دریای سرخ

 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٧:٤٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ دی ،۱۳۸٢
 

وقتی که خوابه مثل فرشته ها میشه با اون هاله کمرنگ آبی دور چشماش. صدای نفس کشیدنش بهم آرامش میده.دستای گرمش... دستشو می گیرم توی دستم تا بودنشو حس کنم.دختر کوچولویی که با اومدنش عشقو بهم هدیه داد.وقتی به دنیا اومد چیزی تو قلبم جوونه زد که پیشتر از اون حسش نکرده بودم.یه حس غریب...حالا یه چیزی هست که دوسش داری فقط و فقط به خاطر خودش.یه چیزی که حاضری همه چیزتو بدی فقط به خاطر بودنش.فقط برای اینکه بدونی این قلب داره یه جایی می تپه حاضری همهء تپش های باقی موندهء قلبتو  تقدیمش کنی.یه حس دوست داشتنی و غیر قابل درک شاید یه چیزی مثل حس مادری...

وقتی که خوابه مثل فرشته ها میشه.دلم می خواد بشینم بالای سرش و ساعتها در سکوت فقط نگاش کنم. چرا دروغ؟ به مامان حسودیم میشد.وقتی اونجوری بچه رو تو بغلش می گرفت...وقتی فرشتهء کوچولو جرعه جرعه از شیرهء وجودش می مکید...وقتی دستشو روی سینهءمامان میگذاشت و سرشو بالا میاورد و من میدیدم برق عشق رو که پلی بود بین دو نگاه... نه اعتراف می کنم , من نمی تونم بفهمم مادر بودن یعنی چی...

 

فرشتهء کوچولو کنارم خوابیده.دستای گرمشو تو دستام میگیرم.صدای نفساش بغضمو بیشتر می کنه.می دونم الان مادری هست که داره تن سرد کودکشو می بوسه.داره نگاهش می کنه. فرشتهء کوچوکوش دیگه نفس نمی کشه.یعنی چه حسی داره مادرِفرشته ای بودن که خوابیده و هیچوقت بیدار نمیشه؟


 
comment نظرات ()