دریای سرخ

...بی قرار...
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٦ بهمن ،۱۳۸٦
 

مچاله می شوم در آغوش سنگ،چشمها باز رو به تاریکی...جنین...

صداها گنگ و محو و محو و محو و بعد...سکوت...

پلکها سنگین،بیدار،خواب،تاریک است...سیاه...

انگار درون من هر چه که هست نیست...خالی...

چشمها باز،نگاه می کنم،تاریکی خالی نیست

هیچ دانسته بودی؟ تاریکی با چشم بسته هیچ است،با چشم های باز یک بی نهایتِ مبهم پیش ِ رو

دوست دارم خالی ِ تاریکِ درون،بی نهایتِ مبهم باشد در برابر چشمهای باز...باز...

شانه شانه های کوه است،برای بارش ِ خشکِ این اشکهای بی قرار


 
comment نظرات ()
 
Intrinsic Paresthesia
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ بهمن ،۱۳۸٦
 

من چمه؟ چرا مثل سنگ شده م؟


 
comment نظرات ()
 
ماه هفدهم،عفونی/پوست...ماه آخر
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٢ بهمن ،۱۳۸٦
 

ماه آخره.اسفند که بیاد دیگه دانشجو نیستم.هیچ حسی ندارم،یعنی نمی دونم چه حسی باید داشته باشم.فکر می کردم این موقع که بشه غصه می خورم اما حالا...نه غصه س،نه دلتنگی،نه افسوس برای روزهایی که رفت،نه شوق یا ترس برای روزهایی که قراره بیاد نه حتی احساس آزادی!

فقط یه جور سردرگمی یا شاید حتی اونم نه...همون هیچی!


 
comment نظرات ()
 
قلب
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ بهمن ،۱۳۸٦
 

از قلب برام یه حسرت بزرگ موند: نبودن دکتر ترکان عزیزم هر چی فکر می کنم درک نمی کنم چرا با اینکه میدونستم دکتر ترکان این ماه نیست بخش قلبم رو انداختم جلو،یعنی چه فکری کرده بودم با خودم؟

دو هفته ی اول با دکتر نیک آئین بد نبود.منکه از ترسش درسهام رو می خوندم و صبح ها 6 نشده تو بخش بودم و مریضها رو با دقت می دیدم.خود دکتر هم با اینکه خیلی رو فرم نبود اما همینکه اردرهاش علمی بود و منیج هاش کتابی بود کلی چیز یادم داد.همه چیز خوب بود تا جایی که همگروهی جان چند تا گند اساسی زد و من دیگه دود رو می دیدم که از دماغ دکتر میزنه بیرون واقعا وقتی عصبانی می شد دود از دماغش میومد! و خدا نکنه خسته بود یا کشیک بدی رو گذرونده بود دیگه از صد متریش نمی شد رد بشی! کافی بود یه جا یه نقطه رو کج بگذاری همچین لهت می کرد می چسبوندت به دیوار...ول هم نمی کرد همینجور به له کردن ادامه میداد با این حال من خیلی دوستش داشتم و خوشحال بودم که باهاش افتادم.

کشیک اولم عید غدیر بود.صبحش باید با ساناز که شب قبلش کشیک بود همه ی مریضهای قلبی رو ویزیت می کردیم.CCU اورژانس و CCU مرکزی و post CCU و بخش! همه ی تخت ها هم پر بود تازه 8 تا مریض قلبی هم خوابونده بودن تو  ward ! مریض ها مال خودمون که نبودن همه رو باید از اول شرح حال می گرفتم و پرونده رو زیر و رو می کردم تا بفهمم چی به چیه.اردر های قلب هم هر کدوم یه متر اورژانس رو دیدم و رفتم CCU و post رو هم دیدم و بخش مونده بود و مشاوره های ward آنکال هم دکتر نیک آئین بود هنوز بخش مونده بود که پیجم کردن CCU .بدو بدو رفتم و در کمال ناباوری دیدم دکتر معاضد اومده آنکالیشون رو عوض کرده بودن! وااااااااااای چقــــــــــــــــــــدر خوشحال شدم!  تازه نمی دونین چه گندی هم زده بودم! توی اردر یکی از مریضها دیلانتین بود منم نمی دونم چرا پیش خودم فکر کرده بودم این آدالاته! آخه آدم تو قلب انتظار نداره مریض دیلانتین بگیره بعد برای خودم ترجمه ش کرده بودم نوشته بودم نیفدیپین،نیفدیپینش رو هم با ph نوشته بودم! فکرش رو بکن!!! اگه دکتر نیک آئین دیده بود سرم رو بیخ تا بیخ میبرید! آتیشم میزد،خاکسترم رو می کوبید میریخت تو جوب...خدا رحمم کرد! یه بار که همگروهی جان از دهنش در رفت levostatin به جای lovastatin کم مونده بود کتک بخوره! من که این حساسیت هاشون رو میدونستم سعی می کردم از این اشتباهها نکنم( یادمه یه بار فائزه گفته بود لِووستاتین دکتر ترکان جریمه ش کرده بود سه صفحه بنویسه لُواستاتین، لُواستاتین، لُواستاتین...) ولی خُب بعضی وقتها سعی ِ آدم جواب نمیده دیگه! یادش به خیر دکتر شیرانی ِ ENT من تو درمانگاه حساس بودم اسپل داروها رو درست بنویسم،اولش هم بود بلد نبودم ازش می پرسیدم این درسته می گفت ولش کن بنویس بره خودشون می فهمن چیه ولی خُب خداییش به نظر من مهمه این چیزها،اصلا کلاس کار آدم فرق می کنه.خوشم میاد از این سختگیری هاشون.کلا دکترهای جوون از این نظرها خیلی بهترن.همین اردرهای دکتر نیک آئین رو آدم می بینه کیف می کنه.عوضش اردرهای اِعی! شصت نفر باید بیان بعدِ خودش ترجمه کنن،به قول خودش شللی پللی...حالا اینکه تازه بدخطیه حالا فکر کن یه دکتر اشتباه هم بنویسه همه مسخره ش می کنن!

خانم دکتر معاضد...گل،عشق،عزیــــــــــــــز! واقعا آدم به این نازنینی کم پیدا میشه.اونجوری آروم آروم که اردر می نوشت،آروم به سوالهام جواب میداد،کج کجی نگاه می کرد...قدش نصف من بود مثل مورچه! هر جا از یه در می خواستیم رد بشیم تعارف می کرد،هر چی می گفتم نهههههههه خانوم دکتر شما بفرمایید ...نمیرفت که می گفت نوبتی! ICU که میرفتیم خم میشد روکفشی برمیداشت میداد به من! دو روزی که باهاش کشیک بودم آب شدم از خجالت رفتم تو زمین! چقدر هم بدکشیک بود طفلکی! آخر شب که مشاوره ها رو میدید سه تا طبقه رو با پله رفتیم بالا DOE شده بود،عزیز دلم! دیگه ساعت 11 شب داشت از خستگی می مرد،وقتی رفتیم جراحی مردان و پرستاره با 6 تا پرونده اومد مظلومانه گفت نههههههههههه گفتم خانم دکتر تقصیر خودتونه شما هم مثل بقیه سمبل کنین همه ی مریضها رو در عرض نیم ساعت ببینین! وقتی پرونده می نوشت نگاهش می کردم،این دختر همه ی عمرش رو درس خونده،همه ی عمرش رو... مقایسه ش می کنم با یه مرد هم ردیف خودش،واقعا تو یه جایگاه قرار دارن؟ همه ی عمرش رو زحمت کشیده تا به اینجا رسیده که هر کی(این هر کی ها دکترهای متخصص ان) یواشکی بیاد از من بپرسه این کیه و من بگم متخصص قلب،لب و لوچه کج کنه و بگه این؟!؟ که مریض هر روز صبح بخش رو بگذاره رو سرش و داد و هوار کنه یه هفته س خوابیده م یه دکتر! نیومده من رو ببینه این زنه! کیه هر روز میاد سر تخت من؟! که مافیای قلب خوششون بشه و کشیکهاشون رو بندازن بهش و دوتا دوتا مجلس بگیرن و مسخره ش کنن و بهش بخندن و جلوی مریضی که اومده میگه آقای دکتر دفعه ی پیش اومدم درمانگاه شما نبودین یه زنه بود کاش رفته بودم دکتر عمومی! و آقای دکتر به جای اینکه بزنه تو دهنش یا اقلا سکوت کنه دم می گیره که آره این زنها به جای خونه داری و بچه داری...دلم می سوزه...

قلب کمپلکس آدمهای خوب و بده! جناح بندی داره.یک طرف دکترهای جوون عشاق علم! یک طرف سیاست بازهای حرفه ای،مافیای باندبازی و پول درآوردن...هفته ی سوم وارد مافیا شدم! جابه جا شدیم،افتادم با یه استاد دیگه.سرتاپای اتند گرام حالم رو به هم میزد! "من نیکی جون خودم رو می خواااام" دو سه روز اول فقط گریه می کردم! دیگه تا من حالم بد شد نگین عاشق شدیا! دقت در رفتارهای اعی به تنهایی کافیه دو هفته حالت رو بد کنه!...

بگذریم ازش! فقط این رو بگم بچه ها گفته بودن که تو اکو هی باید برین براش خوراکی بخرین و پاچه خاری و اینا! یه چند باری ندا داد من به روم نیاوردم.یه روز سمیه هم باهام اومده بود دکتر پول گذاشت تو جیب سمیه که برو خوراکی بخر! همچین هم تابلو بود که داره تعارف می کنه که یعنی مام بگیم نه خودمون می خریم و اینا،سمیه هم بی چک و چونه رفت واسه همه مون با پولش خوراکی خرید بعدم خوردیم گفتیم دستتون درد نکنه آقای دکتر! داشت جلز ولز می کردها! امروز که زهرا مستاصل اومده بود می پرسید تو که باهاش بودی بگو چی بخرم براش؟ گفتم ولش کن بابا گفت نهههه امروز آقا هوس شیر کاکائو کرده ن! ...یک سری رفتارها رو آدم از یه شخص عادی هم انتظار نداره چه برسه به کسی که کلی ادعا داره،فعال سیاسیه،عضو حزب فلانه،رئیسه،خدایااااااااااااا داغ می کنم وقتی فکر می کنم! اینا یه کاره ای بشن چی میشه؟ ههه! مگه نیستن؟ تازه اینا چپی هان که امید میره بیان روی کار اوضاع بهتر بشه! من این چیزهای کوچولو کوچولو رو می بینم اینقدر غصه م میشه معلوم نیست اون بالا بالاها چه خبره! برم سرم رو بگذارم بمیرم...

کشیک بعدی با دکتر معاضد با حمیده راه افتادیم دنبالش عین دو تا بادیگارد! هر جا میرسیدیم معرفیش می کردیم:خانم دکتر معاضد،متخصص قلب! شب اول چون تازه اومده خیلی پرستارها هم نمی شناختنش،یه بار یکی از مریض های جراحی اعصاب آپنوستیک شده بود خودش رو کشت بال بال زد که یکی بیاد به این مریض برسه همه چپ چپ نگاهش کردن! حالا من و حمیده آماده بودیم یکی چپ نگاه کنه شکمش رو سفره کنیم آخه خودش کوچولوهه نمی تونه از خودش دفاع کنه! از 6 تا 11 و نیم باهاش راند کردیم داشتیم از پا می افتادیم دلمون نمیومد بریم.اونم هی معذرت خواهی میکرد تو رو خدا من مزاحم شما نباشم؟!!!!!! فکرش رو بکن صبح تا ظهر با اتند گرامی در نقش حمال! 5 و نیم صبح بیای مریض ببینی و یه لنگه پا وایسی که کی تشریف میارن،بعد هم که میان انگار تو یه پشه ای که داری برای خودت اون دور و برها بال بال میزنی...دریغ از یک کلمه آموزش! بعد ساعت 11 و نیم شب خانم دکتر اینقدر صبور به دونه دونه سوالهات جواب بده.یه روز طاقت نیاوردم،رفتم اکو ازش امضا بگیرم وقتی داشتم میومدم بیرون برگشتم گفتم خانم دکتر آدم شما رو که می بینه به زندگی امیدوار میشه...

سه چهار روز مونده بود به پایان بخش دکتر ترکان اومد! اصلا جو بخش عوض شد.همه مون پریدیم دورش.آقای دکتر این چه وقت مکه رفتن بود؟ آخه روا بود شما ما رو بذارین و برین؟ ...بعد عین جوجه راه افتادیم دنبالش اون هی حرف زد هی حرف زد...وای دلم می خواد ببینینش وقتی داره یه چیزی رو توضیح میده،از هیجانی که خودش داره آدم به شوق میاد! نمی دونین چه لذتی میبره وقتی داره یه مطلبی رو میگه،این لذتش رو به آدم منتقل می کنه.حس می کنی هیچی قشنگتر از قلب تو دنیا وجود نداره...من که هر چی ECG بلدم از کلاسهاییه که دکتر ترکان برامون توی یک سال گذشته گذاشت.یادمه یه دفعه زینب گفت دو تا آدم حسابی تو این بیمارستان هست یکی دکتر رحیمی یکی دکتر ترکان.راست می گفت! اونروز تو اکوی پایین که داشت تند و تند رو ECG یه توضیح میداد و بالای سرش وایساده بودم یه لحظه حس کردم دلم می خواد بغلش کنم! هیچوقت نمی بخشم کسایی رو که با اسم استاد لحظه های ارزشمند دوران تحصیلم رو حروم کردن و هیچوقت هم یادم نمیره دکتر ترکان رو،دکتر رحیمی رو،دکتر رضوی رو...راستش تعدادشون هم اونقدر زیاد نیست که فراموش بشن!

روز امتحان به دکتر ترکان گفتیم هوامون رو دارین؟ ما این ماه از وجود شما محروم بودیم! زد تو سر خودش! بعد هم که توی اتاق بین بقیه استادها نشسته بود و ما داشتیم از استرس می مردیم یواشکی اشاره می کرد بهمون و دست هاش رو میبرد بالا که یعنی دارم براتون دعا می کنم! ... چه جوری میشه که بعضی آدمها اینقدر دوست داشتنی میشن؟

 


 
comment نظرات ()