دریای سرخ

داستان رياضيات جديد ۱
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ بهمن ،۱۳۸٢
 

از همان وقتی که " یکی بود یکی نبود " را یاد گرفتم دوست داشتم معلم شوم.شب وروز تلاش میکردم تا شاید بتوانم به این هدف دست یابم.یعنی معلم شوم.اما نه از آن معلمهایی که به کلاس می آیند تا با تحقیر دیگران حقارت خود را پنهان سازند و نه از آن معلمها که برای اثبات دانشمند بودن خود بیسوادی دیگران را ثابت می کنند و نه از آن معلمها که برای ساکت نگه داشتن شاگردها به کلاس می آیند. نه، هیچکدام. دوست داشتم معلمی باشم که همواره محصل شاگردانش است و محصلی که همیشه در راه معلم شدن پیش میرود و حالا؟

معلم هستم.معلم معلم که نه، دانشجو هستم. اما خوب، تدریس هم می کنم.اول توی جهاد کار میکردم. یعنی به جای کار جهاد میکردم. نه همان که اول گفتم.در جهاد کار میکردم.اصلا چه فرقی میکند؟ بالاخره آدم هر کار که بکند جهاد است.اینطور نیست؟

رشته ام مربوط به کارهای ساختمانی میشود.اما از اینجور کارها اصلا خوشم نمی آید.راستش را بخواهید خودم هم نمیدانم چرا این رشته را انتخاب کردم. دوستانم می گفتند: تو درست خیلی خوب است حیف است که ادبیات و الهیات و تاریخ و اینجور چیزها بخوانی.برو رشته های مهندسی.

آن وقتها قبول شدن در این رشته ها کار هر کسی نبود. از شما چه پنهان بعضی ها هم زیر گوشم خواندند که: نون توی راه و ساختمان است.اگر غیر از این را انتخاب کنی پشیمان میشوی.

خلاصه نمیدانم چطور شد که " ساختمانی " از آب در امدم.اما راستش را بخواهید دو مثقال هم سواد ندارم. از وقتی که پایم به دانشگاه رسیده است تا به حال درس رابوسیده و به کناری گذاشته ام.یکی از اساتید میگفت: پسر جان تو هم عمر خودت را تلف کردی و هم جای یک نفر دیگر را گرفتی، به تو هم میشود گفت آکادمیسین! آخر ناسلامتی مثلا تو باید مهندس شوی. یعنی تو دوست نداری که یک مهندس پولدار باشخصیت شوی و راحت زندگی کنی؟ بابا خیلی خری!

دو سال پیش برای کارآموزی به یک شرکت ساختمانی رفتم.باید شش هفته کارآموزی میکردم.قرار بود آنجا کارهای عملی یاد بگیرم.رییس شرکت می گفت:" یک مترور خوب باید بداند کجا را بیش از مقدار واقعی بنویسد و کجا را کمتر از آن.کاری که در فهرست بها متری 2 ریال پیشبینی شده باید کمتر از مقدار واقعی نوشت تا اعتماد صاحب کار جلب شود، آنوقت به راحتی میتوان کاری را که متری 2000 ریال است دو برابر نوشت و آنجا ضرر که جبران میشود،هیچ، چندین برابر بیشتر گیر آدم می آید! فهمیدی پسر؟"

این درس به این سادگی را هر چه می گفت، نمی فهمیدم.هی مقدار واقعی را نوشتم تا بالاخره هفته پنجم رییس عصبانی شد و گفت:" تو پسر جان مهندس بشو نیستی.برو پی کارت.نه به درد ما می خوری نه به درد جامعه و نه به درد خودت.بیخودی جای یک نفر را در دانشگاه اشغال کرده ای.نه می فهمی سود چیست نه می فهمی زیان چیست.از حساب مالی و پولی هم سر در نمی آوری.بابا خیلی خری!"

بله روز 34 ام کار آموزی از شرکت اخراج شدم.از ورقه کارآموزی ام هم که دیگر نپرسید.دانش علمی:بد،دانش تجربی:بد،نظم و ترتیب:متوسط،هوش و زیرکی:بسیار بد، کارآیی اقتصادی:فوق العاده بد،ملاحظات:به علت خشک سری و کودنی در روز 34 ام اخراج شد...

اوه،مثل اینکه حواسم پرت شده است.داشتم چی می گفتم؟ آره راجع به مدرسه ها می خواستم صحبت کنم.گفتم که از بچگی معلمی را دوست داشتم. یا شاید هم نگفتم هان؟ عیبی ندارد از اول می گویم.

ادامه دارد ...

 


 
comment نظرات ()