دریای سرخ

داستان رياضيات جديد ۲
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٧:٥٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۱ بهمن ،۱۳۸٢
 

سر سال رفتم اداره آموزش و پرورش تا معلم شوم.گفتند: اولا مدرک شما کامل نیست و لیسانس ندارید.ثانیا رشته شما که به درد معلمی نمی خورد.ثالثا اصلا استخدام نمی کنیم!

خیلی ناراحت شدم.هی این در و آن در زدم تا بلکه یک جوری دست و بالم را بند کنم.بالاخره یکجا گفتند به شرطی که یک معرفی نامه بیاوری می توانی فعلا به عنوان معلم حق التدریس مشغول کار شوی.یک معرفی نامه از جهاد گرفتم و خلاصه معلم شدم.معلم که نه،"دانشجوی معلم حق التدریس غیر رسمی موقت"! چه فرقی می کند؟ من دلم می خواست بتوانم توی یک مدرسه باشم و درس بدهم.حالا اسمش را هر چه می خواهند بگذارند.خیلی خوشحال بودم.اصلا از خوشحالی داشتم پر در می آوردم! اما نه،خوشحالِ خوشحال هم نبودم، برای اینکه من دلم می خواست معلم انشا باشم یا لااقل تاریخ و جغرافی و دینی و از این جور چیزها،می خواستم با بچه ها بیشتر حرف بزنم.یعنی بچه ها بیشتر با من حرف بزنند.اما تخصصم کم بود.معلم انشا باید بداند جمله چیست؟ فعل چیست؟ فاعل چیست؟ مقدمه و موضوع و نتیجه گیری یعنی چه؟ کجا باید نقطه گذاشت؟ کجا باید کاما گذاشت؟ من که نمیدانستم.در عوض تا دلتان بخواهد فرمول بلدم! "تانژنت بر حسب سینوس"،"سینوس بر حسب کسینوس"،"کسینوس به تانژانت"،"انواع مثلث"،"قضیه میانه ها"،"قضیه ارتفاعات"،"فرمول مشتق"،"معادلات درجه یک"،"دو جمله ایهای درجه دو"،"منحنی های درجه سه"،"نامعادلات شرطی"،"تقسیم ذهنی" و.....عیبی ندارد.اگر آدم بلد باشد حرف بزند با همین چیزها هم میشود حرفهای خوب زد.خود بچه ها به آدم یاد میدهند.فقط کافی است با آنها دوست باشی.بچه ها خیلی خوبند.مگه نه؟ خوب،البته بعضی وقتها هم شیطانی میکنند.مثلا همین چند روز پیش بود، سر کلاس مثلثات نمی دانید چه بلایی به سرم آوردند! یکی را صدا زدم که بیاید پای تخته مساله حل کند.گفت:" آقا به خدا هر چی می خوانیم یادمان میره! هنوز نمی دانیم مثلثات به چه درد می خورد.آقا به خدا خوانده بودیم ولی یادمان رفته!" نفر بعدی را صدا زدم.گفت:" آقا یادمان رفته مساله ها را حل کنیم.رفته بودیم بسیج"مسلسل" آت! یاد بگیریم، وقت نشد "مثلثات بخوانیم.آقا به خدا تقصیر ما نیست." نفر بعدی را صدا زدم. فورا آمد پای تخته و یک تکه گچ دستش گرفت.خیلی خوشحال شدم.یک معادله درجه یک نوشتم و گفتم حل کن.کمی فکر کرد و گفت:" آقا....آقا ما خوانده بودیم اما...نمی دانستم....آقا اصلا کسی که میوه "درجه چهار" به زور گیرش می آید روی چه "حسابی" باید معادلات "درجه یک" را حل کند؟! زور است؟ یکی از بچه ها از ته کلاس گفت: نخیر "جبر" است! همه خندیدند.از شما چه پنهان من هم خندیدم! نمیدانم شاید هم حق با آنها باشد؟ آره خلاصه همیشه وسط کلاس، ریاضیات به انشا و علوم اجتماعی تبدیل میشود.راستی فرمول تبدیل ریاضیات به انشا چیست؟ اینرا دیگر من هم بلد نیستم! بگذریم......

ادامه دارد...

 


 
comment نظرات ()