دریای سرخ

روزی که استاد نیامد یا چشمان خود را بگشایید!
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٧:٤٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ دی ،۱۳۸٢
 

 

استاد زنگ زد که بیمارستان کار دارم امروز نمی تونم بیام.این دفعهء دومشه! ما هم اولش کلی غر غر کردیم که یعنی چی ما سه ساعته اومدیم دانشگاه و ببین چه جوری وقت دانشجوی این مملکتو حروم می کنن و اینا که ناگهان برقی از بدجنسی در چشمانمان درخشیدن گرفت! یکی گفت بچه ها میاین بریم ولگردی؟ بـــــــــــــله! حالا کجا بریم کجا نریم که مام جوگیر شدیم و گفتیم بچه ها بیاین بریم هتل شاه عباس.خلاصه سه نفری رفتیم.من این هتلو خیلی دوست دارم.قدیمیه با یه عالمه نقاشیای خوشگل رو در و دیواراش.بر عکس کافه ها هتلای دیگه محیطش آرومه و آدمایی هم که اونجان اغلب آدم حسابین (مثل ما) و برای وقت تلف کردن و ولگردی نیومدن (دقیقا مثل ما) اکثر آدمای مهم و خارجیایی که میان اصفهان تو این هتل اتاق میگیرن ما هم هر وقت میریم اونجا کلی دوست خارجی پیدا می کنیم.یه قدح بزرگ سنگی هم تو ورودیش هست که پر از آبه و تهش یه استکان گذاشتن.باید سکه رو از روی آب ول کنین تا آروم آروم بره و بیوفته تو استکان اونوقت آرزوتون برآورده میشه! من تا حالا کلی پول ریختم اما دریغ از یه ذره شانس.همه جور سکه ای هم تو اون ظرف پیدا میشه از سراسر دنیا.چایخونه شم خیلی با صفاست هم باغش قشنگه هم سرویسش خوبه و... خلاصه اگه اومدین اصفهان از طرف من دعوتین اونجا.بگین شقایق فرستاده حله

خلاصه کلی باد انداختیم به غبغبمون و رفتیم تو.چایخونه بسته بود چون هیچ آدم عاقلی ساعت 4 بعد از ظهر نمیره چای بخوره برای همین مجبور شدیم بریم تریا.نشستیم آآآآآآآآآآ چقدر آدمای مهم مهم اینجان! اینقدر به خودمون خندیدیم که خدا میدونه.موقع سفارش دادنم از اونجایی که باید یه جوری اصفهانی بودنمونو ثابت می کردیم از هر خوراکی یه دونه سفارش دادیم با سه تا چنگال! جاتون خالی اینقدر لبمو گاز گرفتم که اون وسط پقی نزنم زیر خنده...بعدش دیدیم این آقا باکلاسا که اونر نشستن دارن بلند بلند جنس معامله میکنن.بهمون برخورد! مگه ما چیمون از اینا کمتره؟ تازه همونروز یکی از بچه ها پیشنهاد خرید یه زمین رو مطرح کرده بود.جریان از این قراره که یه زمین پیدا کرده اون ته دنیا! همون جایی که اگه یه قدم پاتو بذاری اونور از رو کره زمین میوفتی پایین.180 متر 1 میلیون تومن.دیدیم خوب اگه پول هفتگیامونو بذاریم رو هم شاید بتونیم یه نیم دنگشو بخریم! تازه آینده شم خوبه از کجا معلوم 50 سال دیگه نیوفته بر اتوبان و ما پولدار بشیم هان؟ خلاصه کلی در مورد شریک شدن و زمین خریدن صحبت کردیم و دیگه من یکی که مرده بودم اما معامله مون نشد تا خوراکیا اومد.سه تایی با چنگال حمله میکردیم تا تیکه بزرگتره رو برداریم و کیک پودر میشد و میریخت زمین.بابا حیثیت بابا آّبرو!!! برای اینکه بعدا نگن این نی نی کوچولوها کی بودن اینجا نشستن با پامون خورده ها رو هل میدادیم زیر میز که نصفش له میشد می چسبید به فرش  جای بعضیا خالی که ما رو در این وضعیت ببینن!

واما...موقع حساب کردن که شد با اطمینان به نفس کامل صورت حسابو خواستم اما وقتی مبلغو اون پایین دیدم اینجوری شدم  همچین چشمم سیاهی رفت که یه نگاه به بقیهء صورت حساب نکردم! کوفتشون بشه الهی یه 20 تومنم خورده داشت که باید پسم میدادن اما ندادن.منم یه خورده وایسادم زل زل نگاهشون کردم اما دیدم زیاد وایسم به خاطر 20 تومن ممکنه گوشمو بگیرن بندازنم بیرون  صبر نکردن لااقل از حلقمون بره پایین!

ولی با این حال اینقدر بهمون خوش گذشت که تصمیم گرفتیم دوباره هر وقت شد بیایم همین جا.بعدش رفتیم کنار رودخونه و پرنده ها رو نگاه کردیم.چقدر خوشگلن .اینقدر توتو توتو کردم که دوستام اجازه دادن برم به توتوها غذا بدم.قبلنا که ما کوچولو بودیم اینجا فقط اردک داشت اما الان مرغ دریایی هم اومده.پاهاشون نارنجیه و خیلی قشنگ زیر شکمشون جمعش می کنن.اینقدر هم نزدیک به زمین پرواز می کنن که آدم دلش می خواد دستشو دراز کنه و بگیردشون

 

و اما قسمت خوب ماجرا اونجا بود که من رفتم خونه و صورت حسابو نگاه کردم و دیدم هر چیزی رو که ما یه دونه گرفته بودیم اینا 3 تا حساب کردن  نگو چرا اینقدر گرون شده بود! من اگه میدونستم اینا پول به تعداد چنگالاشون میگیرن 3 تا 3 تا خوراکی سفارش میدادم با 1 دونه چنگال.مگه دستمون چلاق بود؟ خوب با دست می خوردیم کلاسش کمتر از این کارایی که ما کردیم نبود که!

 

حالا ما به هیشکی جریان صورت حسابه رو لو ندادیم که نگن بنده خدا کوره شمام نگین یه وقت ها

 


 
comment نظرات ()