دریای سرخ

داستان رياضيات جديد ۴
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ بهمن ،۱۳۸٢
 

 

برایتان گفتم که صبح ها جیبهایم را پر از سینوس و کسینوس و تانژانت می کنم وبه سمت مدرسه راه می افتم.کیفم مخصوص هندسه جات است.انواع و اقسام مثلث و چهارضلعی.مثلث متساوی الاضلاع برای بچه های خیلی منظم.متساوی الساقین برای متوسط ها و مثلثهای غیر مشخص برای ناجورها! چندتایی هم معادلات درجه یک و دو و سه همراه دارم.یک روز یکی از بچه ها گفت: همه چیز "درجه چهار"ش هم زودتر گیر می آید ه ارزانتر است الا معادلات که درجه چهارش هم جوابش دیر بدست می آید هم گرانتر است یعنی نمرهء بیشتری دارد! راستی چه "حسابی" در کار است؟ گفتم: "جبر" است! از بچه ها یاد گرفته ام!

اوایل سال صبح ها زود به مدرسه می آمدم.اما حالا نه،میدانید چرا؟ برایتان تعریف میکنم.بچه ها صبح ها در مدرسه ورزش می کنند.اما ده بیست نفرشان جدای از بقیه در گوشهء حیاط ورزش میکنند.میدانید آنچه که از تفرقه بدتر است چیست؟ بله،دیدن تفرقه است.منظره بدی بود.من دوست دارم بچه ها با هم باشند.نمیدانستم چه کار باید کرد.بالاخره یک روز یکی از آن کنار حیاطی ها را صدا زدم تا بیاید توی دفتر.البته بچه ها هم از دفتر خوششان نمی آید.نمیدانم چرا.لابد خجالت می کشند.به هر حال او قبول کرد.کلاس اول بود،اول نظری،برادر بزرگش دانشجو بود.پرسیدم:چرا با هم ورزش نمی کنید؟ گفت: به ما می گویند منافق!

_ چرا؟

_ برای آنکه ما به آنها می گوییم مرتجع!

_ خوب نگویید

_ نمی شود،آخر هستند!

_ شما چی؟

_ نباید بگویند،برای اینکه نیستیم!

_ ولی به این ترتیب که مساله حل نمی شود.حالا نمی توانید با حفظ عقاید با هم ورزش کنید؟

_ برادرم می گوید" ارتجاع و انقلاب نمی توانند در کنار هم قرار بگیرند"

حرفمان به اینجا که رسید یک کلاس چهارمی آمد و صدایش زد و او هم رفت.پشت در دفتر با هم حرف میزدند.صدایشان را می شنیدم:

_ چه کارت داشت؟

_ می گفت چرا با هم ورزش نمی کنید

_ چی گفتی؟ می خواستی بگی به تو چه! اینها مال حزب جمهوری! هستند! گرگهای در لباس میش! لعنتی های فالانژ مرتجع! بیا بریم.

اما من ناراحت نشدم.خدا میداند ناراحت نشدم.باورتان نمیشود؟ بی رگم؟ اوه نه! گفتم که بچه ها خیلی خوبند.خیلی خوب.همه شان خوبند.شما از اینهمه روح ایثار و مبارزه که در اینها هست لذت نمی برید؟ به هر حال به خاطر هدفهایشان،حتی اگر غلط باشد،حاضرند فداکاری کنند.روی شما اثری ندارد؟

آدمهایی که شبانه روزی صد رکعت نماز می خوانند،اما در عوض صدها هزار دروغ می گویند،مال مردم را می خورند،سر بیچاره ها را کلاه میگذارند،نزول می خورند و هزار کثافت کاری دیگر هم می کنند و هنوز هم مسلمانند دیده اید؟ اینها بهترند یا آنها؟ بله من با نظراتشان مخالفم اما دشمنشان نیستم.می دانید به نظر من باید کاری کرد که آن "برادرهای بزرگتر" به خوشان بیایند.اگر از اون برادر بزرگترها بپرسی،آره از آنها خیلی خوشم نمیاید.راستش را بخواهید بدم هم می آید! دارند همه را عذاب میدهند.اعصاب همه شان،چپ و راست،خرد است.زنگ تفریح شده است جنگ تفریح.اینها نمی گذارند آنها سرود بخوانند، انها هم می پرند وسط سرود خواندن اینها.معلم ها هم توی دفتر بعضی به اینها بد می گویند،بعضی هم به آنها،چندتایی هم خیلی بی تفاوت فقط می خندند.چند روز پیش یکی از همین بی تفاوت ها می گفت:"همکاران با سابقه مرا می شناسند.اهل هیچ فرقه و گروهی هم نیستم همان وقتها هم که هنوز شاه نرفته بود من به هیچ کاری کار نداشتم.می گفتند برو سر کلاس میرفتم،می گفتند نرو،نمیرفتم.معلم خوب،معلمی است که سرش توی هیچ کاری نباشد.یعنی فرمولش این است:خانه،مدرسه،دفتر،کلاس،درس،کلاس،دفتر،مدرسه،خانه.با اینکه اهل هیچ حزب و دسته ای هم نیستم اما.....از بچه ها خوشم نمی آید.از بعد از انقلاب پر رو تر هم شده اند.یادش به خیر،آن وقتها عجب بر پا و بر جایی میدادند.سال به سال دریغ از پارسال! بی حیاها!"

یک آقای دیگری هم بود،آقای تدین؟ یا شاید هم تمدن؟ نه مثل اینکه تفنن؟ اسمش یادم نیست فقط میدانم که توی اسم دین دارد یا شاید آنهم نباشد؟ به هر حال توی شلوغی و سر و صدا آمد نشست کنار من و گفت: سلام علیکم،حال شما چطوره؟......خوب الحمدلله من شنیده ام که حضرت عالی ماشالله هزار ماشالله مسلمان قابلی هستید،خدا حفظتان کند.حتی من شنیده ام که کتابهای چپی را هم خوب نقد می کنید.آقا تا می توانید با این بچه ها سر و کله بزنید.شما جوان هستید بچه ها حرف شما را بهتر گوش میدهند.نظر خودتان چیست؟

گفتم" راستش را بخواهید،من با هیچ کدام از بچه ها مخالفتی ندارم.همانه هم که شما می گویید چپی هستند مگر چند کتاب خوانده اند؟ ده تا؟ بیست تا؟ چند تا؟ کتابهای اصلی را خوانده اند یا ده،بیست تا کتاب داستان؟ شاید هم رفتار بنده و جنابعالی بوده است که آن یکی را چپی و این یکی را التقاطی و آن دیگری را منحرف و آن یکی را افراطی کرده است.

گفت:" آقا دوره این دموکرات بازیها دیگر تمام شده است.من بیشتر از اینها روی شما حساب میکردم.این حرفها یعنی چه؟ رفتار بنده و جنابعالی چه ربطی به این مسایل دارد؟ آقا پدر سوختگی از هیکلشان میبارد، این حرفها کدام است؟ شما هم که تو زرد از آب در آمدید.اصلا شما مسالهء قیامت را قبول دارید؟ آقا همان کتابها روی شما تاثیر گذاشته است،بروید خودتان را اصلاح کنید.خوب البته سخت است،رنج و سختی دارد،شما فکر نکنید بنده از اول همینطوری بودم.سالهای سال زحمت کشیده ام،کوشش کرده ام،کتاب خوانده ام و ..."

 

ادامه دارد...

 

 


 
comment نظرات ()