دریای سرخ

آشنای قديمی
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٧:۳۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ آذر ،۱۳۸٢
 

 

دلم براش تنگ شده بود.هر چی باشه آدم بدهء قصه هام بود یه روزی برای همین وقتی دیدمش گریه ام گرفت...

یه صدام مقوای بود سیبیل کلفت و با مزه.اومدن سر کلاس و به هر کدوممون یکی دادن.توی یکی از دستاش سه تا موشک بود و تو اون یکی دو تا نارنجک.عشق می کردم پیچشو بپیچونم, دستاش بالا پایین بره و دو دستی بزنه تو سر خودش دق دلیم خالی میشد! خیلی بدم میومد ازش.دلم می خواست بکشمش.اما نمی دونم چی شد! اون پیرمرد ژندهء تو تلویزیون نفرتمو بیدار نکرد.قیافه اش خیلی آشنا بود...دلم براش سوخت!

خودِ خودش بود اما اونی نبود که فکر میکردم.اصلا کی میگه این مرد بیچاره همون غول بی شاخ و دمه؟ هیشکی ندونه من که میدونم, صدام مرده...خیلی وقته... خودم کشتمش. اینقدر پیچشو پیچوندم که مرد.

 


 
comment نظرات ()