دریای سرخ

من
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ خرداد ،۱۳۸٦
 

بودن با آدمهای جور واجور خیلی چیزا به آدم یاد میده،بیش از همه به من یاد داد خودم باشم.اولا همش می خواستم تیکه های مشابه شخصیت و روح خودم رو با آدمها پیدا کنم تا یه تصویر کلی از خودم تو ذهنم بسازم،می خواستم خودم رو بشناسم،شایدم می خواستم خودم رو شبیه کسی بسازم اما بعدا فهمیدم هر آدمی "برای خودش" یه شکل منحصر به فرد داره،از آدمها در اومدم،خودم رو دیدم،خوب نگاه کردم...دیدم خوشگله! دیدم خیلی دوسش دارم،من ِ کوچولوی خودم رو، همینجوری که شکل هیشکی نیست! حالا خودم رو باور دارم،من ِ کوچولو هنوز جا برای تغییر داره اما می خوام تو قالب خودش بتراشمش


 
comment نظرات ()
 
ماه نهم ، اینترن فیکس اورژانس
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ خرداد ،۱۳۸٦
 

* مرده نشسته بوده جلوی کامیونش صبحانه بخوره دوستش از همه جا بی خبر میاد کامیون رو روشن می کنه و میره روش! من همون روز صبح مرخصی گرفته بودم رفته بودم پیش ارتوپد بیمارستان الزهرا.ساعت 10 صبح که رسیدم دیدم سمیه و آقایونِ هم گروهی عرق ریزان بالا سر مریض تیکه پاره بال بال میزنن! دکتر رحیمی عشقولانه و دکتر یزدانی هم اومده بودن.خیلی صحنه اکشن بود! دکتر ط هم تا من رو دید خِرم رو گرفت کشید تو! خلاصه مریضه 20 واحد خون گرفت و دیگه آخرین آمبو رو خودم ساعت 1 دادم و بعد دیگه دکتر خودش دلش برامون سوخت گفت برین!

ساعت 8 صبح فرداش چند تا آقا با کت شلوار و ته ریش و دفتر دستک اومدن تو اورژانس،آقایون ِ بازرس وزارت بهداشت! ما هم چهار تایی دست به سینه نشسته بودیم پشت میز! صبح اول صبحی،خوابالو! گفتن بیاین case هاتون رو معرفی کنین.سمیه یه دیسمنوره داشت که همون موقع مرخص شده بود منم یه renal colic که رفته بود دستشویی! واقعا در اوج فعالیت بودیم اون لحظه! بعد آقایون رفته بودن بخش اطفال گفته بودن انگار اینترن های اورژانس فعالیت ندارن محبوبه گفت می خواستم بهشون بگم باید دیروز میومدن شما رو بالا سر اون مریضه میدیدن!

* یک ماه فیکس اورژانس واقعا این آخرا خسته کننده س به خصوص روزهای کشیک.صبح تا ظهر تو اورژانس،ظهر تا شب تو اورژانس،شب تا صبح تو اورژانس! یه شب که تا صبحش فیکس بودم دیگه ساعت 1 نصف شب جون نداشتم از جام بلند شم! همگروهی هم بدتر از من! ما نشسته بودیم دکتر امانی بدبخت خودش اون وسط شرح حال می گرفت فشار می گرفت اردر می نوشت،بدو بدو از اینور به اونور بعدم یه نگاه به ما میکرد می گفت از شانس من شمام چقدر خسته این امروز! بیچاره!

* دیدین بعضی وقتها آدم از زور خستگی خل میشه به ترک دیوار هم می خنده؟ من و نوشین کنار هم نشسته بودیم یه پیرزنه برگه ی جواب CBC و U/A رو داد دستم،داشتم نگاه می کردم با یه لحن ملتمسانه ای گفت: کجاش شکسته؟ بی اختیار زدم زیر خنده...هیر هیر هیر ...آخه مگه عکسه؟! حالا مگه خنده ی من بند میومد؟ بعد رو کردم به نوشین گفتم مریض این خانوم چشه؟ اونم همونجور که بامزه حرف میزنه گفت: کمد افتاده روش! منو میگی دوباره هیر هیر هیر...تصویر چهار تا دست و پا که از زیر کمد مونده بیرون و پرپر میزنه اومده بود تو ذهنم بیرون نمیرفتخانومه هم هاج و واج نگاه می کرد.حالا بیا به این حالی کن که به خدا به شما نمی خندم، حالم خوب نیست! یه بار دیگه همون شب روی یه مریض خم شده بودم معاینه ش کنم موبایلم که آویزون بود به گردنم گیر کرد به میله ی تخت شروع کرد برا خودش به آواز خوندن: ک مثل کپل...صحرا شده پر ز گل...گ مثل گردوووووووو ... من رو میگی؟...هیر هیر هیر...اون شب دکتر امانی رو روانی کردم!

* فعلا تمام انگیزه م برای ادامه ی زندگی اینه که ماه بعد میریم زنان


 
comment نظرات ()
 
شاعر
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ خرداد ،۱۳۸٦
 

* جبرئیل از پشت پلکهای بسته اش مردی را دید،شاعری،،نامش بعل بود.در اینجا چه میکرد؟ چگونه می شد رفتارش را توجیه کرد؟ انگار می خواست چیزی بگوید،زبان سنگین و گفتار الکنش فهم کلمات را مشکل میکرد..."از ماهوند دو پرسش می شود.اولین پرسش هنگام ضعف او طرح می شود:مفهوم تو چیست؟ آیا در زمره ی سازشکارانی؟ از آن مردانی که با روح سوداگری جامعه همساز می شوند و می خواهند به جاه و مقام برسند و در آن باقی بمانند،یا از تبار لعنت شدگانی؟ از آن یکدنده ها و سرتق هایی که حاضرند بشکنند اما با وزش باد سر خم نکنند؟ از آنها که یقینا نود و نه بار از هر صد بار نیست و نابود می شوند اما در صدمین بار دنیا را زیر و رو می کنند..."

جبرئیل با صدای بلند پرسید"سوال دوم چیست؟"

"اول جواب اولی را بده!"

 

***

 

* ماهوند گفت "در گذشته آیات ما را به سخره گرفته بودی.در آن زمان نیز این مردم از گفته های هجوآمیزت لذت می بردند.اینک بازگشته ای تا منزل ما را به ننگ بیالایی و ظاهرا بار دیگر در آنکه پلیدترین احساسات را در مردم زنده نمایی موفق گشته ای"

بعل گفت"دیگر حرفی ندارم...حالا هر چه می خواهید بکنید"

و چنین بود که به مرگ محکوم شد.قرار بود همان ساعت سر از تنش جدا سازند اما هنگامیکه سربازان به زور از چادر به سوی کشتارگاه می کشاندندش سرش را چرخاند و فریاد زد"روسپیان و نویسندگان،این دو گروه را نمی توانی ببخشی ماهوند"

ماهوند جواب داد"نویسندگان و روسپیان،میان ایندو تفاوتی نمی بینم"

 

آیه های شیطانی/ سلمان رشدی

 


 
comment نظرات ()
 
شب ِ تروما
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ خرداد ،۱۳۸٦
 

* خوابم میومد،خسته بودم،سرم درد میکرد،داشتم می مردم! سرم رو گذاشته بودم روی میز اورژانس،با خودم فکر میکردم زندگی نمی تونه تا آخرش اینجوری ادامه پیدا کنه.یه جایی آدم می بره یه جایی حتی اون چیزایی که دوست داشتی دلت رو میزنه.هر آدمی یه توانی داره و من به توانایی خودم ایمان ندارم! لیلا میگه من که قیدش رو زده م! تا همینجا هم زیادی اومده م.می خوام از این به بعد زندگی کنم.ازدواج کنم،بچه دار بشم،درس دیگه بسه،میرم دوره های پوست می بینم روزی دو سه ساعت مطب میرم.حوصله داری هی کشیک کشیک...

 

* شاه. میگه دیگه دوره ی دوست داشتن گذشته،فقط باید یه چیزی بزنی بری از این وضعیت خلاص بشی...دکتر موسوی میگه فقط یه رشته ای برین شب کاری نداشته باشه.شب کاری آدم رو داغون میکنه...دکتر رحیمی،اونشب که برای بار اول با هم رفتیم اتاق عمل،توی اون فضای سرتاسر سبز، وقتی پرسیدم جراحی خوبه؟ گفت:جراحی زندگی آدم رو نابود می کنه،اما اگه باز بخوام انتخاب کنم میام جراحی...

 

* وارد اورژانس که شدم از در و دیوار آدم میبارید! نمیشد راه رفت از بس برانکارد اون وسط گذاشته بودن همه هم خونین و مالین! از بچه ی 3 ساله که تو پارک بازی میکرده و موتوری بهش زده بود تا پدر و دختری که تو پیاده رو میرفتن و دو تا ماشین که کورس گذاشته بودن آش و لاششون کرده بودن.تند و تند پرونده میذاشتیم:هد تروما،هد تروما...همینجور شکستگی های باز بود که میاوردن! خنده م گرفته بود: دوباره امشب آنکال دکتر حق پناه! دلم نمی خواست لحظه ای که میاد اونجا باشم! الهی بمیرم! خونریزی پدره بند نمیومد.دکتر موسوی صدام کرد که برو زنگ بزن دکتر حق پناه بیاد! گفتم من؟! یه جوری نگاه کرد که یعنی تو رو خداااا! اون شب دکتر 5 ساعت تو اتاق عمل بود.مریضها رو که ویزیت میکرد دونه دونه میگفت موتوری بوده؟ مرده شور این موتوریها رو ببرن! وقتی میرفت اتمام حجت کرد که دیگه مریض پذیرش نمیدین! مگه شد؟ تا پاش رو گذاشت بیرون اورژانس شهر یهویی 5 تا مریض با هم آورد! همه تروما! دیگه دکتر نقوی داد میزد سر اورژانس شهری ها،اونا رفتن چغلی کردن به رییسشون اونم زنگ زد شکایت، سوپروایزر اومد دعوا با دکتر،ماهم که داشتیم میدویدیم! بین مریض های آخری 2 تا پسر 22 ساله ی افغانی بودن که موتورشون ترمز نداشته یه ماشین زده بود بهشون پرت شده بودن.یکیشون دست و پاش پاره شده بود عمیق، اون یکی افتاده بود تو کانال،دو تا ساعدش از وسط نصف شده بود.نه پوست داشت نه گوشت نه استخون ولی نبض داشت!!! سینه ش جر خورده بود و زخم و زیلی ولی هوشیار بود.هیچ جاش سالم نبود فشارسنج ببندم دورش! اینقدرم این دوتا قیافه هاشون مظلوم بود ...مراد و نعمت! کارهای اولیه ش رو که کردیم دکتر موسوی بهم گفت خانوم دکتر شما یه زنگ دیگه بزنین به دکتر حق پناه..._من؟!!!!!! نمیشه خودتون بزنین؟ یه خنده ی بدجنسانه کرد و یه نگاه که یعنی...با هزار آیه و صلوات رفتم زنگ زدم...دکتر راست می گفت! گفت دیگه نمی کشم!مگه یه آدم چقدر جون داره؟ دلم کباب شده بود! واقعا که ارتوپدی یک رشته ی بسیار زیبا،جذاب،فوق العاده و پدر در آریه! ...

ساعتمون تموم شد و داشتیم میرفتیم rest که دکتر صفرنژاد(جراح) اومد،خبرش کرده بودن واسه ی "مراد" chest tube بذاره.سمیه گفت بریم بخوابیم(ساعت 5 باز باید برمی گشتیم اورژانس) گفتم 2 دقیقه وایسیم ببینیم دکتر چی میگه."2 دقیقه!" دکتر توشه ش کرد و با اینکه زخم وسیع بود ولی از پلور عبور نکرده بود.صدامون کرد که کدومتون به جراحی علاقه دارین؟ من پریدم که من! من!من! دکتر دستوراتش رو داد و رفت ما هم که rest مون بود،نشون به اون نشون که از 12 و نیم تا 3 نصف شب یه لنگه پا وایساده بودیم داشتیم آقا مراد و نعمت خان رو در سه لایه میدوختیم! منم با این پای چلاقم! وقتی برگشتم ادمیت می لنگیدم! نازنین که شیفت بعدی ما بود هم کارش تموم شده بود و داشت میرفت،وقتی من رو دید گفت خیلی خری! ولی من اصلا احساس خر بودگی نمی کردم! کاری رو انجام داده بودم که دوستش داشتم و لذت برده بودم.وقتی میرفتم تو تخت خواب فکر میکردم چه شب خوبی بود! من که نصف شبها،خوابالو،تو اورژانس خلوت،بیکار یا در مواجهه با مریضهای کانورژن و اسهال همه ش به خودم فحش میدم که چرا اومدم پزشکی! حالا همه جام درد میکرد ولی احساس خستگی نمی کردم...

 

* می گفت امیدوارم برای هیچکس پیش نیاد که بخواد بین عقل و عشق ش یکی رو انتخاب کنه...فکر می کنم جنگ عقل و عشق برای من اینجا شروع میشه

 


 
comment نظرات ()
 
MRI
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ خرداد ،۱۳۸٦
 

بدون شرح!


 
comment نظرات ()