دریای سرخ

داستان رياضيات جديد ۵
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٧:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ بهمن ،۱۳۸٢
 

 

داشتم چی می گفتم؟ بله راجع به شاگردها حرف می زدم.اما مگر این معلمها می گذارند؟ انگار حسودیشان میشود! سال اول دانشکده که بودم،تدریس خصوصی می کردم.توی روزنامه آگهی می کردم و بعدش تلفن می زدند:

_ الو،تدریس خصوصی؟

_ بله،ساعتی صد تومن.

_ روزهای زوج از ساعت...

_ کجا؟

_ خیابان تخت طاووس،کوچه دوم...

_ از فردا،خداحافظ

نمی دانید چه بچه های باهوشی بودند.هم کلاس پیانو می رفتند،هم کلاس نقاشی می رفتند،هم کلاس باله می رفتند اسکی بازی! چه بچه های تمیزی! چه بچه های باهوشی! اصلا انگار اینها ساخته شده اند که فردا دکتر شوند!خوش به حالشان! اسمش چی بود؟ مامانش می گفت: کامی جان! اما روی دفترش نوشته بود: کامبیز خان! همیشه روی میزشان انواع و اقسام میوه و شیرینی چیده شده بود.کلاس دوم راهنمایی بود،اما رفتارش مثل آدمهای "خیلی گنده" بود! از رفتارش خوشم نمی آمد.انگار که من نوکرش هستم.عین اربابها دستور میداد:

"می توانید شروع کنید"،"خسته شدم کافی است"،"ساعت 4 شروع کرده اید حالا 5/5 است،می شود یک ساعت و نیم اما پول دو ساعت را بهتان میدهم،بروید."

سه جلسه بیشتر دوام نیاوردم.وجدانم قبول نمی کرد که چیزی به او بیاموزم.به زور پول و تفریح و پیانو و اسکی و اینجور چیزها درس می خوانند.فردا هم می شوند"دکتر کامبیز خان!" متخصص الدوله که ریاست و اربابی به ما از حقوق اولیه شان است.مامی جانش هم هی جلوی فک و فامیلشان فیگور می گیرد که:"نمی دانید کامی چه هوشی داره!"

پول سه جلسه را هم نرفتم بگیرم.لابد خیلی خوشحال شدند! هر چه پولدارتر می شوند حرصشان هم بیشتر می شود.دزدهای الدنگ! شکم گنده های عوضی! خاک بر سرشان!

داشتم چه می گفتم؟ مثل اینکه راجع به بچه های مدرسه خودمان حرف میزدم.نمی گذارند.تا صحبت اینها می شود شلوغ بازی در می آورند.گوشهایشان را گرفته اند تا این قبیل چیزها را نشنوند.تازگیها انقلابی هم شده اند! به همه بد و بیراه می گویند.تا می گویی بالای چشمتان ابروست داد میزنند که:"بابا ما! انقلاب کردیم،شهید دادیم،برای آزادی!"

بله توی انقلاب که یادتان هست؟ هان؟ این آخریها که شاه در رفته بود، بعضی وقتها، ماشینشان را (البته ماشین قرمز رنگشان را!) کنار خیابان پارک می کردند و حتی شیشه هایش را هم پایین نمی کشیدند تا مبادا هوای داخل ماشین آلوده شود.مثلا تظاهرات می کردند! مثلا اپوزیسیون بودند! مثلا داشتند انقلاب می کردند! ببخشید قیام می کردند! دزدهای الدنگ! شکم گنده های عوضی! خاک بر سرشان! چی شد که دوباره به اینجا رسیدیم؟ در همه کاری دخالت می کنند.فکر می کنند چون پولدار هستند باید در همه کاری دخالت کنند.هی پول میدهند تا قلم هم برای آنها بنویسد.معلم خصوصی،خانه خصوصی،باغ خصوصی،استخر خصوصی،اسکی خصوصی،پیانو خصوصی و حالا هم هم قلم خصوصی می خواهند.دو قرت و نیمشان هم باقی است:" مفت که نمی خواهیم،پول میدهیم،پول!" دزدهای الدنگ! شکم گنده های عوضی! خاک بر سرشان!

اما من یکی که زیر بار نخواهم رفت.مگر آنکه قلمم را به دار بیاویزند.به شاگردانم هم می گویم که برایشان ننویسند.حالا بگذارید تا دوباره نیامده اند از رضا برایتان بگویم.کلاس سوم است.جزو "ته کلاسی ها" است.پدرش کنار آتش می ایستد و نان در می آورد.اصلا می رود توی آتش و نان در می آورد.نان داغ! داغی اش حتی صورت رضا را هم سوزانده است.نانشان خیلی داغ است.گرم نه،داغ! می فهمید؟ لابد فکر می کنید پدرش نانواست هان؟ خیر اشتباه کرده اید.توی کوره پز خانه کار می کند.کار نه جهاد می کند،عرق میریزد، می سوزد تا نان در بیاورد. می فهمید؟

رضا پسر خیلی خوبی است.بچه ها می گویند که زنگهای انشا همیشه غایب است.هیچ وقت انشا نمی نویسد.خودش می گوید"من خودم یک پا انشا هستم،توی هر انشا که راجع به زمستان و شب و سرما و بدبختی باشد،قهرمان داستان هستم.اصلا ما که زندگی نمی کنیم،ما انشا می کنیم! " فقط زنگهای ریاضیات جدید حاضر است،دوست دارد راه حل مسایل ریاضیات جدید را بداند، "ریاضیات جدید!"........

ادامه دارد...


 
comment نظرات ()