دریای سرخ

آنکال بدجنس!
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ آبان ،۱۳۸٦
 

* روز خیلی شلوغی بود.از ظهر با یک status epilepticus (تشنج مداوم) شروع شد! یک بچه ی یک ساله مشکوک به TORCH با هیدروسفالی که دیروز عمل شنت گذاری شده بود!!! و معلوم نیست چرا به جای ICU فرستاده بودنش بخش اطفال! آقا این هی تشنج میکرد ما هی دارو میدادیم از اونور ICU پذیرش نمی داد.من بدبخت هم یک پام بخش بود یک پام ادمیت یک پام هم نوزادان که یک نوزاد هایپوگلایسمی هم دنیا امده بود یکی دیگه شون هم دیسترس داشت! اونطرف هم توی مامایی یه بچه فینگیلی خودش را ننر کرده بود شیر میل نمی فرمود! فرداش هم روز morning بود و بچه های خودمون تا من رو میدیدن می گفتن تو رو خدا من فردا مورنینگ ندم! هر جا میرفتم تلفن زنگ میزد که ساب چیف اطفال کجاست؟ از اونور بچه ها به موبالم زنگ میزدن که بدو ادمیت مریض امده...بالاخره تشنج بچه هه کنترل شد و دیسترسیه بستری شد وسرم هایپوگلایسمیه رو هم حساب کردم و داشتم به ادمیت سر و سامان میدادم که از بخش زنگ زدن بیا که جواب قند یکی از دیابتی ها امده 600! ای خاک بر سرم! الان میره تو کتواسیدوز! رفتم بخش...یک جفت دوقلوی 6 ساله داشتیم هر دو مبتلا به دیابت،عباس و ابوالفضل...شرارت از چشمهاشون می بارید! قند عباس امده بود 600،حالش خوب بود،مشکلی نداشت.به آزمایشش شک کردم.حالا من گلوکومتر به دست تو اتاق اسباب بازیها دنبال عباس آقا با عزیزم و آفرین پسر خوب و یه لحظه بیا کاریت ندارم! اونم مگه گول می خورد؟ فرار می کرد و قایم میشد پشت تاب و سرسره ها که نمی خوام همین الان آزمایش گرفتین! من که بیسکویت نخوردم!(الهی بمیرم!) اینجور موقع ها هم که پرستارها خودشون رو می کشن کنار! آخرش راضی شد و باز جواب قندش شد 600! میدونستم دکتر فاطمی حساسه و مریض تا پاش نره لب گور دارو براش شروع نمی کنه،ترسیدم انسولین بدم بیاد طلبکار بشه که پروسه ی درمانیم رو مختل کردی! زنگ زدم بهش:

_ سلام آقای دکتر خسته نباشین بخشید مزاحمتون شدم. _ سلام مرسی.هان چی کارم داری؟ _ آقای دکتر یکی از این مریض های دیابتی تون هست تو بخش همون دوقلو ها... _ آهان خوب! _ قندش امده 600  _ خوب بیاد! اصلا بیاد 700 چی کارش داری؟  _ انسولین نمی خواد؟ نره تو کتواسیدوز؟ _ خوب بره! هر وقت رفت درش میاریم! _ (معععععععععععع! بره تو کتواسیدوز که من بدبخت میشم باید تا صبح وایسم بالا سرش چارت تنظیم کنم!) هیچ کاریش نکنم؟ _ نع! ولش کن! دیگه چی داریم؟ _ آقای دکتر یه هایپوگلایسمی داشتیم خوابوندم،یه فلان بود این کارش کردم یه بهمان بود اون کارش کردم... _ خوب کردی! حالا من باهات کار دارم(اینجا لحنش بدجنسانه میشه! از اون بدجنسی هایی که فقط از دکتر فاطمی برمیاد) فردا مورنینگه دیگه؟ _ بله _ الان یه مریض براتون میاد با دلدرد،تا صبح بشینین دسته جمعی فکر کنین چشه! نمی فهمین هم چشه! فردا هم همین رو به عنوان case  ِ اول معرفیش کنین! _ _ _ _ 10 و نیم یه سر میام بیمارستان.کاری نداری؟ ...

همون موقع دوباره تلفن زنگ زد.گفتن با شما کار داره.یکی از بچه ها بود از ادمیت گفت: خانم دکتر یه مریض امده با دلدرد... گفتم: هوم! میدونم.الان میام

از سر شب اورژانس غلغله بود.بخش جا نداشتیم،تختهای اورژانس هم پر شده بود.میون اونهمه زر زر و ونگ ونگ کارم شده بود فک زدن و راضی کردن پدر و مادرها که بچه شون رو ببرن جای دیگه.یکی شون پیله شده بود که الا و بلا باید بچه م رو همینجا بستری کنین! (حالا اصلا اندیکاسیون بستری هم نداشت ها!) اول براش توضیح دادم که بچه ی شما نیاز به بستری نداره این کارها رو بکنین اگر خوب نشد صبح بیارینش درمانگاه.وقتی دیدم اصرار می کنه گفتم:ببرینش الزهرا  _من پول بیمه نمیدم که بچه م مریض شد ببرمش جای دیگه! _ خوب ببرینش غرضی اونجا هم تامین اجتماعیه _ اوووووه برم تا اون سر شهر با این بچه ی مریض!

(آخه چشمهاش نمی بینه جا نیست؟ من بچه را رو سرم بستری کنم؟!) با زبون خوش بهش گفتم قبول نکرد.منم که دیگه از اون زمانهام گذشته که حال و حوصله ی بحث کردن با مریضها رو داشتم.گفتم به من چه برو با مسوول بیمارستان حرف بزن.رفت و با سوپروایزر امد.اگر آقای هاشمی بود حالش را جا میاورد ولی سوپروایزر اون شب یه آقای ریقو بود از اینا که آآآآآآه! همیشه حق با مشتری ست! گفت جا نیست؟ از این به بعد هر چی مریض اومد همینجا نگهشون دارین تا دکتر فاطمی بیاد! منم تو دلم گفتم باشه اشکال نداره بذار دکتر فاطمی بیاد اینجور مدیریت کردنت رو ببینه حالت رو جا میاره! از اون به بعد هر چی مریض اومد گفتم همون وسط وایسا!

یه بچه یک ساله آوردن یک کم بی حال بود ولی بد حال نبود.شرح حال درستی نمی دادن.مادره می گفت توی یک ساعت 10 مرتبه استفراغ کرده.از صبح هم سی بار اسهال داشته! سی بار! بهش نمی خورد! دریغ از یه ذره دهیدریشن! هوشیار بود،اینور و اونور رو نگاه میکرد،علایم حیاتیش نرمال بود.پرسیدم چند بار ادرار کرده؟ گفت اونم زیااااد _ آهان هم اسهالش زیاده هم ادرارش؟ _ آره آره حالش خیلی بده! (می بینین دروغ رو تو رو خدا!) گفتم باشه اینا همه که مونده ن تو هم بمون روش! بعد رفتم سر بقیه کارهام...

ده و نیم که دکتر فاطمی اومد نمی شد از در اورژانس بیای تو! بلافاصله سوپروایزر رو خواست و حسابش رو رسید.مریض های بستری رو که دید رفت سراغ سرپایی ها.اون آقاهه که گیر داده بود بستری کنین و جنجال راه انداخته بود رو با اردنگی انداخت بیرون که بچه 4 بار پی پی کرده برا من بستری بستری می کنه! برو خونه تا صبح ORS بهش بده خودش خوب میشه...همه رو دید تا آخر همه رسید به اونکه مامانش دروغ می گفت.بچه رو که گذاشتن رو تخت حس کردم این اون بچه ی قبلی نیست.انگار هوشیاریش کم شده بود، کم کم داشت میرفت تو کما! دکتر یه نگاه به بچه انداخت بعد سریع باباهه رو کشید کنار: آقا ببین راستش رو بگو! به نظر من بچه ی شما مسمومیت با مخدر پیدا کرده! چی بهش دادین؟

من رو میگی؟ مععععععععععععع! چراغ قوه رو برداشتم و رفتم سراغ بچه،مردمکهاش میوز! نفسم بند اومد! اگر فرستاده بودمش بره خونه و اونهم قبول میکرد؟؟؟؟؟ خیلی راحت آپنه میکرد و می مرد!

نالوکسان رو که بهش زدیم 20 ثانیه نکشید که مردمکهاش برگشت و شروع کرد به گریه کردن!

اولش که اعتراف نمی کردن،ولی بعد مادره گفت نصفِ دیفنوکسیلات دادم بهش.اما دکتر گفت این رو احتمالا بهش تریاک دادن،اگر مادره هم نداده باشه مادربزرگه داده!

من که هنوز تو شوک بودم. (موقعی که امد مردمکهاش رو معاینه نکردم،یعنی اصلا به ذهنم نمیرسید همچین چیزی باشه،ولی به چشمهاش نگاه کردم ببینم اشک داره و مطمئنم طبیعی بود.نه اونطوری که بار دوم دیدم که ظاهرش داد میزد! احتمالا همون موقع بهش داده بودن و ترسیده بودن آورده بودنش)

گفتم آخه آقای دکتر ما از کجا بفهمیم؟ گفت: شما هنوز این مردم رو نمی شناسین،نمی دونین ما کجا داریم زندگی می کنیم.وقتی می بینین دروغ میگه باید شک کنین.این بچه که معلومه 30 بار شکمش کار نکرده.یه اسهالی داشته و تریاک بهش داده ن.حالا اینجوری غلو می کنن که این کارشون توجیه بشه...

بخش رو که با هم ویزیت کردیم و توی راهرو می اومدیم بچه ها یکی یکی سُک میزدن که بگو مورنینگ رو چی کار کنیم.من که هر چی فکر کردم نفهمیدم مریض دلدردیه چشه.یه دردی توی پهلوهاش و سابقه ی سنگ کلیه ولی توی سونوی این دفعه ش سنگ نبود.به خصوص که دکتر فاطمی گفته بود به سونوش اعتماد کنین! هیچ علامت دیگه ای هم نداشت،نه تهوع نه استفراغ نه هیچی دیگه.اکیدا NPO ش کرده بود و تو اردر نوشته بود هیچ آزمایشی امشب نگیرین(که خدای نکرده ما از روی آزمایشهاش نفهمیم مریض چشه!) حالا ما دنبال دکتر فاطمی راه افتادیم عز و التماس که دکتر این چشه.بدجنس نگفت! هر چی میگم آقای دکتر اینجوری که شما NPO ش کردین فقط می تونه پانکراتیت باشه ولی این علامت و این علامتش رو نداره! فقط می خنده.میگم میتونه هم اولسر باشه ولی سابقه ش رو نداره.میگه آهان نزدیک شدی! میگم صرع شکمی نیست؟ میگه آها آها! میگم پس چرا ضد تشنج بهش ندادین؟ میگه من کی گفتم تشنجه؟ بعد هی ما گفتیم اون بدجنسانه بهمون خندید!...

همیشه آنکالها هوای اینترنهای شبشون رو دارن که صبح سر مورنینگ ضایع نشن.اینم شانس ما! گفت بشینین تا صبح مطالعه کنین!گفتم اقلا بگین کجا رو بخونیم گفت:Text نلسون! گفتم کجاش ؟ گفت جلد دوم! _اونکه 2000 صفحه س! _ هی ما رو با خودش کشید اینور و اونور آخرش هم نگفت.ساعت 1ونیم نصف شب تو راهرو دورش جمع شدیم.اونهم دوباره شروع کرد به حرف زدن.از اون حرف خوشگل هاش که من دلم می خواد بگه و بگه و بگه و تموم نشه.همون حرفها که کلی به زندگی امیدوار میشم و دلم مطمئن میشه کاری که دارم می کنم درسته...

خلاصه رفت و ما موندیم تو خماری!

دلدردیه تو ساعت آقای ن. امده بود و مسمومیته تو ساعت فرزانه.همونها باید مورنینگ میدادن.

جا نداشتیم و دیگه مریض بستری نمی شد.اون شب می تونستم راحت بخوابم اما همه ش داشتم تو ذهنم دلدرد رو تجزیه و تحلیل می کردم.همچین خواب کوفتم شد!

صبح زود بلند شدم دوباره رفتم سراغ مریضه بلکه یه چیز جدید پیدا کنم.باز چیز بیشتری دستگیرم نشد.دیگه گفتم ولش کن فوقش ضایع میشیم دیگه! سر مورنینگ آقای ن. خوب مریض را معرفی کرد.موقع تشخیص که رسید دکتر فاطمی بلند شد،طبق معمول دستهاش رو کرد تو جیب شلوارش و شروع کرد به توضیح دادن.من دست نازیلا رو می چلوندم و هی می گفتم الان میگه ساب چیف الان میگه ساب چیف! اونم دلداریم میداد که نه بابا با ساب چیف که تو مورنینگ کاری ندارن! که یهو دکتر فاطمی گفت: ساب چیف!... من سیخ شدم! _خوب خانم دکتر شما دیشب برای مریض چی کار کردین؟ _هیچ کار! چون خودتون گفتین! _ بالاخره مریض چش بود؟ _

_خوب خودم میگم...پانکراتیت!  _ اِ آقای دکتر من که دیشب اول از همه گفتم پانکراتیت! _ منم نگفتم نه! ....شما حتی اون یک صفحه مربوط به پانکراتیت رو دیشب نخوندین! _ من آخه اون یک صفحه رو باید بین 2000 صفحه پیدا می کردم!

بعد از مورنینگ رفته یک صفحه جدول مربوط به دلدرد رو آورده میگه اینهاش اینجا نوشته پانکراتیت! میگم بله فرم دلدردی که نوشته که زیاد به مریض ما نمی خوره.بعدم نوشته که تهوع و استفراغش بارزه اینکه تهوع و استفراغ نداشت!!! بگذریم با دکتر فاطمی که نمیشه بحث کرد،همین لجبازیش رو دوست دارم! فقط بهش گفتم خیلی بدجنسین! بعد هم توی بخش داشت رد می شد و با یکی حرف میزد و می گفت خدا همه رو هدایت کنه...! منم گفتم آره خدا دکتر فاطمی رم هدایت کنه که اینقدر اینترنها رو اذیت می کنن! اونم بهم گفت من پدر تو رو تا آخر این ماه در میارم!

:))))))))))

یادم رفت برم ببینم آخرش مریضه چی از آب در امد


 
comment نظرات ()
 
گلستان
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ آبان ،۱۳۸٦
 

* بعد از بیست ساعت مینی بوس سواری توی جاده ای که می پیچید و از کوه بالا میرفت لابه لای جنگل انبوه،پوشیده از برگهای زرد و نارنجی و قرمز ...رویایی!

قرار بود برنامه تفریحی باشه،شب توی ویلای هلال احمر بخوابیم،فرداش وسط جنگل اردو بزنیم،وسایل همونجا باشه و چند ساعت پیاده روی توی جنگل،بعد هم آبگرم و دریا!

جایی که پیاده شدیم یه تپه ی مرتفع بود و تا اون دور دورها از درخت خبری نبود.چادر زدیم و شام رو آماده کردیم.هوا سرد بود! دو تا اتاق گلی بود که یه عده ترجیح دادن اونجا بخوابن(ویلای هلال احمر!) یه کم دور آتش جمع شدیم و صحبت در مورد برنامه.راهنمای گرگانی گفت فردا صبح دو سه ساعت پیاده روی داریم تا برسیم به جایی که قراره فردا شب بمونیم.تمام وسایل رو باید با خودمون می بردیم و این یعنی کوله کشی!برای من زیاد تعجب آور نبود.اصولا انگار قرار نیست برنامه ها اونجوری که برنامه ریزی شده ن اجرا بشن!به هر حال اگر میدونستم کوله کشی داریم هم تفاوتی در کوله بستنم ایجاد نمیشد! نمی دونم چه جوریه که برنامه هر چی باشه،دو روزه،سه روزه،صعود،تفریحی،با کوله کشی،بی کوله کشی،به هر حال چیز خاصی از محتویات کوله ی من کم و زیاد نمیشه! حتی بعد از قضیه ی زانوم که با خودم قرار گذاشتم رعایت کنم و نذارم به اون بیچاره ها فشار بیاد توفیقی در این امر حاصل نشد!

سرد بود و یکبار دیگه تجربه ی سوختن و یخ زدن همزمان! یعنی اون ورت که سمت آتیشه می سوزه و اون ور ِ دیگه ت یخ میزنه،اینجاست که باید مثل کتلت هی پشت و رو بشی و تو دلت بگی کیسه خوابم گرمه! من امشب یخ نمی زنم و سعی کنی به سرمای دم صبح فکر نکنی!

نیم ساعتی که توی کیسه خواب قلت زدم و از سرما به خودم پیچیدم اولین قولی که به خودم دادم این بود:وقتی رسیدم اصفهان حتما یک جفت جوراب پر می خرم!

قاسم اون شب امده بود پیش من بخوابه ولی من اینقدر سردم بود که یادم رفت مهمون دارم و تو کیسه خواب گمش کردم! اینم آقای قاسم بعد از بالا اومدن ِ خورشیدِ عزیز،واسه خودش لم داده و آفتاب گرفته

 

 

از تپه که بالا می رفتیم از راهنما می پرسیدیم اون طرف درخت هست؟ جنگل هست؟ جنگلی که اون طرفه از جنگلی که با ماشین ازش گذشتیم قشنگتره؟...آقا هی ما رفتیم هی جنگلی در کار نبود! راهنما دلداریمون میداد که امسال سرما زده و برگ درختها زودتر از موقع ریخته ن.ما هم به روی خودمون نمی آوردیم ولی آخه اصلا درختی نبود که بخواد برگ داشته باشه!

 

 

توی مسیر پر بود از بوته های زرشک،زرشک های سیاه با هسته های درشت.سر راهمون از زیر قله ی فینگیلی ِ "زبله" هم گذشتیم که اون رو هم رفتیم بالا و برگشتیم پایین.خسته نبودم اما بیشتر ِ مسیر سرازیری بود و داشت به زانوم فشار میامد.به کفشهام نگاه می کردم که زهوارش در رفته،حالا لاستیکِ دورش هم تقریبا کنده شده بود و به این فکر می کردم که دلم می خواد امسال حتما یه کرکس زمستونه برم و اینجوری نمیشه

ساعت نزدیک 4 بعد از ظهر بود که به محل استراحت رسیدیم.کوله ها به هوای برنامه ی تفریحی سنگین بود و واقعا بچه ها را خسته کرده بود.حالا جایی که برای شب ماندن در نظر گرفته شده بود یک آغل بود! سرپرست حسابی به راهنما توپید و در به برنامه ریزیش اعتراض کرد! در نهایت هم گفت ما اینجا نمی مونیم و بهتره بریم طرف روستای مقصد.حق داشت،اون روزمون کاملا به کوله کشی گذشته بود حالا جایی بودیم که قشنگ که نبود هیچی،در معرض باد بودیم با یک شب سرد پیش رو،دور از آب و تازه باید توی آغل می خوابیدیم! ما جاهای بدتر از این هم خوابیده ایم،توی مسیرهای طولانی تر با شیب بیشتر کوله کشی کرده ایم اما شرایط فرق می کنه.این اون برنامه ای نبود که قرار بود اجرا بشه.اون لحظه دلم برای راهنما سوخت اما واقعا حقش بود! آخه یه ذره احساس مسوولیت!67 نفر آدم با اتکا به برنامه ی اون اینجا بودند.

ناهار رو همونجا خوردیم و دوباره راه افتادیم.همون لحظه ی اول بند کوله ی داداشم پاره شد! حالا خر بیار و باقالی بار کن.واقعا فقط یه خر می تونست اینهمه بار رو بدون بند کوله حمل کنه! ترجیح دادم نایستم و برم جلو چون اگه عقب می موندم یه خر اضافی هم لازم بود که من رو به گروه برسونه.بچه ها هم کوله رو با طناب یه جوری سرهم بندی کرده بودند و پشت سر گروه راه افتاده بودند.

کم کم هوا تاریک میشد و ما تازه وارد جنگل شده بودیم.تمام مسیر سرازیری بود و زیر پامون برگهای خشک...درختهای لُختِ بلند توی تاریکی وهم انگیز به نظر میرسند.جلوی پام رو نمیدیدم و هدلامپم نور نداشت.باتری هاش نو بود ولی نمی دونم چرا اینجوری شده بود.جلوی صف بین آدمهای غریبه مونده بودم.مهم نبود تا وقتی که صحبتهای رد و بدل شده بین چند نفر حالم رو بد نکرده بود.بعضی وقتها غریبه ها آشنان ولی این غریبه ها بدجوری برام غریب بودند.یک عده کم کم عقب موندن،فاصله ای که توی صف افتاده بود زیاد شد.برای اونهایی که جلو بودند اصلا مهم نبود.می گفتن زود بریم که برسیم.به ما چه که یه عده عقبن! خودشون رو برسونن! نمیشه که ما به خاطر چند نفر معطل بشیم! نمی فهمیدم این حرف چه معنی ای میده.یعنی چی؟ یعنی شما برین و کسایی که عقبن بمونن؟؟؟ توی گروه ما همچین چیزی معنا نداره.همیشه قویتر ها هوای بقیه رو دارن.فداکاریها همیشه بی منت بوده،همیشه دستی هست که دستت رو بگیره و کسی که موقع خستگی و خطر به وجودش دلگرم باشی...حالا پشت سر کسایی راه میرفتم که حس می کردم اگر پام بلغزه و بیوفتم از جاشون تکون نمی خورن.این مساله ضربه بود برام! به خصوص وقتی ستون استراحت میکرد و به محض رسیدن عقبی ها دوباره راه می افتاد بدون توجه به فریادهای صبر کنین صبر کنین! بدترین فشار روانی که روم بوده تا حالا مربوط میشه به زردکوه اولی که تو همچین شرایطی بودم.از گروه عقب مونده بودم،اونها استراحت میکردن و تا من نزدیک میشدم راه می افتادن.حالا نمی تونستم تحمل کنم کسی تو شرایط مشابهی قرار داشته باشه.واقعا عذاب آور بود برام.می گفتن بریم که اونها مجبور بشن تند بیان! خوب اگه می تونستن که میومدن! من "نتوانستن" رو تجربه کرده م.کسی که نمی تونه نیاز به حمایت داره نه تنبیه! من اون لحظه های ترس ِ مطلق روی تیغه را توی زرد کوه به اتکای وجود بچه هایی که جلو بودند قدم برداشتم.اون ترس تموم شد ولی اون اعتماد هیچوقت از بین نرفت.من توی سیردان خودم رو با اشک و درد بالا کشیدم،به بهای هفت تا از ناخن های پام که سیاه شدند و افتادند.درد تموم شد و ناخن هام دیگه در اومدن ولی هیچوقت یادم نمیره دستهایی رو که روی یخچال دستهام رو گرفته بود و کلماتی رو که سعی داشت آرومم کنه.سختیها مهم نیست،میگذره و فراموش میشه ولی تو همین لحظه های سخته که عمیق ترین حسها شکل می گیره...

از دسته ی جلویی جدا شدم و موندم تا بچه های خودمون برسن.مریم،همکار مژگان،حالش بد شده بود و یک ریز اشک میریخت.اولین باری بود که میومد و آمادگی نداشت.آخه قرار بود برنامه تفریحی باشه! راهنما گفت 10 دقیقه ی دیگه به دشت صافی میرسیم و شب همونجا می مانیم.نمی دونم چند تا 10 دقیقه گذشت ولی بالاخره رسیدیم.چادرها را که زدیم بچه ها رفتند آب بیارند...آب نبود! بعد از یک مسافت طولانی به آب باریکه ای رسیده بودند که به هیچ وجه کفاف اینهمه آدم را نمیداد.

برای شناسایی که از چادرها دور شدم یادم افتاد راهنما گفته بود توی این جنگل گرگ و خرس و پلنگ زیاد پیدا میشن! پشیمون شدم و بدو بدو فرار کردم سمت چادرها و در حین فرار حس می کردم الانه که یه پلنگ از پشت گازم بگیره! به کیوان گفتم ووی حیوونها نخورنمون؟! گفت نه بابا اینهمه آدمیم،تا میاد یه گاز بگیره میریزیم سرش! گفتم آره خوب از تو یه گاز بزنه یه ذره ت کم میشه اما من همه ش یه گازم:)))))))))

وقتی کیسه خوابم را پهن می کردم مهمان شبانه حرفی زد که راستی شوکه م کرد.شاید اصلا مهم نبود،شاید من زیادی دل نازک شده م! روزی صد تا بدتر از این را از مریض ها و همراه ها و دوست و آشنا می شنوم و انگار نه انگار اما اینجا...کوه همیشه برای من چیز دیگه ای بوده.یه چیزی جدای از دنیای بیرون.حالا قوانین دنیای زشت دنیای اون پایین هوای اینجا رو هم آلوده کرده.دلم گرفته...دلم از ناسپاسی آدمها گرفته...

مدت کوتاهی کنار آتش ایستادم.جمعی که اونشب اونجا بودند حس خوبی در من ایجاد نمی کردند.دلم نمی خواست تنها باشم...تنها بودم.

روی یک تپه ی مرتفع بودیم و دورتا دورمون کوه.کنارمان دره بود و مهِ غلیظ از زیر ما توی دره داشت بالا میامد.تا یکی دو ساعت بعد روی ما را هم می پوشاند.مهِ سفید توی تاریکی ِ شب و سرمای مرطوبِ جنگل...سوپ داغ خیلی بهم چسبید.آن شب خوابیدم...

 

 

صبح قشنگی بود.حالا که هوا روشن بود رنگها به چشم میامد.حیف که باز عجله داشتیم و نمیشد صبر کرد.مسیر درخت داشت اما این جنگل کجا و جنگلی که موقع آمدن توی ماشین دیده بودیم کجا! به قول مژگان انگار آورده بودن تنبیه مون کنن! جنگل خوشگله رو از پشت شیشه نشونمون دادن بعد بردن با یه عالمه وزنه پشتمون جنگلها رو دور بزنیم خدای نکرده خوشگلیها رو نبینیم!

 

 

من هم گفتم برنامه ی خوبی بود ولی اصلا احساس تفریح بهم دست نداد! (راستش فقط حس قاطر بودگی بهم دست داده بود!) آخه مساله اینجاست که ما اصلا لازم نبود اینهمه بار با خودمان بیاریم.میشد از اول کوله ها را با ماشینها بفرستیم و خودمان با سرعت بیشتر مسیر را طی کنیم بدون نیاز به غذا و وسایل خواب.نصف روزه این مسیر را میامدیم.اصلا چرا این مسیر را آمدیم؟ میشد همان اول مسیر توی جنگل خوشگله چادر بزنیم و وسایل را بگذاریم و تفریح کنیم! هر جوری حساب کردیم درک نکردیم راهنما چه فکری کرد که این بلا را سر ما آورد؟! همه متفق القول بودند که یک دفعه راهنما را دعوت کنیم اصفهان و دسته جمعی یک کتک مفصل بهش بزنیم! حال آنهایی را تصور کنید که سه چهار کیلو گوجه و خیار با خودشان آورده بودند! در واقع کوله های همه مان پر بود از وسایلی که استفاده نکردیم و خوراکی هایی که فرصت نشد فکر خوردنشان را بکنیم! حتی وقت نشد با دل خوش استراحت کنیم! حتی نتونستیم اطرافمان را درست نگاه کنیم!!! با این وقت و انرژی ای که گذاشتیم میشد یک قله ی حسابی صعود کرد.انجوری دیگه اقلا دلمان نمی سوخت! یکی من رو بگیره این آقاهه رو نکشم:((((

روستای زیارت که از دور پیدا شد دیگه لنگ میزدم!سریع رفتم پایین و وسایل را گذاشتم یک کنار.آبگرم همانجا بود.یک ربع وقت داشتیم بریم آبگرم! این یکی رو نباید از دست میدادم! ...آبش گرم که نه،بیشتر آب ولرم بود! اما زنده م کرد! بعد دوباره سوار مینی بوس شدیم و رفتیم "ناهار خوران" یه رستوران جینگول ناهار خوردیم.توی دستشوییش از این دست خشک کنی هایی داشت که باد میزنن،شده بود سالن آرایش!بچه هایی که موهاشون خیس بود زیر دست خشک کن مو سشوار میزدن! براشینگ کامل:))))))))))

بعد یک پیاده روی کوتاه و حرکت به طرف بندر ترکمن.

بندر ترکمن با لباسی که زنهاش پوشیده بودند جذابیت خاصی برام داشت.پیراهن های یکسره ی بلند و تنگ و روسریهای ترکمنی که روی سرشون انداخته بودند بدون اینکه دو طرفش را گره بزنند یا روی شونه هاشون بندازند.من عاشق این روسری های ترکمنی ام.مامانم از قدیم یکیش را داشت.یک روسری پشمی بزرگ سیاه با گلهای درشت قرمز و ریشه های بلند.حالا دیگه یک کمی رنگ و رو رفته شده،دلم می خواد یه دونه لنگه ی همون بخرم.یک بازارچه ی کوچک کنار ساحل بود.یک ذره خرید کردیم و نشستیم کنار دریا.دیگه هوا تاریک شده بود.توی کیسه ها را نگاه کردیم و ای داد بیداد! ازدواج مریم ناقص شده بود! ...

از اون گروه خداحافظی کردیم.آنها سوار اتوبوسشان شدند و ما هم با مینی بوسمان راه افتادیم.بدنها کوفته بودند و صندلیها خیلی بد بودند.راه باریکه ی وسط مینی بوس هم با کوله ها پر شده بود.تا اصفهان 20 ساعت راه داشتیم...

توی راه فکر می کردم.چیزهایی که همیشه ازشون فرار می کردم اینجا هم سر و کله شون پیدا شد! رفتارهایی که گاهی دلم می خواد چشم هام رو ببندم و نبینم! من آدم ناسازگاری نیستم اما نمی دونم درستش چیه.گاهی به خودم میگم اگر ادامه پیدا کنه خودم رو می کشم کنار.حتی اگر من هم نخوام ناخودآگاه این اتفاق می افته.من آدمی نیستم که درگیر بشم. اما می ترسم از عواقبش! مهم من یا فلانی نیست.ضربه ای که گروه می خوره ممکنه جبران ناپذیر باشه.حیفه...خیلی حیفه... یه ضربه هایی شاید سطحی به نظر برسه اما دردش عمیقه.من آدم بدبینی نیستم ولی واقعیتی که جلوی چشم هامه پر رنگتر از اونیه که بشه ندیده ش گرفت.انتظار داشتم بچه ها زیرکتر از این حرفها باشند.نمی تونم در موردش باهاشون صحبت کنم،نمی خوام سوء تفاهم ایجاد بشه.منم در قبال این گروه مسوولم اما من فقط یک عضو کوچکم.اگر بدونم بچه ها واقعا همین رو می خوان من حرفی ندارم.به هر حال این رو یاد گرفته م که هیچ چیزی جاودانه نیست.رویاهای من هم یه روزی تموم میشن اما نمی دونم چرا می خوام باور کنم این رویا ادامه داره حتی اگر برای من نباشه،حتی اگر من نباشم


 
comment نظرات ()
 
ساب چيف
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ آبان ،۱۳۸٦
 

* کشیکهای اطفال ما فرم خاصی داره.تقسیم شده به ماه یکی و دویی و سه ای! ماه یکی که عملا حمالی بیش نیست و کل مدت کشیک یا باید بشینه تو اورژانس وسط ونگ ونگ یا مگس بپرونه یا هم بدو بدو بین نوزادان و بخش در تردد که یا نی نی به دنیا اومده ویزیت کنه یا سرم اسهال استفراغیها رو تنظیم کنه و جواب آزمایش مهر بزنه! ماه دویی عوضش relax! همه ش بی کاری،من چون فقط یک ماه دویی دادم نظری درباره ش نمیدم(ماه دو که بودیم چون ماه سه ایها کم بودن ما بیشتر کشیک ماه سه ای دادیم) ماه سه ایها کشیک ساب چیفی میدن.اینم یه مسوولیتیه در حد رزیدنت سال یک یا دو.یعنی تو مسوول کل اطفال این بیمارستانی.هر جا مشکلی پیش بیاد ساب چیف باید بره.همه ی مریضها با اردر و نظارت ساب چیف بستری میشن و کلا مسوولیت همه چیز با خودته و خودتی و معلومات گهربار و تجربیات گرانبهات! در صورتی که مشکلی داشته باشی میتونی با آنکال تماس بگیری.آنکالهایی که خیلی مهربون باشن یک یا دو بار میان یه سری هم میزنن و میرن یا تلفن میزنن که مشکلی بوده یا نه.اونایی هم که مهربون نیستن یا در دسترس نیستن یا تلفنشون خاموشه و اونوقته که ساب چیف بدبخت میشه و خدا نکنه همچین موقعی case بد پیش بیاد!

گفتم که به خاطر به هم ریختن گروهها و کم بودن تعداد بچه ها به ما ساب چیفی زیاد خورد.اولش ناراحت بودیم چون هم کشیک سختیه هم مسوولیتش زیاده هم کلا ساب چیف بیچاره س دیگه! اولین کشیک ساب چیفی حالیم نبود چه خبره برای همین استرس نداشتم! شبی که فرداش دومین ساب چیفیم بود نشسته بودم تو اتاق تمام کتابها و جزوه ها و نوتهای اطفالم دورم،یکی میزدم تو سر خودم یکی تو سر اونها! Manage هایپوگلایسمی نوزاد رو می خوندم وسطش یهو می گفتم وااای step ِ چهار ِ تشنج نوزاد چی بود؟ بعد تشخیص افتراقیهای فلان چیز بعد دوز فلان دارو

استرس

حالا اما واقعا ساب چیفی رو دوست دارم! اینکه مریض دست خودته،میتونی manage اش کنی،خودت تصمیم بگیری کی رو بستری کنی،اینکه هر جا مشکلی هست تویی که باید حلش کنی...یه جور محک زدن خودته.منم که دوست ندارم به آنکال زنگ بزنم و سعی می کنم کارها رو خودم انجام بدم.برام هم تا حالا بد نبوده.دفعه ی اول گیجی دفعه ی دوم اشتباه می کنی اما دفعه ی سوم دیگه میدونی باید چی کار کنی.این شیوه آموزش فوق العاده س! اگر همه ی بخشها یه همچین شیوه ای داشت نتیجه ی آموزش از زمین تا آسمون فرق میکرد.گرچه هیچ جا به اندازه ی بخش اطفال این روش عملی نیست

حالا این باشه تا چند مورد از ساب چیفی هام رو بعدا تعریف کنم


 
comment نظرات ()
 
ماه سه اطفال،اینترن نوزادان
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ آبان ،۱۳۸٦
 

ماه دوی اطفال هم تموم شد و به همین راحتی اومدم ماه سه.دکتر پژنگ رو دوست داشتم،درسته که استرس خودش رو داشت برام،درسته که باز تا نگاهش می چرخید طرفم می خواستم آب بشم برم تو زمین،درسته که تا یه سوال می پرسید ازم زبونم بند میومد ولی اون خاطره ی بدی که بعد از امتحان استیجری مونده بود برام همه ش ناپدید شد.خیلی دوستش داشتم و روز آخری که گفت ازتون رضایت کامل داشتم نزدیک بود بال در بیارم!

اینترن های جدید اومده ن و رابطه مون باهاشون خیلی خوبه.خیلی بهتر از اونی که فکر می کردیم.از وقتی اینا اومده ن تازه فهمیده م این یک ساله چقـــــــــــــــــدر چیز یاد گرفته ایم!

صبح های زود که میرفتم بخش زودی همه رو ویزیت می کردم و میرفتم سراغ حدیث.بغلش می کردم،راه میرفتم،باهاش حرف میزدم.خیلی نرم و کوچولو بود،نرم و کوچولو! دکتر پژنگ چند دفعه حدیث به بغل غافلگیرم کرد! سیزده روزش بود،سپتی سمی! آخه این کجا قیافه ش به سپتی سمی ها می خوره؟ روسریش رو ببینین،بهش می گفتم حاج خانوم حدیث!

اینم فاطمه س.روز اول که اومد درمانگاه خودم دیدمش.50 روزش بود و نسبت به تولدش 200 گرم وزن کم کرده بود.ظاهرش خیلی غیرعادی بود.سابقه ی تشنج داشت و فنوبارب می خورد.به خاطر حملات سیانوز اومدو بستری که شد GE Reflux در اومد.بیست روز با NG بهش شیر دادیم.تپل شده بود،لپ پیدا کرد! عزیزم اونروزی که فوق نوزادان گفته بود ممکنه CP باشه کلی با لیلی غصه خوردیم.بعدشم که رفت برای عمل فتق.

حالا هم که رفته م نوزادان و هر روز یه عالمه نی نی جدید.

میگم خیلی پیداس که اصلا حال و حوصله ی وبلاگ ندارم؟چند وقته حال و حوصله ی هیچی ندارم.حس می کنم هیچ کار جز کشیک دادن بلد نیستم دیگه! بیمارستان که هستم راحتم.توی خونه نمی دونم باید چی کار کنم! هر از گاهی بچه هایی که طرحن میان یا خبری ازشون میرسه،هیچ کس راضی نیست.من حتی مطمئن نیستم چی دوست دارم.

دلم می خواد برم خیابون گردی و چیزهای جینگیل بخرم اما فعلا خودم رو تنبیه کرده م چون توی سه هفته ی گذشته 4 تا از کتابهای کتابخونه رو گم کردم!!! هر چی پول داشتم دادم کتاب خریدم! گرچه بعدا دوتاش تو خود کتابخونه پیدا شد و اشتباه از کتابدار محترم بود اما این چیزی از جرم بی حواسی من کم نمی کنه!

چند وقت پیش نشستم جلوی لیست بلندبالای کتابهایی که باید خواند از وبلاگ دکتر مجیدی،یهویی دیدم همینجوری اشکهام داره میاد پایین! من کی میتونم بدون نگرانی و عذاب وجدان بشینم با خیال راحت کتاب بخونم و لذت ببرم؟

دلم ارنست همینگوی می خواد


 
comment نظرات ()