دریای سرخ

... بگیر و در خم زلفش ...
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ آذر ،۱۳۸٥
 

* دکتر رادی حسابی از دلمون در آورد.دیروز که تو اتاق عمل اینقدر مهربون شده بود که نزدیک بود باز اشکم رو در بیاره! کلی حرف زدیم...لحنش پدرانه بود.شکی نیست که خیلی خوش قلب و مهربونه.دلش هم می خواد کار کنه ولی باید قبول کرد که آدم unsatble و یکدنده و لجوجیه.این رو هم همه قبول دارن.باید قلقش دست آدم باشه ! اما همون رفتار دیروزش کافی بود که دلم صاف صاف بشه.خدا رو شکر این ماه هم با خاطره ی خوب به پایان رسید

راضی ام.جراحی با دکتر رادی خیلی بهتر از اونی بود که فکر می کردم.باید اعتراف کنم با تمام خصوصیاتش همونجور که هست دوستش دارم.خوب کلا تو این محیط و این سیستم انتظار آموزش درست و حسابی نباید داشته باشی.در واقع با هر کس دیگری هم بودیم فرق زیادی نمی کرد اما همین برخوردها درس هایی بهم داد که خیلی ارزشمند بود برام. تازه شاید اگر همین فکر از دست دادن یه ماه جراحی نبود به ذهنمون نمی رسید درمانگاههای دکتر رحیمی رو بریم و باهاش آشنا بشیم و دکتر رادی هم که مدیر گروهه و از این یه ماه باهاش بودن همین برامون کافی بود که به درخواستمون جواب مثبت بده و برای ماه بعد بندازدمون با دکتر رحیمی آی حالی داد امروز موقع تقسیم که همگروهی های نامرد داشتن جز میزدن که بیوفتن با دکتر رحیمی ما خیلی شیک بدون اینکه یه کلمه حرف بزنیم(خوب حرف هامون رو قبلا با رادی جون زده بودیم!) رفتیم اول لیست! ها ها ها ها...شدیم یک، یک! لابد فکر کرده بودن این ماه میریم با دکتر سیدین و اونا باز به مقاصد پلیدشون میرسن! شرمنده! اینقدرام مونگول تشریف نداریم تازه فهمیدم که ما چقدر خر بودیم! اینبار بازم مطمئن شدم که هیچکس دلش واسه ما نمی سوزه.فقط خودت باید به فکر خودت باشی...خر

اگه بدونین چقدر خوشحالم که یک ماه تمااااااام با دکتر رحیمی هستیم! ما اولین سری هستیم که توی این بیمارستان اینترنش می شیم چون تازه اومده اینجا و ماه قبل هم فقط دانشجو داشت. امروز رفتیم ازش بپرسیم شنبه چه ساعتی بیایم(آخه روزها که ساعت 7 برای ویزیت بخش میرفتیم دکتر رحیمی کارش تموم شده بود و داشت میرفت!) دانشجوهاش گفتن 6 و نیم هم بیاین دیرههههههه! دکتر گفت نه بابا گناه دارن زوده! گفتیم آخه می خوایم قبل از شما مریضا رو ببینیم نه بعدش! گفت نمی خواد با هم میایم می بینیم! گفتیم پس 7 بیایم؟ گفت نه 7 هم برای شما زوده! 7 و نیم بیاین با هم مریض ها رو می بینیم مععععععععععع... پزشکی ها میدونن این حرف چقـــــــــــــــدر دور از ذهنه! چون اصولا رسم بر اینه که اگر استاد قراره لنگ ظهر هم بیاد اینترن موظفه از خروس خون تو بخش باشه و 4 ساعت هم معطل وایسه یه گوشه تا استاد بیاد.تنها دلیلش هم اینه که اذیت بشه و رُسش کشیده بشه و مثلا بفهمه که دکتر شدن الکی نیست و باید به خاطرش سختی کشید یا یه چیزی تو همین مایه ها!

* دلم خیلی سوخت واسه ناصرعبدالهی.البته با اون GCS چهار و اون کمای طولانی انتظار دیگه ای هم نمیشد داشت.قلبم فشرده شد،آخه اون فقط یه صدا نبود برام.یه قسمتی از خاطراتم بود.خوب یادمه اونروز صبح که با بابا صبحانه می خوردیم و "صبح به خیر ایران" یه جوون بندرعباسی رو نشون میداد که روی زمین توی خونه ش نشسته بود و ارگ میزد و آواز می خوند.من و بابا محو صداش شده بودیم و غصه می خوردیم که این صدای قشنگ داره حروم میشه...بعدم که آلبومهاش در اومد. "عشق است" با دکلمه های پرویز پرستویی و "دوستت دارم" رو بیش از همه دوست داشتم،ترانه ها و آهنگ های خیلی قشنگی داشتند.بعد هم "بوی شرجی" و "هوای حوا"...کنسرتش خیلی خوش گذشت و حالا...خیلی زود بود...حیف!

این شعر رو از ناصرعبدالهی یادگار دارم

جواب سوالم تو باشی اگر

ز دنیا ندارم سوالی دگر

که من پاسخی چون تو می خواستم

مباد آرزویم از این بیشتر...

نشستم به بامی که بامیش نیست

شگفتا دلم میزند باز پر

نفسگیر گردیده آرامشم

خوشا بار دیگر هوای خطر

بر آنست شب تا به خوابم کشد

بزن باز بر زخم من نیشتر

دلم جراتش قطره ای بیش نیست

تو ای عشق او را به دریا ببر

* تا سال دیگه این موقع کی میدونه چی ها پیش میاد! یلدا که میشه همیشه یه چیز سنگینی روی دلم حس می کنم...بیش از هر وقت دیگه ای به گذر زمان فکر می کنم و به آینده.فکر کردن به آینده پر از حس شوقم می کنه، همراه با غم نوستالژیک گذر این لحظه ها...برای شما همون چیزی رو آرزو می کنم که برای خودم:

یه دل سبک که با هر نسیمی پر بگیره

جرات پذیرفتن خطر

قدرت تحمل نیش ِ زخم

پاسخی برای سوالهام

آرامش

و عشق

* یلدا مبارک

بیا و کشتی ما در شط شراب انداز          خروش و ولوله در جان شیخ و شاب انداز 

مرا به کشتی باده درافکن ای ساقی       که گفته‌اند نکویی کن و در آب انداز 

ز کوی میکده برگشته‌ام ز راه خطا            مرا دگر ز کرم با ره صواب انداز 

بیار زان می گلرنگ مشک بو جامی          شرار رشک و حسد در دل گلاب انداز 

اگر چه مست و خرابم تو نیز لطفی کن      نظر بر این دل سرگشته خراب انداز 

به نیم شب اگرت آفتاب می‌باید                ز روی دختر گلچهر رز نقاب انداز 

مهل که روز وفاتم به خاک بسپارند            مرا به میکده بر در خم شراب انداز 

گر از تو یک سر مو سر کشد دل حافظ        بگیر و در خم زلفش به پیچ و تاب انداز

 

 

 

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
عشق
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٥:٤٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ آذر ،۱۳۸٥
 

سرم درد می کنه.خیلی! امروز دکتر رادی که رفت تو اتاق پرونده نویسی توی اتاق عمل نشستم و هی اشک ریختم! هی دکتر خلیل پور دلداریم داد هی من گریه کردم...خیلی دلم سوخت! واقعا دلم رو سوزوند...گفتم آخه آقای دکتر مگه ما چی کار کردیم؟ میگه رفتین پاویون! میگم یعنی واقعا شما حرف ما رو باور نمی کنین؟ به خاطر یه کلمه حرف این دانشجو که از خودش در آورده؟ دکتر آخه ما کجا کم گذاشتیم؟ میگه مگه صد دفعه نگفتم مریضی که میاد اتاق عمل پرونده ش کامل باشه؟ حواستون بود این یک گرم سفازولینش رو گرفته؟؟؟!!! جواب ندادم! نمی دونستم مسوول کم کاری پرستارها هم ماییم! میگه من دیشب یه فتق استرانگوله داشتم شما که هر سه تاتون کشیک بودین کجا بودین؟ جواب ندادم! نمی دونستم شبها هم که کشیکیم تو اون بدوبدوی اورژانس و زنگهای وقت و بی وقت بخش های رنگ و وارنگ باید حواسمون باشه اتندمون که اتفاقا آنکاله کی میاد مریض هاش رو ویزیت کنه و راه بیوفتیم دنبالش! اصلا چه ربطی داره؟ میگم آقای دکتر ما کار بدی نکردیم اما دلمون هم نمی خواد شما از دستمون ناراحت باشین اما انگار برای اون هیچ مهم نیست که اینجوری ما رو ناراحت کنه و...رفت بدون اینکه جوابم رو بده.دکتر خلیل پور بیهوشی هی مهربون نگاه کرد گفت نترس بابا هیچ کاری نمی کنه! این دکتر همین جوره.امروز هم از صبح حال همه رو گرفت! دست خودم نبود یهو اشکام ریخت پایین...برام مهم نبود دکتر کاری بکنه یا نه! برام مهم نبود نمره م کم بشه یا حتی تجدید دوره بشم.یهویی همه ی چیزایی که این مدت رو دلم سنگین شده بود سر باز کرد.با خودم فکر می کردم کجای دنیا آخه با یه اینترن،یه دانشجو،به خاطر حرف الکی ِ یه آدم نفهم اینجور برخورد می کنن؟ چرا آخه؟ چرا من باید چوب همه  ی این ندونم کاریها رو بخورم؟ چرا اصلا من باید از همه بخورم؟ از بیمار بر گرفته تا بهورز و پرستار تا دانشجوی سال پایین و حتی اتند از همه باید زور بشنوم؟ چون پررو نیستم؟ چون یاد گرفته م با همه محترمانه برخورد کنم؟ چون راضی ام خودم ناراحتی بکشم اما کسی رو ناراحت نکنم؟ چون من به کسی زور نمی گم؟ آخه چرا؟

من هیچی نگفتم اما دکتر خلیل پور خودش فهمید.گفت حالا که هیچی نیست تازه بعدا که بری تو کار می فهمی دوره ی دانشجوییت چقدر محترم بودی! راست می گفت! تازه داغ دلم تازه شد...من هیچوقت تو دوره تحصیلم سر چیزی گریه نکرده بودم اما این بار واقعا دلم سوخت...برای خودم که روز قبل ناهار نخورده بودم،که شامم یه سیخ کباب(به قول بچه ها تسمه!) با دو پر لبو و مقداری نون خشک بود.که بعد از سه ماه هنوز توی پاویون صبحانه نخورده م! ...امروز به مهناز می گفتم ببین چقدر بدبخت شده ایم که حالا دغدغه ی اصلی زندگیمون شده غذا! گفت آره دیگه وقتی همین نیازهای اولیه ی آدم تامین نمیشه...! دلم سوخت که بعد از یه شب تا صبح بیداری بدو بدو توی بخش دنبال شرح حال گرفتن و بعد از 7 صبح یه لنگه پا وایسادیم تو اورژانس تا 9 و نیم که استاد بیاد ...برای اینکه وقتی رفتم به ساب چیف محترم جراحی گفتم من فلان روز و فلان روز در ماه آینده نمی تونم کشیک وایسم خواهش می کنم برام تو برنامه کشیک نذارین برگشته با اون لحن!!! میگه وای خانوم دکتر من دیگه هیچچچچچ خواهشی رو نمی پذیرم! وقتی به قول فرزانه خودمون هم به همدیگه رحم نمی کنیم! یعنی اینقدر دور از ذهنه کسی که داره مفت و مجانی شب و روز تو این بیمارستان حمالی میکنه زمان دو تا از کشیک هاش رو تعیین کنه؟(که هر روزی می خوای بذار فقط این دو روز نه!؟؟)

چرا اینجوریه؟ چرا هر کس زبونش چرب و نرم تره باید نمره هاش بهتر بشه و همه جا کارش بهتر پیش بره؟ چرا اونی که بیشتر از همه خودش رو می گیره بقیه هم بیشتر بهش احترام میذارن؟ چرا فروتنی آدم ها رو به حساب نفهمی شون میذارن؟ چرا اون دانشجوئه دروغ گفت؟ چرا بعدش اون دروغ بزرگتر رو گفت!!!! و چرا من هنوز هم که هنوزه در مقابل اینجور آدمها اینقدر بی سلاحم؟ چرا زبونم بسته میشه و هیچی نمیگم و با خودم فکر میکنم ارزشش رو نداره یا من که نباید مثل اونا بشم؟

از دست خودم عصبانی ام! تقصیر خودمه که اینقدر کوتاه اومدم.اگر همون روز که معطلم کردن توی راهرو که با دوستاشون حرف بزنن عوض اینکه وایسم ملتمسانه بهشون بگم تو رو خدا بیاین بریم کنفرانس بدین! میرفتم گزارششون رو به دکتر میدادم اینجوری نمی شد که حالا پای خودمونم گیر بشه.از همون روز اول که دیدم اونقدر دو در و بی تربیتن باید سفت می گرفتم نه که هی باهاشون راه بیام...بگذریم...به درک! اینا هیچ کدوم مهم نیست.من اون لحظه به چیزای دیگه ای فکر می کردم...

دکتر رحیمی رو دوست دارم.وقتی موقع کار کردن می بینمش عشق می کنم! وقتی از رشته ش حرف میزنه،وقتی مریض ها رو معاینه می کنه...همه،همه جوره قبولش دارن،عمل های تمیز با اسکار دو سانتی متری،مریض هاش که فقط چند ساعت بعد از عمل بدون درد و ناراحتی مرخص میشن...وقتی اونجوری با ذوق و شوق همه چیز رو اونقدر قشنگ توضیح میده که حس می کنی دیگه هیچوقت فراموش نمی کنی.وقتی اینهمه راه روز تعطیلش پامیشه میاد بیمارستان که برای دانشجوهاش کلاس بذاره و تا می فهمه خسته هستن لپ تاپش رو جمع می کنه و میگه حالا نه! بذاریمش برای یه وقتی که خسته نباشین،هر وقت شما بگین من میام! آخه شما باید این چیزا رو یاد بگیرین! هیچ وقت اینقدر احترام از طرف یه استاد ندیده بودم...اونهمه صبر و حوصله ش،سوادش،تبحرش،علاقه ش و مهمتر از همه اخلاقش...

اون شب که ازش پرسیدم جراحی خوبه؟ گفت جراحی زندگی آدم رو نابود می کنه اما من اگه باز می خواستم انتخاب کنم حتما میومدم جراحی...اونوقت بود که با خودم فکر کردم نهایت آرزوی من اینه که یه روز مثل دکتر رحیمی بشم...

اون روز عصر توی درمانگاه خسته بود.هی خمیازه می کشید.خواب ِ خواب بود! تمام صبح توی اتاق عمل بود و عصر هم درمانگاه.گفتیم خسته این دکتر! گفت آره از 3 نصف شب بیدارم.آخه گندش بزنن این اینترنت رو با این سرعتش! یه سایتی هست که جراحی های روز آمریکا رو live پخش می کنه.خیلی جالبه! برای اینکه ببینم مجبورم نصف شب برم تو اینترنت.وسطش هم هی قطع میشه ولی نمی دونین چقدر جالبه.میدونستین تو آمریکا الان برای فلان عمل...و شروع کرد با ذوق و شوق برامون تعریف کردن...وسط حرفش یهو مکث کرد.میدونین چی گفت؟ گفت: بچه ها ما خیلی بدبختیما! ...

آره ما خیلی بدبختیم.اینقدر که تو،استاد عزیز من،باید از این یه ذره ساعت استراحتت بزنی تا بتونی چند دقیقه فیلم جراحی رو که دوست داری ببینی...یعنی تو ،تویی که اینهمه با ارزشی،اینجا هیچی حساب نمیشی...من دیگه چه انتظاری دارم

شاید بگین این عشقه ...آره عشقه اما چرا باید اینهمه زجر توش باشه؟

***

بگذریم! برم یه ذره فکر کنم ببینم چه جوری این گندی که امروز زده شد رو فردا جمعش کنم


 
comment نظرات ()
 
همه ش يه مثقال!
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۳ آذر ،۱۳۸٥
 

* ای خدا! جونم داشت از حلقم در میومد! مُردم...دو ساعت تموم سر عمل این اکارتور رو داده ن دست من می گن بکِششششششش...چقدرم سفت بود این مریضه لامصب! توی اون گرما زیر لامپ حالم از اون ور داشت بد می شد از این طرف دستام خشک شده بود دیگه جون نداشت اینام هر از گاهی داد میزنن بکش! معععععع! آخراش دیگه سرم داشت گیج میرفت! گفتم دکتر من دارم هایپو گلایسمی میشم! میگه:کسی میتونه یه جراح خوب بشه که اول از همه یه اکارتور گیر خوب باشه!

کی می خواد جراح بشه؟ من؟ من غلط بکنم با این یه مثقال زوری که تو این بازوهام هست!


 
comment نظرات ()
 
:-<
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ آذر ،۱۳۸٥
 

* باورم نمی شد! فکر می کردم فقط در حد حرفه...اما انگار حرف ها کم کم دارند عملی میشن! امروز توی درمانگاه جراحی مطلع شدیم که دستور داده ن از این به بعد وازکتومی نباید انجام بشه! واقعا باورم نمی شد اگر با چشم های خودم نمی دیدم! فاجعه س! 20 سال طول کشیده تا این فرهنگ یه ذره جا افتاده و مردم کمابیش راضی شده ن که دو سه تا بچه بیشتر نیارن و حالا...!؟!؟! خدا به دادمون برسه!


 
comment نظرات ()
 
اولین برف پاييزی
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ آذر ،۱۳۸٥
 

* شنبه،روز بعد از غار،کشیک بودم،وارد C.همه چیز خیلی خوب گذشت تا ساعت 12 شب.12 و نیم شیفتم تموم می شد و می تونستم بخوابم تا 5 صبح.تازه ارشد اون شب دکتر اخوان بود که اجازه میده اسکرین و وارد شب ها سر پستشون نیان (میگم پست انگار پادگانه!) از سر شب دنبال دکترها سر راند بودم.اون شب اکثر پزشک های کشیک، عشقولانه های من بودن! دکتر طباطبایی اعصاب(درجه ی عشقولانیت 5*)،دکتر نیک آئین قلب(درجه ی عشقولانیت 2*).کشیک جراحی هم دکتر رادی ِ خودمون بود.من رو بگو که صبح از دستش در رفته بودم نرفته بودم درمانگاه! حالا صاف جلوم سبز شده بود! کلی سلام و احوالپرسی کرده و تحویلم گرفته بعد می پرسه این ماه روزها با کی هستی؟ (یه روز من رو ندید یادش رفت!)_ با خودتون آقای دکتر! _اما انگار شما صبح نبودی؟ _بودم آقای دکتر  ...مریض ها رو دید و می خواست بره اتاق عمل.منم می خواست با خودش ببره! تازه واسه ی همه ی مریض هاش مشاوره اورژانس قلب و اعصاب نوشت.بیچاره عشقولانه های من که مجبور شدن از وسط راه برگردن!

خلاصه تمام شب به خیر گذشت و ساعت 12 دیگه من رفتم اورژانس اطفال و داشتیم از این دم آخری استفاده می کردیم که آقای پرستار داد زد: اینترن ward؟ رفتم بیرون و گفتم بله؟ _خانوم دکتر شرمنده شرمنده شرمنده یه انما هست لطف کنین! _نههههههههههههه!

رفتم استیشن و همه مراتب همدردی شون رو بهم ابراز کردن! مریض رو دیدم.یه خانوم شونصد ساله که 17 روز defecation نداشته بود! TR  کردم:به! پر  ِ پر عین سنگ به پرستار گفتم من یه سر میرم اورژانس اطفال روحیه م لطیف شه بعد برمی گردم! رفتم اطفال، همگروهی قدیمی"پ" با دکتر پروانه نشسته بودن.گفتم یه راهنمایی می خوام! جریان اینه و من تا حالا انجام نداده م! دکتر پروانه گفت آخ انداختن گردن شما؟دیدم همه دارن از زیرش در میرن و پاس میدن به هم! بعد  هم مراتب همدردی خودشون رو ابراز کردن و دلشون برام سوخت! دکتر پروانه که تجربه داشت یادم داد چی کار کنم و برام آرزوی موفقیت کردن!

با اون وضعی که من میدیدم چشمم آب نمی خورد به انما جواب بده.گفتم اگه می بینین آخرش قراره کار به تخلیه ی fecal impact برسه بی خود مایع نزنم که بعدش حوصله ی اون گند کاریش رو ندارم.از اول بریم سراغ آخر! دکتر پروانه که گفت نه بابا ولش کن! پرستاره هم با چشم های گرد شده نگاهم کرد که یعنی شما این کار رو می کنی؟ منم دیدم اگه بگم آره پر رو میشه گفتم نع!

یکی از پرستارها تا دید جریان چیه یه خاطره برام تعریف کرد که سال گذشته یه رزیدنتی از یه بیمارستان دیگه اومده بوده یکی از دخترهامون رو مخفیانه ببینه برای یه امر خیر حالا دختره اون وسط مشغول انما بوده و ماسک و این تشکیلات.اونها هم معضلشون شده بوده که چه جوری این ماسک رو از رو صورتش بردارن! (اون لحظه با خودم گفتم واقعا عجب شانسی داشته اون دختر...فکرشو بکنین!)

خلاصه ابزارآلات رو فراهم کردیم و اولش 400cc مایع زدم اما هیچی نیومد.کردمش 1 لیتر بازم خبری نبود.هی گفتیم راه بره از اینوری بخوابه از اونوری بخوابه...خیر! دیگه کم کم فرشته هم اومد.ساعت از 12 و نیم گذشته بود و نوبت اون بود اما من که نمی تونستم ول کنم برم بذارمش واسه فرشته (آخه میدونین که ما کشته ی رفیقیم!) نشون به اون نشون که ما تا یک و نیم هی مایع زدیم و انگار نه انگار! دیگه گفتیم الان نرمال سالین بالا میاره! دکتر اخوان هم می خندید می گفت نگاه کنین ببینین از چشم هاش اشک نمیاد؟

دلم واسه پیرزنه سوخته بود.خیلی مظلوم و گناه دار بود.اولش حاضر بودم هر کاری بکنم که زودتر راحت بشه اما کم کم که گذشت لجم گرفت! دخترش بالا سرم وایساده بود غر میزد،دستور میداد.خودش حاضر نبود برای مامانش یه شیاف بذاره می گفت واه واه من از این کارا نمی کنم اون وقت برگشته به من میگه شما کارتون همینه وظیفه تونه! پر رو! حتی حاضر نبود توی اتاق وایسه یه ذره به من کمک کنه! حالا دختره که میگم چهل پنجاه سالش بودها! گفتم به درک بذار اقلا تا صبح اینجا معطل بشن که یه ذره حساب کار بیاد دستشون.خدا شاهده اگه یه ذره آدم بود همون اول کار درستش کرده بودم.

خلاصه ساعت از یک و نیم هم گذشت و گفتن دیگه مایع بسه.حالا صبر کنیم ببینیم خودش کار می کنه یا نه! من دیگه برگشتم پاویون که بخوابم.همچین تو خواب ناز بودم که از صدای تلفن بیدار شدم.نمی تونستم از جام پاشم! حس می کردم تازه نیم ساعته خوابیده م.خیالم راحت بود با من کار ندارن.حالا کجا و 5 و ده دقیقه که باز نوبت من بشه کجا؟ داشتم تلاش می کردم باز بخوابم که نسرین اومد بالا سرم._ اینترن ward کیه؟ _ تا 3 فرشته  س.ساعت چنده؟ _ نزدیک 4! _ پس نوبت "ص" ئه باشه خودم جواب میدم.

_ بفرمایید؟ _ اینترن وارد؟ _ الان نوبت آقایونه! _ ما اینترن خانوم می خوایم! _(مامااااااااان ) کارتون چیه؟ _سونداژ و انما و این حرفا! _ ok گرفتم این یارو بیخ ریش خودمه! الان میام

خیلی زور داشت خداییش! نوبت من نبود آخه! الهی بمیره هر کی طرح انطباق رو درست کرد بهانه داد دست اینا! الهی جز جیگر بگیره که نمیذاره من بخوابم.الهی Constipation بگیره هم جنسش نباشه انماش کنه! آخه زور نیست آقای ص از اول شب یه سر وارد نزده باشه اونوقت من بشم فلور نرمال اونجا؟ جالبیش اینه که "ج" خودش اعتراف می کنه من دیدم "ص" خوابیده اینم که زنه گفتم به شما زنگ بزنن! ای بمیری تو با این تز هات! یه جایی حساب این ج رو میرسم ببینین حالا کی گفتم! این از اون دودره بازیها و کارهاش رو رو دوش بقیه گذاشتنش اینم از این.خودش بس نیست هوای دوستاشم داره برای من! من آخه خواااااااااااابم میاد!

لباس پوشیدم و رفتم.وضع هیچ تغیری نکرده بود.نمی دونم والا اینا 17 روز صبر کرده ن حالا از 4 تا 8 صبح نمی تونن صبر کنن؟ حال پیرزنه هم اصلا اورژانسی نبود.فقط همراه هاش عجله داشتن که زودتر برن خونه بخوابن! منم رفتم یه try دیگه کردم برای انما.باز گفتم یه ذره دیگه راه بره بلکه فرجی بشه.دیدم نخیر اینجوری تا صبح باید وایسم اینجا در انتظار! رفتم به پرستار گفتم اینجوری فایده نداره.بذار این کار رو بکنیم که اول و آخر گردن خودمونه! آقاهه دوید رفت برام گان آورد و خلاصه مجهز شدم،شکل آدم فضایی ها با اون گان و ماسک و دستکش و ...اوضاع بدتر از چند ساعت قبل بود.محتویات خیس خورده بود و خمیری شده بودو تخلیه راحت نبود از طرفی اونهمه مایع اون پشت انتظار من رو می کشید! دیگه من هیچی نگم بهتره

فقط این قیافه ی من در اون لحظات==> تقدیم به دکتر رضا با کلی آرزوهای خوب خوب

بعد از مقداری تلاش دیگه خود دکتر اخوان اومد گفت ولش کن بسه یه ذره هم خودش زحمت بکشه! منم اومدم بشینم تو استیشن پیش دکتر اخوان و پرستار یه ذره هوام عوض شه که خانوم پرستاره  اومد گفت حالا که اومدین این مریضه رو هم می بینین؟ گفتم جهنم و ضرر بذار دکتر ص بخوابه اینم می بینیم! رفتیم یه مریض آژیته شده بود.نصفی هالوپریدول نوشتم و اومدم برگردم که همراه یکی از مریضا دویده دنبالم که خانوم خانوم ببخشید شما ازدواج کردین؟ گفتم نخیر! _ حالا اگه یه مورد خوبی پیدا بشه که...  _ نخیـــــــــــر!  حالم خیلی خوب بود خوبتر هم شد! حالا مگه ول می کرد؟ _ الکی نیست ها اونم دکتره ها،داره داخلی می خونه...! دیگه خنده م گرفته بود! خداییش من نصف شبی با اون قیافه ی خوشگل خوابالوی کشیکی ِ و اخلاق پُست انما! چه جذابیتی می تونستم داشته باشم؟! ای خدا ببین چه کارهایی می کنیا! بالاخره یه جورایی از دستش در رفتم و برگشتم تو استیشن پهن شدم رو زمین! جریان رو تعریف کردم.حالا دکتر اخوان هم همچین جدی گرفته میگه اسمش چی بود؟ می پرسیدی من اکثر رزیدنت های داخلی رو می شناسم!

 ای بابا خدایا به فریادمون برس!

یاد خاطره ی پرستاره افتادم!خوبه اقلا یک راه برای باز شدن بخت دخترها پیدا کردیم! هر کی خیلی دلش شوهر می خواد بیاد یه سر پیش خودم تا یادش بدم.یه گان می خواد،یه جفت دستکش،یه ماسک و مقدار متنابهی بدبختی و بیچارگی! جون من یه بار امتحان کنین حله! ما که دستی دستی بخت خودمون رو بستیم!

نشستم تو استیشن بهم چای تعارف کردن رفتم از تو یخچال شیر آوردم خوردم.ساعت 5 و 20 دقیقه بود.گفتم آقای دکتر من الان 10 دقیقه س اینترن فیکس وارد شده م اما اگه اجازه بدین برم بخوابم.اجازه صادر شد و من رفتم که بخوابم.پام رو که توی حیاط گذاشتم دنیا یه جور دیگه شده بود.برف می بارید...دونه های سفید برف،ریز ریز ریز...برف ِ تند و خیس،نمی تونستم ولش کنم و برم بخوابم.توی حیاط قدم زدم...خیس شدم و قدم زدم...دور تا دور، ساختمون بلند بیمارستان،چمن،درخت های کاج کوتاه و بلند و نورافکن ها که دونه های برف توی نورشون می رقصیدن...نفس کشیدم،لذت فرو بردن نفس...

ساعت 7 و نیم که از پاویون اومدم بیرون تا برم تو بخش همه جا سفید شده بود

سفید ِ سفید

 

 


 
comment نظرات ()
 
گر همسفر عشق شدی مرد سفر باش
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ آذر ،۱۳۸٥
 

غار دنگزلو

۱۰ آذر ۸۵

12 شب پنجشنبه حرکت کردیم.عجب اتوبوسی! عجب سیستم صوتی تصویری ای! عجب راننده ای،استاد selection آهنگ!من شدیدا می خواستم CD هاش رو بدزدم! خیلی خوب خوابیدم،تو خواب و بیداری داریوش می خوند و با اینکه صداش خیلی بلند بود اما خوابم رو پر از لذت کرده بود...

کم کم که بیدار شدم هوا گرگ و میش شده بود،موزیک شیفت شد رو بندری و اتوبوس ترکید! کوهها از دور پیدا شدند و کناره های جاده پر از برف...برف نو،برف نو،سلام...سلام...

روستا پیاده شدیم و توی مسجد لباسهامون رو عوض کردیم و یه پیاده روی کوتاه تا دهانه ی غار.ورودی غار تنگ بود و سینه خیز روی سنگهای تیز...غار رو دوست دارم،غار محکم در آغوشم میگیره و تاریکی و سکوتش آرومم می کنه...بچه میشم،مثل بچه ای که از کوه رخت خوابها بالا میره و لای یه عالمه پتو و بالش تو کمد قایم میشه...اونجا که جز صدای نفس های خودت رو نمی شنوی انگار تا ابد هیچکی پیدات نمی کنه...چقدر لازم و قشنگه این حس تنهایی گاه به گاه.

لب اولین دریاچه نشستیم.طول کشید تا غواص ها رسیدن و تیوپ ها باد شد و قایق کوچولو آماده شد برای بردنمون به اونور آب.یکی یکی بچه ها سوار می شدن و قایق دوباره برمی گشت برای بردن نفر بعد.قایق سواری به صورت نیمه خوابیده در حالی که هر چی هم که شد و به هر جایی هم که خوردی حق نداری دست به سقف غار بزنی چون قایق برمیگرده و می افتی تو آب! خیــــــــــــلی کیـف داشت!

بین دریاچه ی اول و دوم یک لایه گل سفت همه جا رو پوشونده بود و رودخونه هم از کنار با فشار می گذشت.اونجا که منتظر بودیم کلی برای خودم با گِل ها مجسمه ساختم،کتلت درست کردم! یه یادگاری هم ساختم و چسبوندم به دیوار غار.

دریاچه ی دوم هم بزرگتر بود و هم عمیقتر.از اون هم عبور کردیم و جاهای خوشگل غار از اونجا شروع می شد...بعد دریاچه ی سوم و بازگشت از همون مسیر.ما که برمی گشتیم یه عده هنوز میومدن.تعدادمون زیاد بود و این خیلی وقت می گرفت.بین دریاچه ی اول و دوم که از قایق پیاده شدم صدای مژگان رو شنیدم که بهم می گفت بیا کمـــــــــــــــک! رفتم دیدم که بعله دعواس! اولش رفتم کمک مژگان و شهاب رو کلی گِلی کردیم.بعد که مژگان رفت گلها رو از رو لباس هاش بشوره با شهاب نقشه کشیدیم وقتی برگشت گلیش کنیم  دیگه خلاصه...

من رو از انجمن دخترا طرد کردن! هر چی میگم من اغفال شده بیدم! این شهاب پلید من رو اغفال کرد

ولی اعتراف می کنم خیلی حال داد! اصلا هم نادم و پشیمان نبودم! آخه شما که نمیدونین اذیت کردن چقدر کیف میده! اما مژگان اصلا درک نمی کنه! میگه تو باید طرف دخترا باشی.خوب به من چه که شما نقشه های پلیدانه ندارین اصولا هر کی نقشه ی پلیدانه داشته باشه من شدیدا پایه م

دیگه آخرش از سر تا پامون گل می چکید و من به لقب "استاد" ملقب شدم و قرار شد به زودی یک کیسه "مو" به دستم برسه

بعد دوباره عبور تک تک بچه ها از دریاچه ی اول و ما موندیم آخر.اول کیوان نقشه کشید که حَجی رو بندازن تو آب اما بعد مژگان گفت که باید شهاب رو هم بندازین تا من دلم خنک بشه! ما هم موندیم که دیدن این صحنه ی بدیع محروم نشیم.نوبت حجی که شد من گفتم اگه این رو بندازن شهاب می فهمه و دیگه نمیره.اینجوری شد که حجی نجات پیدا کرد و شهاب که سوار شد به غواصه گفتیم اون وسط که رسید قایق رو برگردون! دستش درد نکنه،واقعا دستش درد نکنه اینقـــــــــــــــدر حال کردیم که خدا میدونه! وسط دریاچه قایق رو چپه کرد و شهاب با سر رفت توی آب.اینقـــــــــــــدر خندیدم که دلم درد گرفت.بعدش نوبت کیوان و داداشم بود که یکی یکی بیوفتن تو آب...بعدش ما هم عبور کردیم و دوباره دالون های تنگ و دهانه ی غار...سلاااااااااااااام آسمون،سلاااااااااااام زندگی

باز پیاده روی کنار رودخونه و آتش و چایی و برنجک...دوباره رفتیم توی مسجد و لباس عوض کردیم و ناهار خوردیم و سوار اتوبوس شدیم.

تمام این سفر یه طرف،برنامه ی برگشت توی اتوبوس یه طرف!

اولش یه ذره آدم بودیم بعد راننده "چپ دست" گذاشت! بعد ما دیگه نتونستیم خودمون رو کنترل کنیم! اینقدر اذیت کردیم که فیلم رو برداشت بعد ما داریوش می خوندیم عقبی ها پابرهنه می دویدن وسطش...بعد لفت هند افت هند...بعد بندری...بعد یهو آهنگش خارجی شد اتوبوس شد دیسکو! هد لامپ ها چشمک میزدن و همه ریختن وسط چشممون افتاد به صفحه TV دیدیم ای ول! یارو عجب فیلمی گذاشته! کنسرت ATC...دیگه اتوبوس ترکید

  • اونجایی که حجی با اون موهاش رفته بود وسط برای بار دوم دلدرد گرفتم از خنده

  • هنوز کف دستهام درد می کنه

  • این وبلاگ ما هم دیگه بین المللی شد

این یکی رو هم یادم بمونه:

  • گر همسفر عشق شدی مرد سفر باش

      ...

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
عشق من جراحی!
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ آذر ،۱۳۸٥
 

* یه دختر 20 ساله اومده بود با مامان و باباش ،سُر و مر و گنده، حالش خوب خوب بود.گفتن یک ساعت پیش خون استفراغ کرده.توی چند روز گذشته ش هم سابقه ی اپیستاکسی (خون دماغ) داشت.گفتیم حتما همون بوده و خون بلع شده رو برمیگردونه.ارشد گفت ته حلقش رو ببینین و دو تا از بچه ها دیدن و گفتن بله ته حلقش رگه های خون هست.قرار شد نیم ساعتی بمونه و بعد بره.یه کم که گذشت رفتم سراغش،8 سال پیش براش تشخیص ویلسون داده بودن و تا الان شبی یه دونه پنی سیلامین می خورد بدون هیچ علامتی از عوارض بیماری.حتی دانشجو بود و میگفتن معدلش هم بیسته! خلاصه از ویلسون فقط همون حلقه ی کایزر فلشرش رو داشت!  ته حلقش رو دیدم هیچی نداشت.رفتم گفتم دکتر این ته حلقش خون نداره ها! احتمالا بچه ها عروقش رو با خونریزی اشتباه گرفته ن.معلوم شد که بعله! ارشد گفت حالا محض احتیاط یه شستشو بده اگه clear بود بره...همچین که NG رو دادم رفت پایین خون غل غل زد بیرون! خون تازه...اصلا انتظارش رو نداشتم! بعد هم استفراغ کرد و لخته های بزرگ خون...! هر چی شستم دیدم که نخیر! زنگ زدم آنکال گفت اعزام کنین بره! خوب طبق معمول هم هیچ جا پذیرش ندادن و ما مونده بودیم چه کنیم! مامانش از دیدن اونهمه خون حسابی ترسیده بود و گریه میکرد اما خود دختره هیچ چیش نبود! نه دردی نه ضعفی! آنکال گفت این احتمال زیاد واریس مریه و باید آندوسکپی اورژانس بشه.گفت اگر هم واریس باشه که یه سیروز پیشرفته س و من هر چی گفتم آخه هیچ علامتی هیچ سابقه ای از مشکل کبدی نداره گفت باشه Rull out نمیشه! آخر هم خودش نیومد و یکی دیگه از اتندها نصف شبی اومد برای آندوسکپی و نتیجه هم یه واریس پیشرفته بود که Band ligation براش انجام شد و رفت برای بررسی های بیشتر.خیلی عجیب بود برام! این چه جور سیروزیه که هیچ نشانه ای نداره؟ همه ی آزمایش هاش نرمال بود،از نظر کلینیکی هم هیچی نداشت،واقعا هیچی نداشت! یعنی یه سیروز پیشرفته میتونه خودش رو فقط با واریس مری نشون بده؟ یعنی قبل از پورتال هایپرتنشن نباید اتفاق دیگه ای بیوفته؟ بعدم این چه سیروز پیشرفته ایه که LFT ش نرماله؟!؟!؟

* رضا دوباره اومده بود! دور گردنش باندپیچی بود.گفتم ای بابا تو که باز اینجایی؟! باز از اون خنده هاش کرد و گفت گلوم رو بریدم! ....

عجیب مهم شده برام این پسر

* دو سه روز اول با دکتر رادی بدجوری دپرس کننده بود! اینهمه منتظر این بخش بودم و حالا...! الهی جز جیگر بگیرن این همگروهی های محترم که دکتر سیدین رو قبضه کردن و حالا هم مینالن! دیدیم اینجوری نمیشه.بعضی عصرها وایمیسیم میریم درمانگاه با دکتر رحیمی.این یکی هم رفت جزو لیست عشقولانه های من! حظ کردم از سوادش،از طرز برخوردش با مریض ها،از manage کردنش،از توضیح دادن هاش برای ما...دوباره برای زندگی کردن انگیزه پیدا کردم! هر جوری شده برای ماه بعد باید بریم با دکتر رحیمی.اگه نشه من خودم رو میکشم!

دکتر رادی هم مهربونه بیچاره.اگر هم سوال بپرسیم خوب جواب میده.اشکالش فس فسو بودنشه و اینکه دلش می خواد اینترنش همیشه بهش چسبیده باشه! فکرش رو بکنین تو اتاق عمل بغلی داره یه عمل هیجان انگیز و باحال انجام میشه اون میاد می کشدت بیرون که بیا کنار من وایسا عمل هموروئید ببین! این یه جا وایسادن برای من که همیشه در آن واحد باید توی همه ی اتاقها حضور داشته باشم فاجعه س! (اتاق عمل رفتنم هم عین تلویزیون دیدنمه!) کار تکنسینه شده بود اینکه بیاد من رو پیدا کنه بگه دکتر رادی داره در به در دنبالت می گرده

به اندازه ی کافی غر زدم اما حقیقتش اینه که بدجوری با این بخش حال می کنم! اصلا یه جراحی که می بینم ها جون می گیرم! به قول سمیه هیچی به اندازه ی سوچور زدن به آدم انرژی نمیده!

خلاصه که جراحی رو عشقهههههه

 

 

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
ماه سوم، اینترن جراحی
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ آذر ،۱۳۸٥
 

هفته ای که گذشت 4 روزش رو کشیک بودم.دیشب هم.این زنجیره ی کشیک های یک روز در میون توی آذر هم ادامه داره.الان مثل یه موجود له و لورده ای ام که بعد از چند وقت از توی یه سوراخ اومده بیرون! آخه روزی که بیمارستانی که هیچی اون نصف روزی هم که میای خونه فقط خوابی! دلم واسه مامانم اینا تنگ شده!

 

پنجشنبه ی گذشته با سمیه اسکرین بودیم.یه پسر موتورسوار رو آوردن که با ماشین تصادف کرده بود.اولش حسابی بلبل زبونی میکرد.همین جور تند و تند حرف میزد! سرش حسابی خونریزی داشت،اما نمیذاشت معاینه ش کنیم.تا میومدیم نزدیکش بشیم عربده می کشید"بهم دست نزنیـــــــــن..."هیچ جوری نمی شد باهاش راه اومد! شاه. بعد از کلی تلاش تونست چشم هاش رو باز کنه و دیدیم که مردمک هاش قرینه نیست.دیگه به زور پاچه های شلوارش رو پاره کردیم،یهویی یه قلمبه چربی افتاد بیرون! پارگی ها خیلی عمیق بود! خلاصه هفت هشت نفری ریخته بودیم سرش هر کدوم یه جاش رو می بستیم! اونم عربده عربدههههههه...من و شاه و یکی از پسرها داشتیم پاش رو آتل می بستیم و من همه ی حواسم به کار بود.دیدم یهو چه خلوت شد ها! دیگه هیچی دختر تو اورژانس نموند! یهویی ناخودآگاه یه چیزی شنیدم که باند رو همینجوری تو هوا ول کردم و دویدم از ادمیت بیرون! اونجا دیدم که بعله تو اسکرین همه ی دخترها جمعن و قایم شده ن پشت میز و دارن می میرن از خنده! منم نمی تونستم خودم رو کنترل کنم! از اونطرف نگهبانها فرار میکردن و می خندیدن از اینطرف پرستارها! پسره هذیون می گفت! داد می کشید! فحش میداد،چه فحش هایی!   جاتون خالی خیلی افتضاح بود! دیگه بعدش رومون نمی شد برگردیم تو ادمیت! حالا خوبه مخاطبش هم ما نبودیم.بیچاره شاه.! یه جا دیگه طاقتش تموم شد سر پسره داد کشید خفه شو!! حالا اونم مگه ول میکرد؟! دیگه اینقدر دیازپام بهش زدن تا کم کم ساکت شد! بعد از اون تا آخر شب هم هر کی از کنارش رد میشد مورد عنایت قرار می گرفت.هیچکس جرات نمی کرد بره بخیه هاش رو بزنه! خلاصه اوضاعی داشتیم!

یک توصیه: پسرهای عزیز وقتی دور هم جمع میشین اینقدر حرف های زشت و بی تربیتی نزنین! یه وقت خدای نکرده تصادفی چیزی می کنین اینجوری حیثیت و آبرو و همه چی تون میره

 

دو تا دیگه رو آوردن سوار یه موتور بوده ن و تصادف کرده بودن.اولی مامور نیرو انتظامی بود 20 ساله اون یکی هم یه پسر 15 ساله از این مو سیخ سیخی ها که بنده خدا فک و دندون و صورتش درب و داغون شده بود.سربازه هم دست و پاش شکسته بود و یا واقعا فراموشی گرفته بود یا خودش رو زده بود به فراموشی! دیگه از نیرو انتظامی اومدن سرباز بیچاره رو بردن زیر بازجویی! آخه موقع ماموریتش معلوم نبود چرا این پسره رو سوار کرده بود(دوست بودن) و رفته بودن الواتی! حالا هم بیسیم و اسلحه ش گم شده بود.بدبخت شد خلاصه!

کشیک باحالی بود! ساعت 4 نصف شب شیفتم تموم شد و اومدم خوابیدم.سمیه 5 و نیم میومد و قرار بود من رو بیدار کنه آماده بشیم.ساعت 6 و 20 دقیقه سر دروازه شیراز قرار داشتیم مینی بوس بیاد دنبالمون بریم کویر! بعد از اینهمه وقت کوه نرفتگی نمی تونستم از خیرش بگذرم.قرار بود سمیه هم برای اولین بار بیاد.یهویی با صدای زنگ موبایل از خواب پریدم.کیوان بود! اینقدر هول شدم که نتونستم جواب بدم.همینقدر دیدم که ساعت 6 شده و خواب مونده م! دیگه پریدم بالا! همینجور دور خودم می چرخیدم! یعنی سمیه کجا مونده؟ چرا ساعتم زنگ نزد؟ رفتم زنگ زدم اسکرین،ادمیت،...سراغ سمیه رو می گیرم! یهو صداش از تو Rest اومد که من اینجام! _تو خوابیدی؟!!!! _ آره دیدم تو خوابی منم حالش رو نداشتم گفتم نریم!

اینجا می خواستم دونه دونه موهاش رو بکنم!  اما فقط گفتم پاشو بینم! جا موندیم! دیگه هول هولکی حاضر شدیم و راه افتادیم و به موقع رسیدیم.شلوغ بود،خیلی ها اومده بودن،کرکسی ها هم بودن،سعید هم از مشهد اومده بود.دلم واسه بچه ها تنگ شده بود خیلی خسته بودیم! سمیه که گرفت خوابید،منم پس از مقداری تلاش موفق شدم بخوابم! سرم رو گذاشتم روی پای مژگان و رفتم!

کویر،کویر خارا،همون جای پارسالی.پارسال به خودم قول داده بودم دفعه ی بعد موش کوچولو رو بیارم اما این بار هم نشد.

کلی خوش گذشت! از اول تا آخر دنبال هم دویدیم و ماسه زدیم تو سر و مغز همدیگه.تا تو چشم و حلق و دماغ و لای دندون هام پر ماسه شده بود.خیلی وقت بود شیطونی نکرده بودم،یه کم تخلیه شدم بعدش هم رفتیم گاوخونی و غروب بود که برگشتیم.برگشتنه توی مینی بوس دیگه بی هیچ تلاشی خوابم برد.چه خواب هایی دیدم! یه دور تمام سفرها دوره شد انگار،با صدای ملایم آواز بچه ها بیدار شدم...چه حس نوستالژیک قشنگی! علی ن. و شهاب و انسیه اون جلو داشتن آواز می خوندن.سمیه رو که خواب بود گذاشتم و رفتم اون جلو کف ماشین نشستم...دلم برای تکون تکون های کف مینی بوس تنگ شده بود،برای غروب ِ جاده،برای آواز،برای بچه ها...

شب بعد از حمام با یه لنگه جوراب خوابیدم،یعنی قبل از اینکه فرصت کنم اون یکی لنگه ش رو در بیارم خوابم برد!

صبح شنبه زود رفتم بیمارستان.شنبه بازم کشیک بودم...

شنبه روز چاقوکش ها بود اونم چاقوکش های ناشی!  در باز شد و سه نفر خودشون رو انداختن تو اسکرین! یکی شون تلپی افتاد روی تخت.با خودم گفتم وا! این چرا اینقده کولیه؟! _ چی شده؟ _ چاقو خوردیم.این حالش بده! _ کاپشنش رو در بیارین

بازوش رو با یه پارچه بسته بودن و از تو آستینش خون شر شر میریخت.تا پارچه رو باز کردم عین شلنگ خون پاشید بیرون! در عرض چند ثانیه کف اونجا قرمز قرمز شد...

تا حالا خونریزی شریانی ندیده بودم.واقعا جوریه که در عرض 10 دقیقه می کشه! همون جا درم در اسکرین کارهاش رو کردیم.یکی رگ گرفت،ما Pack می کردیم.زده بود تمام عروق و عضله ی بازو رو پاره کرده بود.حالا مگه  بند میومد؟! هر چی گاز میذاشتیم،باند می بستیم،تورنیکه میذاشتیم...راه که میرفتیم پاهامون تو خون شلپ شلپ صدا میکرد! پسره اولش تو شوک بود! هنوز نفهمیده بود چی شده! بعد کم کم حالیش شد! میلرزید هی می پرسید من چمه؟ دستم چی شده؟ دستم چی میشه؟ التماس میکرد کمک! یه کم که گذشت شروع کرد فحش دادن! بی قراری میکرد! هر کی رد میشد یقه ش رو می گرفت که تو کوی امامی هستی! الان می کشمت! ما هنوز در تک و تای باند و گاز بودیم که اینا دوباره شروع کردن به نقشه کشیدن که فردا برن انتقام بگیرن حالم داشت به هم می خورد.دلم می خواست یکی از پسرها رو خفه کنم! یکی شون که قیافه ش خیلی الوات بود! کتفش عمیق چاقو خورده بود اما حس داش فرمونی حسابی گرفته بودش! دم به دم زنگ میزد به بر و بچ که آره ما اینجوری شدیم و برنامه ی فردا شب رو جور میکرد!یه جورایی کلی ذوق کرده بود که چاقو خورده! و از اینکه دوستش حالش بده و توجه همه به اونها جلب شده قند تو دلش آب میشد! واقعا حالم از دستش بد شده بود! همه ش تو دلم می گفتم چقدر خوبه که داداشم اینجوری نیست،چقدر دلم واسه داداش جونم تنگ شده بود ...از اون طرف مریض های دیگه و همراه ها جمع شده بودن که آره آدم باید شمشیر بذاره تو ماشینش چه میدونم قداره ببنده به کمرم...دلم می خواست سر همه شون داد بزنم! دلم می خواست بشینم گریه کنم.پسره یخ کرده بود،دستش سفید سفید شده بود،می لرزید،اصلا شکل لات و لوت ها نبود،خیلی هم خوش تیپ بود! دوستش می گفت مهندس برقه! آخه چرا اینا با خودشون این کار رو می کنن؟ پس چرا این رو اعزام نمی کنن؟ الان دیر میشه،دستش...

بالاخره اعزام شد الزهرا و داش فرمون هم باهاش رفت.با اینکه دستکش دست کرده بودم هم دستم خونی شده بود هم روپوشم هم کفش هام!

اون یکی شون رو بردم اتاق پانسمان بخیه هاش رو بزنم.یه پارگی عمیق و بزرگ روی کتف راست و یکی هم روی دستش که احتمال آسیب تاندونی هم داشت.

اسکرین هم که تا صبح بوی خون میداد...

دیگه هم همه ش کشیک و کشیک! کشیک اونم گروه بی! این روزای آخری دکتر شیرانی بهم می گفت تو پول میگیری کشیک وایمیسی؟ _نه به خدا کشیک های خودمه!

 

* یه شب بخاری پاویونمون ترکید!

 

* Rest ام بود.دلم نمی خواست برم پاویون.رفتم نشستم تو ادمیت کنار یکی از بچه ها.اُردر رو نوشت برگه رو گرفت سمت من،همین جوری که پاش رو انداخته بود رو اون یکی پاش گفت:این رو ببر بده به پرستار! همین جوری فقط نگاهش کردم! باور کنین شوکه شدم! گفت:خوب اگه نمی بری بذار همین جا باشه! برگه رو گرفتم بردم دادم دست پرستار بعدم سرم رو انداختم پایین رفتم پاویون

 

* دیروز امتحان آخر بخش ENT بود.سه تا از اساتید نشسته بودن.دکتر ف. فامیلمونه.فامیل نزدیک.با اینکه استاد خیلی خوبیه و همه دوست دارن باهاش باشن من بخشم رو باهاش برنداشتم.خجالت می کشیدم خوب وقتی رفتم تو اتاق دکتر شیرانی(عزیــــــــــزم ) گفت:آقای دکتر این فامیلتون به من گفته شما ازش سوال نپرسین! من هم نیشم تا بناگوش باز دو تا سوال آسون ازم پرسیدن و فامیلمون گفت برو! گفتم نه! حالا اگه می خواین هم بپرسینا! گفت نمی خواد برو

منم بال بال زنان اومدم بیرون. ENTبخش خوبی بود.با خاطرات خوب خونسردی دکتر شیرانی مهمترین درسی بود که ازش گرفتم.اصلا اجازه نمیده استرس بهش وارد بشه! بد نیست منم یه کم یاد بگیرم و تمریم کنم!

شبش هم باز کشیک بودم.آخرین کشیک اسکرین.گروه بی! از ساعت 3 نصف شب نشستم ور دل دکتر افضل(ارشد) غر زدم تا 5 و 10 دقیقه:آخه اسکرین شب ها واسه چیه؟ ما باید بی کار بشینیم اینجا که چی بشه؟......؟....؟...؟ بعد که می خواستم برم گفت نفر بعدی رو نمی خواد بیدار کنی!

بیچاره من که هیشکی برام چونه نمی زنه

 

* وقتی رفتم بخوابم دم صبح بود.یه خدانشناسی بخاری رو خاموش کرده بود(پیلوتشم خاموش بود) زیر پتو مچاله شدم و لرزیدم.بعدم که خوابم برد همه ش خواب دکتر رادی رو میدیدم از ترس اینکه تو تقسیم جراحی رو بیوفتیم با دکتر رادی! صبح با صدای سمیه بیدار شدم که می گفت پاشو بیچاره شدیم! افتادیم با دکتر رادی!

جالبه چون شبش با اون گروه حرف میزدیم می گفتیم با هر کی بیوفتیم جز دکتر رادی و دکتر فشارکی! حالا ما با دکتر رادی هستیم و اونها با دکتر فشارکی! باز هم خدا رو شکر! من اگه با دکتر فشارکی بودم صبح ها خودم رو خیس می کردم! خیییییییییلی ترسناکه!همیشه هم فقط یه اینترن پسر می گرفت نمی دونم چی شده این بار سه تا دختر برداشته! غلط نکنم این همگروهی های محترممون یه دسته گلایی به آب داده ن! وگرنه معنی نداره اون سه تا پسر بیوفتن با دکتر س. و ما اینجوری بشیم به هر حال دیگه شده! فقط هی نشستیم مشت هامون رو کوبیدیم به سینه مون نفرینشون کردیم که الهی این ماه کوفتشون بشه،الهی دکتر هر روز دعواشون کنه،الهی ...

اما دکتر رادی هم بد نیست،مهربونه طفلونکی! افسانه هم که پارسال باهاش بوده می گفت خیلی خوش میگذره و می خندیم! آخه همه ی لاپاروسکوپی هاش در نهایت تبدیل میشه به عمل جراحی باز

 

* خوب دیگه من برم یه کم انرژی ذخیره کنم.فردا کشیکم


 
comment نظرات ()