دریای سرخ

یه کشیک بد + یه عالمه غر
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ آبان ،۱۳۸٥
 

کشیک مزخرفی بود.کشیک های خلوت(اینقدر خلوت!) بیشتر اذیت می کنن چون باید دستت رو بزنی زیر چونه ت و در و دیوار رو نگاه کنی.از ظهرش حالم خوب نبود.فن های بیمارستان رو هم روشن کرده ن و یه باد داغ بوگندو از سقف میزد تو مغز کله هامون.تا هفته ی قبل که از سرما یخ میزدیم حالا دیگه نفس هم نمیشه کشید.شاید 15 بار زنگ زدم تاسیسات که جون هر کی دوست دارین بیاین این رو خاموشش کنین.می گفتن کلیدش همون دور و برهاست بگرد پیداش کن! خلاصه تموم فن ها رو کم کردن اما من هر چی گشتم مال اسکرین رو پیدا نکردم.صد بار همه ی چراغها رو خاموش و روشن کردم و هر چیز قلمبه ای رو دیوارها بود فشار دادم اما خاموش نشد که نشد! واقعا نمی تونستم نفس بکشم! سر درد گرفتم از کمبود اکسیژن.

سر شب یه پسر۲۴ ساله رو دو تا دوستاش آوردن که 40 تا استامینوفن خورده بود.زود فرستادمش ادمیت .نمیذاشت براش NG بذارن.زهرا نتونست.استفراغ کرد کلی خون و قرص بالا آورد.زهرا رفت من موندم بالا سرش.گفتم چرا قرص خورده؟ گفتن عاشق شده! تو دلم گفتم ای خااااااااک بر سرت!

خلاصه  با بدبختی NG ش رو گذاشتم از بس دست و پا زد و  وول خورد و عق زد  و داد کشید.سرم شست و شو رو وصل کردم و سپردم به بچه ها و برگشتم اسکرین.چند دقیقه بعد رفتم یه سری بزنم دیدم سرم نمیره کسی هم عین خیالش نیست.به شاه. گفتم گفت حتما یه چیزی تو NG گیر کرده.باید با سرنگ آب رو بفرستی تو.خلاصه بیشتر از یک ساعت بالا سرش بودم.با سرنگ سرم رو می کشیدم می فرستادم تو.هر 200_300 سی سی صبر می کردم آب برگرده اما بر نمی گشت.تکه های گنده گنده ی قرص گیر می کرد و خلاصه بدبخت شدم! با همون سرنگ به زوووور آب رو می کشیدم بیرون و دیگه جاتون خالی که خون و قرص و مایعات سبز و زرد و پوست گوجه و بقیه ی محتویات رو تخلیه کردم.نکرده بود اقلا قرص ها رو تو آب حل کنه بخوره که اینجوری نشه!  گفتم دفعه ی بعد که خواستی خودت رو بکشی بیا راههای بهتر یادت بدیم که اینجوری ما رو تو دردسر نندازی.دیگه چند بار اون وسط NG رو کشید و در آورد و اقلا 7_8 بار مجبور شدم با عملیات ژانگولر دوباره براش بذارم بماند!

اینم یه جور جلب توجه کردنه دیگه! یا نمی دونم تهدید یا درخواست محبت! اما شدیدا ابلهانه س! مامان و باباش هم که با مخالفت کردنشون عامل اصلی خودکشیش بودن اصلا نیومدن و آخرش زنگ زدن عمه ش بیاد اونم یک ساعت تو بغل عمه ش گریه کرد! من اگه جای دختره بودم دیگه با این کارش عمرا بهش نگاه هم نمی کردم.

من دیگه دستم جون نداشت! لامصب تموم هم نمیشد.هر چی میزدی باز هم میومد.3 لیتر هم بیشتر زده بودم و 20 سی سی 20 سی سی کشیده بودم بیرون.بچه ها هم نامردها نیومدن کمکم.یعنی دو سه بار زهرا اومد که دیدم اینکاره نیست.چند بار هم سپردمش و رفتم سر بزنم به اسکرین که تا برمیگشتم میدیدم ولش کرده ن رفته ن! دیگه داشت حالم بد میشد.

از یه چیزی خیلی بدم میاد.اینکه وقتی داری یه کاری می کنی یکی از راه برسه و دخالت کنه.کسی که نه میدونه جریان چیه و نه خودش بلده باید چی کار کرد بیاد الکی جلوی مریض تو رو زیر سوال ببره و بگه باید فلان کار رو می کردی یا نباید اینجوری کنی! واقعا من مونده م تو اعتماد به نفس بعضیا! خودش که یه آدم معلوم الحال! حالا اومده وایساده بالا سر من می بینه دارم عرق میریزم و این گند رو خالی می کنم اُرد میده ! تازه کاش حرف هاش حالت راهنمایی کردن داشت یا لا اقل درست می گفت! من که اگر ببینم کسی کار اشتباهی هم می کنه جلوی مریض چیزی نمیگم.بعدش کلی حرفم رو مزه مزه می کنم که چه جوری بگم که ناراحت نشه و با کلی معذرت خواهی و...ولی جدی به این نتیجه رسیده م که بی خودی نباید رعایت دیگران رو کرد یا به فکر دیگران بود و احساس مسوولیت و کمک و ...آخه اینکار اصلا وظیفه ی من نبود اونوقت حتی یکی شون یه تشکر نکرد یا نیومد بگه اصلا در چه حالی! اما به هر حال من راضی ام چون اگه خودم نرفته بودم معلوم نبود تا کی مریض همین جوری می موند رو تخت بدون اینکه کاری براش انجام بشه.

خلاصه  بار آخر که دوباره NG رو کشید و داشتم براش میذاشتم استفراغ کرد ،به قول معروف ترکید و دیگه تا تهش رو بالا آورد.کجا؟ صاف رو دست من!

واقعا من لذت میبرم از این شغل تمیز و استریلی که ما داریم

اینم به خیر و خوشی گذشت و اعزامش کردیم خورشید.

ساعت 10 و نیم برگشتم پاویون.بارون شدیدی می بارید.بالاخره اصفهان هم بارون اومد.هوا عااااالی! انگار از تو کوره ی زغالسنگ اومده بودم بیرون.اینجا میشد نفس کشید!

حالم خوب نبود.شام هم الویه بود!! الویه ی بیمارستان! شام رو که خوردم حالم بدتر شد.11 و نیم گفتم یه ذره دراز بکشم شاید بهتر بشم.بدتر شدم.خوابم برده بود که فرشته بیدارم کرد.12 و نیم باید برمیگشتم اسکرین.باد داغ میزد تو سرم.الویه ها مونده بود تو گلوم! رفتم ادمیت،کشیک شاه. بود.هی اون وسط قدم رو رفتم بلکه بهتر بشم.ساعت 2 و نیم بود.م.ر.گفت برو پیش آزاده کنار پنجره بشین.رفتم روی تخت نشستم،آزاده داشت مورنینگ فرداش رو می خوند.خدا رو شکر که سطل نزدیک بود! هیچی دیگه منم هر چی بود بالا آوردم! آزاده که فرار کرد رفت! شاه بدو بدو اومد گفت کوش؟ نشستم فشارم رو گرفتن،خوب بود.گفت خوبی؟ گفتم آره خیلی بهتر شدم.گفت برو پاویون بخواب! منم بلند گفتم: آخجون! کاشکی زودتر اینجوری شده بود!

رفتم تو حیاط زیر بارون کلی نفس کشیدم.حالم خیلی بهتر شده بود.

تا اون موقع بهش فکر نکرده بودم اما اینجا با خودم گفتم اگه من بودم و یکی از بچه ها حالش بد شده بود چی کار میکردم؟ حتما ولش نمی کردم برم و بگم اه اه من حالم بد میشه! قبلا هم تجربه ش رو داشتم.تو این مواقع من به خودم فکر نمی کنم.حس می کنم اون حالش بده و من باید آرومش کنم.کمکش کنم.نه اینکه تازه ناراحت ترش کنم که تو حال من رو هم بد کردی! اما اونا تنها حرفی که به من زدن همین بود! منم فقط عذرخواهی کردم.

یه احساس بدی بهم دست داد.اینکه همونقدر که من به فکر دیگرانم اونا به فکر من نیستن! اینکه من  اشتباه می کنم اینقدر از خودم مایه میذارم.اینکه داوطلبانه کارایی که دیگران نمیرن سراغش انجام میدم و فکر میکنم اشکال نداره ...برام واقعا مهم نیست.اما اینکه می بینی اونا فکر میکنن خرت کردن و بهت انداخته ن دیگه خیلی ناراحت کننده س! من میدونم که نمی تونم اونجوری باشم.نمی تونم بی تفاوت باشم و فقط به خودم فکر کنم.از دیگران هم انتظار ندارم ولی... اینجوری هم آزار می بینم.نمی دونم اشتباه می کنم؟ شاید باید بیشتر خودخواه باشم.شاید...اما دوست ندارم.

اونجوری دیگه خودم خودم رو دوست ندارم.

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
گزارش مختصری از یک کشیک کوچولو
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ آبان ،۱۳۸٥
 

خیلی کشیک سنگینی بود اونقدر که روز بعدش رو کامل بیهوش بودم! هر چی مامان میومد صدام میکرد فقط سرم رو میاوردم بالا و دوباره تقی میوفتادم رو بالش خوابم می برد باز کشیک گروه B بودم. گروه B هم که یعنی نه خواب داری نه خوراک.نامرد ساب چیف 5 تا گروه بی داده به من  در حالی که پسرها هر کدوم یک یا حداکثر 2 تا دارن.حتی بقیه ی دخترا هم 3 تا دارن.دو دفعه هم رفتم سراغش ولی انگار نه انگار! حالم هم خوب نبود،به برکت ENT گلو درد و سردرد و چشمام هم دیگه به زور باز نگهداشته بودم.دم ظهر بعد از اتاق عمل رفتم سر جلسه ی عمومی.خلاصه دکتر فاطمی یه کم دعوامون کرد و یه کم برامون خط و نشون کشید و یه کم هندونه گذاشت زیر بغلمون و دیگه تا اومدیم بریم پاویون 12 و نیم بود و من باید میرفتم اسکرین.فقط زودی رفتم دو تا قرص خوردم و به ناهار نرسیدم.ساعتم که تموم شد و برگشتم دیگه غذا نبود.( اینم دلیلش برمیگرده به پست قبلی) وقتی سرت شلوغ پلوغه و کلی کار داری دیگه این چیزا زیاد مهم نیست و حتی متوجه گشنگی هم نمیشی.

همون موقع ورودمون بود که یکی تو احیای اورژانس اکسپایر expire شد! به به عجب شروع خوبی! خلاصه ما تو اسکرین بودیم همینطور تصادفی بود که میاوردن،دست و پا شکسته طبق معمول هوار تا بود و علاوه بر اون نمی دونم چرا همه ی مردم قصد کرده بودن دستشون رو با اره برقی! ببرن یا بکننش تو دستگاه و آش و لاش کنن.مریض های ارتوپدی و بخیه و پانسمانی هم که مال اسکرینه.اونور هم تخت ها پر شده بود و غلغله! راست می گفتن سال بالایی ها که روزایی که دکتر موسوی و دکتر نقوی با هم کشیک ان خیلی شلوغ میشه.دکتر موسوی هم که هی میاد سر میکشه ببینه داری چی کار می کنی و خدا نکنه یه اپسیلون اشکال توی کارت باشه.همه شدیدا ازش می ترسیم،خیلی بدخیمه! همه ش فقط دعا می کردیم برای شب نمونه و جاش عوض بشه! اما زهی خیال باطل!

یه پسر 18 ساله اومده بود تریپ خفن!!! شلوارش که شصت تا جیب داشت.موهاشم یه جور عجیبی دم اسبی کرده بود.ماشین سنگین از روی پاش رد شده بود و شکستگی و له شدگی و پاره شدگی! معاینه ش که می خواستم بکنم واسه اینکه بشینه داشت جیب هاش رو خالی می کرد فقط دو سه مدل سیگار از جیب های مختلفش آورد بیرون خونریزیش زیاد بود و من داشتم یه پانسمان میذاشتم موقتا روش که خود دکتر موسوی که اومد دید گفت من جای شما بودم به این دست نمی زدم! ( اصلا ایدز از قیافه ش می بارید) منم اولش کلی مهربون بودم اما هر چی گذشت دیدم نه این آدم نیست! دیگه وقتی پرسید میشه اینجا سیگار کشید؟  محکم گفتم نه! و وقتی باز با عشوه گفت فقط یکی! با اخمناک ترین قیافه ای که از خودم سراغ دارم بهش گفتم نمیشه آقا! بعدش دیگه حساب کار دستش اومد و یه ذره مودب تر شد.

دو تا پسر دیگه هم آورده بودن که با ماشین رفته بودن تو جدول.حالا من نمی دونم چه جوری تصادف کرده بودن که یکیشون فمورش دو تا شده بود و اون یکی پوبیسش شکسته بود.اون موقع که با دکتر شاه. داشتیم عکس فمور اولی رو میدیدیم من دهنم از تعجب باز مونده بود.آخه خیلی صاف بریده بود و دو کیلومتر تیکه هاش از هم فاصله گرفته بود.من تعجب کردم که فمور به این کلفتی اینجوری شکسته.گفتم اَ اَ اَ اَ اَ دکتر این فمورشه؟ اونم گفت نه خانوم دکتر این استخون دماغشه! خوب فموره دیگه می کشه آدمو از خنده این شاه. با متلک هاش! (این مال ظهر بود که شاه. هنوز نرفته بود و موسوی جاش نیومده بود)

اون یکی هم که عکسش اومد من رفتم دیدم و پسشون که دادم پرسید چی شده؟ منم گفتم هیچی آقا لگنتون شکسته! که دیگه خودش و همراه هاش می خواستن من رو بکشن که گفتم لگنت شکسته! ریختن سرم که نههههههههه گفته ن کش اومده! منم گفتم باشه باشه ببخشید کش اومده!

اتفاقا با بچه ها داشتیم در مورد همین صحبت می کردیم که تو سریال پرستاران چقدر قشنگ در مورد بیماری به مریض توضیح میدن و خیلی خوبه اینجوری باشه ولی واقعا اینجا مریض ها ظرفیت ندارن راستشو بهشون بگی!

سر شب بود که دومین مورد اکسپایر شد.یه آقای نسبتا مسن که بای پاس هم شده بود و به خاطر تصادف آوردنش.بدیش این بود که پسرش پزشک بود و جلوی اون هیچ کس نمی خواست CPR رو تموم کنه.بعدش هم که چشمتون روز بد نبینه همه ی فک و فامیلش ریختن توی اورژانس و گریه زاری و من کلی حالم بد شده بود.چند بار اشتباه کردم.می خواستم واسه مریض کارت بزنم اشتباهی تو دفترچه ش چیز می نوشتم و برعکس! خلاصه حال همه رو گرفت.بعدش که خانومش اومد از من مظلوم تر گیر نیاورده بود آویزونم شده بود که باید همین الان نشونش بدی به من! آخه من چی کاره بیدم؟ حالا خودم هم ناراحت،آب دماغمم آویزون بیا این رو دلداری بده! آخه چه دلداری ای! حالا یکی که مریضش بدحاله میشه دلداریش بدی ولی یکی که مرده...

حالا تو این هیر و ویری چند تا آدم وقت نشناس هم اومده بودن گیـــــــــــــــر داده بودن نمی رفتن.یه خانومه که دقیقا به اندازه ی یک میلیمتر انگتش رو بریده بود و می گفت شیشه توشه.هر چی من معاینه می کنم :خانوم به خدا شیشه توش نیست...نمیره که! حالا شیشه هم که توش باشه نمی میری! یکی دیگه هم اومده بود ضربه خورده بود به دستش یه ذره ورم کرده بود،تو عکسش هم هیچی نداشت.گفتم برین صبح بیاین درمانگاه.دیگه این شصت بار اومد و رفت که مرخصی بنویسین واسه فرداش! میگم خوب برین فردا که میاین بگین مرخصی شو می نویسن.کچلم کرد سه چهار ساعت از بس رفت و اومد...یه دختری هم دماغش شکسته بود و یه ذره ورم داشت.گفتم الان کاری نمی تونیم بکنیم برین فردا صبح بیاین ENT تا نوبت عمل براتون بذاریم.اینم هی رفت و اومد گفت فردا صبحی ام نه ظهری ام کی نوبتم میشه فردا ساعت چند بیام... دیگه از این نمونه ها فراوون!

یه پیرزنی رو آوردن تو اسکرین،چند سال قبل CVA (سکته مغزی) کرده بود و constipation....حالا گذاشتنش رو تخت و هی هلش میدن تو ادمیت.هر چی میگم نبرش تو! گوش نمیدن که.میگن می خوایم دکتر ببینه! ( احتمالا من برگ چغندر بودم اون وسط) آخرش رفتم جلو در وایسادم که نتونن برن! میگم منم دکترم.اول من باید ببینم اگه اجازه دادم می برینش تو.میدونستم این مریض خطریه اگه رد شه بچه ها خفه م می کنن!

میگم خانوم تا حالا چی کارش می کردین میگن خودمون پلاستیک دست میکردیم تخلیه ش می کردیم.ای بابا خوب الانم همون کار رو می کردین! میگن نه می خوایم یه جوری اساسی درمانش کنین!

خلاصه رفتم تو ادمیت که به دکتر توضیح بدم و بفرستمش بره.به بچه های ادمیت گفتم عزیزان متاسفم یه انما واستون اومد! همه شون جیـــــــــــــــــــغ! گفتم نترسین الان می فرستمش بره.تا اومدم به دکتر بگم که چه جوریاس دیدم تختش اومد تو! دکتر موسوی گفت همینه؟ گفتم بله! گفت TR ش کنین خانوم دکتر! (این دکتر موسوی معروفه که عاشق تی آره.یعنی به بچه ها گیر میده سر این چیزا و منتظره تا یکی کارش رو انجام نده یا ناز کنه که دیگه زمین بچسبه به آسمون و گزارش هم رد می کنه.چند روز پیش به نسرین سر همین مساله گیر داده بود و تقریبا گریه ش انداخته بود) دیدم الان اگه بگم من اسکرینم و وظیفه ی من نیست گوشم کف دستمه.در ضمن دلم برای ادمیتی ها سوخت.دوستای خودم بودن،تازه من در این مورد از بقیه شون با تجربه تر بودم.خلاصه تا دستکش می پوشیدم تو دلم می گفتم: ای دکتر رضااااااا! مگه گیر دستم نیوفتی با اون دعا کردنت! اگه انماش افتاد گردنم می کشمت.آخه تو از کی تا حالا اینقدر مستجاب الدعوه بودی؟

در همین حین کلی با همراه هاش حرف زدم بلکه رضایت بدن برن.گفتم آخه خانوم اینجا اورژانسه! شما باید فردا صبح برین درمانگاه جراحی،اینجا هم همون کار شما رو برای مریضتون می کنن.می گفتن یعنی راه دیگه ای نداره؟ ما می خوایم اساسی درست بشه دیگه اینجوری نباشه! میگم خوب بنده خدا اگه راه اساسی داشت که از همون اولش درستش میکردن نه حالا بعد از چند سال! حالا اگه بخواین ما براتون انجام میدیم ولی،اما،اگه... خلاصه یکیشون راضی شده بود می گفت بریم.اما اون یکی گفت حالا ضرری نداره بذاریم اینا انجام بدن بالاخره تو کارشون وارد ترن

خلاصه رکتومش خدا رو شکر خالی بود و شکمش هم دیستنشن نداشت.منم برای اینکه دکتر موسوی شک نکنه  همونجور دستکش به این دست(کثیفه رو در آوردما!) و لیدوکائین به اون دست رفتم پیش دکتر موسوی گفتم دکتر فکال ایمپکت نداشت،شکمش هم نرمه خودشون هم دیروز تخلیه کردن.اونم یه نگاهی کرد بعد از کمی مکث با لحنی کاملا دستوری گفت: دکتر enema ش کنین ( دکتر رضاااااااا ...)

منم کم نیاوردم خیلی بی تفاوت گفتم چشم دکتر همینجا انجام بدم یا ببرمش تو اسکرین؟! اونم دید من هیچی نگفتم گفت نه شما نه! اینترن وارد جراحی کیه؟ اینترن جراحی رو پیداش کنین بیاد

اینجا من این شکلی بودم  

نه جون من حالا خودم انجام میدادم! دیگه از من اصرار از اون انکار

اینترن وارد هم که رفته بود اعزام و آخرش از خیر انما گذشتن.گرچه اصلا نیازی نبود و فقط به خاطر اذیت کردن ما گفته بود.خلاصه از سرم گذشت!

سومین اکسپایری رو رو صندلی چرخدار آوردن! از اول مرده بود.نمی دونم مردم مرده هاشون رو میارن ما زنده کنیم؟ مثلا یارو نیم ساعته مرده ما باید عین مونگولا ماساژ بدیم و آمبو بزنیم و اپی نفرین تزریق کنیم! واسه این یکی دکتر به بچه ها دونه دونه گفته بود ماساژ بدن و زده بود تو سرشون که خاک بر سرتون با این ماساژ دادن هاتون! "ج" یکی از پسرامون که مریض رو ناز کرده بود و ما تا صبح هی به CPR کردنش می خندیدیم! سمیه اداش رو در میاورد

آخر شب بود که دو تا زن جوون و یه مرد از در اومدن تو.تا اومدن چشمام 4 تا شد.هیشکی واسه عروسیش هم اینقدر آرایش نمی کنه.عجیب هم خوشگل بودن! یه سایه هایی کشیده بودن...بیشتر به نقاشی شبیه بود تا آرایش! یکی شون مثلا قلبش درد گرفته بود ! نمی دونم خواهر شوهری مادر شوهری کسی یه چیزی گفته بود بهش! خلاصه داشت می مرد!  گفتم بخواب رو تخت معاینه ت کنم و دویدم رفتم تو ادمیت گفتم بچه ها الان یه case می فرستم براتون حال کنین! آقای ن دوید که چیه خانوم دکتر؟ چیه خانوم دکتر؟ گفتم نخیر! شما اصلا حق ندارین نگاش کنین.فقط مال دختراس! خلاصه فرستادمش اونور تا بچه ها طریقه ی آرایش کردن رو ازش یاد بگیرن.

بعد هی میگن پسرای پزشکی منحرفن! والا منم اگه الان پسر بودم منحرف می شدم

حالا تو این هیر و ویری کیوان هم SMS زده که این هفته میای کوه؟ منم هر چی غر داشتم براش نوشتم! آخه من داره اینجا پدرم در میاد،از مریضی هم می میرم اینم تازه دلم رو می سوزونه!

دیگه ساعت 12 و نیم نوبت من تموم شد و رفتم پاویون.شام ماهی بود عین لاستیک! آخه ماهی غذائیه که تو بیمارستان بدن؟ اونم اینجوری؟ سرخ کرده! (روزایی که غذای بیمارستان ماهیه بچه های آسمی بخش اطفال دچار acceleration میشن! آخه آشپزخونه زیر بخش اطفاله و بو گند ماهی سرخ کرده همه جا رو برمیداره!) منم که تو خونه مونم ماهی نمی خورم! ظهر هم ناهار نخورده بودم گشنه م بود خوب! یه ذره از سوپش خوردم که اونم اینقدر فلفل داشت که گلوم بدتر شد! تا حالا فارنژیت بودم لارنژیت هم شدم!

بعدش دیدم نمی صرفه بخوابم.گروه بی که هستی نمیشه خوابید چون 12 و نیم میای باز 2 و نیم باید بری.اینجوری خوابیدن بیشتر آدم رو به هم می ریزه.خلاصه حرف زدیم و چایی خوردیم تا دوباره نوبتمون شد.با روشنک با هم رفتیم،اون با آقای ن گروه بی ادمیت بودن.

اون شب شلوغترین شبی بود که من تو اورژانس دیده بودم.ادمیت که داشت می ترکید.وارد هم جا نبود.دیگه وقتی سه تا گاز گرفتگی برامون آوردن نمی دونستیم کجا بخوابونیمشون.

اسکرین سرد بود،در که باز و بسته میشد باد میومد.منم رو به موت! دیگه صدام هم در نمی اومد.رفتم ادمیت نشستم."س خ" ی بیچاره که ward بود تا میومد بشینه صداش می کردن بره CT اسکن.اونم دیگه ماجرایی شده بود واسه خودش.رفتم یه کم قدم بزنم.مائده که تو اورژانس اطفال سرش رو گذاشته بود رو میز رسما خوابیده بود.برعکس ِ این طرف اطفال خیلی خلوت بود.یک کمی هم تو اتاق پانسمان بخیه زدم و داشتم برمی گشتم اسکرین که آقای پرستار داد زد بدو خانوم دکتر یکی اکسپایر شد! حالا من اون وسط می دوم میگم من  ward نیستما! وقتی من رسیدم سوپروایزر فقط اونجا بود.اومد air way بذاره من دهن مریض رو باز کردم،دستم کلی تف تفی شد سوپروایزر دید من جو گیر شده م یه چشمک زد گفت زیاد جوش نزن تمومه! آهان که اینطور پس تشریفاتیه! دیگه دکتر موسوی که اومد وایساد بالا سر من گفت ماساژ بده! حالا من هر چی ماساژ میدم اینا تمومش نمی کنن.داشتم از کت و کول میوفتادم نفسم در نمیومد! به سوپروایزر گفتم هر وقت می بینین بسه بگین من دیگه ندم! گفت بیا شما آمبو بزن! این آمبوهه م لامصب خیلی سفت بود! حالا یارو مرده ها ولی هر کاری می کنیم ECG ش صاف نمیشه! یعنی صاف بودها ولی هر از چند گاهی یه کمپکس واسه خودش میزد! خلاصه دیگه رضایت دادن و خسته نباشین خسته نباشین...! (بامزه ترین قسمت عملیات احیا همین خسته نباشید گفتن هاشه!)  دکتر موسوی از ماساژم ایراد نگرفت! این خودش خیلی بودها!

بعد باز ادمیت بودیم و چند تا ABG بود.من به روشنک گفتم که بگیر یاد بگیری اما خودش داد دست من گفت من می ترسم تو بگیر.بعد یه CVA اومد که آقای ن نتونست ABG ش رو بگیره باز من گرفتم بعد هم با روشنک هر کاری کردن  NG ش نرفت و به من گفتن گذاشتم (روشنک و آقای ن با هم یه مقدارایی عشقولانه هستن هر دوشون هم خیلی بچه های خوبی ان )  

یادتونه یه بار نوشته بودم من از اینکه قبل از انجام یه کار بسم الله بگم یا بالای نوشته م بنویسم بدم میاد؟ اون موقع آذرخش کامنت گذاشته بود که وقتی موقعش برسه که ABG بگیری اون وقت می فهمی بسم الله گفتن یعنی چی! حالا من نه تنها تو دلم ده بار بسم الله میگم! بلند هم میگم! به خود مریض و همراه هاشم میگم بسم الله بگین دکتر کورش هم برام یه بار نوشته بود که این کارها نه تونستنش خیلی افتخاره که بخوای بهش غره بشی نه نتونستنش نشوندهنده ی کمبودیه و من از وقتی این رو عمیقا قبول کرده م خیلی راحت تر شده م.هر بار دیگه میدونم که اگر نشه عیبی نداره،دوباره و سه باره تلاش می کنی! خونسرد که باشی همه کاری میشه!  برای مریض و همراهش هم توضیح میدم و اونها هم قبول می کنن.خییییییییلی خوشحالم از این بابت

خلاصه داشتم اون وسط قدم رو میرفتم که نتیجه ی ABG یه اومد.دادن به دکتر.یهو دیدم دکتر موسوی داره میگه این ABG رو کی گرفته؟ منو میگی! گفتم حتما VBG شده الانه که کله م رو بکنه! با ترس و لرز رفتم جلو گفتم من گفت:NG شم شما گذاشتین؟ گفتم بله گفت: آفرین

باورتون میشه؟!!!!!!!! 

دکتر

موسوی

گفت

آفرین!

اون لحظه فقط تمام تلاشم رو کردم که از ذوقمرگی پس نیوفتم دکتر موسوی اونم بعد از اون همه عصبانیت و ناراحتی بابت 4 تا اکسپایری!

بعدش دیگه جرات کردم بشینم پیشش و ازش سوال بپرسم و اونم با اون لهجه ی بامزه ی یزدیش برام توضیح داد.بعدش کلی حرف زدیم.خیلی دپرس بود! هی گفت عجب شبی بود، 4 تا! بعد از احساس مسوولیت حرف زد و دقت تو انجام کار.گفت یه وقت یه اشتباهی می کنی مثلا یه زنی مادر دو تا بچه از دست میره.تا آخر عمرت گیری.حالا اون هیچ با وجدانت چی کار می کنی؟ خیلی غمگین شده بودم از حرف هاش.میدونستم که خودش سه چهار سال قبل همچین اتفاقی براش افتاده.میگن یه مریض تو اورژانس مرده و 16 میلیون دیه افتاده گردنش.میگن از اون به بعده که بداخلاق شده و اینقدر وسواسی با بیمارها برخورد میکنه.دلم خیلی سوخت!

دیگه کم کم ساعت 5 و ربع شد و من برگشتم پاویون.تلپی افتادم رو تخت.شکمم می گفت قیررررررررر قورررررررررررر ، خوابم برد.نمی دونم چقدر گذشت که از صدای ببو ببوی آمبولانس از خواب پریدم.با خودم گفتم اینم پنجمیش! دوباره بیهوش شدم اما یه خوابهای عجیب غریبی می دیدم.ساعت 7 و نیم بود که سمیه کشیکش تموم شد و برگشت.تا صداش رو شنیدم بیدار شدم.به زور سرم رو آوردم بالا،با یه صدا از ته چاه گفتم آمبولانسیه اکسپایر شد؟ گفت آره شد 5 تا! نان کاردیوژنیک پولمونری ادما! هر چی ساکشن میکردیم آب میومد.من باز تلپی افتادم و خوابم برد.ده دقیقه به هشت به زور از جام پا شدم.سمیه واسه م شیر گرم کرده بود یه ذره گلوم باز شد!

8 رفتم درمانگاه،توی راه اول اون خانوم دیشبیه که قرار بود شوهرش رو بیاره ارتوپدی عین عجل معلق جلوم ظاهر شده که "شما که گفتین امروز مرخصی می نویسن یعنی امروز می نویسن؟" می خواستم بزنم تو سرش! خوب خانوم شما اول مریضت رو ببر اگه ننوشتن بعد بیا خِر من رو بگیر بعد تا اومدم برم تو اتاق اون خانومه که دماغ دخترش شکسته بود آویزونم شده که کی نوبت ما میشه؟؟؟ معععععععع من یه بار میزنم اینا رو می کشم ها! _من چه میدونم خانووووووووم! _آخه ساعت 11 مدرسه داره! _ به من چههههههههههههههه

دکتر شیرانی که اومد گفت تو که هنوز خوب نشدی؟ یه ذره از جریانات دیشب رو براش گفتم.گفت برو خونه من باهات کاری ندارم.گفتم یه دو ساعت می مونم بعد اگه اجازه بدین میرم.اونم معده ش درد میکرد.دیگه دو تایی خوش اخلاااااااق! هر چی مریض اومد یا فرستادیم داخلی یا اعصاب.خداییش چقدر مردم بی ملاحظه دکتر میان.چه تو اورژانس چه تو درمانگاه.حالا این بحثش مفصله بعدا میگم.دیگه ساعت 10 دکتر گفت تو نمی خوای بری؟ پاشو برو خونه تون ببینم!

عزیزم! عاشق خوش اخلاقی و خونسردیش ام

اومدم خونه! افتادم رو تخت،تا شب بی هوش بودم!

 

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
Pco2=112
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ آبان ،۱۳۸٥
 

* واقعا درست میگن که آدم تو دوره اینترنی خوب میتونه دیگران رو بشناسه.و من الان بیشتر از هر زمان دیگه ای خودخواهی آدمها رو  به چشم می بینم.گاهی برام باور کردنی نیست که چطور کسی می تونه اینقدر بی شعور باشه! واقعا هیچی دیگه نمیشه اسمش رو گذاشت.خوب نیست آدم از خودش تعریف کنه ولی الان به ارزشهایی که دارم  خیلی بهتر آگاهی دارم و وقتی به دیگران و روابط بینشون نگاه می کنم قدر خودم و دوستهام رو خیلی بیشتر می دونم.خدا رو شکر! راست می گفت که ماها رو خیلی خوب تربیت کرده ن.

از مشکلات بیمارستان و پاویون میشه گذشت،مشکلاتی مثل غذای افتضاح و کمبود تخت! (که یا باید نوبتی بخوابی یا دو نفری رو یه تخت یا شیفتی جاتون رو عوض کنین!) اما اینکه همکلاسی های شش ساله اینجوری به هم هم بپرن و بخوان هم رو پاره کنن! یا واسه هم جلوی اتند و پزشک ارشد و مدیر گروه بزنن...یا توی کشیک به این سنگینی ول کنن برن و خیلی طلبکارانه انتظار داشته باشن جور اونها رو هم بکشی! ... خداییش خیلی رو می خواد! حالا اینا مثالهای خوبشه! بعضی وقتا یه چیزایی می بینی ...بدبختیش هم اینه که نمیشه با اینجور آدمها دهن به دهن شد چون دریغ از یه ذره نجابت! یکی مثل من هم که عمرا بتونه درگیر بشه و جواب بده.دیروز می گفتم اینا خوب از پس همدیگه برمیان،فقط خدا ما رو گیر همچین آدمایی نندازه!

فقط یه چیزی رو میدونم،با این آدمها نباید درگیر شد،باید بی خیال از کنارشون گذشت

با اینحال هنوزم وقتی رفتار بعضیا رو  با مریض ها و همکلاسی ها می بینم قابل هضم نیست برام...آخه  اینهمه نامردی؟!

 

* چون روز بعد کشیک بودم می خواستم زود برم خونه تا به کارهام برسم.از درمانگاه که داشتم می رفتم پاویون گفتم از اورژانس رد بشم.دم ward بودم که دیدم یهو همه دارن بدو بدو می کنن.منم که فوضول! رفتم بالا سر مریض Respiratory Failure.اینترنی هم جز من نبود.پزشک های ارشد هم اومدن و ترتیب کارها رو دادن.منم کمک کردم و سوالام رو ازشون پرسیدم.دکتر هم کارش که تموم شد گفت پس شما دیگه فیکس وایسا بالا سر مریض.منم  با اینکه کشیک نبودم هیچی نگفتم و وایسادم.بیشترش به خاطر این بود که می خواستم ببینم آخرش چی از آب در میاد.چون مشکوک بود به آمبولی ریه و تا حالا PTE ندیده بودم.خلاصه فوضولی کار دستم داد و 3 ساعت فیکس وایسادم و آخرش قبل از اینکه اکو بشه و نتیجه دی-دایمر بیاد مریض رفت ICU

هر کس اومد رد شد گفت باید حواست باشه از این به بعد از درمانگاه که می خوای بری پاویون از اینور رد نشی اما اون سه ساعتی که وایسادم خیلی چیزای خوب یاد گرفتم.اینکه خیلی حواسم باید جمع باشه.اینکه نباید روی مریض زود قضاوت کنم.اینکه یه دختر جوون هم اگه با دیسترس تنفسی اومد و بدون علایم خاص دیگه زودی مارک کانورژن بهش نچسبونم.اینکه اگه صد بار از همراه ها شرح حال پرسیدی و هیچ نکته ای نگفتن ممکنه برای بار صد و یکم بگن "تازه از مشهد برگشته" و 12 ساعت توی اتوبوس...اینکه اگه یکی رو با دیسترس تنفسی خوابوندی و نصف شب آژیته شد زود ننویسی هالوپریدول،دیازپام!!!!! (راست می گفت دکتر ط که اگه یه بار شما آپنه ی دیازپام رو ببینین دیگه هیچوقت نمی دین! )

تازه یاد گرفتم اکسیژن زیاد می تونه یه  ABG واسه مریض بسازه اینجوری:

Po2=70

Pco2=112

!!!!!!!!!!!!!

و اینکه گاهی با قطع اکسیژن حال مریض کلی بهتر میشه!

 

اما یه چیزی که فقط توی اورژانس می بینیم و جالبه اینه که ممکنه وقتی مریض داره از نارسایی تنفسی می میره همراه هاش شاکی بشن و دعوا راه بندازن که چرا اینقدر خون می گیرین ازش! یا چیزای مشابه این که به خاطر نا آگاهیه.اونوقت خیلی قشنگ میشه با یه کم صحبت کردن و ابراز همدردی و توضیح در مورد وضعیت مریض آرومشون کرد.اونقدر که وقتی یکی جدید میاد و می پره بهت که چرا اینجوری چرا اونجوری خودشون ازت حمایت کنن که این خانوم با اینکه کشیک نبوده به خاطر ما وایساده و کلی زحمت کشیده و اینا!

خلاصه که هی خواهره اومد و رفت من رو بغل کرد! هی لپم رو کشید گفت عزیــــــــــزم! اینقدر قربون صدقه م رفتن که من هی قرمز شدم هی خجالت کشیدم


 
comment نظرات ()
 
اتوسکوپ و اسپکولوم
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ آبان ،۱۳۸٥
 

ENT خوبه.اون خاطرات بد دوره ی دانشجویی دیگه از ذهنم پاک شده.نمی دونم چرا اینقدر بدم اومده بود ازش! هر روز با احساس تهوع از درمانگاه میومدم بیرون! البته نمی دونم ِ نمی دونم هم که نه...بخش آخر بود،خستگی و نزدیک شدن پره به اضافه ی بی مزگی ِ درمانگاه،فارنژیت، اوتیت ، سینوزیت! به اضافه ی کثیف کاریهاش و شستشوی گوش!

منفورترین وسیله در نظرم اسپکولوم بینی بود! استاد گرامی یه دونه اسپکولوم رو تو دماغ همه می کرد.جوجو می چسبید بهش انگار نه انگار! یه دفعه یه دونه موی گنده و کلفت دماغ چسبیده بود به یکی از اسپکولوم ها! واااای هر چی یادش میوفتم تهوع می گیرم! موهه اینقدر تو دماغ همه رفت و برگشت، دیگه همه داشت حالمون به هم می خورد نمیشد هم که به دکتر چیزی بگی!  خلاصه موهه گشت و گشت تا آخرش بالاخره تو دماغ یه بدبختی جا موند!

استاد می خواست مثلا اسپکولوم و اتوسکوپ ها رو تمیز کنه همینجور فرو میکرد توی ظرف پنبه های تمیز.اینترنمون هم یه دختر خانوم خیلی بهداشتی بود.ما یهو به خودمون اومدیم دیدیم این اینترن بیچاره هر مریضی رو معاینه می کنه بعدش یه تیکه پنبه الکلی در میاره دست و بالش رو تمیز می کنه ! از همون پنبه الکلی های تمیــــــــــــــــــــــــــــــــز  که به لطف استاد دماغ مالی و سرومن مالی شده بودن.یواش بهش گفتم خانوم دکتر یه چیزی میگم زیاد ناراحت نشیا! دکتر اسپکولوم و اتوسکوپ رو با این پنبه ها تمیز می کنه! دیگه تصور کنین که اون بدبخت چه حالی شده بود و در حالی که سعی میکرد دست هاش رو یه متر دور از خودش نگه داره دور اتاق میدوید دنبال آب!

ببینین چی بود که منی که هیچوقت حالم بد نمی شد و تو بخش زنان همه ی اسپکولومها رو میذاشتم و راحت  TV و TR می کردم داشتم بالا میاوردم!

 

اما اینترنیش خوبه.به خصوص وقتی یه دونه اینترن باشی... اصلا رابطه ی اینترن و اتند فرق می کنه.دیگه اونجوری دست به سینه وای نمیسی جلوش.درس نمی پرسه ازت.رابطه خیلی دوستانه س.حالی میده وقتی جلوی دانشجوها اینقدر آدم حسابت می کنن! (هنوز مونده دکتر امین جواهری ِ جراحی که همچین خرابمون کنه...!) اسپل و دوز داروها اونقدری که فکر میکردم سخت نبوده تا حالا.دو تا نسخه که می نویسی دیگه یادت نمیره.اتاق عمل هم با وجود فینگیلی هایی که میان برای آدنوئیدکتومی(جراحی لوزه سوم) خوش میگذره! باحاله! بعضیاشون کلی شجاعن و هیچی نمی گن.بعضیاشون از همون دم در گریه می کنن که مامانمو می خواااااام! اونوقت اینقدر کیف میده بری بغلشون کنی هی لپشون رو بکنی باهاشون حرف بزنی اونام در حالی که هق هق می کنن جوابت رو بدن! اینقدر حرف بزنی تا ساکت بشن، بعد سرشون گول بمالی که الان یه پروانه ی آبی ِ خوشگل میاد یه نیش ِ کوچولو بهت میزنه! بعد که پروانه هه میاد نیشش رو بزنه همه ی تدابیرت دود میشه و اونا بازم مامانشون رو می خوان

یه دختر 4 ساله ی گرد و تپل و سبزه و مو مشکی بود که تا دستش رو گرفته بودم که پروانه هه کارش رو بکنه گوله گوله اشک میریخت می گفت بهش بگو یواش نیش بزنههههههه عزیــــــــــــــــــــزم

خوب ENT تنوع نداره و به هر حال رشته ی مورد علاقه ی من نیست(نه بابا! حالا کی تو رو راه داد!) ولی خوشحالم که دیگه ازش بدم نمیاد

 


 
comment نظرات ()
 
من از تنهایی نمی ترسم
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ آبان ،۱۳۸٥
 

نشسته ایم پشت میز اسکرین.از معدود ساعتهای خلوت اورژانس...دستشو گذاشته زیر چونه شو چشماش انگار به اون دور دورا خیره شده.دلم می خواد بزنم تو سرش! سرمو میذارم رو شونه شو آروم تو گوشش می خونم...وقتیییییییییییییی ای دل به گیسوی پریشون میرسی خودتو نگه دااااار وقتییییییییی ای دل...هی! عاشق شدی رفت دختر! قیافه شو برام کج و کوله می کنه.بعد دوباره دستش میره زیر چونه ش آه می کشه و میگه: دعا کن!

باید اعتراف کنم! درکش نمی کنم! اینو به خودش هم گفته م.اون میگه خوش به حال تو! ولی من فکر میکنم مثل اون بودن خیلی خیلی آسون تره.مثل اون فکر کردن،مثل اون عاشق شدن.من زیادی پیچیده فکر می کنم اونقدر که گاهی حتی خودمم نمی فهممش! شاید برای همینه که هیچوقت عاشق نشده م.دلبسته چرا ولی عاشقی...

 

عشق ِ اینجوری به نظرم بیشتر نیازه.من از نیاز بدم میاد...

 

میگه آخرش کی چی؟

میگم آخرش برای من یا هیچیه یا همه چی...حد وسطی وجود نداره

میگه تنها می مونی...

 

 

 

 

عشق یعنی بخشیدن

و من برای بخشیدن

هنوز اونقدرا قوی نشده م

 

من

برای عاشق شدن

خیلی کوچیکم

 

 

 

 

سرمو میذارم روی شونه شو آروم زمزمه می کنم:وقتییییی ای دل....اشک توی چشمهاش جمع میشه! میگه حالا چی کار کنم؟ میگم هیچی عزیز دلم ،فقط صبر کن

 

 

دلبستگی رو دوست دارم

 وابستگی اما ...

 


 
comment نظرات ()
 
ترک ترک ترک...
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ آبان ،۱۳۸٥
 

عادت می کنی به خیلی چیزها عادت می کنی،نه که دلت رو نشکنه،نه! عادت می کنی که چشم هات رو ببندی و بی صدا بگذری.خیلی چیز ها هست برای گفتن که اگه بگم سبک میشم.دلم می خواد جواب خیلی از سوالها رو بدم اما نمی دونم چرا...نه که نتونم،نمیشه...بعضی حرفها گفتنی نیست،بعضی حسها رو فقط میشه تجربه کرد،نمیشه انتقالشون داد...


 
comment نظرات ()
 
ماه دوم ، اینترن ENT
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٥:۳٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ آبان ،۱۳۸٥
 

* ENT رو با دکتر شیرانی برداشتم.سمیه رفت با دکتر افشار.اینترن های ENT و چشم باید کشیک اسکرین بدن.اسکرین سنگین تر از اونیه که فکر می کردم.دیروز تو 24 ساعت فقط یک ساعت خوابیدم.بچه ها دیشب رفتن کرکس،این بار هم نشد برم.عوضش با قیافه ی پست کشیک رفتم با مریم لب رودخونه قدم زدیم،دلم براش تنگ شده بود.دلم برای کوه هم تنگ شده اما ... راضی ام! آخه دلم برای بیمارستان هم تنگ میشه! دلم بیشتر از همه برای بیمارستان تنگ میشه!

 

* گفتم دستمال رو بردار از روش ببینم! آخ آخ کی اینجوری کرده؟  گفت خودم!صورتش آروم بود.لبخند میزد! دستمال رو که برداشت دو سه تا مریضی که پشت سرش تو صف بودن حالشون بد شد! 

ساعدش رو از بالا تا پایین بیشتر از 30 سانت با چاقو عمیق قاچ داده بود اونقدر که عضله از هم باز شده بود.

گفتم خودت؟ نگهبان پشت سرش اومد که خانوم دکتر این سابقه داره هر دفعه همین جوری می کنه.گفتم شما میشناسینش؟ گفت آره پسرمه...

آستین هاش رو زدم بالا.پر بود از جای زخم های قدیمی و جدید... شاید بیشتر از از صد تا رو هر دست.جای بخیه های بدشکلی که هنوز جوش نخورده بود روی بازوش،سینه و شکمش پر از خط خطی، جای بخیه جای بخیه...هر دو تا گوشش رو بریده بود،گردنش دور تا دور جای زخم...زخم های عمیق!

با چی بریدی اینا رو؟ با چاقو...

اشاره کردم به زخم ساعدش.گفتم: اینو کی زدی؟ گفت:  دیشب. گفتم: از دیشب تا حالا؟ گفت: بابام وقت نداشت...

 

باباش می خندید و می گفت این کارشه! گفتم چرا؟ مشکل داره؟ مشکل داره!

چند سالته؟ بیست و یک سال.چند ساله مریضی؟ پنج شیش سال.

دکتر می برینش؟ آره! اسم مریضیش چیه آقا؟ ....ممممممم...نمی دونی چشه؟ مریضه دیگه!

کی اینجوری میشی که خودت رو میزنی؟ هر وقت قرص هام تموم میشه! اِ چرا زود قرص نمیگیری؟ بابام میگه حالا وقت ندارم!

میگم: چرا زود زود دکتر نمی بریش؟ ای خانوم دکتر! این همین جوریه دیگه! آخرشم خودش رو می کشه (می خنده و اینا رو میگه) خوب ببرش دکتر! مواظبش باش! می برم بعضی وقتا! میبرمش فارابی می بندنش به تخت که خودشو نزنه

توی خونه چرا مواظب نیستین؟ چاقو نذارین دم دستش! میره خودش برمیداره!!! نذارین خوب! میره تو کوچه تیغ می خره! پول ندین بهش! ...ممممممم...این همین جوریه دیگه!

 

 

ارتوپد میگه: این که دوباره خودشو زده! ببرین ساده سوچورش کنین.کانتینیوس هم بزنین طوری نیست.

میدوم دنبال محبوبه و سمیه.به محبوبه میگم اینترن روان بدو بیا!...میریم تو اتاق پانسمان.محبوبه باهاش حرف میزنه.اون جواب میده و لبخند میزنه.محبوبه میگه کرایتریای اسکیزو رو پر می کنه.باباش  با ذوق و شوق از خودزنی هاش تعریف می کنه! اونم زیر زیرکی نگاه می کنه... چقدر بچه س! چقدر ظریفه و آسیب پذیر...

نگاهش اینقــــــــــــــــــدر معصومه که...

 

میگم سمیه من می خوام گریه کنم.دستاش حلقه میشه دور شونه م...

 

میگم:کسی بات حرف میزنه، میگه این کار رو بکنی؟ میگه:من از مردن نمی ترسم...

 

چرا آخه مواظبش نیستن؟

 

میرم با باباش حرف میزنم.خیلی باهاش حرف میزنم.میگه همه کارهاش رو کردم که بذارمش بهزیستی،روز آخر گریه کرد گفت به خدا دیگه نمی کنم منو نبرین.میگم آخه شما باید مواظبش باشین.بچه تونه! ...خیلی باهاش حرف میزنم اما ...

 

دو ساعت بعد رفتم یه سری به ادمیت بزنم.صدام کرد.گفتم تو که هنوز اینجایی! گفت درد می کنه! گفتم دستت؟ گفت همه جام.

رفتم استیشن یه مسکن بردارم.پرستاره گفت این مسکن نمی خواد! نزنین بهش فکر میکنه درد نداره بازم خودشو اینجوری می کنه.گفتم مریضه! دست خودش که نیست،گناه داره!

گفتم اونوری شو آمپول بزنم خوب بشی.گفت وای یواش بزنین ها! مگه از آمپول میترسی؟ آره! گفتم من یواش میزنم...دلم می خواست بغلش کنم،دلم می خواست سفت بگیرمش نذارم بره،دلم می خواست بگم نترس،از هیچی نترس...دلم می خواست نذارم پسر هیشکی باشه جز خودم...گفتم درد اومد؟ گفت نه! گفتم دیدی؟ من به هر کی آمپول بزنم زود خوب میشه! گفت خوب میشم!

 

هیچوقت روانپزشک نمیشم


 
comment نظرات ()