دریای سرخ

جنگ زيبا
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ فروردین ،۱۳۸٢
 

میخ شدم جلوی تلویزیون.هزار تا مهمون داریم اما صدای هیچکس در نمی آد. شبکه ابوظبی داره مستقیم بغداد رو نشون میده.آسمون شب... صاف صاف.
چراغای روی زمین چشمک میزنن.چراغای آسمونم چشمک می زنن.چراغایی بزرگ تر از ستاره ها.بزرگ بزرگ خیلی بزرگ.2 تا 3 تا 4 تا شهاب می آن پایین.نفس تو سینم حبس شده کجا می شینه؟
نور, بوم بوم بوم. تکه های ستاره ها پخش می شن . اشکا با مهمونا تعارف ندارن بی اجازه می غلتن و می آن پایین.تنم می لرزه.یکی میگه خدا خیرشون نده؛یکی میگه بیچاره ها؛ یکی میگه چقد وحشتناک..من میگم چقد قشنگ...
چقد قشنگ .صدای آژیر, خط روشن ضد هوایی تو آسمون صدای هواپیما , نور, روشنایی , بمب
خوابیدم کنار در پارکینگ و از سوراخ در آسمونو نگاه میکنم. همه هستن مامان و بابا و داداشم.همسایمون و بچه هاش. چقدر خوش میگذره همه میگیم و میخندیم و آجیل می خوریم. من اصرار می کنم باید کنار در بخوابم می خوام آسمونو تماشا کنم .زن همسایه میگه باید تشک خوشخواب بکوبیم به تاق که اگه اومد رو سرمون نرم باشه.صدای آژیر...چقدر شیرین..شنوندگان عزیز توجه فرمایید.. شنوندگان عزیز توجه فرمایید..چقدر این صدا رو دوست دارم.با شنیدنش خودمو می زنم به خواب.اگه بابا خونه نباشه مرد همسایه میاد بغلم میکنه و میبره پایین. مهربونه دوسش دارم.میگه فسقلی میدونم که بیداری.میگم نه خوابم...
تق تق تق , ضد هوایی , بوم.بابا میگه زدنش. من و داداشم می پریم هوا. هورا هواپیمای عراقی رو زدن هورا هورا
مدرسه بهمون عیدی داده. مال من یه صدام مقواییه پیچشو که می پیچونم دست و پاش تکون می خوره.تو دستاش موشکه..هه هه می زنه تو سر خودش.وقتی با دوستام دعوام میشه به هم حرف زشت میزنیم.اون به من میگه صدام.من به اون میگم بوشه ریگان.
مدرسه رو تعطیل کردن.یه خانوم مهربون تو تلویزیون الف ب یادمون میده.زنگ تفریحم واسمون مدرسه موشا میذارن.اینجوری مدرسه رفتن خیلی کیف داره.داداشم اذیتم میکنه.حسودیش میشه که خودش مدرسه نمیره.
حالا شبه. همه خوابن. همه خودشونو زدن به خواب. بازم تق تق ضد هوایی.بازم غرش هواپیما.من نمی ترسم.برام جالبه..بوم بوم.تموم شد چه حیف.چه زود تموم شد.فرداش بابام گفت چارسوقو زدن.از اون به بعد هر وقت از چارسوق رد میشیم به جای خونه یه گودال هست. من با کنجکاوی سرک می کشم...چند وقت پیش رفتم گلزار شهدا. رفتم اون ته ته که هیچ وقت نرفته بودم. قطعه بزرگیه ها ! اما با بقیه قطعه ها فرق میکنه. اینجا یه بچه کوچیک وسط مامان و باباش خوابیده.محل شهادت چارسوق بمباران هوایی......تنم می لرزه
تنم می لرزه. رادیو گفته جنگ تموم شده. داداشم داره گریه می کنه به مامان میگه من می خواستم برم جبهه.منم داره گریم می گیره.یعنی دنیای بدون جنگ چه جوریه؟ بدون آژیر بدون روایت فتح بدون سرباز بازی
جنگ تموم شد؟ پس چرا بابای نرگس اینقد دیر شهید شد؟ مگه چند سال بعد از جنگ هم میشه شهید شد؟راستی چرا نرگس اینقد گوشه گیر بود؟ چرا درسش بد بود؟ مگه بابای آدم شیمیایی باشه چی میشه؟
چه کودکی شیرینی داشتیم. جنگ رو دوست دارم همونقدر که بامزی و گوریل انگوری رو.مرسی صدام جون اینا رو مدیون توام.
...
آتیش بازی تو بغداد هنوزادامه داره.صورتم خیس خیسه اما هیچکی نگام نمی کنه.
.....حالا حتما عراقیا مدرسه هاشون تعطیل میشه.حالا حتما عراقیا به شیشه هاشون چسب می چسبونن. حالا حتما یه جفت چشم سیاه از پشت سوراخ در به آسمون خیره شده.حالا حتما پیش خودش میگه چقد قشنگ.حالا حتما کودکیش شیرین می شه.اینو مدیون آمریکاس. مرسی جورج دبلیو جون..
اما راستی نکنه.....نکنه الان شقایق عراقیا ترسیده باشه؟
نکنه خونه شقایق عراقیا تو چارسوق بغداد باشه؟
نکنه اون نور قشنگ دل شقایق عراقیا رو پرپر کنه؟
نکنه..
دیگه صدای هق هقم در اومده.نه طوری نیست بذار همه نگام کنن

 
comment نظرات ()