم برای ایمان است.نان اگر برای ایمان نباشد داغ می شود،چهره رضا را می سوزاند! چهره کامبیز را هم می سوزاند! چهره من را هم می سوزاند! چهره تو را هم می سوزاند! حتی اگر کامبیز باشی حتی اگر رضا باشی! یادتان رفت؟ آنجا را دوباره بخوانید! "اگر زندگی فقط نان باش،مرگ..."

"نان بی ایمان" و "ایمان بی نان" نمی شود.اما اول ایمان را مساوی تقسیم کنید،دعوای نان پایان می پذیرد."

علی می گوید:هر راهی که بروید آخرش به ریاضیات میرسید."ریاضیات جدید"! "برابری ایمان" انسان می سازد،انسانهای برادر!

حالا مساله حل شده است.راه حل نه! خود مساله حل شده است!

کوری که از بین رفت،کوره هم از بین میرود.کوزه هم از بین میرود.کوره رنج،کوزه گنج...هر دو از بین میروندراههای دیگر ریاضیات است.ریاضیات جدید! بی "خود" زور نزنید! بی "جهت" تلاش نکنید! اسیر ریاضیات می شوید!

"ایمان" که نباشد،زندگی ابتدا می شود.یعنی مرگ "انتها" می شود.گفتم که ابتدا و انتها بر هم منطبق می شود.یعنی نقطه! یعنی هیچ! یعنی پوچ! حالا دیگر مرگ هم درمان نمی کند.چرا؟ برای آنکه پایان نیست.نمی فهمید؟ "آنجا" را دوباره بخوانید! بدون ایمان نمی توانید باشید.اگر هم باشید نیستید! اگر هم نباشید که نیستید! مثل کوزه گنج! مثل جهنم!

نان "لازم" است اما "کافی" نیست.کافی است همین را بدانی آنوقت برای نان پختن کوره نمی سازی.آنوقت برای نان خوردن در کوره نمی سوزی.دست عروسک نمی شوی.عروسک دستی نمی شوی.هابیل مقتول نمی شوی.قابیل قاتل نمی شوی.رضا نمی شوی! کامبیز نمی شوی! "آدم" می شوی! آدم آدم! آدمی که چهار جور میوه نمی خورد.آدمی که میوه درجه چهار نمی خورد.آدمی که برای میوه ممنوعه راهی کوره نمی شود.آدمی که برای میوه درجه چهار به جهنم نمی رود! آدمی که برای چهار جور میوه به جهنم نمی رود! آدمی که بر می گردد یعنی توبه می کند.به کجا؟ به خود! پیش کی؟ خدا! آدمی که در کوره نیست! کور هم نیست! رضا نیست! کامبیز هم نیست! هابیل نیست! قابیل هم نیست! آدم است...آدم آدم!

آدمی که در کوره آتش نیست...مثل شیطان...همجنس آتش...مثل جهنم! همجنس شیطان! ابولهب! می فهمید؟ آدمی که برای یکدست مال دنیا را به آتش نمی کشد! آدمی که برای یک چنگ مال دنیا را به چنگال نمی کشد! نرون! می فهمید؟ آدمی که برای "زیستن" نمی کشد! آدمی که برای "مرگ پایان" زندگی نمی کند.آدمی که در بهشت هم نمی ماند! چرا؟ "ماندن" یعنی "مرگ"،"مرگ پایان"،"پایان زندگی"،"نیستی"،"سکون" مثل مرداب...می فهمید؟ آدمی که به طمع بهشت،میوه ممنوعه نمی خورد،آدمی که به طمع میوه ممنوعه بهشت را نمی گذارد! آدمی که فریب "هوی" را نمی خورد که میوه ممنوعه را بخورد.آدمی که برای خلافت خود،خلیفگی خدا را نمی دهد! آدمی که ایمان را به نان نمی بازد!

می فهمید؟

آدمی که در زندان لذت نمی برد.آدمی که برای زندان ذلت نمی کشد.آدمی که کامبیز نیست رضا هم نیست.آدم است.میش نیست.موش نیست.گرگ نیست.روباه نیست.آدم است!

می فهمید؟

آدمی که دست عروسک را نمی برد.آدمی که دست عروسک را نمی برد.آدمی که عروسک دستی نمی پزد.آدمی که ابزار مولد نیست،انسان موحد است! حیوان ناطق نیست، عاشق ایمان است.زوال نمی پذیرد،کمال می پذیرد! اهریمن را ستایش نمی کند،یزدان را نیایش می کند.آدمک نیست،آدم است!

می فهمید؟

آدمی که به خاک دیگران نمی افتد،دیگران را به خاک نمی اندازد.از خاک می روید! "فلاح"! گل به کوره نمی برد،گل از کوره نمی دزدد.از "گل" است اما "گل" می شود.از دنیا برای آخرت نمی گریزد.آخرت را به دنیا نمی بازد...در دنیا آخرت را می سازد....می فهمید؟

آدمی که برای نان دیگران جان نمی دهد.آدمی که از جان دیگران نان نمی گیرد! آدمی که پایش روی "هوی" نیست! برای دنیا "پستی" نمی کشد.برای"پستی" دنیا نمی برد! "دنی" نیست! "علی" است!

اینها حرفهای علی است.علی پسر خوبی است.از من هم بهتر است.از شما هم بهتر است.علی معلم من است.علی آنجا ته کلاس نشسته...نه! ایستاده است.

 

پایان

 


 
comment نظرات ()