دریای سرخ

case
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ مهر ،۱۳۸٦
 

کار تزم به جاهای جالبش رسیده! دارم case هام رو جمع می کنم.برای پیگیری باید تک تک زنگ بزنم خونه هاشون! واقعا مصیبتیه!! اولهاش که وارد نبودم و فکر میکردم باید برای همه توضیح بدم من کی ام و چی کار دارم می کنم و واسه چی این سوالها رو می پرسم.یه وقتهایی هم سوء تفاهماتی به وجود میومد که چشمتون روز بد نبینه...

_الو بفرمایید (یه خانوم مسن،با لهجه ی غلیظ اصفهانی بخوانید!)

_ سلام خانوم.می تونم با حاج آقا فلانی صحبت منم؟

_ با حاج آقا؟؟ (اینجا طرف وردنه شو در میاره!) شوما با حاج آقا چی کار دارین؟

من رو با هستی اشتباه گرفته!

_ نه به خدا من با حاج آقا کاری ندارم که می خوام چند تا سوال بپرسم فقط.

_ نه شوما بگین چی کار دارین؟؟؟؟

_ من از طرف فلان دکتر زنگ میزنم دارم در مورد فلان چیز تحقیق می کنم...

_ اِز طرفی کی گفتین؟؟؟

_ (خدایا به فریاد برس!) باشه خانوم اصلا من با حاج آقا کاری ندارم میشه خودتون به سوالای من جواب بدین؟

_خوب بپرس!

...

_ببخشید فرمودین حاج آقا چند سالشونه؟

_ هشتاد و پنج سال

!

***

_ بله؟

_ سلام خانوم حال شما خوبه؟ ببخشید مزاحم میشم من از بیمارستان فلان تماس می گیرم..

_ وای! ای وای! خاک به سرم! چی شده؟ کی مرده؟ تصادف کرده؟! وای...

_ نههههههههههه چیزه نهههههههههه

_ خاک بر سرم یاااااااااا امام زمان...

_ من فلانی هستم از طرف فلانی در مورد جراحی ِ آقای فلان...ور ور ور توضیح توضیح ور ور ور

_

_می تونم با خودشون صحبت کنم؟

_ هوم

***

_ بعلهههه (با لهجه ای کاملا دهاتی بخوانید)

_ سلام.خسته نباشید.ببخشید مزاحم میشم.من از طرف دکتر فلانی تماس میگیرم در مورد...

_

_می تونم با آقای فلان صحبت کنم؟

خانوم همونجا پشت تلفن بلند تو گوش من داد میزنه: اصغــــــــــــــــــــــر!

حالا اصغر آقا گوشی رو برمیداره:هم؟!!

_ سلام.خسته نباشید.ببخشید مزاحم میشم.من از طرف دکتر فلانی تماس میگیرم در مورد...

***

_ بله؟

_ سلام دختر خوشگل حالت خوبه؟

_ بله

_ آقای فلانی منزل تشریف دارن؟

گوشی رو ول می کنه و صدای بدو بدوی قدمهای کوچولوش میاد و :بابا بابا یه خانومه ای کارت داره!

***

_سلام ببخشید می تونم با خانوم زهرا فلانی صحبت کنم؟

_دارن نماز می خونن.

کلی معطل میشم تا نماز زهرا خانوم تموم میشه

...

_ (صدای یه دختر 8 ساله با کلی ذوق و شوق!) سلام من زهرا هستم شما از انجمن نقاشی تماس می گیرین؟

_ نه عزیزم من از طرف دکترت تماس میگیرم همون که چند وقت پیش عملت کرد.گوشی رو میدی به مامانت؟!(احتمالا مامان باباش با خودشون میگن این مرض داشت یه ساعت معطل شد! از همون اول با خودمون حرف میزد! آخه من که پشت دستم رو بو نکرده بودم این یکی کوچولوئه!)

دو ساعت بعد دارم شام می خورم که زنگ میزنن

_ بله؟ _سلام من زهرا ام.مامانم یادشون رفته بود بگن زخمم اینورش اینجوری شده اونورش اونجوری نه اونورش اینجوری اینورش اونجوری!

_ آهان باشه مرسی زهرا جون!

***

هر تلفنی کلی وقت می گیره.دو سه تا سوال من می پرسم بعد باید شیش ساعت به سوال مریضها که زخمم باد کرده،جای بخیه م می سوزه،چه میدونم اینورش به اندازه ی 2 میلی متر قرمز شده،سرم درد می کنه حالت تهوع دارم! جواب بدم...صبر ایوب می طلبه.۱۲۰ تا کیس می خوام

اونروز بابام پرسید تو از تلفن خونه به اینا زنگ میزنی؟ گفتم آره! یک ساعت من رو نصیحت کرده و استدلال میاره که بابا جان آدم تلفن خونه ش رو در اختیار هر کسی قرار نمیده ال میشه بل میشه...میگم خوب از کجا تلفن بزنم پس؟ میگه: با موبایل شخصی خودت!!!!

 


 
comment نظرات ()
 
Child abuse
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ مهر ،۱۳۸٦
 

*نمی دونم چرا میگن از هر دستی بدی از همون دست پس می گیری.این هیچوقت برای من اصل نبوده تو زندگی.هیچوقت کاری نکرده م برای اینکه جواب بگیرم،رضایت شخصی از خودم اغلب برام مطرح بوده. اما بعضی وقتها دلم می خواد همونجوری که بوده م باهام رفتار بشه."بعضی وقتها" انتظار زیادی نیست...فقط بعضی وقتها

 

* وقتی یه دختر 4 ساله میاد با ضایعات هرپسی دور آنوس به چی فکر می کنین؟ من حتی فکرم رو به مادرش نگفتم و فرستادمش بره درمانگاه.دکتر می گفت برعکس اونی که تصور میشه تو کشور ما اصلا این موارد کم نیست.من اقلا ماهی یکی دو تا می بینم! با بچه ها که حرف میزنیم میبینم اونها هم خیلی دیده ن.منم دیده م.اونهمه تو درمانگاه زنان و حالا هم اطفال! موردهاش کم نیست از بچه ی 3 ماهه تاااا...بیشتر از همه اون پسر 18 ساله دلم رو سوزوند که از خجالت پشت در وایساده بود.مادرش گفته از وقتی پسرم دنیا اومده پدرش دیگه طرف من نمیاد! حالا اومده گواهی بگیره! فکرش رو بکن 18 سال! ما چی کار می کنیم؟ هیچی! برین پزشکی قانونی!

 

بچه ها...بچه های بی دفاع...


 
comment نظرات ()
 
ماه سیزدهم،اینترن اطفال
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٦ مهر ،۱۳۸٦
 

* شهریور گذشت! ماه اول اطفال که برای ما سخت ترین ماه اینترنی محسوب میشد با 12 تا کشیک ماه یکی.برای من با اون چند روزی که به خاطر سبلان کشیک نداده بودم بقیه ی کشیکهام همه یک روز در میون شده بود.به طرز فجیعی شده بودم فلور نرمال پاویون! اینجوری کشیک دادن اولش سخت بود،خیلی،برای من که نمی تونم تو پاویون بخوابم،من که تو یه ذره rest ای که داشتم از 12 و نیم تا 2 نصف شب هم خوابم نمی برد اگر هم اتفاقا می خوابیدم همه ش خواب میدیدم خواب مونده م و ادمیت اطفال خالی مونده و یه بچه آپنه کرده و دکتر پژنگ اومده و...! دو سه تا کشیک آخر بود که زدم به رگ بی خیالی و دیر رفتم و زود اومدم و چه کیفی داشت خالی موندن ادمیت اطفال! خوب البته این یه ربع اضافه ها اصلا باعث نشد من بتونم تو پاویون بخوابم ولی همین که حس می کردم دارم از زیر حمالی مفت در میرم خودش لذت بخش بود

ولی یه چیزی رو هم فهمیدم.آدم به شرایط سخت زود عادت می کنه.الان که یک هفته س کشیک نداده م استخونهام درد گرفته.دلم کشیک می خواد!

* بیشتر سختی کشیکهای اطفال برام بی کاریش بود.اینکه باید یه نفره،تنهای تنها بشینی تو ادمیت تو اون ساعتهای خلوت...اورژانس که بودیم چند نفره کشیک میدادیم،ارشدها بودن،اورژانس شلوغ بود،کلی هیجان داشت! فکرش رو بکن یه دفعه چهار تا مریض ترومایی خفن بیارن تو اورژانس و تو مجبور باشی تنهایی بشینی وسط ونگ ونگ چند تا بچه گاستروآنتریتی!اغلب از زور بی کاری مجبور بودم بشینم درس بخونم

* نصف شب نشسته بودم برای خودم mp3 گوش میدادم که اومدن تو.یه زن و مرد جوون با یه نوزاد دو روزه.گفتن حالش خوب نیست.هر چی معاینه ش کردم به نظرم خوب بود.بی قراری می کرد.مامانه می گفت شیر نمی خوره ولی وقتی گفتم شیرش بده با ولع مک میزد.بیشتر اشکال از مامانه بود به نظرم.حوصله نداشت زود سینه ش رو از دهن بچه می کشید بیرون و اونم جیغ و داد میکرد.بچه خوب بود! داشتم می گفتم چیزیش نیست و اینا که مامانه اومد بهم گفت آخه میدونین من سرش عمل داشتم فکر کنم برا همین حالش بده.گفتم چه عملی؟ گفت:عمل! گفتم آخه چه عملی کردین واسه چی؟ گفت:از اون عملها! _هین؟! _ عمل دیگه! _

یه عالمه طول کشید تا دوزاریم افتاد عمل یعنی چه! خانوم کراک می کشیدن! خودش گفت تا سه ماهگی کراک می کشیدم و بعد تبدیلش کردم به متادون...طفلک نی نی...خوب که معاینه ش کردم باز چیزی پیدا نکردم جز همون بی قراریش و یه لرزش خفیفی تو اندامهاش.باز به نظرم بیشتر به خاطر رفتار مامانه بود.withdrawal متادون هم که بعد از دو هفته علامت میده...بعدا دکتر پژنگ گفت دروغ میگه حتما علاوه بر متادون کراک رو ادامه داده و بچه رو گذاشت رو فنوبارب،من هم دوباره کلی به خودم بد و بیراه گفتم که اینقدر احمقم که هر کی هر چی میگه باورم میشه.حتی یه ذره شک نکردم دروغ بگه! حتی وقتی شوهرش گفت فقط زنم میکشه من نمی کشم باور کردم.آدم اینقدر مونگول و زودباور؟!

نی نی کوچولو بود،یه دختر ظریف و دوست داشتنی.مامانه یه رفتار دوگانه ی عجیب داشت.از یه طرف بی حوصله و عصبی بود،بهش شیر نمی داد حتی چند بار حس کردم الانه که بچه رو پرت کنه اونور،از یه طرف یه وقتایی سفت بغلش می کرد و قربون صدقه ش میرفت با چشم های پر از اشک از من می پرسید خوب میشه؟ دلم برای دختره سوخت.25 سالش بود.یه پسر 5 ساله هم داشت.فکرش رو بکن چه جور خونه ای می تونه باشه برای تربیت دو تا بچه ی کوچیک. از خودم می پرسیدم این نی نی تو این خونه قراره چه جوری بزرگ بشه؟ دختر کوچولو...کاش دختر من بود... احساس بدی داشتم ،خیلی بد...کاری نمی شد کرد.

.

.

.

 *

 

 

.

.


 
comment نظرات ()