دریای سرخ

داستان رياضيات جديد ۰
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ بهمن ،۱۳۸٢
 

* من برای اولین بار تو زندگیم خودم پول به دست آوردم.هورااااااا خیلی کیف داره که آدم بدونه این پولی که توی جیبشه از دسترنج خودش به دست آورده.دیگه موقع خرج کردنش یاد قیافه خسته باباش که شبا دیر وقت از سر کار بر میگرده نمی افته و عذاب وجدان نمیگیره.کلی کار کردم! کلی متن مهندسی سخت ترجمه کردم نصف قیمت.صفحه ای 500 تومن.کل درآمدم هم شده 18 هزار و 500 تومن! حالا نمی دونم باهاش خونه بخرم ماشین بخرم یا اصلا بذارم تو بانک ماه به ماه سودشو بخورم!

 

* من 18 ام امتحان قلب دارم.کلاسهای ریه هم شروع شده و خیلی برنامه ام فشرده شده برای همین تصمیم دارم تا بعد از امتحان وبلاگ ننویسم اما چون میدونم شما خیلی دلتون برای من و دریای سرخم تنگ میشه یه تصمیماتی برای اینجا دارمیعنی قراره برای اولین بار در تاریخ!!! اینجا هر روز آپدیت بشه اونم با نوشته هایی که برخلاف اراجیف من واقعا ارزش خوندن داره.دوست دارین بحث در مورد انقلاب رو ادامه بدیم؟ برای اونایی که به اندازه من مشتاق هستند... دوست دارین پای حرف یه جوون دیروزی بشینیم؟ دلتون می خواد بدونیم واقعا تو ذهن اونایی که از خیلی چیزاشون گذشتن تا انقلابی رو پایه گذاری کنن که الان به خاطرش شماتت میشن چی می گذشته؟ من همیشه در عذابم  از اینکه می بینم اینقدر همه مسایل قاطی شده و حرفها و آدمها تحریف شده اند.راستش تصویری که برامون ساختن اصلا به دلم نمیشینه.درست مثل حاجی و سید های فیلمهای جنگی درپیت الان...این کجا و روایت فتح شهید آوینی کجا.حقیقت چیزیه که پشت پردهء منافع عده ای و حماقت عدهء دیگه پنهان شده.می خوام یه قصه اینجا بنویسم که خودم خیلی دوستش دارم.از خیلی وقت پیش همون موقعی که اولین سوالها تو ذهنم پیدا شده بود...وقتی توی کتابهای کهنهء مامان و بابا دنبال جوابام می گشتم...همون موقعی که 10-12 سالم بیشتر نبود و نظریات مارکس و لنین و کتابای دکتر شریعتی و... رو می خوندم و چیزی می فهمیدم یا نمی فهمیدم...یه کتاب بود که بارها خوندمش و یه قصه توی اون کتاب که با اینکه خیلی ساده بود اما خیلی چیزا رو برام روشن کرد.تفاوت بین تفکر دیروز و امروز،چیزی که قرار بوده بشه و چیزی که الان هست اینقدر پر رنگه که آدم دهنش باز میمونه! من دلم برای اینهمه روح ایثار،اینهمه صداقت،اینهمه سادگی می سوزه.برای بهترین آدمای دنیا ...برای پاکترین قلبهایی که پرپر شدن...برای پرچمی که زمین گذاشته شد...برای انقلابی که از مسیر خارج شد...برای خونهایی که هدر شد...

با اینکه معتقدم چیزی که انقلاب رو پیش آورد یک گروه خاص و یک نوع تفکر نبود و همه توش نقش داشتن اما گروهی که اوضاع رو در دست گرفت مسلمانها و دانشجویان پیرو خط امام بودن.خوندن قصه ای که یکی از همین آدما تو همون سالها نوشته باید جالب باشه نه؟

اگه حوصله شو داشتین و دلتون خواست این قصه رو بخونین.وقتای بی کاریم تایپش کردم.9 قسمته و از جمعه هر روز یک قسمتشو میذارم تو وبلاگ.خیلی حرف برای گفتن داره و برای آشنا شدن با جوی که در اون زمان حاکم بوده هم خیلی میتونه کمک کنه.اول یه بیوگرافی کوتاه از نویسندهء داستان میگم و بعدم این شما و این "داستان ریاضیات جدید"

 

مهدی رجب بیگی متولد سال 1336.سال 1354 در رشته مهندسی راه و ساختمان وارد دانشگاه تهران شد.یکی از دانشجویان پیرو خط امام بود که در جهاد فعالیت میکرد و همزمان معلم نیز بود. روز پنجم مهرماه سال 60 توسط مجاهدین خلق ترور و کشته شد. یه آدم معمولی مثل خود ما.یه جوون 4-23 ساله که شاید اگر اون موقع امکانش وجود داشت این چیزا رو تو وبلاگش می نوشت...  

 


 
comment نظرات ()