دریای سرخ

سیاه تر
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ فروردین ،۱۳۸٦
 

تهران _ اصفهان   کیلومتر ۱۹۵

چشمهام ثابت مونده روی شیشه ی بغل ماشین.تصویر نیم رخ بابا توی شیشه...عینک،گونه،یقه ی تیشرت سبزش که هفته ی قبل با هم خریدیم...چشم از تصویر برمیدارم،یه کم جلوتر فرمان ماشین،دست بابا و روشنی ِ سیگار لای انگشت هاش.نفس عمیق می کشم،دیگه حالم از بوی سیگار بد نمیشه.می خوام همون هوا رو تنفس کنم که توی ریه های اون بوده،هر چند کثیف،هرچند بد بو،عمیـــــق می فرستم تو ریه هام...دستم ناخودآگاه میره بالا،انگشتهام میره لای موهاش،نازش می کنم،موهاش رو میریزم به هم.مثل جوجه هام وقتی سرشون رو می خاروندم کله ش رو تکون تکون میده...دستم لیز می خوره میاد پایین،سرش رو یه ور خم می کنه،دستم گیر میوفته بین شونه و لپش،فشار میده،گرمای صورتش گرمم می کنه.یواشی سر برمی گردونه و دستم رو می بوسه...دستم می مونه روی شونه ش،نمیدونم چقدر،اونقدر که خوابم بگیره و دستم شل بشه...چشم که باز می کنم برق شیشه ی عینک بابا روی شیشه ی بغل،یه نور سرخ که میاد بالا و میره پایین...نفس می کشم...

چشم هام رو می بندم و پلکهام رو محکم فشار میدم به هم.یه تلاش دیگه برای تشخیص کلماتی که میرقصن توی نور خاکستری غروب...کتاب رو می بندم و میذارم پشت شیشه ی عقب.هدفون رو توی گوشم محکم می کنم و آهنگی که دوست دارم میارم،آبی،آبی ِ کیشلوفسکی،فیلمی که هم خودش هم آهنگش عجیب منقلبم می کنه...موزیک با کُر شروع میشه،بعد یه سمفونی باشکوه...نفس توی سینه م حبس میشه...سری که به شونه م تکیه داده با یه تکون میوفته.موش کوچولوی من خوابش برده.آروم زیرش جابه جا میشم،سرش رو میذارم روی سینه م.دستم هنوز روی سرشه،موهاش سیاهه،چقــــــــدر سیاهه! انگشتهای من لای موهاش بازی می کنن،مثل ابریشم نرمه و صاف،مثل ابریشم...صدای فلوت...یه ردیف نگین،مثل الماس، لای موهای صاف برق میزنه...چه ذوقی میکرد دخترک دیروز وقتی آرایشگر لای موهاش نگین می چسبوند،من از تو آینه نگاش میکردم که لبهاش رو به زور به هم فشار میداد تا کسی خنده ش رو نبینه اما من همه ی ذوقش رو از لای موهایی که توی صورتش ریخته بود توی برق نگاهش دیدم،چشم های سیاه پشت حریر ابریشمی ِ سیاه! زیر لب میگم کدوم کرم ابریشم به این ظرافت موهات رو بافته گل ِ من؟ زیر لب غرغر میکنه،آه میکشه و سرش رو جابه جا می کنه...نفس نمیکشم،نکنه تکون ِ نفسهام بیدارش کنه! صدای پیانو...

همه چیز چقـــــــــــــــدر آرومه ،من اما...

میله های وسط اتوبان وقتی با سرعت میری عین یه خط صاف می مونه.اون دور دورا کوه ها،یه سایه ی سیاه،بالاترش ابرهای سیاه تو پس زمینه ی آسمون،امشب آسمون چقدر سیا س...دنبال ستاره ها می گردم،فقط یه لحظه یه برق ِ کم نور،یه جرقه،یه چشمک...بعد نور محو میشه و باز همه چیز سیا س...

به اون بالا فکر می کنم،اونجا که بالاتر از سیاهی باز هم سیا س

 

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
دن آرام
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ فروردین ،۱۳۸٦
 

* رییس جمهورمون تو تلویزیون حرف میزد.من داشتم کتاب می خوندم.نوری آواز می خوند...ما برای اینکه ایران گوهری تابان شود،خون دلها خورده ایم...خون دلها خورده ایم...تلویزیون پرچم رو نشون میده و مسجد خرمشهر و چهره ی خندان سربازها...چقدر این صحنه ها نامربوط و نامتجانس اند...چقدر این شعر حالم رو بد می کنه...چقدر این سخنرانی ها اعصابم رو به هم میریزه.نمی خوام بشنوم،نمی خوام بدونم...همه چیز به طرز مسخره ای ابلهانه است.به پرچم نگاه می کنم و به خنده ها.خنده های شادی از ته دل،خنده های پیروزی.پیروزی؟ کدوم پیروزی؟ کی جواب خنده هایی که روی لبها خشکید میده؟ کی جواب دستهای دراز شده سمت اون قوطی های پر از خاکِ پوشیده با پرچم سه رنگ رو میده؟ کی جواب اشکهایی که هنوز جاریه میده؟

* شولوخف چقدر حقیقی نوشته:

خانه هایی که مردانشان بازمیگشتند سرشار از شادی و خرمی میشد اما درد گنگ و آشنای کسانی که پدر یا نزدیکان خود را برای همیشه از دست داده بودند سخت تر و بی رحمانه تر می نمود.ای بسا قزاق که پیکرشان در میدانهای جنگ به صورت اجسادی که به نوای ماتم توپها می پوسید رها شده بود. و اینک پشته های بلند گورهای همگانی از علفهای هرز پوشیده میشد و در هر بارانی که می آمد نشست میکرد و زیر برفهای بادآورد ناپدید میگشت.زنان قزاق هرچه هم سربرهنه به کوچه بروند و دست را سایبان چشم خود کنند باز انتظار بازگشت عزیزانشان هرگز پایان نخواهد یافت! هر چه هم که سیل اشک از چشمان باد کرده و رنگ باخته شان روان گردد باز اندوهشان را نخواهد شست! هر چه هم که گریه کنند باد خاور فریادشان را تا میدانهای جنگ،تا پشته های نشست کرده ی گورهای همگانی نخواهد برد...سبزه و گیاه اثر گورها را محو می کند و زمان درد و اندوه را.باد رد پای کسانی را که رفته اند لیسیده است و زمان نیز درد خونین و یاد کسانی را که بار دیگر محبوب خود را ندیده اند و هرگز نخواهند دید خواهد لیسید زیرا زندگی آدمی کوتاه است و آن یک وجب سبزه ای که مقدر است بر آن بنشینیم کوچک...تو ای زن بی نوا گریبان آخرین پیراهنت را پار کن! موهایت را که زندگی سخت و تهی از شادمانی تنک کرده است برکن،لبهایت را که گزیده ای و خون آورده ای باز گاز بگیر،دستهایت را که از کار فرسوده شده است در هم بپیچان و در آستانه ی خانه ی خالی خود بر زمین زانو بزن! خانه ات دیگر سرپرست ندارد...دیگر هیچکس شب هنگام که خسته و مانده خواهی افتاد سرت را بر سینه ی خود نخواهد فشرد و هیچکس دیگر آنچه را که او زمانی به تو می گفت بر زبان نخواهد آورد "غصه نخور،این یکی را هم پشت سر میگذاریم"...*

* چقدر آشناست سطر سطر رنجی که بر این مردم گذشته،تاریخ چه آشکار پشت سر هم تکرار میشه و ما فقط وقتی که از دور نگاهش می کنیم با خودمون میگیم راستی! همونیه که بر ما گذشت!

* چقدر دنبال یافتن اندیشه ی برتر کتابها رو زیر و رو کردم.فلسفه ی ماتریالیستی ِ نمی دونم چی چی،نوسازی جامعه از دیدگاه فلان،جهان بینی ِ ...از بین همه ی اونهایی که خوندم و نه فهمیدم و نه به یاد دارم یکی خوب تو ذهنم حک شده،نامه های تیرباران شده ها و اون جمله ی پسرک 17 ساله ی محکوم که برای مادرش نوشته بود: من هرگز بیست سال نخواهم داشت...

* کی جواب میده؟

* سردمدارانی که مردم رو سپر بلا می کنند و به جون هم میندازن،چه اونها که آگاهند و میدونن دارن چیکار می کنن و چه اونها که ابلهانه باور دارن که قراره دنیا رو نجات بدن، جنایتکارن!

* انقلاب فرانسه،انقلاب روسیه...بارها از خودم می پرسم مردم ما که تجربه ی این انقلابها رو درتاریخ خونده بودند چطور باز انقلاب کردن؟ تاریخ معلم خوبیه که همه چیز رو عین آینه جلوی روت میاره اما...امان از شاگردهای بی توجهِ خودخواهی که فکر می کنن با همه ی مردم دنیا فرق می کنن!

* " اگر ارباب بده نوکری که به اربابی رسیده باشه صد بار بدتره.افسرها بد بودند ولی سرباز ساده ای که افسر شده باشه ... دیگه همتا نداره،بدتر از آن ممکن نیست.سوادش به اندازه ی همه ست.همانقدر میدانه گاو بچرانه ولی همینکه کسی شد قدرت مستش میکنه و حاضره پوست همه را بکنه فقط برای اینکه مقام ناچیزش را حفظ بکنه"*

* جنگ،جنگ نامرد،جنگی که آدمها رو دلسنگ میکنه و برادرها رو روبه روی هم قرار میده...کی میتونه تفاوت بذاره بین آدمهایی که برای باورشون در مقابل هم ایستادن؟ آدمهایی که خالصانه برای ساختن دنیای بهتر جنگیدن اما دریغ که در هیچ زمانی جنگ چیزی رو بهتر نکرده و نمیکنه.

* ملتها فریب داده میشن.نمی فهمن!فکر میکنن می فهمن،خیلی زود فراموش می کنن و فراموش میشن...

* جناب رئیس پشت تریبون بین المللی حرف میزنه و من نمیدونم به چرندیاتش بخندم یا برای بدبختی خاک تابانی که به گند کشیده میشه گریه کنم! حالا کی جواب می خواست؟ بفرما،اینه جواب انقلاب،اینه جواب اونهمه جنگ،اینه جواب گریه هاتون بچه هایی که پدر ندارین.ما می خوایم همه ی دنیا رو ارشاد کنیم تا به راه راست بیان.عشق،محبت،دوستی،صفا...آهای الاغ عزیز حالت چطوره...خوب و خوش و سلامتی حالت چطوره...

* همه ش دروغه! حقیقتی برام نمونده که بخوام بهش ایمان بیارم.انگار هیچی برام مهم نیست.می خندم و  میگم به درک!

*من به یه چیز فکر میکنم:

هیچ ایدئولوژی،هیچ دین،هیچ مکتبی ارزش نابودی زندگی یک انسان رو نداره،حتی یکی!

 

 

*از دن آرام  ِ میخائیل شولوخف 

گمان نمی کنم تا حالا کسی بهتر از شولوخف تونسته باشه تصویری زنده و حقیقی از فاجعه ی جنگ و انقلاب خلق کنه.

 

 


 
comment نظرات ()
 
يزد
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ فروردین ،۱۳۸٦
 

عصر روز پنجم مهمونهامون از تهران اومدن و نزدیک ظهر هفتم بود که دسته جمعی راه افتادیم سمت یزد.نائین که رسیدیم طوفان شروع شد،طوفان شن! غبار و شن عین یه مه غلیظ همه جا رو پوشونده بود و چشم چشم رو نمیدید.باد ماشین رو تکون میداد و حس میکردی الانه که از جا بکندش! یه تجربه ی ترسناک و جالب! سرتاسر مسیر آسمون کیپ تا کیپ ابر بود،ابرهای پشته ای خاکستری.ساعت 5 بعد از ظهر یزد بودیم.

نمی خوام طولانی بنویسم فقط جاهای دیدنی یزد: مسجد جامع،آتشکده و دخمه زرتشتی ها،رستوران ملک التجار و کهن کاشانه،موزه ی آب،زندان اسکندر (همون چال اسکندرون!) ،باغ دولت آباد که بلندترین بادگیر رو داره...

بابام عاشق معماری یزدی شده بود و من عاشق درهای مشبک رنگی رنگی! فکرش رو بکنین آدم صبح از خواب بیدار بشه باریکه های نور رنگارنگ از پنجره تو اتاق بتابه

 اما به هر حال چیز زیاد قابل توجهی نداشت در مقایسه با خیلی جاها.به قول داییم یزدیها پولدارها و خان هاشون هم فقیر بوده ن مثلا همون باغ دولت آباد در مقایسه با خونه ها و باغهای کاشان هیچی نیست.ولی یزدیها آدمهای مهربون و خوبی بودن.بدجنسی هایی که بعضی جاها زیاد می بینیم اونجا ندیدیم.کویره و شهرت آدمهاش به پاکی...

با اینکه یزد شهر خیلی کوچیکیه اما بافت قدیمیش خیلی وسعت داشت.کوچه پس کوچه های سقف دار باریک و گلی که از سر تا ته هر کوچه 5 تا مسجد هست! خونه های بادگیر دار قدیمی که آدمها هنوز توش زندگی می کنن!

یکی از جاهای جالبی که رفتیم موزه ی آب بود.البته خود موزه غیر از گچ بری های قشنگش چیز زیادی نداشت اما برای من همینکه عکسها و ماکت هایی از قنات و ساختمانش میدیدم جذاب بود.ابداع و ساختن قنات به نظر من یه علم و هنر فوق العاده می خواد.وقتی خشکی و گرمای کویر رو لمس کرده باشی تصور لطافت و زندگی ِ آب جاری روی خاک خشن مسحورکننده س! آب انبار با گودال عمیق و سقف گنبدی بلند تو دل کویر یه مکان مقدسه!

مکان های تاریخی یزد نه تابلوهای حسابی داشت نه کسی که بتونه آدم رو راهنمایی کنه.کسانی هم که عنوان راهنما داشتن یا چیز زیادی نمی دونستن یا غلط غولوط بلغور میکردن! بازارش ترمه های قشنگی داشت و البته سفال میبد هم معروفه و فراوون.شیرینی های یزدی هم چون خیلی خشک و شیرین ان مورد علاقه ی من نیستن.

یه جای خیلی باحالی که رفتیم زورخونه بود! تو یزد تعداد زورخونه ها زیاده و هنوز هم فعالن.دیدن مراسم زورخونه و ورزش باستانی از نزدیک خیلی جالب بود.من خیـــــــــــلی خوشم اومد با اینکه ورزشکارهاش اکثرا آماتور بودن و زیاد هم هماهنگی نداشتن ولی باحال بود.میشد تصور کرد قدیما چه شور و حالی داشته این زورخونه ها.حیفه به خدا این چیزها از بین بره.وقتی از اونجا برگشتیم موش کوچولو یه روسری انداخته بود دور گردنش و به همه با صدای کلفت می گفت: رخصت!

همسفرهامون گل بودن،دامادهای جدید شون واقعا به عروسهای گلمون میان.آدم اینها رو میبینه به زندگی امیدوار میشه.زوجهای زیادی رو ندیده م که واقعا به هم با تمام وجود احترام بذارن و خوشبختی شون رو حس کنم.تو این مدت اینقدر اینا به هم عزیزم و جونم گفتن که من داشتم دپرس میشدم! کم مونده بود بشینم اون وسط بگم منم شوهر می خوام

اون آرامشی که خانم ز روز اول با حرفهاش بهم داد حالم رو خوب کرد.من یه جمله ی کوتاه گفتم اما اون تا تهش رو رفت.گفت باید ببخشی آدمها رو برای اینکه مثل تو نیستن،برای اینکه اونی که تو می خوای نیستن و خودت رو هم ببخش به خاطر اشتباهاتی که ناگزیره هر انسانی از انجام دادنش...همونطور که فکر کرده بودم گفت که راه سومی هم هست و هر پیش آمدی تو زندگی میتونه باعث رشد بشه.باید درس گرفت و رشد کرد...خودم این پروسه رو طی کرده بودم اما شنیدنش از زبون کسی که علمش در همین زمینه س مطمئن و آرومم کرد.و چیزهایی گفت که هیچوقت بهش فکر نکرده بودم،که تو چیزی کم نداری پس حق داری برای خودت چیزهای خوب بخوای...این "حق" برام حرف تازه ای بود.من هیچوقت به خودم حق نمیدم،همیشه خودم رو در قبال دیگران مسوول میدونم شاید بیش از حد بدون اینکه برای خودم حقی قائل باشم و این مثل یه بار رو دوشم سنگینی میکنه.می خوام از این به بعد بیشتر خودم رو دوست داشته باشم و خوب باشم تا حق داشته باشم این "حق" رو به خودم بدم

مرسی آقا و خانم ز،مرسی غزاله ،مرسی همنامی...مرسی بهترین دوستهای دنیا

صبح روز دهم برگشتیم.سر راه میبد بود و قلعه ی ..(اسمش یادم رفت)بعد اردکان،پیر سبز چک چک هم تا بالاش رفتیم اما در پرستشگاه بسته بود.بعد هم اومدیم سمت اصفهان که از گردنه ی ملا احمد همه ش مه بود و بارون درشت و برف و تگرگ! وقتی به اصفهان رسیدیم با خودم گفتم واقعا اصفهان مثل بهشته! کلا یزد ارزش یکبار دیدن رو داره ولی اصفهان یه چیز دیگه س!

الان هم که می بینین خونه م.دو روز فقط می خوام بخوابم و رمان بخونم ،سیزده به در هم بیمارستان کشیکم.اولین کشیک سال جدید

 

پ.ن. به آخر مطلب قبلی چند تا عکس و توضیحات اضافه کردم.اون موقع زیاد فرصت نداشتم منم نامردی نکرده بودم و فقط غرغرهام رو نوشته بودم.اگر دوست داشتین ببینین.specially for آفتابگردون عزیزم که عکس خواسته بود

 


 
comment نظرات ()
 
کاهکده
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٦:٥٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ فروردین ،۱۳۸٦
 

* نمی خواستم برم.واقعا دلم نمی خواست برم.تا همون روز آخر هم شک داشتم،با خودم می گفتم پیکم رو میدم ولی نمیرم.روحم خسته بود،خیلی زیاد.هیچکس نفهمید اون یک ماه آخر چی به من گذشت.یک ماهی که شبها از نگرانی و ترس خوابم نمیبرد،یک ماهی که اونقدر فکر توی سرم چرخ میزد که احساس تهوع می کردم.چقدر نوشتم اما هیچکدوم اینجا نیومد چون نمی خواستم حرف بزنم،چقدر سخته یه باری رو تنهایی به دوش کشیدن.خودم رو  میزدم به بی خیالی و غرق کارم می شدم...اما دیگه خسته بودم،حالا که یه کم خیالم راحت شده بود و اون چیزی که بیش از همه آزارم میداد کمرنگ شده بود فقط دلم می خواست یه گوشه بشینم دلم می خواست خونه باشم،اون گوشه ی امن، کنار اونهایی که بیشتر از همه دوستشون دارم،نمی خواستم موقع سال تحویل دور از خونه باشم اما رفتم.نرفتم که بهم خوش بگذره،وظیفه بود برام انگار.گفتی میرم پس نامردیه اگه نری! حس میکردم با رفتنم یه چیزی رو از دست میدم،یه چیزی رو جا میذارم برای ابد...شوقی نبود برای رفتن فقط یه امید، که بری و فراموش کنی...

* نمی تونستم خودم باشم،نه می تونستم و نه می خواستم.غمی که اون تلنگر توی دلم کاشته بود و اون جمله ی آخر که دیگه "توهین" بود... عصبانی بودم...نمی تونستم بی خیال باشم،این خشم روی دلم عجیب سنگینی میکرد...

* نپرسیده بودم چند نفریم،برنامه چه جوریه حتی نمیدونستم کیا هستن.فقط گفته بود با مینی بوس میریم و من فکر میکردیم یه جمع کوچیکیم.وقتی رسیدیم سر قرار و فهمیدم 4 تا ماشینیم تعجب کردم.شب تو مینی بوس نخوابیدم.هوا سرد بود منم یخ کرده بودم! صبح بود که رسیدیم روستای درب کلات.چند ساعت پیاده روی کنار رودخونه تا ته دره.خدا بیامرزه پدر و مادر خرها رو که کوله های ما رو بردن! دارم کم کم به این فکر میوفتم یه خر برای خودم بخرم و همه جا ببرم،نمی دونین چه موجود عزیزیه وقتی که بارت سنگینه و روی ماهش از اون دور پیدا میشه!

زودتر از اونی که فکر میکردم رسیدیم.کنار رود چادر زدیم،اونهمه چادرهای رنگی وسط درختها کنار رود...

* هوا تاریک بود،صدای رودخونه هواییم می کرد.رفتم تنها یه گوشه ای توی تاریکی.آب زیر پام میرفت و من نمی دیدمش.صدای رود،صدای غرش ترسناکش توی تاریکی...حالم بد بود،نمی تونستم بی خیال باشم.من میدونم مقصرم،اما تقصیرم از سر آگاهی نبود...من "رو" بازی می کنم.نمی خوام پنهان بشم اما اشتباهم اینه که فکر می کنم همه میدونن توی دلم چی میگذره.این اشتباه بزرگیه.از خودم می پرسم این چندمین باریه که داری تاوان میدی؟ چندمین باریه که ناخواسته کسی رو آزار میدی و خودت بیشتر عذاب می کشی؟ بس نیست؟ نمی خوای عوض بشی؟ الهام اومد نشست کنارم.با هم حرف زدیم،من می گفتم و اون جمله هام رو تموم میکرد،اون می گفت و من باور می کردم که اون هم مثل من...چه دردی پیچید توی وجودم... چاره چیه؟ دو تا راه داره یکی اینکه بکشی کنار،همه چی رو رها کنی و بی خیال ِ خودت بشی یا همینجور ادامه بدی اما یه جایی یه شکست عمیق می خوری که دیگه قابل جبران نیست...دلم می خواست بشینم همونجا یه عالمه گریه کنم به جاش کشیدن بردنم سر شام

کاشکی سنگ بودم

* اینجوری آزار می بینم.همیشه همینه! حس می کنم تو آدمها گیر کرده م.یه وقتهایی لازمه تنها باشی.لازمه به خاطر خودت به بقیه "نه" بگی،اگر نتونی هم خودت آزار می بینی هم اونها رو آزار میدی و من همیشه از ترس"بد" کاری می کنم که "بدتر" میشه.

* موقع سال تحویل دور آتیش بودیم.سفره مون قشنگ بود با همه ی سین هایی که بچه ها آورده بودن و عود و شمع.من برای خانواده م سلامتی خواستم و برای خودم آرامش.خدایا میشه این دلهره ی "از دست دادن" رو از دلم بیرون کنی؟

سال تحویل امسال یه تصویر محوه از دستهای مژگان که دستهام رو فشار میداد،یه شعله ی بزرگ و سایه های دور تا دور،آدمهای آشنا،آدمهای غریب...من و خلائی که همه ی وجودم رو پر کرده بود...

* صبح دیر بیدار شدیم.پیاده رفتیم تا روستا،یه جا که همه ی آدمهاش خالدی ان! عبور از پل معلق و دختر بچه ها با لباسهای نارنجی و سبز...یکی شون بهم گفت تو چه باکلاسی! گفتم تو هم باکلاسی گفت نه و دست زد به صورتش که خیلی آفتاب سوخته بود.یکی اسمش رضوان بود یکی فاطمه.پرسیدن تو شو گرفتی؟ گفتم نه شما چی؟ رضوان با دست صورتش رو پوشوند و سرش رو برد توی یقه ش و یه جور نازی خجالت کشید! گفتم چیه نکنه شوهر کردی؟ فاطمه گفت نه خواستگار داره.چه ذوقی کردن دوتایی! آخی مگه چند سالته؟ 14 سال.خواستگارت چی کاره س؟ از شهره! آفریـــــــــن حالا چرا اینقدر خجالت می کشی

بعد دیگه همه شون دنبالمون راه افتاده بودن و می گفتن شما چقدر خوشگلین! چند سالتونه؟ شوهر نکردین؟ من والا روم نشد بگم 25 سالمه الکی می گفتم 20 سالمه که نگن تو سن مادربزرگ ما رو داری! همه شون خیلی کوچولو بودن،خیلی کوچیک تر از سنشون به نظر میومدن.اونجا از توابع لردگانه،معروفه که لردگان دخترهاشون رو می فروشن.گفته بودن یه میلیون بدین هر کدوم رو می خواین ببرین! پسرهای ما هم که همه عزب! حجی یه لیست بلند بالا درست کرده بود.طیبه و لیلا رو نشون کرده بودن واسه ی شهاب، با چه آب و تابی هم تعریف میکرد بعد که برگشتیم کنار چادرها یه پیرزن با یه عالمه بچه اومدن سراغمون که قرص کمردرد و سردرد بدین! گفتم مگه خانه بهداشت ندارین گفتن نه.گفتم با الاغ نمی تونین برین شهر گفتن نه.گرچه این دردی که اینا دارن با شهر رفتن و خانه بهداشت هم درست نمیشه.کاری که نمیشه براشون کرد.اقلا دلشون خوش باشه به 4 تا قرص مسکن! احسان که اومد پیرزنه گفت این زن داره؟ گفتیم نه! گفت چرا زن نداره؟ گفتیم خوب یکی بهش بدین.گفت باشه کدوم رو می خواین؟ یکی از دخترها گفت همه مون! خلاصه قرار شد هفت تا زن بدیم به احسان! حسابی پسندیده بودنش

نمی دونم چی شد تو این هیر و ویر بچه ها به زنه گفتن این دکتره! یعنی من بعدش یهو یه آقایی بچه به بغل اومد که دکتر می خوام! گفتن بدو برات مریض اومد! خاک بر سرم من هنوز اطفال پاس نکرده م! یه بچه ی یک ساله رو آورده بود حسابی ill .واقعا مریض بود بچه،شکمش تندر بود،دهیدره بود.میگم استفراغ کرده میگه نه! تجربه ش رو داشتم اینقدر این سوال رو به طرق مختلف پرسیدم تا آخر معلوم شد استفراغ هم کرده دو بار.اما اسهال گفت نداشته.من چی کارش کنم اون وسط؟ نه سرمی نه ORS ای گفتم کم کم آب جوشیده بهش بده و ماست.آقاهه همچین به حرفم گوش میکرد و چشم می گفت که انگار دارم چی چی تجویز می کنم.حالم داشت از خودم به هم می خورد.این درسی که ما می خونیم به درد بیمارستان می خوره و شهر نه وسط کوه و بیابون

* شب همگی دور آتیش بودیم.کم کم آواز خوندن ها شروع شد و بعد هم حجی سنگ تموم گذاشت.اینقدر چرند خوند که حس کردم دارم مست میشم! آتیش سرخ بود و داغ.چهره ی آدمها توی نور آتیش یه جور عجیبی میشه.بعضیا خشن تر بعضیا لطیف تر. گرمای آتیش صورتم رو می سوزوند.تو اون لحظه دلم می خواست عرق بخورم،اینقدر بخورم که همه چی رو بالا بیارم.هر چی ته وجودم هست،دلم می خواست خالی بشم،دلم می خواست...دلم می خواست داد بزنم دیگه هیچی برام مهم نیست که به هیچی اعتقاد ندارم که خدای من شبیه اونی نیست که می بینین.خدام عوض نشده اما دنیام عوض شده...دلم می خواست زار بزنم...کنار آتیش نشسته بودم و می خندیدم...

*صبح راه افتادیم که بریم بالا.هی از رودخونه رد شدیم رفتیم اینور دوباره رفتیم اونور.بعد یه شیب رو رفتیم بالا.خیلی شیب بودها اما نفهمیدیم.برگشتنه که از یه زاویه ی دیگه شیبه رو دیدیم تازه فهمیدیم.یکی دو درجه مونده بود تا بشه دیوار! بعد از یه گوشه دوباره رفتیم پایین تا رودخونه.زودتر از بقیه رسیدیم.گفتم مژگان بیا از این درخته بریم بالا.رفتیم بالا.بعد این پسرهای مونگل تحمل نداشتن ببینن ما اونجا خوشیم اونها هم اومدن بالا نزدیک بود درخته بشکنه،اومدیم پایین!

روی یه تخته سنگ نشسته بودم و بچه ها آب بازی میکردن.از دیدنشون لذت میبردم...دوستهام... از دور نگاهشون میکنم،از دور...

 برگشتنه از آبشار اومدیم پایین روی چوبهای لیز:)

* کنار آب نشسته بودم.آبی که پیچ می خوره و زور میزنه و راهش رو بین سنگها باز می کنه.آب می جنگه و نمی دونه پشت این خم چی در انتظارشه.زندگی مثل رود می مونه و آب روح من...پشت خم این صخره ها یا آرامش و سکون ِ و یا از هم پاشیدگی ِ سقوط ِ آبشار...

* شب کنار آتیش فال گرفتیم.همه ی حرفها توی شعرم بود:

باز آی ساقیا که هواخواه خدمتم/مشتاق بندگی و دعاگوی دولتم/زانجا که فیض جام سعادت فروغ توست/بیرون شدی نمای ز ظلمات حیرتم/هرچند غرق بحر گناهم ز صد جهت/تا آشنای عشق شدم ز اهل رحمتم/عیبم مکن به رندی و بدنامی ای حکیم/کاین بود سرنوشت ز دیوان قسمتم/می خور که عاشقی نه به کسب است و اختیار/این موهبت رسید ز میراث فطرتم/من کز وطن سفر نگزیدم به عمر خویش/در عشق دیدن تو هواخواه غربتم/دریا و کوه در ره من خسته و ضعیف/ای خضر پی خجسته مدد کن به همتم/دورم به صورت از سر دولتسرای تو/لیکن به جان و دل ز مقیمان حضرتم/حافظ به پیش چشم تو خواهد سپرد جان/در این خیال ار بدهد عمر مهلتم

فهمیدم! دلم لرزید...یکهو خشمم فرو نشست...از ته دل بخشیدم

من کسی رو به خاطر احساسش سرزنش نمی کنم،از رفتارها گله مندم.هر کس اشتباهاتی داره و من به اشتباه خودم واقفم، نمی تونم اشتباه دیگری رو نبخشم...من به سهم خودم بخشیدم اما فراموش نمی کنم و این برای جلوگیری از تکرار اشتباهه.دلم آروم شد، حالا اون چیزی که مونده نه خشمه و نه گِله،هر چی که هست یه غم بزرگه.از دیگری میشه گذشت از خودت اما...

لطف خدا بیشتر از جرم ماست/نکته ی سر بسته چه دانی خموش/گوش من و حلقه ی گیسوی یار/روی من و خاک در می فروش...

...

* صبح دوباره دسته جمعی رفتیم طرف روستا بعد ادامه دادیم توی شیبها و بعد دره و رودخونه،دوباره رفتیم بالا تا رسیدیم به ده دورک.باز بچه ها رفته بودن گفته بودن ما دکتر داریم! آخه بابا دکتر کجا بود نمی دونین چه حس بدی داره که یه پیرمرد بیاد از دردش بگه و تو مجبور باشی گوش کنی.گوش کنی و نتونی کاری بکنی.اینکه یه آدم امید بسته باشه به تو و تو بدونی که مرهمی نیستی برای دردش.وقتی اونجوری میگه یه قرص بده و تو نداری،وقتی بچه ای که افتاده تو دیگ آب جوش جیغ میزنه و پماد سوختگی ازت می خوان! تو که میدونی که درد پیرمرد دوا نداره تو که میدونی تو این گندی که اینها زندگی می کنن پمادسوختگی یه چیز الکیه اما نمیشه که بگی! اونها بهت امید دارن و تو باید یه چیزی بدی بهشون دل خوش کنک اما وقتی همونم نداری...حالم رو گرفت یه دردی توی دلم پیچید که توی اورژانس خیلی تجربه ش کرده بودم.وقتی یه بچه ی چند ماهه رو میذارن تو دستات که با نگاه اول می فهمی مرده،پدر و مادرش شیون می کنن که تو رو خدا یه کاری بکن،شیر پریده توی گلوش و خفه شده اما کدوم پدر و مادر مرگ بچه رو قبول می کنن.بچه ای که انگار خوابیده و تویی که تو اون لحظات از ترس و دستپاچگی می لرزی...میدونی مرده اما بهش نفس میدی،شاید چند لحظه باور ِ مرگ رو برای اونهایی که اونور شیون می کنن عقب بندازی.اونها به تو امید دارن و تو این وسط زجر می کشی.من این لحظه ها رو تجربه کرده م،لحظه های تلخ پزشک بودن وقتی که دستهات خالیه و چشم های اشک آلود نگاهت می کنن...

* رفتیم تا آبشار.موقع ناهار بود که "تقی" از یه صخره رفت بالا.اینقدر داد کشیدیم و ترسوندیمش که اومد پایین.بنیامین گفت من میرم.اولش هی گفتیم نرو گفت میرم بعد دیگه رسید به شوخی! داشتم می گفتم حلوا می پزیم و توی خرما گردو میذاریم و این حرفها و چشمم بهش بود که 6 متری رفته بود بالا.یه جا از لای سنگها گل در اومده بود داشت پا میذاشت اونجا.با خودم می گفتم این جای خوبی نیست که صاف جلوی چشم هام لغزید و از ارتفاع افتاد پایین!منظره ش هنوز جلوی چشممه.داشتم با خودم حساب می کردم که الان با سر می خوره رو سنگها یا میوفته توی آب ...با پهلو محکم خورد زمین "تالاپ" توی ناباوری بودم. دنیا دور سرم می چرخید.اگر طحال یا کبدش پاره شده باشه؟ اگر کمرش شکسته باشه... دویدیم بالای سرش، نفسش بند اومده بود.همین که دیدم هوشیاره و کم کم نفسش بالا اومدخیالم راحت شد،مطمئن شدم چیزی نشده.خدایی بود که طوریش نشد.گرچه بعد که اومدم کنار دیدم دستم خونیه ولی اون پا شد و دیگه دنده هاش شکست یا نه به روی خودش نیاورد!

عجیب وقتی بود که میدیدم همه بازخواست می کنن و میگن ما میدونستیم میوفته پایین و ما مطمئن بودیم میوفته پایین! من از خودم می پرسیدم اگه میدونستن چرا هیچکس جلوش رو نگرفت؟ کسی جدی واینساد  بگه حق نداری بری؟ من گفتم نرو اما هیچ باورم نمی شد ممکنه بیوفته پایین.وای خدایا اگه طوریش می شد هیچوقت خودم رو بابت شوخی سر حلوا و خرما نمی بخشیدم.اینم شد یه تجربه که اینجور وقتها یا سفت وایسم یا بکشم کنار و دیگه حرفی هم نزنم.دیگه هیچوقت،هیچوقت،سر این چیزها شوخی نمی کنم.لجم میگیره اونهایی که خارج گود وایساده ن بعدش زبون نصیحتشون درازه! درسته که جاش نبود درسته که احمقانه بود اما اون موقع که وقتش بود هیچکس از جاش تکون نخورد،هیچ کدوممون بی تقصیر نبودیم.پس دیگه اینقدر حرف نزنیم چون حرف زدن خیلی آسونه! ضربه ی بدی بود! کاشکی این تجربه از یاد آدمها نره.

* برگشتنه تا لب رودخونه اومدیم.اونجا کنار ساحل که نشسته بودیم یه عالمه بچه دهاتی بالای صخره اونور رود جمع شده بودن.اونها به ما نگاه میکردن و ما به اونها.اونها برامون دست تکون میدادن و ما برای اونها...چقدر قشنگ بود خونه های گلی کنار هم و دخترها با دامن چین چینی روی پشت بوم که دنبال بزها میدویدن،پیرزنی که روی شیب هیزم به دوشش می کشید،پسرهای کوچیک با یه توپ،فوتبال روی زمین شیبدار کنار رودخونه،چقدر همه چیز زنده ست . من دراز کشیده م تو ساحل رود... آسمون بدون ابر،بدون پرنده،بدون خورشید...اینجا انگار آخر دنیاست

* روز آخر دلم می خواست بخوابم توی آفتاب! ولی دیگه باید برمی گشتیم.یه شیب خفن اومدیم بالا و مینی بوس و یه ناهار گوشه ی خیابون توی سمیرم با تخم مرغ اضافی...اصفهان که رسیدیم بابا اومد دنبالمون.دایی می گفت آخیش چقدر شهر خوبه،وای من عاشق چراغ قرمزم،بَه به این ترافیک ...ولی من فکر میکردم چه خوب شد رفتم.گرچه مثل همیشه نبود ولی من برای کنار اومدن با خودم و باز رسیدن به اونچه که رفت به این سفر احتیاج داشتم

...

* اضافه شد

یکی از همسفرها عکس های خوبی گرفته ن.چندتاش رو میذارم اینجا.از سایت خودشون برداشتم البته بی اجازه! امیدوارم کار بدی نکرده باشم!

اولی مسیر کاهکده

این یکی آبشار

سفره ی هفت سین! کاشکی آتیش کنارشم گرفته بود

ببینیدش چقدر خوشگله! برای من سواله که چرا بیشتر بچه های دهاتی موهاشون بوره؟!

این عکسه چقدر خاطره س اینجا چادر آقای پ. برای عید دیدنی که رفتیم غارتش کردیم و انداختمون بیرون اون لاکپشته که به درش آویزونه اسمش "قاسم"ـه

این عکس رو بیش از همه دوست دارم.ببخشید که زیادی بزرگه!

اگر دوست داشتین بقیه ی عکسها رو ببینین آدرس سایت اینه

majidgerداتphotoblogداتcom


 
comment نظرات ()