دریای سرخ

بشمااااااااار یک!...
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ مهر ،۱۳۸٥
 

عجب کشیکی بود این کشیک روز یکشنبه بیست و سوم! از صبح توی بیمارستان کتک کاری بود و فحش و فحش کاری! نمی دونم چرا روز تعطیلی هر چی مریض آنرمال با همراه روانی بود تالاپی افتاد تو اورژانس ما! یه دختره س که چند روزه پاتوقش شده بیمارستان ما.هر شب یه جا وسط بیشه و خیابون نعشش رو پیدا می کنن و اورژانس شهر میردش برای ما! شب اول(جمعه)که هر چی زنگ زدن خونه شون که بیاین دخترتون اینجاس گفتن به جهنم بذارین بمیره ما دختری که از خونه میره بیرون و نصف شب معلوم نیست کجاست نمی خوایم! بعد که اومدن دنبالش کاش نیومده بودن! یه خانواده که همه از دم دیوونه ن! تازه مدعی شدن که شما دختر ما رو مریض کردین و هر چی از دهنشون در اومد به هر کی تونستن گفتن.فحش های بد بد دختره تشنج می کرد،سرم رو از تو دستش می کشید،همه جا رو خونین مالین کرده بود،خودش رو می کوبید تو در و دیوار، مادره خودش رو مینداخت تو بغل اینترن های پسر،بعد تهدید میکرد شکایت می کنه! خواهره فحش میداد بعد پست هاشون رو عوض میکردن.آخرش از نیرو انتظامی دو تا پلیس خانوم اومدن تا تونستن اینا رو جمع کنن! دوباره یکشنبه هم دختره رو از تو خیابون، اورژانس شهر آورد و باز همون بساط! از اون طرف یه آقایی با قیافه ی خفن،پیرهن مشکی و یه عالمه ریش و چفیه و دو تا عصا زیر بغل(انگار گفته بودن جانبازه!) اومده بود با تمام فک و فامیلش از همون اول که رسیدن موتورش رو گذاشت صاف جلوی برانکاردها همونجا که آمبولانس وایمسه.بهش که گفتن برش دار شروع کرد به فحش دادن و عربده کشیدن! من دیگه وای نسادم.رفتم سراغ کارهام و اومدم برم اتاق پانسمان پیش سمیه که دیدم یهو دنیا کن فیکون شد! همون آقاهه با پسرش افتاده بودن به جون نگهبان دم در و تا خورد زدنش بیچاره رو! این وسط هم حرفهای زیبایی رد و بدل شد که ما مثالش رو تو عمرمون نشنیده بودیم

 

 از قبلش کلی با سمیه برای اونروز نقشه کشیده بودیم چون تنها کشیک این ماه بود که با هم بودیم اونم روز تعطیل(شهادت حضرت علی) می خواستیم با هم باشیم برای همین تقسیم نکردیم و هر جا اینترن وارد رو خواستن دوتایی با هم رفتیم.فقط چند بارش دو نفرمون رو همزمان خواستن.یه بار رفتیم سوند بزنیم روشنک هم گفت باهاتون میام که یاد بگیرم.روشنک اینترن روانه و اینترن روان غیر از اینکه گاهی با مریض اعزام بشه فارابی کار خاص دیگه ای نداره.رفتیم بالا سر مریض،یه خانومی بود که یهویی در عرض چند روز دچار آکرو سیانوز و نکروز شده بود و پیشرفت کرده بود.(یعنی از نوک هر چهار تا دست و پاش شروع کرده بود به سیاه شدن و بالا میومد) یه چیز عجیب غریبی بود! مثل یه جسدی که چند روز مونده باشه اما زنده بود (احتمالا علتش کاهش اوت پوت قلبیش بود،نفهمیدیم مشاوره ی عروقش نتیجه ش چی شد)

از 4 بعد از ظهر نوبت پسرها بود اما هی زنگ زدن پاویون که اینترن دختر می خوایم! این شد که ما همه ش در حال بدو بدو بودیم.افطار هم یه حلیم بادمجونی بود که به قول آقای عشقی توش بزوار(مو) بود! بعدش سمیه حس علم دوستیش گل کرد که بیا بریم پرونده ی مریض های بخش داخلی رو بخونیم در موردشون بحث کنیم! من اصولا وقتی چند ساعت پشت سر هم با سمیه میرم و میام دپرس میشم از بس این بشر مشتاق تحصیل علم و جویای دانش و با سواد و با حافظه س! آدم دچار خود هیچی بلد نبودگی بینی میشه رفتیم داخلی مردان 12 تایی پرونده خوندیم و برگشتیم پاویون(ساعت حدود 11 شب بود)با بچه ها تصمیم گرفتیم مرغ هایی که از سحری مونده بود گرم کنیم بخوریم که اینترن روان رو خواستن.مرغ ها در حال جلز ولز بود که روشنک زنگ زد گفت بیا اینجا گفتن واسه این مریضه NG بذارم من بلد نیستم.رفتم بالا.مریضه NG  نمی خواست اما زنگ زدیم این در و اون در که اردر بذاریم براش و کلی طول کشید که سمیه زنگ زد که کجایین ما شام ها رو خوردیم.بدو بدو برگشتیم پاویون.هنوز بند کفشم رو باز نکرده بودم که تلفن زنگ زد: زینگ زینگ اینترن وارد! گفتن یه مریضه داخلی مردان GIB (خونریزی گوارشی) داره بیاین.گفتیم این یکی دیگه NG می خواد.روشنک گفت منم باهاتون میام یاد بگیرم.روشنک دختر گلیه.خیلی هم ظریف و حساس و کوچولو.پرستار بخش اعصاب همچین با حیرت ازش می پرسید شما چند سالتونه؟! همسن منه اما اصلا بهش نمیاد.

توی راه کلی با هم خندیدیم.گفتیم نه به اون موقع که باید شصت بار زنگ بزنن که یکی با منت بره نه به حالا که سه تایی با هم راه افتادیم! (البته اونایی که با منت میرن هفتاد و هشتی هان نه ما.مام ایشالا سال دیگه...) خلاصه رسیدیم داخلی مردان که چشمتون روز بد نبینه! مریض یه کیس ِ CRF بود که با ملنا اومده بود.حالا پشت سر هم عربده می کشید و خون بالا میاورد.خون ها! سفید شده بود و یخ کرده بود،نبض ها فیلی فرم...داشتیم سرم میذاشتیم که همراهش گفت از پایین هم خون دفع می کنه.گفتم ببینم! پتو رو زدم کنار...معععععععع...روی تخت خون قُل قُل میزد! سمیه دستکش دست کرد که NG بذاره و من دویدم زنگ زدم به دکتر! اردر رو گرفتم و برگشتم که دیدم باز مریض داد میزنه "الان می میـــــــــــــرم..." "نکــــــــــــــــــن" و نمیذاره سمیه NG رو بذاره.پشت سر هم خون بالا میاورد.NG رو گرفتم و زدم.(سمیه دلش نمیاد با مریض اگرسیو برخورد کنه اما من دلم میاد! اصلا دل نیومدن نداره! کاری که باید بشه،باید بشه! مریض که تو اون حال حالیش نیست چی براش خوبه!)خون بود که میومد! دیگه یه داد اون میزد که" دارم میمیــــــــــرم" یه داد من که "نترس نمی میری!" یه صداهای وحشتناکی از گلوش میومد.پرستاره رفته بود دنبال اینکه خون رو درخواست کنه و... ما تنها موندیم.بقیه ی مریض های اتاق هم از ترسشون فرار کردن! ما مونده بودیم که خدایا چی کار کنیم! مریض هم سریع افت می کرد.سرم فری میرفت ولی یکی کمش بود.اونم هی دستش رو میاورد بالا همینم نمیذاشت بره.سعی کردیم آرومش کنیم...پرستاره باز اومد رگ دوم رو بگیره اما وضع خیلی بد بود، گفت برم کد بزنم! سمیه از اینور می گفت الان می میره! روشنک از اونور ازم می پرسید NG رو چه جوری اندازه میزنن؟! بنده خدا هنوز نفهمیده بود اوضاع چه جوریه! مریض در عرض چند دقیقه قشنگ جلوی چشممون خالی شد از خون! نبض هاش محو شد و آپنه کرد! حالا ما اینترن های ماه یکی ِ CPR ندیده،تنهایی بالای سرش! ماساژ دادم. دنده هاش زیر دستام قرچ قرچ خُرد شد...تا تیم احیا بیاد و Intubation و بقیه ی کارها...مانیتور هیچی نداشت.سمیه گفت آسیستوله! روشنک همین جوری هاج و واج مونده بود.از من پرسید چیه؟ گفتم آسیستوله! _ یعنی چی!؟ _ یعنی قلبش نمیزنه! _ _ _ مرد؟ _ آره دیگه! _ مـــــــــــــرررررررد؟ _ آره دیگهههههههه!

ختم احیا اعلام شد و خسته نباشید،خسته نباشید...رفتیم که گزارش بنویسیم.گفتم روشنک عجب کیسی رو اومدی! گفت من میرم پاویون...

پزشک مسوول احیا که برای گزارشش ازمون ساعتها رو پرسید تازه فهمیدیم کل این ماجرا نیم ساعت هم طول نکشید.یعنی در عرض نیم ساعت آدمی که هشیار ِ هشیار بود و حرف میزد اینجوری مرد! حتی به تزریق خون هم نرسید با اینکه خون رزرو شده براش آماده بود.نمی دونم چرا اون شب توی بخش فقط یه پرستار بود؟ ما یه دستکش هم که می خواستیم باید بدو بدو میرفتیم تریتمنت و استیشن رو می گشتیم! گرچه فرق زیادی هم نمی کرد و نمیشد برای اون مریض که end stage ِ کلیه هم بود کاری کرد...

گزارش رو که می نوشتم سمیه گفت "نامرد... گفت برام NG نذارین من نذاشتم اما توی دلسنگ گذاشتی!  " نمی دونم والا من اسم اینو نامردی نمیذارم! اصلا از این خصوصیت خودم خوشم میاد که مواقع استرس اصلا آژیته نمیشم.گاهی بعدا که فکر می کنم از درجه ی خونسردی خودم تعجب میکنم.اقلا تو این یه مورد پروگنوزم خوبه!

وقتی داشتیم از بخش میرفتیم بیرون مریشه رو کفن می کردن! چقـــــــــــــــدر فاصله ی مرگ و زندگی کمه...

رسیدیم پاویون،رفتم تو rest آروم پرسیدم روشنک کجاس؟ صداش اومد که اینجام.رفتم پیشش گفتم خوبی؟ گفت آره اما خیلی گریه کردم! (آخییییییییییی ) ای بابا غصه نخور،همه ی آدما می میرن دیگه! _تو دیده بودی؟ _ نه والا منم اولیش بود! دیگه بهش فکر نکنیا! شب به خیر ( مرده دیده بودم،مردن هم دیده بودم ولی این اولیش بود که زیر دستم مرد)

 

بعد اومدم بیرون،ساعت از 2 گذشته بود،سمیه رفت بخوابه منم واسه خودم مرغ گرم کردم.

 


 
comment نظرات ()
 
هنوز داخلی
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ مهر ،۱۳۸٥
 

* این استادی که این ماه باهاشیم خیلی خوبه،البته برای ما خوبه نه برای مریضا! همه چیز کاملا دست خودمونه.معاینه می کنیم، آزمایش می فرستیم،از خودمون تشخیص در می کنیم، اُردر میذاریم،درمان می کنیم! آقای دکتر هم صبح به صبح میاد پای اُردرهای ما رو مهر می کنه و میره! ما واسه خودمون دارو میدیم،دوز انسولین رو بالا پایین می کنیم،کورتن میدیم،taper می کنیم.دکتر اگه خیلی حال داشته باشه می پرسه امروز چی دادی به مریض؟ میگیم فلان و فلان! میگه خوب اگه به نظرت درسته بده ببینیم نتیجه ش چی میشه

اینجوریه که ما نتیجه ی درمانهامون رو مستقیما روی بیماران عزیز می بینیم و انگیزه می گیریم بریم کتاب بخونیم! برای همین هم هست که ما از بهتر شدن مریض هامون خیلی ذوق می کنیم.

 

* پریروز کلی دپرس شدم   تخت 4 ام COPDیه.یه خانوم 58 ساله ی سفید و چاق ِ لُر! اینقدر غر میزنه،غر میزنه،غر میزنه...همه ش نشسته روی تخت یا پرتقال می خوره یا غر میزنه! همه جاش هم درد می کنه! ABG ی روز قبلش خیلی آنرمال بود.مجددا براش نوشتم و تا اومدم بگیرم باز غرغرهاش شروع شد! هی وول خورد هی غر زد! نتونستم بگیرم خیلی اعصابم خرد شد.تا حالا نشده بود نتونم بگیرم.اومدم اون یکی دستش رو امتحان کنم باز غر زد.دیگه عصبانی شدم سوزن رو پرت کردم تو سطل گفتم اصلا ازت نمی گیرم و گذاشتم رفتم!

دیروز که رفتم سراغش کلی سعی کرد دلم رو به دست بیاره! گفت: دیروز چرا غیظ کردی خانوم دکتر؟! گفتم: از بس غر زدی! ببین من که نمی خوام اذیتت کنم.به خاطر خودته این کارا.نگاه کن هی اکسیژن خونت داره میاد پایین...

اونم شروع کرد به معذرت خواهی! دیروزش بعد از اینکه من رفته بودم پرستاره اومده بود پدر رگش رو در آورده بود و آخرش هم فکر کنم VBG گرفته بود که Po2 ش 29 بود! همه ی دستش هم سیاه شده بود.

گفتم یادته اون روز که خودم ازت گرفتم اصلا دردت نیومد؟ گفت آره راست میگی و باز شروع کرد به پاچه خواری!

من گفتم به هر حال دیروزم چون راضی نبودی نشد ،من هم دیگه برات نمی نویسم که فکر نکنی من می خوام اذیتت کنم!

دیگه اون هی می گفت بنویس من می گفتم نع!

آخرش هم ننوشتم که تنبیه بشه! حالا اگه دختر خوبی باشه فردا براش دوباره می نویسم

 

اما راستش اون روز خیلی اذیت شدم از عذاب وجدان،کلی هم بهم برخورد! هی جلو چشمم میدیدم که سوزن رو دارم فرو می کنم  و می چرخونم ولی خون نمیاد تو سرنگ! خیـــــــــــــلی دپرس شدم تازه می فهمم که میگن استرس رشته های جراحی زیاده یعنی چی


 
comment نظرات ()
 
شب های اورژانس
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ مهر ،۱۳۸٥
 

* باید کم کم به فکر پایان نامه باشم اما هیچ گونه ایده ای درباره ش ندارم! حتی نمی دونم چه بخشی بردارم.بعضی استادها هستن که دوستشون دارم اما رشته شون رشته ی مورد علاقه م نیست.دکتر هاشمی ِ روان و دکتر طباطبایی ِ اعصاب...از اینا گذشته اصلا حوصله ی تحقیق محقیق ندارم! خیلی کار بی مزه ایه! اگه یه آدم مهربون پایان نامه ی من رو می نوشت من همه ی کشیک هاش رو جاش وایمیسادم!

 

 

* پزشکی گاهی خیلی زشت میشه من از داخلی بدم میاد! اصلا انگار بی سواد بودن ذات این رشته س.حق هم دارن بیچاره ها رشته ی گسترده ایه ولی نه دیگه اینقدر که...حاضر نیستم حتی نعشمم ببرن پیش دکتر ع. مریض رو پای خودش میاد،تو کما مرخصش می کنن! این از این طرفش از اونور هم برای اینکه یه اینترنیست خوب باشی(جزو اون نادر خوباش) باید خیلی ظرفیتت بالا باشه و عین چی هم درس بخونی!

 

خلاصه که آب من و داخلی با هم تو یه جوب نمیره نمیـــــــره نمیـــــــــــــــره

*شاه.اونروز که اُردرم رو بردم مهر بزنه بهم گفت خانوم دکتر آخه این چه طرز نوشتنه؟! یعنی چی اینقدر خوشخط مینویسی با آب و تاب! دکتر باید قلمش رو که میذاره رو کاغذ دیگه تا آخر برنداره!

 

راست میگه! خط خودش رو هیچ احدالناسی نمی تونه بخونه! حالا قرار شده یادمون بده!

یا یه بار دیگه یه پیرزن تصادفی رو آورده بودن شکمش خیلی گنده بود! حالا اون وسط شاه داره مانور لئوپارد رو روی شکم این یارو انجام میده

 

موقع افطار و سحر که میشه همه مون رو میفرسته بریم.میگه برین! برین من هستم! من هم هر وقت کشیک ادمیتم اگه اون باشه خیالم راحته که هست

 

* من عااااااااااااشق محیط شلوغ و پر کار اورژانسم.آدم حس میکنه اینجا زنده س! نه مثل بخش داخلی که همه توش رو به موت ان و کار زیادی هم از کسی برنمیاد.نه برمیاد و نه کسی زیاد به خودش زحمت میده که بر بیاد!

 

 

* من عاااااااااااشق شب های اورژانسم،وقتی توی راهرو راه میری و انگار هیچکی غیر از تو اونجا نیست. من عاااااااااااشق شب های اورژانسم، وقتی کنار هم نشسته ایم پشت میز ادمیت و به زور چشم هامون رو باز نگه میداریم. من عاااااااااااشق شب های اورژانسم...

 

* پزشکی گاهی هم خیلی قشنگ میشه،حتی بیشتر از اونکه فکر میکردی!

 

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
دکتر قرمزی جراحی C
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ مهر ،۱۳۸٥
 

* سوند میزنیم و NG میذاریم و ABG می گیریم و ...

* دیشب کشیک بودم،فردا شب هم کشیکم.

* کشیک ادمیت : اولش میری میشینی تو ادمیت.یکی دو تا مریض اول میان سراغت تو هم خیلی شیک شرح حال می گیری و اردر میذاری.بعد تا میای بری بشینی یهو سه تا مریض با هم میان و تو نمی دونی از کدوم شرح حال بگیری و چی اردر بذاری.بعد هنوز سر دومی هستی که  سه تا دیگه میان بعد تو هم بدو بدو از سر این تخت میدوی سر اون یکی تخت،سه تا دیگه و سه تا دیگه ... نیم ساعت مونده به افطار و دلت قیررررررر قوررررررر... خانومه از دیشب کاهش سطح هوشیاری پیدا کرده،از صبح داره استفراغ میکنه حالا پسرش و شوهرش یادشون افتاده بیارنش! هنوز یه ربع نشده اومده ن اورژآنس و تو داری کارت برای مریضشون پر می کنی که یهو داد و بیداد! مریض ما داره می میره چرا هیچی بهش نمیدی؟!! اون هی داد میزنه و تو هیچی نمی گی! نمی بینن که تو از صبح سر پایی و حالا هم کار مریض اونهاس که داری انجام میدی! خود شما دو تا نره غول دیشب تا حالا کجا بودین که حالا مریض رو آوردین؟ اونوقت من باید...؟! چی کار باید می کردم که نکردم؟ هی میای یه چیزی بگی اما نمی گی،هر چی میگی بابا دارم کار شما رو انجام میدم که...صبرت که تموم میشه و داد و بیداد اون بلندتر فقط میگی به من مربوط نیست برین به پزشک ارشد بگین! آقا همچین حال اومدم وقتی پزشک ارشد(دکتر شاه.) اونجوری سرشون داد کشید

آره خلاصه کشیک ادمیت یعنی تو یه وجب جا روزی صد کیلومتر پیاده روی! کشیک ادمیت یعنی 4 ساعت شیفت 2 ساعت رست.این یعنی تا میای کارت رو تحویل بدی و بری پاویون رست تموم شده و باید برگردی.کشیک ادمیت یعنی تا میای دراز بکشی روی تخت باز دوباره نوبت توئه و باید بری.کشیک ادمیت یعنی یک ساعت خواب در 24 ساعت و فردا صبح با چشم های قد نخود باید بپری بخش برای ویزیت.

 

* این هفتاد و هشتی های نامرد همه ی جمعه ها و روزهای تعطیلی رو گذاشته ن برای ما! جمعه توی بیمارستان فقط ما ماه یکی ها بودیم با پزشک های ارشد.این دکتر فاطمی  هم ورداشته برنامه ی کشیک ها رو عوض کرده،هفتاد و هشتی ها که هی میرن و میان به ما میگن بیچاره شدین! پزشک ارشد هم گفت برین اعتراض کنین اینجوری نمی کشین! کشیک جراحی و داخلی هم با هم ادغام شده و باید هر دو تا بخش رو اینترن وارد کاور کنه.اعتراض کردیم گفتن جلسه میذاریم.نتیجه ی جلسه هم این شد که ادمیت سر جای خودش کشیک وارد هم از ماه بعد باید بره فیکس بشینه تو وارد!

 

*  آقای پ کشیک زنان بود،اومده تو ادمیت میگه من از صبح تا حالا اینقدر دنده به دنده شده م دنده هام درد گرفته آخه case که نداشتن،پسرها رو هم شبها تو لیبر راه نمیدن!

 

* در ضمن آقا! اونجا پاویون پسراس یا قمار خونه؟

 

* یکی از دوستام اینترن اطفاله.تعریف می کرد یه علی داشته ن 4 سالش بوده.ازش پرسیده خوبی؟ گفته نه! خوب که نیستم،دیشب استفراغ کردم! از مامانش پرسیده استفراغ کرده؟ مامانه گفته نه! دوستم پرسیده علی چی شده؟ علی اشاره کرده به برانولش گفته دیشب لولو از اینجا اومده رفته توی دلم._ تو از کجا فهمیدی؟ _خودم دیدم! تازه صبح هم سوسکه و کلاغه داشتن میرفتن تو! _ الان هم اونجان؟ _ نه دیگه رفتن

 

* کشیک وارد یعنی هی تلفن زنگ بزنه و بگه اینترن وارد؟...وارد هم یعنی بدو بدو از این بخش به اون بخش.

_بفرمایید؟ _اینترن وارد؟ _بله بفرمایید! _از جراحی سی مزاحم میشم.یه مریض داریم هموروئیدکتومی شده حالا چست پین داره و تعریق سرد...لطفا تشریف بیارین اورژانسیه! _

بدو بدو جراحی سی...

داری پرونده بیمار رو می نویسی که تلفن بخش زنگ میزنه.پرستار: با شما کار دارن!

اینترن چیف از پشت خط: خانوم دکتر تشریف ببرین داخلی زنان! _ من الان جراحی ام.مریض دارم! _ اشکال نداره کارتون رو انجام بدین بعد تشریف ببرین داخلی زنان! _

داخلی زنان: _کاری داشتین؟ پرستار: تخت 4 داره اکسپایر میشه! _ هین؟! (تخت 4 مریض خودمه!) _ از وقتی گاواژش شروع شده یه بند اسهاله! برین یه سری بهش بزنین! _

دیگه خودتون می تونین فضای رومانتیک و عطرآگین اون اتاق رو تصور کنین! مریض رفته توی کوما! فکر کنم اولین قتل پزشکی مو انجام دادم! خودم براش گاواژ نوشتم! NG شم خودم گذاشتم.خاک به سرم اگه بمیره چی کار کنم؟! زینگ زینگ دکتر عسگری؟ این بلاها سر مریض اومده من چی کار کنم؟ دکتر در حالی که از خواب ناز بیدار شده: سدیم پتاسیمش رو چک کنین آب و الکترولیتش رو حساب کنین بهش بدین _ معععععععع (مامان! من آب و الکترولیت بلد نیستم ) دکتر NPOش کنم؟ _ نه گاواژش رو زیاد کنین! _چشم!(آخیش پس تقصیر من نبوده )

کارهای مریض انجام میشه.من در حال ترک بخش: پیرزن مهربون لطفا فقط تا صبح نمیر که من بیچاره میشم،آفرین باشه؟

...

هنوز توی راهرو ام که پیج می کنن:دکتر قرمزی جراحی  C...مععععععع همون آقا هموروئیدیه س! چست پینش تیپیکه.زینگ زینگ دکتر رادی! دکتر رادی از پشت خط:یه مشاوره اورژانسی قلب واسه ش بذار...حالا هی بدو از اینور بدو از اونور...

تا میای بشینی زینگ زینگ اینترن وارد؟ _بله؟ _ تخت 4 داخلی زنان دیسترس تنفسی...نهههههههه پیرزن مهربون تو مگه قول ندادی؟ حالا بدو._دکتر عسگری؟ _هپارین شروع کنین!

خداییش من کدوم ور این مریض رو بگیرم؟! با کاهش سطح هوشیاری اومده بود و هایپرتنشن و دیابت و Old CVA،بعدم مشاوره اعصابش آلزایمر پیشرفته در اومد.قندشم که کنترل نمیشه هر چی انسولین رو زیاد می کنم.حالا اسهالش رو بچسبم یا شک به آمبولی ریه!؟ همراهش هم که عروسشه از اون زنهای پاچه پاره که می خواد زودتر از شرش خلاص بشه و از دکتر انتظار داره تا زیر پای مریضشم تمیز کنه!

من در حال ترک بخش: پرستار من شیفتم دیگه تمومه ها از این به بعد زنگ بزنین پاویون آقایون!

 

* پاویون: چقدر من پاویونمون رو دوست دارم.پاویون دخترا کنار کتابخونه س.تابستون که تا آخر شب توی کتابخونه درس می خوندم صدای آهنگ و خنده های بچه ها مگه میذاشت تمرکز کنم؟ کلی از خودم حسودی در میکردم حالا...آقا اینجا پاویون دختراس یا Dance Club؟ ما اینجا اگه دکتری یاد نگیریم این یه مورد رو خوب یاد خواهیم گرفت

 

* اینترنی رو خیلی دوست دارم.خیلی خیلی زیاد

 


 
comment نظرات ()
 
ماه اول ، اینترن داخلی
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ مهر ،۱۳۸٥
 

دیروز رفتیم گروه بندی.امروز رو هم فرجه دادن و از فردا کارمون شروع میشه.انتخاب گروه به ترتیب نمره ی امتحان بود.سمیه جونم جزء سه نفر اول شده خیلی خوشحالم براش واقعا حقش بود اما چه پدری از من در آورد روز امتحان! از سر جلسه که اومدیم بیرون دپرس شده بود می گفت من می افتم! هر چی بهش میگم بابا تو که نمی افتی! من هم عجله داشتم، عصرش مسافر بودم اما مجبورم کرد تا خونه رو پیاده بریم و تو راه سوالها رو چک کنیم امیدوارم توی حساب کتاب های بعدی هم بالا بمونه و استریت بشه

برام گروه خیلی مهم نبود،هم گروهی ها مهم تر بودن.فقط دلم می خواست عیدم سبک باشه که بتونم مسافرت برم.بیشتر گروهها هم عیدشون اطفال بود.حساب کردیم اول گروه 4 بعد هم 12 اگه بریم خوبه.محبوبه هم به خاطر اینکه بچه شو شیر میده می خواست برنامه ش اول کار سبک باشه.اما بیشتر از همه دلمون می خواست با هم باشیم.سمیه گروه 4 رو انتخاب کرد و قلب من همینجور تالاپ تالاپ تالاپ کرد تا نوبتم برسه! من هم رفتم گروه 4 ولی تا بیاد نوبت محبوبه و فرشته بشه گروهمون پر شد اون دو تا هم با هم رفتن گروه 16 که برای محبوبه هم خوب بود.بالاخره بعد از 6 سال جدا شدیم.گروه محبوبه اینا خوب از آب در اومد مال ما هم بد نیست.گروه 5 نفره، من و سمیه و سه تا از پسرهایی که خیلی ارتباطمون کم بوده تا حالا باهاشون،از بس اینجوری ان ==>

شروعمون با داخلیه بخش آخرمون هم قلب عید هم میریم روان که کشیک هاش کمه اما سنگین ترین مینوره.حالا تا ببینیم عملا چی میشه.کم کم شمارش معکوس شروع میشه تا این 17 ماه آخر بگذره.من الان اصلا احساس سال بالا بودگی ندارم از بس از اینترنی می ترسم احساس می کنم یه کلاس اولی ام که هیچی بلد نیست و کلی مسوولیت انداخته ن رو دوشش...اما کلاس اولی بودن علیرغم همه ی استرسش یه ذوق خاصی هم داره...دیگه کلمه ی دکتر رسما اومد پشت اسممون،با این مهری که توی جیبمه و اتیکتی که چسبیده روی سینه م...یه روز چقدر رویا بود برام! همه ی آرزوها همینجورن ها! میدوی میدوی میدوی اما بهش که میرسی انگار هیچ حس خاصی نداری، از بسکه راه هست هنوز جلوت که باید بری.

 

چند روز آخر تابستون رو هم باز تهران بودم.ایندفعه خانوادگی رفته بودیم به دعوت یه دوست خیلی خیلی خوب. من عاشق این خانواده ام دوستان خانوادگی ان از اون موقعا که من هنوز به دنیا نیومده بودم.از همون دوران زندگی کردن توی غربت یه شهر کوچیک...از اون وقتی که غزاله 3 سالش بود و من تازه به دنیا اومدم...بعد ما برگشتیم اصفهان و اونام تهران،گرچه اینهمه دور بوده ایم از هم ولی هنوز خیلی نزدیکیم.باباشون مثل پدره برام،اصلا اسم من رو هم اون انتخاب کرده و اسم دخترش رو هم که چند ماه از من کوچیکتره همین گذاشته،من یه همنام دارم توی خانواده ی اونا که خیلی هم دوستش دارم...اصلا همه شون رو دوست دارم.خانواده ی عاقل،فهمیده،تحصیل کرده،با اخلاق،با احساس...همه ی اون خصوصیاتی که یه دوست ایده آل باید داشته باشه.آدمهایی که میشه باهاش خندید و گریه کرد.آدمهای قابل اعتماد! این روزها آدم قابل اعتماد کم پیدا میشه.آدمهایی که هم دوستت داشته باشن هم خیرخواهت باشن هم اینقدر عقل و درایت داشته باشن که خیرت رو بدونن و هم توانایی کمک کردن بهت داشته باشن و هم اینقدر از جون و دل برات مایه بذارن...چقدر همچین آدمهایی کمن و چقدر من به داشتن چنین دوستهایی افتخار می کنم،قدرشون رو میدونم و لطف هاشون هیچوقت فراموشم نمیشه

 

شماره تلفن بچه ها رو برده بودم که زنگ بزنم و یه قرارهایی بذاریم ولی اصلا وقت نشد.حتی می خواستم شهر کتاب و تئاتر برم که اونم نشد.عوضش رفتیم پارک سِد اصغر! چند تا آدم گنده تاب و سرسره و الاکلنگ سوار شدیم و بستنی کاله بی قاشق خوردیم هی از این سرسره فرفری ها سوار شدیم و به تعادل رسیدیم

یادش به خیر چه روز بدی بود! اون روزی که رتبه های کنکورمون رو میدادن اونها خونه ی ما بودن.من و همنام جونم رتبه هامون مثل هم شده بود،خیلی بدتر از اونی که فکر می کردیم! چقــــــــــــــدر دوتایی زر زر گریه کردیم اون روز احساس میکردیم دیگه آخر دنیاست! هیچ تصوری از اینکه 6 سال بعد اینقدر راضی باشیم نداشتیم.با همون رتبه های گند! هم من به اونی که می خواستم رسیدم هم اون شد مهندس برق،تازه امسال هم فوق قبول شده و من به اندازه ی خودش خوشحالم.دو ماه پیش هم ازدواج کرد،چقدر شوهرش گله! اولین بار بود که با دیدن یه زن و شوهر احساس کردم زندگی بعد از ازدواج هم میتونه قشنگ باشه! اونهم خیـــــــلی قشنگ...اون عزیزترین و خوشگلترین و مهربونترین و گلترین همنام من در دنیاست...مطمئنم خوشبخت ترینشون هم میشه


 
comment نظرات ()