دریای سرخ

خلایق هر چی لایق
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦
 

راستش این بحث قدیمی دکتر خواجه نوری نه دیگه عصبانیم میکنه نه دلم رو میسوزونه و نه حتی من رو به فکر فرو میبره! به چشم یه واقعیتی نگاهش می کنم که باید پذیرفت! من که شخصا هیچ امیدی ندارم اوضاع تغییر کنه و حتی یه ذره بهتر بشه.ما که عصبانی هامون رو شدیم فکرهامون رو کردیم و برای ادامه ی بقا تو این سیستم لعنتی تصمیم گرفتیم این یه جزغاله دلی هم که مونده نگهش داریم برای خودمون.اما برای اینکه لال از دنیا نرم فقط چند تا نمونه ی کوچیک که تو یه شب برای خودم پیش اومده رو روایت می کنم! من نه روزنامه نگارم نه وقت می کنم زیاد فیلم ببینم برای همین بلد نیستم ماجراها رو بپیچونم یا سر و تهش رو بزنم و هر چی دلم خواست از توش دربیارم و قضاوت کنم.پس فقط روایت می کنم:

* ادمیت اورژانس نشسته بودم کنار ارشد داشتم اردر یه مریض رو چک می کردم.یهو صدای داد و بیداد بلند شد و دیدیم یکی یه تخت رو هل داد تو ادمیت.زنه فقط جیغ می کشید،یه زن جوون ،نه که فکر کنین از پشت کوه اومده باشه،خیلی معمولی ولی امان از کولی بازی! یه دختر 18-19 ساله هم رو تخت نیم خیز نشسته بود و زار زار گریه میکرد! موندیم که خدایا چی شده؟! خانومه از رهبر و رییس جمهور تا دکتر و پرستار و تی کش بیمارستان رو گرفته بود به باد فحش! دختره خورده بود زمین یه دکتر بیرون گفته بود از کمرش CT scan بگیرین.اینجا هم که همه چیش مفت و مجانیه،آورده بودنش اینجا.بدون نوبت،بدون نسخه از دکتر بیمارستان مریضی که حتی اورژانسی نیست رو مستقیم برده بودنش پایین، سی تی.اونام نگرفته بودن.حالا خانومه عربده می کشید که نمیدونم چی کارتون می کنم.دختره رو تخت داشت زهره ترک میشد.ارشد که اتفاقا دکتر افضل هم بود(خیلی آرومه و مودب) رفت جلو که ساکت باش مریضت میترسه بگو اصلا ببینم چی شده اونم فقط فحش...آخرش کارش رسید به جایی که افتاد به جون دکتر! دکتر رو کتک زد هیچکس هم هیچی بهش نگفت.آخرش با وساطت سوپروایزر فوری فرستادنش سی تی فقط برای اینکه صداش خفه بشه.این وسط حرمتی که شکست،بقیه ی مریض ها که با این سر و صدا حالشون بد شد و مایی که به همه ی جد و آبامون توهین شده بود ... اصلا مگه مهمه؟

* اتفاقا اورژانس خلوت بود.یه مردی با مچ پای پیچ خورده اومد.دفترچه ش رو که تو اسکرین عکس براش نوشته بودن گذاشت جلوی دکتر تا مهر کنه.همراهش که یه مرد قلچماق بود برگشته با تمسخر میگه:تو اگه به اونایی که اون پشت نشسته ن اعتماد نداری پاشو برو بشین پهلوشون! چه خبره مگه اینقدر مردم رو معطل می کنین؟ یکی اینجا نشسته یکی اونجا! ...بقیه ی حرفهاش یادم نیست فقط اون نیشخند احمقانه ش رو یادمه و دکتر که بی هیچ حرفی برگه رو مهر کرد و داد دستش ...آخه به یه آدم نفهم که ادعاش دنیا رو برداشته چی میشه گفت؟  آقای محترمی که مطمئنم دوزار سواد نداری، چند واحد مدیریت بیمارستان پاس کردی؟ میدونی اصلا فلسفه ی تریاژ و اسکرین چیه؟ همینکه یه جا معاینه ت کردن و عکس نوشتن و 5 متر(به خدا 5 متر!)اونورتر دادی دکتر مهرش کرد خیلی ظلم شد در حقت؟! خیال کردی خیلی حالیته و هیشکی جز شما عقلش نمیرسید این ایده های مشعشع رو صادر کنه؟! من که قسم می خورم تمام کار جنابعالی از ورود به اورژانس تا مهر کردن دکتر ، 5 دقیقه هم طول نکشیده.تو کدوم دکون بقالی 5 دقیقه ای کار آدم رو حل می کنن که اینجا طلبکاری؟

* نصف شب بود و تمام تختهای اورژانس پر.یه پسر 25 ساله آورده بودن،تالاسمی ماژور با EF 15%.قد و هیکلش مثل یه بچه 5 ساله بود.نفس نمی تونست بکشه،سیاه شده بود،فشار نداشت آژیته بود نمیذاشت براش اکسیژن بذارم.نمیدونستم با اون فشارش براش مایع بذارم یا با اون قلبش لازیکس بزنم! از اونطرف باید مامانش رو آروم میکردم و به باباش دلداری میدادم.همون موقع ارشد که دکتر س بود از اونور صدا کرد که خانوم دکتر این مریضم ببین،یه خانم مسن با همراهش که یه زن ژیگول سانتی مانتال بود.اشاره کردم بخوابین رو تخت تا بیام.یه 30 ثانیه ای گذشت داشتم جون میکندم بالا سر پسره که خانوم سانتی مانتال صداش رو برد بالا وااااااااای بیا مریض ما رو ببین! دستور رو اطاعت کردم! رفتم ببینم مریض چشه اگه حال اون بدتره بهش برسم.دویدم بالا سرش گفتم خانوم چشه؟ گفت سنگ شکن کرده الان درد...با خودم گفتم آخیش این یکی اورژانسی نیست.گفتم باشه داره سنگ دفع می کنه من کار اون مریض رو انجام میدم میام.اومدم برگردم بالا سر پسره که خانومه داد کشید سرم! گفتم خانوم مریض شما اورژانسی نیست،سنگ کلیه س ما هم فقط یه مسکن بهش میزنیم اونی که می بینی اونجا داره می میره.رفتم کارت بردارم مسکن بنویسم براش که شروع کرد به هوار زدن! چشمتون روز بد نبینه دادهایی میزد که فرداش بچه هایی که پاویون خواب بودن(پاویون اونور حیاطه!) میپرسیدن چه خبر شده بود؟! خلاصه دست مریضش رو کشید و عربده زنان از اورژانس رفت بیرون.منم محلش نذاشتم رفتم سراغ مریض خودم.یه 5 دقیقه ای که بیرون هوار هوار کرد سوپروایزر رفت نازش رو کشید برش گردوند!

دیگه از خودم نمی پرسم چرا هر کی صداش بلندتره کارش راحت تر حل میشه دیگه برام مهم نیست چی بهم بگن،پرستارها که اومدن بهم دلداری بدن به نظرم همه چیز مسخره میومد.فحش میده؟ هاهاهاها :)))))))) به من؟:))))))))) به درک!

من منکر بی توجهی ها و بی مبالاتی هایی که از پرسنل بهداشتی سر میزنه هم نمیشم.بعضی وقتها حق رو بهشون میدم و خیلی وقتها هم نه.برای مایی که تو سیستمیم این چیزها قابل درکه،هم خوبیها رو می بینیم و هم اشتباهات رو.چیزهایی میدونیم که آدمهای خارج از سیستم عمرا بفهمن! این چیزاست که بیشتر دل می سوزونه! و کج فهمی و نافهمی ها.قصور هست،خیلی بیش از اونکه فکرش رو بکنین اما شما مقصر رو اشتباه گرفتین!

جالبه آدمها چقدر سطحی نگر و ابله ان! مثلا فکر می کنی توی سیستمی که بهداشت و درمانش مجانیه،مریض طلبکار از درمیاد تو که دکتر! ترش می کنم برام سی تی اسکن بنویس! یا 6 قلم دارو می خواد یا... فکر هم می کنه اینا ارث پدریشه که دکتر ضبط کرده می خواد بهش نده.آدم یه بار دو بار ده بار در مقابل این درخواستهای ابلهانه مقاومت می کنه، توضیح میده و اون کاری که به نظرش درسته می کنه.بعدش خسته میشه! مردم ما فکر می کنن چون دارن پول بیمه میدن سالی مثلا چند تا سهمیه ی سی تی و آزمایش و دارو دارن و اگه مریض نشن غصه می خورن که بیمه شون داره حروم میشه! خدمات پزشکی که از اونم بی ارزش تره،آمپول اقلا یه نیشی میزنه،دکتر که نشسته پشت میز کاری هم نمی کنه! فکر می کنی این چیزا به نفع کیه؟

همین آدم ها یه ذره فهم و دوراندیشی ندارن که بابا این دواهای بیخود این آزمایشهای الکی پول خودتونه داره دور ریخته میشه! حالا دارن با آب نبات گولتون میزنن یه جا هم که واقعا گرسنه میشین جز آب نبات هیچی نمیدن بخورین.خدا نیاره یه روز تو این مملکت محتاج بشی چون باید از گشنگی بمیری!

 از اون طرف پزشکی که داره روزی صد تا مریض می بینه که نود تاش (از جمله خود تو) مریض نیستن و اومدن خونه ی خاله یه ظرفیتی داره،از بین اون ده تا مریض واقعی دوتاش (یه وقتی شاید خود تو!) miss میشه! حالا اگه صد تا شد صد و پنجاه،9 تا miss میشن.پس نگو دکتر اله و بله،تو کردی و اون سیستمی که دستتون گردن همه.

این رو هم قبول می کنیم که تو همه قشری همه جور آدمی هست اما باور کنین اگه احساس مسوولیت و وجدان کاری جامعه ی پزشکی هم مثل بقیه ی اقشار بود الان اوضاع خیلی بدتر از اونی بود که هست!

در نهایت هر کسی مسوول کارهای خودشه و نه قسم خوردن کسی رو عوض می کنه نه فحش و ناسزای آدمهای بی شعور شان و مرتبه ی کسی رو میاره پایین.ولی این رو به عنوان یک واقعیت بپذیرین:

به تعداد همون آدمهایی که بی دلیل و غیرمنصفانه اینطور ناعادلانه قضاوت می کنن و به خودشون اجازه میدن راه و بی راه قسممون را به کمرمون بزنن پزشکهایی هم خواهند بود که در مقابل درد کشیدن مریض بگن گور باباش!

نمیشه انتظار دیگه ای داشت

خلایق هر چی لایق

 


 
comment نظرات ()
 
تولد
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ اردیبهشت ،۱۳۸٦
 

چقدر ذوق کردم از کادوش! مامان گفت با پول خودش خریده ها! واااااااای گلم این گرونه چند تومن خریدی؟ گفت: هفت هزار تومن صد کم! اون لحظه دلم می خواست بقیه ی عمرم یه لحظه بشه و همه ی وجودم یه بوس گنده برای یه موش کوچولو! عزیز دلم کاش میشد گفت چندتا دوستت دارم.دیگه نبینم گریه کرده باشی چشمات کوچولو شده باشه که چرا کیک نخریدین؟ خواهری کیک می خواد چی کار؟ خواهری تو رو داره و مامان و بابا و داداشی.

میگه خوشت نیومد! میگم به خدا خوشم اومد! میگه نه فکر میکردم بالاخره یه چیزی پیدا کرده م که با همه چیز فرق می کنه...می خندم بهش! تو دلم میگم اونی که با همه فرق می کنه برای من تویی.تو،داداش کوچولوی من! مگه من چند تا داداش کوچولو دارم؟ کی غیر از تو از پشت در میپره رو سرم و واق می کنه تا من قلبم بریزه؟ کی غیر از تو به من میگه خر چلاق! من به کی غیر از تو میتونم بگم اه اه جلو نیا بو گند میدی؟! بعد تو بگی صبح حموم بوده م! بعد من بگم پیییییییف! بعد تو قهر کنی بهت بر بخوره من منت بکشم دماغم رو بگیرم بیام بوست کنم! کی غیر از تو برام CD بلو می خره که الان هی گوش کنم و اشکام بریزه؟  bleu دیوونه م می کنه! راستی چرا دارم الان گریه می کنم؟ آخه فکر کنم هدیه ی تو برام با همه چی فرق میکنه،این آهنگه خیلی خوشگله اما تو از اونم بهتری تو برام با همه چیز و همه کس فرق می کنی

زنگ میزنن میای بریم بیرون؟ میگم باشه بعد میگم من که کشیکم چه جوری برم؟ ده جور نقشه می کشم،ساعتم رو با ح عوض کنم؟ بفروشم؟ خیلی تابلوئه می فهمن! فقط یکی که خودش ادمیته میشه جام وایسه و نفهمن اما دلم نمیاد به هیچکدوم بگم فقط دو ساعت rest داریم گناه دارن این دو ساعت رو هم بیان جای من...سمیه میگه من وای میسم،محبوبه میگه من وای میسم،نازنین...قراره به نازنین که میاد جام پیتزا بدم! اولش قراره سه ساعت برم یه دونه پیتزا! هی ساعته کم میشه میگم نه یه دونه زیادته نصفی میدم.آخرش که به یک ساعت و نیم میرسه پیتزاهه میشه یه بند انگشت! نازنین میگه قد ک*ن مورچه! من میگم نهههههههه قد قلب مورچه:))))))

 از بیمارستان که با لباس مبدل فرار می کنم بارون هم بند میاد! کیوان میبردمون کافی شاپ،بین ما چلمنگ ها فقط اون میدونه خوراکی خوشمزه کجا هست! با مژگان قرار میذاریم از این چیزای اجق وجق سفارش بدیم که نخورده از دنیا نریم! که یه وقت اگه با دو تا آدم باکلاس اومدیم بیرون آبرومون نره! هر کدوم یه چیزی سفارش میدیم و هی با قاشق از مال همدیگه می خوریم:)))))) می خندیم،می خندیم مثل همه ی وقتهایی که کنار همیم

توی تاکسی که دارم برمیگردم بیمارستان براشون می نویسم:مرسی که اینقدر خوبین

 

.

.

.

 

خوشحالم که به دنیا اومدم

 


 
comment نظرات ()
 
یک روز تعطیل در آستانه ۲۶ سالگی
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ اردیبهشت ،۱۳۸٦
 

۲۶ اردیبهشت

به عنوان بهترین هدیه به خودم امروز رو مرخصی گرفتم.نمی دونم با چه توجیهی از اول اینترنی تا حالا خودم رو از این لذت عظیم محروم کرده بودم! نمی دونم چرا به عقلم نرسیده بود میشه یه روز بمونی خونه و استراحت کنی،حس می کردم آدم حتما باید یه کار واجبی داشته باشه یا مسافرتی چیزی باشه که بخواد مرخصی بگیره! عین خنگ ها 7-8 ماه مرخصی هام حروم شد!

دیروز از دکتر اجازه گرفتم و بعد بال بال زنان رفتم پاویون و توی راه هر کس رو دیدم بهش گفتم "من فردا نمیام!" نمی دونین چه لذتی داره ساعت 6 صبح چشمهات رو باز کنی ببینی روی تخت گرم و نرم خودت توی اتاق قشنگ خودت خوابیدی و مجبور نیستی اینهمه خوشی رو رها کنی! بعد دوباره چشم هات رو ببندی و ساعت 8 بازشون کنی و باز هم هیچ مریضی رو هیچ جا قرار نباشه بری ویزیت کنی.بعد هی قلت بزنی قلت بزنی کش و قوس بیای یه کتاب برداری بدون حتی یه نیم نگاه به AOM خون که یه گوشه خاک می خوره برای خودت داستان بخونی شعر بخونی...بعد دیگه از جات بلند بشی لباس خوشگل جدیدت رو بپوشی هی لوازم آرایش جینگولی رو زیر و رو کنی...بری سر یخچال توت فرنگی و زرد آلو بخوری بعد با خودت فکر کنی خووووووووب حالا با بقیه ی روز تعطیلم چی کار کنم؟ وااااااااااااااااای خدایا یعنی زندگی میتونه اینقـــــــــــــــدر لذتبخش باشه؟!

...


 
comment نظرات ()
 
فقط یه دفعه!
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ اردیبهشت ،۱۳۸٦
 

خیلی وقت بود زانوم درد میکرد،موقع راه رفتن ترق توروق صدا میکرد ولی محلش نمیذاشتم.معنی نداره زانوی آدم اینقدر لوس و ننر باشه! کوه که میرفتم خیلی درد می گرفت ولی چند روز بعد دردش خوب می شد.دیگه عادت کرده بودم سر راندها مثل لک لک یه پایی وایسم.یه مدتی که عصرها رفتم اروبیک سنگین کار کردم دیگه سوزشش دائمی شد.یکی دو شب که از خواب بیدارم کرد و توی راه رفتن دیدم داره جدی اذیت میکنه گفتم بد نیست یه دکتری هم بریم! در واقع ترسیدم آسیب ببینه و اینهمه برنامه ریزیم برای دماوند امسال به هم بخوره.آخه نمی دونین که من چقدر آرزو دارم برم دماوند.خیلی وقته منتظرم،خیلی برام مهمه،خیلی...گفتم یه زانوبند بده یه مدتی فشار روش کمتر بشه.

بعد از درمانگاه داخلی داشتم میرفتم نمره ی ماه قبل روانپزشکی رو بگیرم که دیدم دکتر حق پناهِ عشقولانه داره میاد.رفتم بپرسم کی درمانگاهه که گفت الا و بلا همینجا بخواب ببینم چته! رفتیم اورژانس.یه کم زانوم رو خم و راست کرد که راستش خودمم صدای crepitation ِش رو می شنیدم بعدم یکی از اون مانورهای خفن ارتوپدی داد که داشت جیغم درمیومد.بعدم خونسرد گفت خانوم دکتر مینیسکتون پاره س(هِین؟! ) برین یه MRI بگیرین بیاین عمل... (مععععععععععععع )

پس این بیچاره اینقدر ناله میکرد از لوسیش نبوده،طفلکی! حالا چی کار کنم؟ خیلی دارم غصه می خورم،پس دماوند چی؟ یعنی امسال هم میگذره و من ...؟

شبش کشیک بودم.با نازنین تو ادمیت نشسته بودیم اون هی به قیافه ی بیچاره ی من می خندید! زانوم شده بود اسباب بازیش که هی خم و راستش کنه بگه اَ اَ اَ اَ چه کرپیتیشنی! جفتمون هم حالمون خووووووووووب! دو روز دیگه نتیجه ی امتحان رزیدنتی اون رو میدادن،بهش گفتم ببین همونقدر که الان برای تو مهمه نورولوژی قبول بشی برای من مهمه برم دماوند.نصف شبی هی چرت و پرت گفتیم خندیدیم! چکش رفلکس رو گرفته بود دستش می گفت یعنی میشه این سلاح من بشه؟ بعد هی تق تق میزدش به زانوی من زانوهه هی از اینور می پرید هی از اونور می پرید! میگم خدا آدمها رو میشناسه که سلاح نمیده دستشون! تو اگه کلاشینکف دستت بود که الان همه رو قتل عام کرده بودی

گفت _حالا برو MRI رو بده...  _آخه پولام رو جمع کرده م برم اون تاپ شلوارکه که با هم دیدیم واسه اروبیک بخرم! دکتر حسین زاده گفت: مگه یه تاپ شلوارک چنده؟ _18 هزار تومن _MRI که خیلی بیشتر میشه! _ ببین من پول چند تا تاپ شلوارک باید بدم برم MRI

خلاصه تا صبح هی من به استرس اون خندیدم هی اون به غصه داری ِ من خندید،هی اون آه کشید نورولوژی هی من آه کشیدم دماوند!

آخی! فردا نتیجه ی امتحان رو میدن،من از ته دل آرزو می کنم نازنین عزیزم رتبه ای که دلش می خواد بیاره.خیلی دختر ماهیه.این یک ماه داخلی که همگروه بودیم تازه شناختمش.اخلاق و رفتارش اصلا شبیه یک درصدی ها نیست!

منم برم یه فکری به حال زانوم بکنم.بعد از اون مانور خفن دیگه رسما نابود شد،یعنی اگر هم پاره نبود پاره شد! فعلا که عمل بکن نیستم بنابراین از ترسم MRI هم نمیرم! حالا یه کم اروبیک رو سبکش می کنم تا یک ماهی هم که به خاطر کشیکها کوه نمی تونم برم.حالا یه کم ناز و نوازشش می کنم ببینم باهام آشتی می کنه یا نه.ببین زانو جان تو فقط من رو تا دماوند ببر بعدش هر چی تو بگی.تو رو خدا! قربونت برم همین یه دفعه،خوب؟

 


 
comment نظرات ()
 
کودک ترسوی درون من **
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ اردیبهشت ،۱۳۸٦
 

...حالا که بزرگ شده ام،حالا چی؟

 

* برای شوک مریض هام رو می بردم فارابی.یه دختر جوون بود اونجا توی نوبت،بی صدا روی تخت نشسته بود اشک میریخت،گوشه ی لباس هر کی رو که از کنارش میگذشت می گرفت،می گفت می ترسم! التماس می کرد...می ترسم...اشک میریخت و می لرزید،هیشکی محلش نمیذاشت، یکی سرش داد زد که ساکت یکی به زور خوابوندش رو تخت و پاش رو بست،اون اشک میریخت، رفتم دستش رو گرفتم گفتم نترس از چی می ترسی درد که نداره! دستم رو محکم گرفته بود،اشک میریخت و می لرزید...

 

* از شب تا صبح توی اتاق rest بلند بلند با موبایل حرف میزد،انگار نه انگار 18 نفر دیگه اینجا خوابن! از ساعت 2 تا 5 و نیم سعی کردم بخوابم.چند بار گفتم نچ! چند بار گفتم هیس! انگار نه انگار! یه بار گفتم خانوم محترم برو بیرون حرف بزن...خیر! می شنیدم چی میگه،با دوست پسرش دل میداد و قلوه می گرفت! کم کم حرفهاش به جاهای باریک رسید! از شنیدنش حالم داشت به هم می خورد! خدایا این همون دختریه که صبح ها ظاهرش اونجوریه؟ نمی دونستم به چی فکر کنم،اینکه یه آدم اینقدر می تونه بی شعور و بی فکر باشه؟ که دیگران اینقدر براش بی ارزش باشن؟ یا تو دلم بگم به هیشکی نمیشه اعتماد کرد یا از خودم بپرسم پس چه جوری میشه آدمها رو شناخت!

* تمام مدت که stand by بودم در حال بدو بدو بین بخش ها گذشت.بعد شهرزاد دو ساعت رفت بیرون من جاش وایسادم،هم اسکرین رو کاور کردم هم فیکسward بودم.ساعت فیکس رو هیچکس نمی مونه من موندم تمام شرح حالها رو نوشتم.شهرزاد زنگ زد بیا شام درست کردیم.8 و 20 دقیقه بود که رفتم پاویون.8 و 25 دینا زنگ زد که بیا موسوی گیر داده اسکرین و فیکس وارد کجان.گفتم شهرزاد بدو بریم موسوی گیر داده! گفت بره گم شه حالش رو ندارم! من رفتم.گفتم دکتر با من کار داشتین؟ گفت ساعت چنده؟ گفتم 8 و نیم.گفت شما تا کی فیکس باید می بودی گفتم 8 و نیم! گفت چند رفتی؟ گفتم 8 و 20 گفت 10 دقیقه زود رفتی.حالا ساعت شبت رو به جای اینکه standby باشی میای فیکس اینجا میشینی.گفتم باشه.مهم نبود برام که شب بیدار بمونم یا نه اما دلم رو سوزوند.به بقیه هیچی نگفت.اونایی که فرستاد دنبالشون و نیومدن،اونهایی که کشیک رو ول کردن و رفتن...همیشه همینجوره.بار چندمیه این اتفاق میوفته؟ چند دفعه بچه ها نبودن و به جاشون نصف شب رفته م کاورشون کرده م و تازه بعدش برام دردسر شده؟ باشه مهم نیست! اما چرا فقط به من گفت؟ چرا اونهایی که همیشه نیستن هیچوقت هیچی بهشون نمیگن؟ چرا وقتی پسرها تلفن رو از پریز میکشن و سر شیفتهاشون نمیرن به جاش زنگ میزنن داد و بیدادش رو سر ما می کنن؟ چرا اونی که درمیره کاری به کارش ندارن اما اونی که کار می کنه دو برابر ازش می کشن؟ دلم سوخت،خیلی دلم سوخت

 

* ساعت 1 نصف شب نوشین بیدارم کرد،تازه خوابم برده بود:تلفن تو رو می خوان! نوبت من نیست! نمی دونم اسم تو رو میگه.رفتم Ward اورژانس.GCS چک می کنم و میام بخوابم.هنوز خوابم نبرده دوباره زنگ میزنن از بخش.میگم نوبت من نیست.میگن اسم شما رو دادن. رفتم Ward اورژانس .میگم مگه برنامه جلوتون نیست؟ مگه اسم من 3 به بعد نیست؟ چرا به من زنگ میزنین؟ آقای محترمی که قبل از من نوبتش بوده رفته خوابیده گفته اگه مریض اومد خانوم فلانی رو صداش کنین! من الاغم دیگه نه؟ باورم نمی شد یه آدم همچین کاری بکنه! مغزم داشت سوت می کشید،رفتم پیش ارشد به دکتر افضل گفتم.خبرش کردن بعد از نیم ساعت اومد.دکتر افضل گفت چرا این کار رو کردی؟ وایساد هر چی از دهنش در اومد گفت به من.حتی نتونستم جوابش رو بدم.همینجوری لرزیدم فقط.سرم رو انداختم پایین و هیچی نگفتم.هر چی دلش خواست گفت و رفت هیشکی هم هیچی بهش نگفت! اون رفت من همینجور بی اختیار اشکهام میومد.چطوری میشه یه نفر اینجوری باشه؟ شوکه شدم! من چی باید بهش می گفتم؟ با همچین آدمی من چی بگم آخه؟ من عادت ندارم داد بزنم،من این حرفها تو دهنم نمی چرخه اما آخه هر چی هم صدات در نیاد پر روتر میشن! می خواستم یه چیزی بگم اما دست خودم نبود فقط اشک ریختم.دکتر صادقی می گفت حالا ولش کن این بی شعوره این فلانه...یعنی چی؟ پس چرا هیشکی برای اون کشیک اضافه نمیزنه.چرا هیشکی جرات نمی کنه یه چیزی بهش بگه! چرا جواب ارشد به این کارش فقط اینه که خوب واسه این کشیک نذارین حوصله ش رو نداریم! لابد کشیکهای این رو من بیام وایسم! واقعا دست خودم نبود،قلبم داشت می ترکید.باشه من از شب تا صبح میام فیکس می شینم طوری نیست.نه از یه شب بیداری چیزی ازم کم میشه نه از ده شب.فقط کاشکی آدمها یه ذره منصف بودن.آقای پاینده می گفت طوری نیست! اینقدر از این چیزها باید بکشی تا مدرکت رو بگیری ارزش داشته باشه.اما من میگم باید یه فرقی باشه بین مدرکی که من میگیرم با اون آقا! اما اینجور آدمها همیشه با همین رفتار کارشون رو پیش می برن.تا حالا پیش برده از این به بعد هم پیش میبره.بقیه هم میگن این یکی که صداش در نمیاد بذار از این بکشیم!

 

اون شب تا صبح من گریه کردم.از دست خودم عصبانی بودم.چرا من میذارم باهام اینجوری رفتار کنن؟ چرا از خودم دفاع نمی کنم؟ چرا مثل بقیه وقتی نصف شب برای یه کار بیخود می خوانم دعوا راه نمیندازم؟ چرا همیشه سرم رو میندازم پایین و کارم رو می کنم و ادعا هم ندارم؟ چرا زیادی به بقیه احترام میذارم.چرا به اونی که بهم میگه تو میگم شما...واسه من مهمه که کارم رو درست انجام بدم.برام مهمه که وقتی زنگ میزنن مریض بدحال داریم بدو بدو برم بخش و اونوقت می بینم مریض سه روزه دلش درد می کنه حالا به من خبر میدن 3 نصف شب! بعد با خودم فکر می کنم شاید بهتره منم مثل خیلی ها تلفن رو جواب ندم.برام مهمه که وقتی ارشدم بهم بگه چرا 10 دقیقه زود رفتی در جوابش سرم رو زیر بندازم پس چرا اون کاری می کنه که فکر می کنم شاید منم باید بگم بره گم شه و محلش نذارم.به نظر من ادب حکم می کنه کسی که هر روز چشم تو چشمشی بهش سلام کنی اونوقت نگهبان بیمارستان،نگهبان بیمارستان! میره میگه دختراتون از من خوششون میاد!

 

من می ترسم،می ترسم از آینده وقتی اینهمه بی عدالتی رو می بینم،من می ترسم از آدمهایی که یک ذره برای هم ارزش قایل نیستن.من از همکارهای آینده م میترسم وقتی می بینم سر یک ساعت خواب با هم چی کار می کنن.اگه عمو جغد بنر رو می خورد من بهش حق میدادم،اون جغد بود! ولی آدمها حق ندارن مثل گرگ و روباه هم رو بخورن.نمره برای من مهم نیست اما دلم می گیره وقتی همه ی مریض ها رو من می بینم و نمره ی خوبتر رو اون می گیره! اونوقت با خودم فکر می کنم شاید بهتر بود تو هم به جای اینکه صبح ها اینقدر زود بیای و مریض ببینی و اردر بنویسی یه کم دنبال استاد راه میوفتادی و پاچه خاری میکردی! من بدم میاد از دنیایی که نمیشه توش به آدمها سلام کرد،من میترسم از آدمهایی که هر لبخندت رو یه جوری تفسیر می کنن.من می ترسم از محبت کردن،میترسم از دوست داشتن،می ترسم از حرف زدن،میترسم از راست گفتن،من می ترسم از دنیایی که توش نمیشه اعتماد کرد،جایی که باطن آدمها مثل ظاهرشون نیست،دنیای کثیفی که کسی از خدا حتی خجالت هم نمی کشه...من هیچ امیدی به آینده ندارم وقتی تفاوت مدرک من و اون آقا اینه که اون به خاطر متاهل بودن طرح نمیره ومن باید برم،من چطور امید داشته باشم وقتی فلان شخص معلوم الحال با سهمیه رزیدنت میشه و اون سال بالایی ِ با سواد و با شخصیتمون تو دهات بندرعباس لابه لای مریض های سرماخوردگی و اسهالی فسیل میشه! من میترسم از فسیل شدن.نمی دونم با این حجم بزرگ و سنگینی که به مغزم هجوم آورده چی کار کنم،هضمش سخته برام،باورش سخته برام،قبول کردن ِ اینکه دنیای واقعی اینه ترسناکه...گاهی با خودم فکر می کنم برای نباختن باید قواعد بازی رو رعایت کرد اما من نمی خوام! من این بازی رو دوست ندارم.نمی خوام از مهره هاش باشم.من می ترسم! مثل یه موجود بی دفاع که نمی دونه پشت اون پرده های سبز چی قراره به سرش بیاد.هر کی از کنارم میگذره فقط سرم داد میزنه،پاهام رو بسته ن،من می خوام برم،نمی تونم...اصلا جایی هست که برم؟ هیشکی دستم رو نمی گیره،هیشکی بهم نمیگه نترس،هیشکی آرومم نمی کنه... من می ترسم،شبها از هول دور جدید بازی خوابم نمیبره...دلم می خواد یه چیزی بگم اما دست خودم نیست فقط بی اختیار اشک میریزم...

 

بچه که بودم دنیا جایی بود که گربه ها برای سنجابهای کوچولو مادری می کردن،توی دنیای بچگیم جغدهای شاخدار دور نوکشون رو می لیسدن ولی حرمت دوستی رو نگه میداشتن...

 

حالا چی؟

من بچه نیستم،دنیا هم عوض شده

من از این دنیای تازه می ترسم

خیلی می ترسم

 


 
comment نظرات ()
 
کودک ترسوی درون من*
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ اردیبهشت ،۱۳۸٦
 

* به بازی ترسهای دوران کودکی دعوت شدم.هر چی فکر کردم بچه که بودم از چی واقعا می ترسیدم چیزی یادم نیومد.شاید یه ذره از تاریکی،یا اون حشره ی وحشتناک ِ زشت با چشم های قلمبه و دستهای چنگکی توی آرم هاچ! اما هیچکدوم این ترسها جدی نبودن.کسی من رو از چیزی نترسونده بود و من هم اینقدر کنجکاو و کله شق بودم که مسایلی مثل مرگ،جنگ،زلزله،دزد و حتی از دست دادن خیلی چیزها برام بیشتر هیجان انگیز بود تا ترسناک.از هیچ حیوونی نمی ترسیدم،دوستشون داشتم،باهاشون بازی می کردم،ساعتها نگاهشون می کردم و از دیدن رفتارهاشون که عین بچه های خیلی خیلی کوچیکه سیر نمی شدم.جوجه،اردک،لاکپشت،بز،گربه،سگ...یه دفعه بابام یه جغد آورد خونه،یه جغد بزرگ شاخدار با چشم های نارنجی! اسمش رو گذاشتم چشم حنا.دو سه روزی پیشمون بود تا بردیمش باغ وحش.تمام روز آروم و بی صدا گوشه ی آشپزخونه کز کرده بود و اگه خیلی انگولکش می کردی لای چشمش رو باز می کرد اما غروب...وحشی می شد،چشم هاش برق میزد و بالهای بزرگش رو باز میکرد و تند تند به هم میزد.همینطوری که پاش به پایه ی صندلی بسته شده بود دور آشپزخونه پرواز می کرد و اگه در رو باز میکردی حمله می کرد.آره اعتراف می کنم یه دفعه که پرید طرفم و انگار می خواست با نوک ِ خمیده ی نوک تیزش یه تیکه از گوشتم رو بکنه ازش ترسیدم! یادتونه عمو جغد شاخدار رو وقتی شب می شد اونجوری به بنر نگاه می کرد و دور نوکش رو می لیسید؟ اینکه عمو جغد جلوی غریزه ش رو می گرفت و بنر رو نمی خورد به نظرم همیشه یه ارزش بود.جغد ها ساخته شده ن برای اینکه شبها سنجابهای کوچولو رو بخورن اما تو کارتونها حتی جغدهام حرمت دوستی رو نگه میدارن!

دیگه از چی میترسیدم؟ از خدا.نه از خدا نمی ترسیدم،ازش خجالت می کشیدم.آخه می گفتن خدا همه جا هست و همیشه آدمها رو می بینه.چقدر زشته که آدم جلوی چشم خدا کارهای بد انجام بده.چه عذابی می کشیدم از این مساله! وقتی کار بد میکردم عذاب وجدان می گرفتم.حالا یعنی خدا من رو دید؟ خیلی خجالت می کشیدم! بدترین کار بدم وقتی بود که بی اجازه میرفتم سر یخچال و همه ی میوه ها رو می خوردم.بابا چند کیلو هلو می خرید تا مثلا یه هفته همه بخورن اونوقت من ظهر روز اول وقتی همه خواب بودن میرفتم همه شون رو می خوردم:( خیلی کار بدی بود.از اینکه وقتی هلوها رو می خورم خدا داره می بیندم خیلی خجالت می کشیدم اما هلو خوشمزه بود،نمی شد از خیرش گذشت! نشستم فکر کردم.خدا همه جا هست؟ خدایی که اینقدر خوبه،اینقدر مهربونه،اینقدر خوشگله،اینقدر تمیزه...خدای به این خوبی که نمی تونه توی جاهای کثیف هم باشه! پس خدا حتما تو دستشویی نیست! نمی دونین بعد از اون چه کیفی داشت خوردن هلوهای خوشمزه گوشه ی دستشویی بدون عذاب وجدان بدون اینکه خدا کار بدت رو ببینه:)

نه، واقعا نمی ترسیدم

هیچی نبود تو بچگی هام که راستی راستی ازش بترسم

حالا چی؟

ادامه دارد...

 

 

 

 


 
comment نظرات ()