دریای سرخ

 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٧:٥٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ آذر ،۱۳۸٢
 

شب یلدا و کرسی و مادربزرگ...هندونه و آجیل و قیسی و قصه هزار و یک شب! دونه های برف که دسته دسته چرخ میزنن تو آسمون.یه عالمه آدم خوشبخت...

 شب یلدا رو خیلی دوست دارم آخه همه دور هم جمع میشیم.اما ما نه کرسی داریم نه مادربزرگ, عوضش یه خربزه خریدیم 2600 تومن! هندونه و آجیل و بقیهء میوه ها هم رو هم 40 تومنی در اومد .قصه هم که جز بز زنگوله پا و کدو قل قله زن چیزی بلد نیستیم.تلویزیونم که به سلامتی بعد از اینکه اون آقاهای سبزپوش مهربون اسمشو نبر رو بردن دیگه 6 تا کانال بیشتر نداره! آسمونم که انگاری قهر قهر تا روز قیامت.اما خوب ... اینا اصلا باعث نمیشه من از این طولانی ترین شب سال, از این شبی که یه موقعی پدر پدر پدر پدر پدر پدر پدرم یا مادر مادر مادر مادر مادر مادر مادرم دستاشونو دور بچه هاشون حلقه میکردن و قصه می گفتن لذت نبرم.

این شب حتما به یاد میاره پسرای شیطونِ کچل رو که با دهن باز به قصه ها گوش میدادن.این شب حتما به یاد میاره دختر کوچولوهای چشم سیاهِ  ابرو پیوسته رو  با دامن چین چینی و موهای بلند ...لپای گل انداخته از سرما, یه عالمه پا زیر اون کرسی کنار هم...

بذار پاهامونو بشمرم...1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 . همه مون هستیم شکر خدا.دیگه چی می خوای از شب یلدا؟

 ای شب قشنگ به خاطر بسپار...یه شبِ یلدا تو یه خونه که نه کوچیک بود نه بزرگ...یه خربزه یه هندونه یه کاسه آجیل...5 تا آدم کنار هم...اون 4 تا رو نمیدونم اما یه دختر, ابرو پیوسته و چشم سیاه ...خوشبختِ خوشبخت...

 


 
comment نظرات ()