دریای سرخ

قله ی سفید
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ شهریور ،۱۳۸٥
 

شب رو اصلا خوب نخوابیدم! گرم بود! از وقتی این کیسه خوابه رو خریده م شبها از گرما خوابم نمیبره! قبلش از سرما خوابم نمی برد اول شب سرده میرم توش بعد هی کم کم زیپش رو باز می کنم بعد کم کم میام بیرون دیگه تا من بیام به دمای ایده آل برسم صبح شده! صبح هم مژگان خیلی زود بیدار شد.اونم که بیدار باشه و وول بخوره که من خوابم نمی بره.خیلی خوابم میومد اما پا شدم.مژگان داشت وسایل رو جمع و جور می کرد که یه کمپوت آناناس پیدا کرد! همچین چشم هامون برق برق زد...! عقده ای شده بود روی دلمون قضیه ی دیشب! نشستیم کمپوته رو تا ته خوردیم اصلا هم عذاب وجدان نگرفتیم،البته حالا دروغ نگفته باشم نصفشم دادیم به کیوان دیگه همه کم کم داشتن بیدار میشدن،من یه چایی گرفتم که بخورم و نفهمیدم چی شد که خوابم برد.نیم ساعت خوابیدم،بعد از دو روز دیگه واقعا خوابیدم بعد پا شدیم رفتیم پایین،یه جایی که هم درخت بود و سایه،هم یه جوی آب از وسطش می گذشت،دسته جمعی نشستیم صبحانه خوردیم و باز اتوبوس

رای گیری کردن و بیشتر بچه ها گفتن بریم محلات ناهار بخوریم (نشون به اون نشون که 8 شب ناهارشون رو خورده بودن!).ولی ما باید تهران پیاده می شدیم.خداحافظی کردیم و سه تایی پیاده شدیم.اول قرار بود من و داداشم بریم خونه ی خاله مون ولی افشین گفت بریم خوابگاه که بعد قرار گذاشتن هامون دردسر نشه.زنگ زدیم به مریم که بیاد دنبالم و رفتیم میدون ولی عصر.مریم هم اومد.اون دو تا رفتن خوابگاه پسرها و ما هم رفتیم خوابگاه دخترها.

خوابگاه محیط عجیبی داشت،یه جوری بود،یه جور بدی! اصلا شبیه خونه نبود،احساس امنیت نداشتم توش،اونجا آدم انگار حریم خصوصی نداره.من از تنهایی تو خونه موندن بدم نمیاد،اصلا هم نمی ترسم،اما از اینکه فکر کنم هر کسی هر زمانی می تونه بیاد توی اتاقی که من توش خوابیده م بدم میاد.درس که اصلا فکر نمی کنم بشه خوند.خوب یه خوبی هایی هم داره،برای یه مدت محدود خیلی چیزا به آدم یاد میده ولی طولانی...فکر می کنم اذیت کننده س.محیطش رو دوست نداشتم.

اما مریم،خیلی گله! دوستش دارم.من با آدمهای زیادی از مدل های مختلف دوست بوده م،ولی مریم یه مدل تازه س برام،یه آدم خاص.خیلی حرف زدیم،من وقتی از حرف زدن با یکی لذت می برم بیشتر نگاهش می کنم،بیشتر دلم می خواد بشنوم،من اصولا زیاد حرف نمی زنم بیشتر تشنه ی شنیدنم.حرف های مریم برام جالب بود.نه که حرفهای جدیدی باشه،همون چیزهایی بود که منم خیلی وقت ها بهش فکر می کنم،ولی شنیدنش از زبان اون برام دلچسب بود.حس می کردم می شناسمش،خوشم میومد که اینقدر راحت در مورد چیزایی که از ذهنش می گذره حرف میزنه.فقط کافی بود من یه نخ بدم تا بدونه من هم یه چیزایی حالیمه! جالب بود اون یه چیزی می گفت و تا وسط هاش میرفت و من ادامه ش می دادم.در مورد هر چیزی که حرف میزد منم یه تجربه ای توش داشتم.خیلی جالب بود اینهمه تجربه ی مشترک از دو تا آدم به ظاهر اینقدر متفاوت،اینهمه علاقه ی مشترک،اینهمه آرزوی مشترک...آهنگ مورد علاقه ش رو گذاشت که خواننده رو نمی شناخت گفتم اینکه era ست! یه فیلم تعریف کرد که اسمش رو یادش نبود،گفتم ادیسه س! کتابهایی رو که دوست داشت خونده بودم،گفت دلم می خواد یه دوچرخه بخرم برم دور ایران،من از پوپه آ مهدوی گفتم که دور دنیا رو گشته بود...کلی ذوق کرد! گفت فکر نمی کردم تو اینجوری باشی.ولی نمی دونم چرا برای من عجیب نبود،آخه دیگه خیلی چیزها برام عجیب نیست،نه برام عجیبه که تمام دور و بری هام علایقم رو نفهمن و حتی مسخره م کنن نه برام عجیبه که یکی بیاد صاف دست بذاره رو اونی که ته دلمه.همونقدر که به کوچیکی دنیا ایمان دارم به نزدیکی قلبها ایمان دارم...گفتم می دونی فکر می کنم دنیا پره از پولک های ریز،من یه پولک نقره ای ام...نمی دونم فهمید یا نه...این توی ذهنم عین یه نقاشیه،انگار وقتی خدا دنیا رو آفرید دست کرد توی چند تا سبد پر از پولک های رنگ و وارنگ،از هر سبد یه رنگی در آورد و پاشیدشون رو زمین...پولک ها قاطی شدن،اما به نظر من هنوز یه برقی مثل یه نخ پولک های همرنگ رو به سمت هم می کشه.وقتی مریم حرف میزد و من فقط نگاهش می کردم دلم می خواست بغلش کنم،بهش بگم مریم چقدر برق میزنی،یه برق نقره ایِ قشنگ...به نظر من اون چیزی که آدمها رو به هم نزدیک می کنه یا از هم دور طرز نگاهشونه به دنیا و خواسته هاشون،راهها فرق می کنه،مدلها فرق می کنه،مریم یه مدل تازه س برام،اما با همه ی تفاوتها نزدیکیش رو حس می کنم.وقتی ازم پرسید من چه جوری ام گفتم تو خیلی دختری! مریم یه چیزی داره که من خیلی دوست دارم.یه دخترانگی ناب که تو هیشکی ندیده بودم.یه لطافتی که لوسی توش نیست،جذابیتی که عشوه گری نداره،سادگی ای که حماقت قاطیش نیست،یه دخترانگی عمیق با روحیه ای قدرتمند...بیشتر دخترایی که من می شناسم و خیلی ادای دختر بودن در میارن شِق ِ دوم این تفسیرن،لوس و ننر و احمق و افاده ای،آدمهای ظاهر بینی که خودشون هم فقط ظاهر دارن،آدمهای رو،آدمهای ضعیف...همیشه از محیط های خیلی دخترونه فراری ام،اما این یکی برام شدیدا دوست داشتنی و جذابه! دوستش دارم

چقدر راحت من رو به حریم خصوصیش راه داد،چقدر قشنگ در مورد خواسته هاش حرف زد و این یعنی یه تفاوت خیلی بزرگ بین من و اون! من نمی تونم! من اهل تفسیر نیستم،نگاه می کنم،یا جذب میشم یا میگذرم.اون حتی من رو خیلی دقیق تفسیر کرد و اون سرمایی که همیشه توی عمق رابطه هام هست...هیچ کس تا حالا اینقدر دقیق نگام نکرده بود! اون فاصله ای که من رو از بیرون جدا می کنه...میدونی همیشه نگرانم از اینکه طرف مقابلم از این فاصله ناراحت بشه،اما نبودش خودم رو اذیت می کنه.حالا مریم این سرما رو کشف کرده بود ولی می گفت که اذیتش نمی کنه! می گفت تو رو دوست دارم چون با وجود همین سرما هم تو خود ِ خودتی! چقدر خوبه که یکی تو رو بشناسه و همونجور که هستی بپذیرتت...اوه! چه شب به یاد موندنی ای بود!

اینقدر حرف زدیم که ساعت شد نه و نیم.یهو یادمون افتاد که یه چیزی به اسم شام هم وجود داره،چی؟ ماکارونی! هی مواظب غذا بودیم بلایی سرش نیاد.یه بار اومدیم تو اتاق و مریم دوباره رفت آشپرخونه چند دقیقه گذشت رفتم دنبالش دیدم تمام راهرو رو دود گرفته! ماکارونی مون جزغاله شد اونم دو بار! سر سفره مریم با حسرت به ته دیگ های سوخته شده نگاه می کرد و می گفت:الان افشین یه ماکارونی ای پخته! من می دونم داداشم دست پختش خیلی خوبه!

_ پس من از این به بعد میرم خوابگاه پسرا

 

صبح دیر بیدار شدم،داداشم زنگ زد که کلید سوالای پره رو برام بخونه از رو اینترنت.جونمو در آورد تا این دویست تا سوال رو جواب بده.نمره م خوب شد! حالا من شیرینی از کجا بیارم رو قله بدم به اینا؟!

زود ناهارمون رو خوردیم و وسایل رو جمع کردیم و راه افتادیم.با اون کوله ها و بار و بندیل واقعا اتوبوس سوار شدن دیگه آخرش بود   تهران، نصف زندگی آدم توی راه می گذره،نزدیک دو ساعت توی راه بودیم از مرکز شهر تا شمال! تهران برای کسی خوبه که خونه ش اون بالا باشه،کارش هم همون بالا باشه،ماشین آخرین مدل هم داشته باشه با اون پایینا هم کاری نداشته باشه وگرنه دیوونه میشی!

رفتیم تا جایی که با پسرها قرار داشتیم،همون نزدیک خوابگاهشون که مریم هم همونجا کار داشت.اون رفت دنبال کارش و من موندم و دو تا موجود پلید حالا اینا قبلش یه سری تصمیماتی گرفته بودن که بریم ریزان و بعد دوباره تصمیماتشون عوض شده بود و رسیده بودن به اینکه توچال یا کلکچال! حالا منکه برام فرقی نمی کرد هر جا اینا می رفتن منم میرفتم ولی اینا شدیدا اصرار داشتن که من هم نظر بدم،حالا وقتی من نظر ندارم چی بگم؟ هی گفتیم توچال؟ نه! کلکچال! نه توچال! اما اینا نه که خودشون خیلی تنبل ان آخرش گفتن بریم کلکچال! بعد رفتیم توی یه پارک خوشگلی نشستیم تا مریم کارش تموم بشه و بیاد.

بالاخره دانشگاه شهید بهشتی رو هم دیدم،چه جای خوشگلیه!

خلاصه ولو شدیم کف پارک.خیلی طول کشید تا مریم بیاد.همونجا لباس هامون رو عوض کردیم و افشین وسایل اضافه رو برد گذاشت خوابگاه و برگشت.وقتی رسیدیم پارک جمشیدیه هوا حسابی تاریک شده بود.نشستیم و همینجور که دو تا بچه گربه ی فسقلی و مادرشون لای دست و پامون می لولیدن ساندویچ هامون رو خوردیم که ای کاش نخورده بودیم! کاش از خودم نیکوکاری در وکرده بودم ساندویچه رو داده بودم گربه ها بخورن! اون موقع گشنه م بود نفهمیدم بعد که ساندویچه مونده بود تو حلقم و هر از چندگاهی می خواست بیاد تو دهنم فهمیدم

افشین کوله ی من رو برداشت و منم کوله ی اون رو.چه کیفی داشت انگار هیچی رو پشتت نیست! قول میدم دیگه پشت سر اون کوله هه حرف نزنم به شرطی که همیشه خودم ببرمش

 

یه جاده بود و شیب و درخت هایی که سرهاشون بهم رسیده بود،توی تاریکی شب...صدای پارس سگ میومد،حالم داشت از بوی کالباس و صدای باتوم هام بهم می خورد،دلم سکوت می خواست،خوابم میومد،اصلا حس صعود نبود.حالا حتما باید بریم رو قله بخوابیم؟ _آره! همونجا وسط جاده خاکی ولو شدم رو زمین! من می خوام بخوابم _پاشو بینم _من نمیام قله! می خوام همینجا بخوابم!

 عجب مسخره بازی ای در آورده بودیم! خوبه مریم هم بود که هم پای من غر بزنه وگرنه من که تنهایی حریف اون دو تا نمی شدم نمی دونم چرا ولی واقعا حالم بد بود،حالم از دست خودم بد بود! اصلا راهی نیومده بودیم! نه خسته بودم،نه حتی خوابم میومد،نه هیچی،از اینکه هیچیم نبود و باز اینجوری بودم حالم از خودم بهم می خورد...بیچاره ها افشین و داداشم! کلی نازمون رو کشیدن و قول دادن اردوگاه بذارن نیم ساعت بخوابیم تا راضی شدم راه بیام! مطمئن بودم اونجا که برسم دیگه از جام تکون نمی خورم

اردوگاه بامزه ای بود.یه عالمه میز و نیمکت داشت.رفتم خوابیدم روی یکی از نیمکتها ولی سرد بود! افشین زیرانداز پهن کرد زمین،من و مریم رفتیم روش هم رو بغل کردیم خوابیدیم (از تصور این صحنه خیلی خنده م میگیره! خداییش چطوری ما رو تحمل می کردن اون موقع؟! )

یخ کرده بودم،صورتم رو چسبونده بودم به صورت مریم که داغ بود،یه لحظه خوابم برد،فقط یه لحظه و وقتی داد زدن که پاشین بریم از این رو به اون رو شدم! حالم خوب شد،حالا دلم می خواست برم تا اون بالای بالای بالا!

از یه سری پله رفتیم بالا و افتادیم تو راه پاکوب.کوه مثل تپه های کوتاه و بلند دورمون رو گرفته بود،آسمونِ شب سیاه بود و ماه روشنِ روشن...تهران از بالا،بزرگ،با اونهمه چراغ زردِ ریز ریز خیلی زیبا بود.من رو فرستاده بود جلو،با فاصله حرکت می کردیم،برای من تجربه ی جدیدی بود،صدای زنگوله ی گوسفندایی که توی تاریکی نمیدیدمشون،رفتن بدون اینکه پا جای پای کسی بگذاری...حس طراوت می کردم،دلم می خواست عمیـــــــــــــــق نفس بکشم

یه قله ی سفید از روبه رو پیدا شد که گفتن اونه کلکچال.تا اونجا که خیلی راهه! هر چی هم که میرفتیم بهش نزدیک نمی شدیم.دلم می خواست برم قله ولی میدونستم تا اونجا نمیرسیم امشب.گفتن یک ساعت دیگه میریم و هر جا رسیدیم می خوابیم.من نمی خواستم! می خواستم برم قله ولی خسته بودم.از فکر اینکه قله نمیریم حالم گرفته شد.دیگه انگیزه نداشتم.عجیب بود! تا کلکچال نباید اینقدر راه باشه! میدونستم این دو تا دارن یه بلایی سرمون میارن.اون خنده های بدجنسانه ی تابلوی اعصاب خورد کن داداشم که آخرش بود.بی مزه ی لوس!

حالم گرفته شد! وقتی قراره نرسیم قله چه فرقی داره! همینجا بمونیم _حالا تو بیا!

_ خیلی بدین که یه نقشه ای کشیدین!

_ کدوم نقشه؟

یه تپه ی سیاه رو رفتیم بالا،داشتم واسه خودم تخمین میزدم که چقدر راهه تا قله سفیده سه ساعتی باید باشه!

_ هه هه هه رسیدیم! اینجا قله س!

دیدین؟ می دونستم!

_ میگم قله س! چرا هنوز داری میری؟

_ نمی خوام! من می خوام برم اونجا

به قله سفیده اشاره کردم

_ خنگه اونجا توچاله!

واقعا دلم می خواست برم! قله اونجا بود نه اینجا! اونجا که همه ی مسیر بهش چشم دوخته بودم! اونجا که اینقدر تو دلم باهاش حرف زده بودم!همونجا که منتظر بود تا من برسم...

فکر کردن از دستشون عصبانی ام.ولی عصبانی نبودم،ناراحت هم نبودم،احساس گول به سر مالیده شدگی هم مهم نبود،حسرت قله سفیده روی دلم مونده بود!

گفتم حس قله رو ازم گرفتین،همین!

کوله ها رو گذاشتیم زمین،چادر زدیم،سوپ پختیم،سوپش داغ بود،ما یخ زدیم

هنوز سوپ رو تا ته نخورده بودیم که همونجوری رو همدیگه خوابمون برد! عین دومینو نفهمیدیم چقدر خوابیدیم.یهو از پا درد بیدار شدم دیدم نخیر اینا خوابن! بابا پاشین درست عین آدم بخوابیم.حالا مگه بیدار می شدن! دیگه به زور پا شدن و کیسه خواب ها رو آوردیم.داشتم می لرزیدم! گفتم این دو تا بیچاره امشب بیرون یخ میزنن با اون کیسه خواب هاشون! رفته بودم تو کیسه خواب داشتم بالا سرم رو می بستم.گفتم مریم این دو تا یخ میزنن! مریم خواب بود! گفتم بیاین تو چادر همه مون یه جوری جا میشیم ها! نفهمیدم چی جواب دادن.اصلا جواب دادن؟ آخه من هم خوابم برد...

 

صبح از گرما بیدار شدم.آفتابش داغ بود.یه زنبور هم گیر کرده بود لای پوش چادر هی وز وز میکرد.

بلند شدیم صبحانه خوردیم.حتی اون ها هم که بیرون بودن برای طلوع خورشید خواب مونده بودن.قرار بود صبح اگه حالش رو داشتیم خط الراسی توچال رو بریم ولی آب نداشتیم گفتن بهتره برگردیم.جمع کردیم،چند تا عکس گرفتیم و راه افتادیم.

 

 این عکسه رو خیلی دوست دارم

 

من و مریم جلوتر رفتیم و از یه جاهایی سر در آوردیم واقعا من دلم می خواد یه برنامه سرپرست بشم ببینم از یه تیم سی نفره چند تا رو می تونم زنده برگردونم

برگشتنه تند میومدیم و حرف میزدیم.مسیر،همون مسیری که دیشب ازش بالا اومدیم...همه چیز وقتی نور بتابه عوض میشه،نه میشه گفت بهتر،نه بدتر،فقط یه جور دیگه میشه

افشین که در مورد اون شب گفت که حالش بد بود خیالم راحت شد.چه خوب که حسمون رو درک کرده بود.منم برام همین مهم بود و اونکه گفتم:اگر آدم بدونه که برای دیگران مهمه شاید حس بهتری پیدا کنه.

 

اردوگاه با دیشبش فرق میکرد.کلی آدم توش بود،مغازه ش باز بود،اونجا وسط نیمکت ها که شب قبلش دراز به دراز افتاده بودیم

لب حوض نشستیم و نوشابه خوردیم،بعد حرف زدیم،آهنگ گوش دادیم،کنار چشمه ناهار خوردیم و برگشتیم پایین...

ماشین اون آقاهه رو با نوک باتوم خط انداختیم،توی خیابون با اون قیافه ها توی یه خط راه رفتیم،رفتیم گل سر خریدیم،تازه داداشم برام زغالخته نخرید کلی اینجوری ==> شدم که برم بخرم ولی اون اینجوری ==> دستم رو کشید نذاشت برم،تازه سوار مینی بوس که شدیم یه خانومی اومده بود ازمون کلید طلاییشو می خواست

 

توی پارک نزدیک خوابگاه که نشسته بودیم تا بچه ها وسایل رو بیارن دم دمای غروب بود.پارک خوشگل بود،مرکز خرید بزرگ ولنجک خوشگل بود،سگ های سفید و خال خالی که از کنارمون تند تند رد می شدن هم خوشگل بودن.من و مریم نشسته بودیم کنار هم.گفت:یه روز هر کدوممون یه دوچرخه می خریم با هم میریم...دور دنیا حالا نه اما دور ایران رو می گردیم...من بهش لبخند زدم

 

افشین گفته بود حالا ناراحت نباش،شاید حس قله بعد خودش اومد،بعد که بهش فکر کردی...

حالا بهش فکر می کنم...چشم هام رو می بندم و فکر می کنم به اونهمه ستاره هایی که بالای سرم می درخشیدن و من از زیر سقف چادر ندیدم،فکر می کنم به خورشید،که خواب بودم و از سمت چپ دماوند اومد بیرون،فکر می کنم به قله ی سفیدی که تمام راه بهش چشم دوخته بودم و نمی دونستم قرار نیست بهش برسیم...

 

یعنی قرار نیست بهش برسیم؟ خدایا نکنه تو هم به بدجنسی افشین باشی؟ نکنه اون افقی که داری اون دور دور دورا نشونم میدی فقط برای گول زنکه؟ من اینجوری انگیزه نمی خوام،من طاقتش رو دارم که بیام،شاید خودمو لوس کنم،شاید پاهام درد بگیره،شاید بهت غر بزنم اما میام...قول میدم...تو هم قول بده هر جا قراره با هم بریم من رو ببری...نکنه وسط راه وایسی و یهو بگی این آخرشه! تو که میدونی...من قله ی سفید می خوام


 
comment نظرات ()
 
دشت لار و...
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٢:٥٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ شهریور ،۱۳۸٥
 

تمام شب رو توی راه بودیم.همه خوابیدن حتی مژگان که همیشه با هم بیدار می موندیم به مرحمت آلپرازولام و خالی بودن دو تا صندلی کنار هم خوابید و من تنها موندم.داشتم می مردم از خواب،هی اینوری شدم،اونوری شدم ولی خوابم نبرد.صندلی های اتوبوسه هم خیلی ناراحت بود به نظرم ،خیلی سیخونکی بود. تازه من تا دراز نکشم و زیر سرم بالش نباشه و روم پتو نکشم و یکی هم برام لالایی نخونه که خوابم نمی بره! هی بر میگشتم با غضب به مهدی ر که اون پشت رو بوفه با خیال راحت خوابیده بود نگاه می کردم... چه معنی میده مردم اینقدر راحت بخوابن؟ واقعا که

اوجش تازه اول صبح بود که بچه ها یکی یکی خمیازه کشان بیدار شدن که واااای چه خواب خوبی بود و عجب اتوبوس راحتی بود و مهدی هم که چسبیده بود به بوفه و کم کم دیگه می خواستم با کتک بلندش کنم و برم جاش بخوابم

از کنار یه مجسمه گذشتیم که چند روز قبلش عکسش رو تو یکی از وبلاگها دیده بودم.همونکه یه کوهنورده داره با اشاره دماوند رو نشون میده.خیلی ذوق کردم! همیشه جاهایی که میرم که قبلا گزارشش رو از یکی از بچه ها خونده م یا عکسش رو تو وبلاگ دوستام دیده م همینجوری ذوق می کنم! حس می کنم قبلا یه بار تجربه ش کرده م،یا فکر می کنم واااای فلانی هم یه روز اینجا بوده!

وقتی رسیدیم و از اتوبوس پیاده شدیم فهمیدیم که راهمون نمیدن بریم تو.رفتیم یه جا وسط خاک و خل تو برق آفتاب نشستیم صبحانه خوردیم و چند تا از بچه ها رفتن ببینن می تونن مجوز ورود بگیرن یا نه.بعد ما هی نشستیم اونا نیومدن،هی حوصله مون سر رفت،اونا نیومدن،هی به سگه نون پنیر دادیم،بازم اونا نیومدن،آخرش کارمون رسید به نخ بازی! بعد دیگه از اونم گذشت و ما تصمیم گرفتیم بریم که بچه ها اومدن.وسایلمون رو برداشتیم و راه افتادیم سمت دریاچه.وسط راه یه سری از بچه ها سوار وانت شدن،من و مژگان هم دیدیم کیوان نیست خفه مون کنه (به یاد سهند!) سوار نشدیم و پیاده رفتیم.راه زیادی نبود.نزدیک دریاچه که رسیدیم راهمون رو کج کردیم تا بریم ساحل.زمینش گِلی بود،پر از قورباغه! قورباغه های کوچولوووووو...من اینقده قورباغه دوست دارم حتی بیشتر از مارمولک وقتی رو دست آدم راه میره آدم وور وولش میشه هی قورباغه ها رو می گرفتم می بردم مینداختم تو دریاچه اما قورباغه هاش خنگ بودن آب دوست نداشتن اولش خودشون رو میزدن به مردن بعد شنا می کردن میومدن ساحل،اونوقت من دوباره می گرفتم پرتشون می کردم وسط دریاچه شقایق ِ ظالم،شقایق ِ پست،شقایق ِ قورباغه آزار...

دریاچه سبز بود،یه سبز خوش رنگ.وسطش پر رنگ بود و دورش مثل یه هاله کمرنگ تر.آفتاب که می تابید روی آب موج های کوچولو کوچولو برق میزد...آبش مثل آب نبود،انگار یه معجون سبز ریخته باشن توی جام!

ما نشستیم ،بعضیا چادر زدن و پسرها هم لخت شدن که برن شنا.هنوز 10 دقیقه نشده بود که یه آقای موتوری با یه چماق گنده اومد دعوامون کرد! گفت اینجا نباید بشینین بعدم شنا ممنوعه چون این آب شربه و میره تهران مردم می خورنش  بعدم دلش سوخت برامون گفت حالا اشکال نداره برین اونور بشینین! (یعنی اونور آبش شرب نبود مردم نمی خوردنش؟!) دوباره اسباب اثاثیه مون رو جمع کردیم هلک هلک راه افتادیم رفتیم اون طرف.توی راه یه دره!!! بود کفش هم پر از گِل.باد زد کلاه سوزان افتاد پایین وسط گل ها.افشین اومد از خود گذشگی بکنه بره کلاهه رو بیاره،مژگان یه سنگ گنده پرت کرد که مثلا جا پا درست کنه.سنگه شلپ افتاد وسط گِلها افشین سرتا پاش گلی شد واقعا چقدر من لذت بردم از این صحنه آی خندیدیم آی خندیدیم بعدش دیگه فرار مژگان از دست افشین دیدنی بود.حالا کاریش هم نداشتا(یعنی نمی تونست کاری داشته باشه ،مگه من مرده بودم ؟!)ولی نمی دونم بچه م چی دیده که اینقدر چشمش ترسیده! دیگه تا آخرش افشین از سه متریش رد می شد این دو متر می پرید هوا

دوباره نشستیم.این طرف دریاچه بود و اونطرف رودخونه.زمین هم خشکِ خشک.خاک رس مثل بیابون صله بسته بود،یه دشت پر از شیش ضلعی های گِلی.نه درختی نه چمنی نه یه مثقال سایه ای که بریم زیرش آفتاب زده نشیم! یعنی مردم میرن شمال جنگل و دشت و دریا ما هم میریم شمال وسط بیابون! واقعا من لذت می برم از اینهمه...

باز بچه ها یه ذره شنا کردن و ناهار خوردیم و همه خوابیدن.منم توی جای غصبی دراز کشیدم و خیره شدم به دماوند...دماوند اینهمه نزدیک و ابرها که از چهار گوشه ی آسمون خودشون رو می کشیدن تا اون بالا،روی قله...جایی که اینبار هم نشد برم...دماوند عین یه مخروطِ حریر،اینهمه نزدیک،چقدر مهربون نگاهم می کرد،این نگاه مهربون رو از هیچ کوهی ندیده بودم

...

من دراز کشیده بودم و آسمون رو نگاه می کردم که دیدم صدای یه پچ پچ های مشکوکی میاد.مژگان با فرشید حرف میزد دیدم میگه باشه دوتایی با هم می خوریم.نگو فرشید یه کافی میکس داده بود بهمون سوغاتی آرارات.اونم آورد پیش من با هم بخوریم.حالا ما می خواستیم این دفعه اینو یواشکی بخوریم و به هیششششششششکی هم ندیمش! از ذوق این کار خلافی که می خواستیم بکنیم اینقد تابلو بازی در آوردیم که مصطفی اینا فهمیدن.ما هم با مصطفی قرار گذاشتیم اوضاع که رو به راه شد و درستش کردیم یه قلپ هم حق السکوت به اون بدیم! (خاک تو سرمون که عرضه ی یه تنها خوری به این کوچولویی هم نداریم!) بعد هی با همدیگه یواشکی به کافی میکسه نگاه کردیم و ذوق کردیم! اسمشم گذاشتیم عقاب چون عکس یه عقاب روش بود دیگه رمزی که در موردش می خواستیم حرف بزنیم می گفتیم عقابمون ...

تو همین اوضاع بود که یه بشقاب ماکارونی از چادر بغلی رسید مععععععععع! عجب ماکارونی ای پخته بودن! چررررررب،قرررررمز،تننننند...انگشتامونم باهاش خوردیم.بعد دیگه کم کم همه حوصله شون سر رفت و گفتیم پاشیم بریم! آخه یه مشت دیوونه اینهمه راه از اصفهان کوبیده ن اومدن شمال! وسط بیابون! زیر برق آفتاب! البته ما که دیگه عادت کرده ایم و همینکه بزنیم تو سر و مغز همدیگه بهمون خوش میگذره اما چند نفری که بار اولشون بود حسابی رفته بودن تو شوک!

من و داداشم و افشین اومدیم زودتر بریم که داداشم هوس کرد بره اونور ببینه آب رودخونه تمیزه یا نه رفتیم اونور و راهمون از بقیه جدا شد و یه کمی زودتر رسیدیم،دم منبع آب خوردیم و بعد هم دوباره اتوبوس سواری...

توی اتوبوس تا میومدیم با مژگان شیطونی کنیم چشممون میوفتاد به افشین افسردگی می گرفتیم.ام پی تری پلیر گذاشته بود تو گوشش با یه قیافه ی اینجوری اول گفتیم آخی این پسرمونم عاشق شده کم کم باید یه کاری بکنیم براش. بعد دیدیم نههههههه از این حرفها گذشته این جدی جدی حالش بده! بعد هی اون اینجوری بود هی ما اینجوری شدیم

شهاب که نشست پیشم کلی حرف زدیم.نمی دونم چی شد که رسید به اینجا که گفت "کوه مسیر خیلی خوبی بود که توی زندگیمون باز شد" و ادامه پیدا کرد...آره مسیر خوبی بود که درسته سر راهمون قرار گرفت ولی راحت هم پیداش نکردیم.کوه برای من ورزش نیست،تفریح نیست...کوه برای من خود ِ خود ِ زندگیه.همون مدلی از زندگی که همیشه عاشقش بودم.همون ارتباط ها همون حس ها همون رهایی...کوه بهم ثابت کرد که رویاها فقط توی ذهن آدما نیست و اونی که به کمتر از اونی که می خواسته راضی میشه در حقیقت باخته،راستی چرا بیشتر آدما اونجوری زندگی می کنن که یه روزی ازش می ترسیدن؟ چرا آدما به روزمرگی راضی میشن؟ چطور به پشت سر نگاه می کنن و آه می کشن و فقط آه می کشن! حالا من دیگه نمی خوام توی رویا زندگی کنم،من می خوام رویاهام رو زندگی کنم...این تازه اولشه،حالا حالاها راه داری که بری خانوم کوچولو...

اتوبوس توی شهر نگه داشت.برامون شربت آوردن،شب نیمه شعبان بود.یه شهری بود به اسم "مشا" یه جایی مخصوص چادر زدن درست کرده بودن که رفتیم اونجا.یه سکوی بزرگ که دور تا دورش میله کشیده بودن.وسایل رو آوردیم پایین و چادر زدیم.حواسم بود که افشین رفت گم و گور شد! گفتم مژگان تو هم حواست هست؟! گفت آره من حالم بده این اینجوری شده!

موقع تقسیم مسوولیت که رسید قرار شد یه سری شب شام بپزن و بقیه ظرف بشورن و برای فردا ظهر جاها عوض بشه.ما دیدیم تا فردا کی زنده س کی مرده! گفتیم ما کمک افشین شام می پزیم.چند بار اون خیابون شیب دار رو رفتیم تا دستشویی های مختلط و برگشتیم؟! چقدر حرص خوردیم از دست اون ام پی تری پلیر که خاموش نمی شد! چقدر نگهبانی دادیم و شیفت عوض کردیم با مژگان تا کم کم حس کنیم بهتر شده.فن آرنج همون موقع به نام افشین به ثبت رسید! اون خیابون تو ذهنم یه تصویره.سایه های کوتاه و بلند روی آسفالت سیاه.یه طرف دیوار و یه طرف درخت...ماه که کامل بود بالا سرمون...

شام نخودپلو! با کنسرو قیمه و قورمه سبزی برخلاف تصورم خوب از آب در اومد.آخر کار که باز افشین پاشد رفت به خودم حق ندادم باز دخالت کنم،حتی خودمو سرزنش کردم.به تو چه؟ دلش می خواد ناراحت باشه فوضول!تو خوشت میاد یه وقت که حالت گرفته س یکی هی بپیچه تو پر و پاچه ت؟ بعد هی خودمو دعوا کردم تا بغضم گرفت.همه ش فکر می کردم کاشکی اقلا با این دخالت کردن ناراحت ترش نکرده باشیم!

نخودپلومون رو خوردیم و نشستیم توی چادر دور هم به خاطره تعریف کردن.کم کم خوابم گرفت،منو بگو که تصمیم داشتم تا صبح نخوابم.با مژگان گفتیم اقلا بریم این کافی میکسه رو بخوریم آرزوش به دلمون نمونه.من آب جوش ریختم توی لیوان ها و بردم بیرون چادر تا مژگان بیاد.به مصطفی هم علامت دادیم که اون یه قلپت تو راهه منتظر باش! فتم بیرون،شهاب و افشین هم بیرون نشسته بودن.حالا مگه من دلم میاد اینو درست کنم به اینا ندم؟!  داشتم با خودم فکر می کردم که حالا یکی یه قلپ هم به اینا میدیم اشکال نداره که دیدم بوی نسکافه میاد! وااااا! منکه هنوز این رو باز نکرده م! یهو دوزاریم افتاد! عین اجل معلق رفتم بالا سر اون دو تا،واقعا که! دارین کافی میکس می خورین؟! دیگه تصور کنین من چه حالی داشتم! می خواستم از حرص بترکم! ما رو بگو یه صبح تا شب عذاب وجدان گرفته ایم و کلی با خودمون کلنجار رفته ایم وچقدر دلمون واسه بقیه سوخته و ...اونوقت اینا اینقدر پست فطرت! حقا که این شهاب رییس همه ی پست فطرت هاس،با افشین که میشن یه تیم کامل! هیچوقت یادم نمیره شمال که رفته بودیم(قلعه رودخان) ته مینی بوس که دو تایی واسه همه ساندویچ کالباس درست می کردیم،شهاب اشاره کرد که یکی شو قایم کن بعد با هم بخوریم.قایم کردم اما بعد هر کاری کردم دیدم از گلوم پایین نمیره! یه نگاه می کردم به ساندویچ یه نگاه می کردم به بچه ها! دیدم نمی تونم،آخر دادم دستش گفتم وردار خودت ببر بخور من نمی خوام مامااااااااان چرا اینقدر من رو خر زاییدی؟!

دیگه از حرصمون نفهمیدیم چه جوری عقابه رو خوردیمش،مصطفی هم که یه قلپ خودش رو ریخته بود زمین! اینم از سرنوشت سوغاتی آراراتمون!

گفتیم بخوابیم اما قبلش یه حسی گرفته بودمون.دعایی رو که خیلی دوست دارم توی جیب کوله بود.برای علم کوه گذاشته بودمش که شب بخونم و اون موقع حسش نبود.حالا رفتم آوردمش و با مژگان نشستیم خوندیمش.تازه خواب از سرمون پرید.پا شدیم رفتیم یه جایی خلوت کنیم.حرف زدیم...من دعا خوندن دوست ندارم،اصلا چیزی به معنای دعا تو ذهنم جا نمیشه،اما صحیفه سجادیه رو دوست دارم.طلب نیست،یه جور نجوای عاشقانه س.همه ی دعاهاش رو خونده بودم جز یکی،همونکه عنوانش رو نوشته دعا در اصرار بر طلب حاجت! چقدر به نظرم مسخره بود،اصرار،طلب،حاجت! یه بار نشستم خوندمش...چقدر قشنگ بود.نه اصرار توش بود نه طلب نه حاجت.انگار خدا نشسته، سرت رو گذاشتی روی پاهاش،داره موهات رو ناز می کنه و تو براش حرف میزنی

 " يَا اللّهُ الّذِي لَا يَخْفَى عَلَيْهِ شَيْ‏ءٌ فِي الْأَرْضِ وَ لَا فِي السّمَاءِ، وَ كَيْفَ يَخْفَى عَلَيْكَ يَا إِلَهِي مَا أَنْتَ خَلَقْتَه اى خدائى كه چيزى در آسمان و زمين بر تو پوشيده نمى‏ماند،  چگونه بر تو پوشيده بماند آنچه تو خود آن را آفريده‏اى؟ و چگونه نشناسى آنچه را كه تو خود ساخته‏اى... وَ كَيْفَ لَا تُحْصِي مَا أَنْتَ صَنَعْتَهُ، أَوْ كَيْفَ يَغِيبُ عَنْكَ مَا أَنْتَ تُدَبّرُهُ ... سُبْحَانَكَ أَخْشَى خَلْقِكَ لَكَ أَعْلَمُهُمْ بِكَ، وَ أَخْضَعُهُمْ لَكَ أَعْمَلُهُمْ بِطَاعَتِكَ، وَ أَهْوَنُهُمْ عَلَيْكَ مَنْ أَنْتَ تَرْزُقُهُ وَ هُوَ يَعْبُدُ غَيْرَكَ‏
سُبْحَانَكَ لَا يَنْقُصُ سُلْطَانَكَ مَنْ أَشْرَكَ بِكَ، وَ كَذّبَ رُسُلَكَ، وَ لَيْسَ يَسْتَطِيعُ مَنْ كَرِهَ قَضَاءَكَ أَنْ يَرُدّ أَمْرَكَ، وَ لَا يَمْتَنِعُ مِنْكَ مَنْ كَذّبَ بِقُدْرَتِكَ، وَ لَا يَفُوتُكَ مَنْ عَبَدَ غَيْرَكَ، وَ لَا يُعَمّرُ فِي الدّنْيَا مَنْ كَرِهَ لِقَاءَكَ.
سُبْحَانَكَ مَا أَعْظَمَ شَأْنَكَ، وَ أَقْهَرَ سُلْطَانَكَ، وَ أَشَدّ قُوّتَكَ، وَ أَنْفَذَ أَمْرَكَ‏
سُبْحَانَكَ قَضَيْتَ عَلَى جَمِيعِ خَلْقِكَ الْمَوْتَ مَنْ وَحّدَكَ وَ مَنْ كَفَرَ بِكَ، وَ كُلّ‏ٌ ذَائِقُ الْمَوْتِ، وَ كُلّ‏ٌ صَائِرٌ إِلَيْكَ، فَتَبَارَكْتَ وَ تَعَالَيْتَ لَا إِلَهَ إِلّا أَنْتَ وَحْدَكَ لَا شَرِيكَ لَكَ........
فَإِلَيْكَ أَفِرّ، و مِنْكَ أَخَافُ، وَ بِكَ أَسْتَغِيثُ، وَ إِيّاكَ أَرْجُو، وَ لَكَ أَدْعُو، وَ إِلَيْكَ أَلْجَأُ، وَ بِكَ أَثِقُ، وَ إِيّاكَ أَسْتَعِينُ، وَ بِكَ أُومِنُ، وَ عَلَيْكَ أَتَوَكّلُ، وَ عَلَى جُودِكَ وَ كَرَمِكَ أَتّكِلُ. من بسوى تو مى‏گريزم، و از تو مى‏ترسم و از تو فرياد رسى مى‏خواهم. و بتو اميدوارم و ترا مى‏خوانم و بسوى تو پناه مى‏آورم. و بتو اطمينان دارم، و از تو مدد مى‏طلبم، و بر تو توكل مى‏كنم، و بر جود و كرم تو اعتماد مى‏ورزم.

آره من فقط به تو اعتماد دارم.بذار این بار قولم رو بشکنم،می خوام این بار دعا کنم،می خوام برای اولین بار یه چیزی ازت بخوام.تا حالا هر چی که بوده من به تو تکیه زده م،همیشه بهت اعتماد کرده م،همیشه هر جا که بردی گفتم ببر،گفتم تو خودت خوب می دونی من رو از چه راهی ببری،اما این بار می خوام بخوام.این بار میگم درسته که تو خوب می دونی ولی من می خوام اینجوری باشه.می دونم که هر چی هم بشه طاقتش رو پیدا می کنم.می دونم که باز هم نا شکری نمی کنم ولی بذار این یه دفعه بهت بگم دلم چی می خواد،دلم می خواد...دلم می خواد...راستی خدا ماه رو ببین،چه خوشگله! گرد ِ گرد،سفیدِ سفید...الان چند تا آدم به همین ماه زل زده ن و فقط به تو امید دارن؟ یعنی تو حرف همممه شون رو می شنوی؟ موهای هممممه شون رو تو خودت ناز می کنی؟ چقدر تو خوبی که به اندازه ی همه مون جا داری،ببین صدای گریه ی مژگان میاد،ببین افشین دلش گرفته،همه ی دنیا رو ببین...بذار چشمهای منم دنیاتو ببینه،اینقدر بزرگ کن قلبم رو که مثل خودت جا واسه همه داشته باشه...یادت باشه امشب برای اولین بار یه چیزی خواستم ازت،اینقدر مهم بود که به خودم اجازه دادم بخوام ازت،اگه شد که شد اما اگر هم نشد فکر نکنی من ازت دلگیر میشما،آخه اینقــــــــــــدر دوستت دارم که...


 
comment نظرات ()
 
دنیای قشنگ نو
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ شهریور ،۱۳۸٥
 

حس می کنم شروع یه دوره ی جدیده توی زندگیم.میدونی؟ همه چیز توی هم پیچیده،اتفاق هایی داره می افته که اصلا خوب نیست.چیزهایی روشن میشه که هر کدومش کافی بود توی یه زمانی که داغونم کنه اما من حس یه جنین رو دارم که باید یه مرحله ی سخت رو پشت سر بذاره تا توی یه دنیای نو راهش بدن...دنیای روبه روم خیلی قشنگه و من با اشتیاق به سمتش میرم. توی قلبم وسعتی رو حس می کنم که هیچ زنجیری از بیرون نمی تونه محصورش کنه.من یه پرنده م که می خوام بپرم،هر چی وزنه بیشتر به پاهام ببندی من بیشتر بال میزنم.روزی که تسلیم بشم روز مرگمه.روزی که باید به دست خودم بمیرم.نگاه کن! منم! شقایق وحشی...

 

دنیای قشنگ نوی آلدوس هاکسلی.وحشی آخرین بازمانده ی نسل سرخپوستها که اسیر تمدن نمی شد،وقتی که مجبورش کردن مثل اونها بشه خودش رو کشت...چقـــــــــدر من عاشق وحشی ام

 

دو سالی میگذره از آخرین باری که این کتاب رو خونده ام.باید بازم برم سراغش

 

امتحان رو دادیم.حالا که فکرش رو می کنم زیاد سخت نگذشت.می تونست خیلی سخت باشه،سمیه که بعد از امتحان حرف میزد قشنگ خود ِ سه سال پیشم رو میدیدم بعد از علوم پایه.داغونِ داغون! شب قبل از پره سر نماز یهویی یاد هشت نه سال پیش افتادم که یکی از دوستای دبیرستانم در مورد داداشش حرف میزد که پزشکی می خوند.می گفت که چقدر پزشکی ها بدبختن و تعریف میکرد که داداشش شب امتحان جامع تا صبح استفراغ می کرده و حالش چقدر بد بوده! با خودم گفتم یعنی امشب اون شبه واسه من؟ پس چرا من اصلا استفراغم نمیاد! تازه هیچم احساس بدبختی نمی کنم! اون 40 شب قبل از علوم پایه رو مقایسه می کنم با این 40 شب قبل از پره.چقدر دنیا عوض شده،چقدر من عوض شده م!

 آره سخت بود ولی سخت نگذشت آخه سخت نگذروندمش

 

همون وسط امتحان بود که فهمیدم پاس میشه و دیگه بی خیال شدم! 45 دقیقه ی آخر رو وقت اضافه آوردم،هی به در و دیوار نگاه کردم،کیک خوردم،ساندیس خوردم،دیدم نخیر تموم نمیشه! بعد هی نشستم توی دفترچه سوالا نقاشی کشیدم

تا رسیدم خونه خیلی دیر شد.به هیچ کاریم نرسیدم.همین که یه ناهاری خوردم و اومدم دراز بکشم دیدم وقت نمیشه.پاشدم کوله مو بستم.مامان قیافه ی غمگینانه به خودش گرفته بود که باز دوباره دارین میرین! به خصوص که تازه فهمیده بود تا چهارشنبه برنمیگردیم.منم دلم گرفته بود اصلا دلم نمی خواست برم.آخه مامان کلی اتاقم رو مرتب کرده بود،جارو برقی کشیده بود (اتاق من جارو هم به خودش دید!) حالا من دوباره داشتم همه چیز رو از تو کمد میریختم بیرون که وای هدلامپم کو؟ بادگیرم کو؟ حالش رو نداشتم! هی با خودم گفتم کاش میشد نرم! کاش اقلا یه شب می خوابیدیم بعد.بعد از امتحان فقط دلم می خواست بگیرم بخوابم.نشسته بودم روی مبل منتظر تاکسی تلفنی.هی نگاه کردم به ساعت بعد به کوله،بعد نمی دونم چی شد که یهویی حس کردم دلم می خواد برم.یهو دلم برای بچه ها تنگ شد و برای جاده ی پیش رو.توی تاکسی که بودم تو دلم می پرسیدم:دشت لار! یعنی چی قراره از این سفر برای من باقی بمونه؟

 

ادامه دارد


 
comment نظرات ()
 
پره پررررررررررررر
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ شهریور ،۱۳۸٥
 

بالاخره تموم شد


 
comment نظرات ()
 
:-& Pre Exam Syndrome
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ شهریور ،۱۳۸٥
 

انتخاب واحد کردم،اینترنتی.جمعا شد ۷۴ واحد برای این یک سال و نیم باقی مونده.آخرین انتخاب واحد دوران دانشگاه.یه جورایی دلم گرفت از فکر تموم شدنش...

من دارم لحظه شماری می کنم برای اینترن شدن اما بدبختیش اینه که حتما باید این امتحانه رو بدم به خاطرش! مزخرف! واقعا من نمی دونم چرا اینجوریه.لامصب هیچی به آدم نمیدن تو این دنیا مگر اینکه قبلش دل و روده تو آورده باشن تو حلقت.منم الان دل و روده م تو حلقمه دوباره استرس پیش از امتحان گرفتم.خدا کنه فقط شبش مثل شب قبل از علوم پایه نباشه که بدترین شب عمرم بود

قبول می شم؟ قبول نمی شم؟ قبول می شم؟ قبول نمی شم؟ مامااااااااااااان من می ترسم

 


 
comment نظرات ()
 
آواز دریا
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ شهریور ،۱۳۸٥
 

بعد از علم کوه،یه پیاده روی کوتاه کنار جنگل و بعد هم دریا.دلم دریا می خواست.دلم دریای عزیز خودم رو می خواست که تنها کنارش بشینم و براش بگم و اونم باهام حرف بزنه،دلم می خواست گوش کنم و اون مثل همیشه برام آواز بخونه. اما نبود دریا،هر چی بود میز و صندلی بود و پرده و مغازه و آدم.دریا اون پشت ها گم شده بود.

بعضی ها رفتن شنا.ما 4 تا هم نشستیم دور میز به هم نگاه کردیم! یه کم همدیگه رو ماسه ای کردیم و رفتیم خربزه (اون خربزه بود؟) خوردیم.من دریا می خواستم.افشین گیر داد شام چی بخوریم؟ من نمی دونستم،نمی خواستم به شام فکر کنم.الکی یه چیزایی گفتم هی بهونه گیری کردم،اونام که گیر سه پیچ! دیگه آخرش نزدیک بود از کیوان و افشین کتک بخورم

دیگه کم کم داشت غروب می شد که رفتیم نشستیم کنار آب.تا اومدم برم آب بازی یه آقای پلیسی اومد یه جوری انگار داره مرغ کیش می کنه! گفت بیا بیرون آب بازی باشه برای فردا! ما هم رفتیم منتظر شدیم تا بقیه بیان و قرار شد هر گروهی بره شام خودش رو بخوره و یک ساعت بعد همه اینجا باشن.بقیه رفتن و بچه های ما هم در اقدامی محیرالعقول تصمیم گرفتن جوجه کباب درست کنن! واقعا من لذت می برم که پسرها نوبت شکم که میشه اینقدر زرنگ میشن در عرض یک چشم به هم زدن مرغ گرفتن و پیاز و سیخ و زغال و... دیگه جونم براتون بگه بقیه تک و توک بر میگشتن که ما داشتیم جوجه کبابها رو به نیش می کشیدیم

بعد همه با هم کنار دریا،دخترها دست هم رو گرفته بودیم و تو آب می دویدیم و جیـــــــــــــــــغ می کشیدیم (اینقدر داد زدم که فرداش گلوم خش خشی شده بود) بعد دیگه اون کار هم جواب نمی داد و دیدیم باید حتما یکی رو بندازیم تو آب! این شد که نقشه کشیدیم و شبیخون زدیم به طرف مقابل! دو تاشون رو که زورمون بهشون میرسید رو ناک اوت کردیم و داشتیم نقشه می کشیدیم که نفر سوم کی باشه.اونا هم بی کار ننشسته بودن ولی با اون حمله کردنشون آبروی خودشون رو بردن!

حالا یه نفر هم اون وسط خودش رو زده بود به اون راه و دست به کمر و سر زیر انداخته کنار آب قدم میزد همچین که یعنی من اصلا حواسم به شما نیست بیاین من رو بندازین تو آب! افروز هم بیچاره از همه جا بی خبر اومده بود بند کرده بود به من و مژگان که بیاین اینو بندازیمش تو آب! ما رو میگی اول یکی دو تا خیز برداشتیم بعد دیدیم نههههههههه! نمیشه! این با این ژست پلیدانه ش معلومه برامون نقشه کشیده! گفتیم ببین قربونت برم تو اگه می خوای می تونی تلاشت رو بکنی که البته موفق هم نمیشی ولی جون هر کی دوست داری ما رو با این در ننداز! آخه با تو که کاری نداره بعدش ما دو تا رو می کشه.آخه تو که نمی شناسیش این افشین رو!

خلاصه تصویب شد که به م.ش حمله کنیم که درسته هیکلش گنده س ولی قلبش قد یه جوجه بیده! اونم تا دید که جماعت نسوان به سمتش میرن دو تا پا داشت هشت تا دیگه هم قرض کرد و در رفت...

بعد دیگه شب بود و ساحل خلوت.روی ماسه ها دراز کشیده بودم و چشمم به آسمون بود.دریا حرف میزد و من دنبال یه حس گمشده اون تهِ تهِ وجودم بودم.افروز که اومد گفتم: موج ها رو ببین.ببین از همه طرف موج میاد.هر کدوم هم یه شکلی ان.بزرگ،کوچیک...یکی محکم خودشو می کوبه به ساحل،یکی توی دل موج بعدی محو میشه...تو میگی اینا کجا میرن؟ چی میشن.گفت: نمی دونم، فکر کنم موج ها می میرن.موج ها می میرن و موج های بعدی بالا میان.گفتم اما اونایی که می میرن چی میشن؟ گفت: خوب تموم میشن.

اولش دلم سوخت برای موج ها.اما بعد دیدیم چقدر ساده س! آخه من همیشه فکر می کنم هیچی تو این دنیا تموم شدنی نیست.همه چیز ادامه داره فقط شکلش عوض میشه.تا حالا به مرگ موج ها فکر نکرده بودم.اما حالا فکر کردم چه حس خوبی داره،تموم شدن...چشم بستن و هیچوقت باز نکردن.

دلم می خواست تنها باشم.تنها با دریا...

حالا دیگه من بودم و دریا.من،روی یه سنگ بزرگ نشسته بودم و پاهام آویزون بود توی آب.موج میومد،دریا موج هاشو زیر پاهام قربانی می کرد...

رفتم توی آب،باد میزد،دلم می خواست موج بشم،برم و برم تا یه جایی اون دور دورا محو بشم،دلم می خواست همون لحظه تموم بشم...باد میومد و اونجا فقط تو بودی...کی میدونه که اون شب برام چی خوندی دریا؟

 

 


 
comment نظرات ()
 
کریستف کلمب
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ شهریور ،۱۳۸٥
 
همه چیز یهویی شد! اونروز از تو پرشین مدلاگز رفتم تو وبلاگ تازه کار یه پزشک اصفهانی،اولین باری بود که دیدم یه پزشک اصفهانی وبلاگ زده.گفتم چه جالب.کم کم به این طرف هم کشیده شد.کم کم تعداد زیاد میشه و منم که این وسط تابلو! باید آماده بشی برای کشف شدن دریای سرخ! یه کمی صفحه رو بالا پایین کردم.به! یه اسم آشنا می بینم! گرچه اون احتمالا شناختی از من نداره اما من همسرش رو خوب می شناسم.یه دوست خیلی خیلی نزدیک که مدتهاااااااااااست از هم دوریم.یه حس خوبی داشت.فکر کن! یه روز اتفاقی دوست جونم بیاد اینجا،من از خاطرات دبیرستان نوشته باشم...چه حسی براش داره؟ حتما خوبه...

 

بعد اومدم سراغ کامنت هام.این یکی چقدر عجیب غریبه! یه جوریه! ولش کن! وایسا ببینم.معععععععععععععععع! خااااااااااک بر سرم! این دیگه از کجا پیداش شد!

 

غیر منتظره بود!

 

ناراحت نشدم! فقط هی نشستم فکر کردم به سفرنامه ها.به اون خاطره های مشترکش.هی یاد چیزایی که نوشته م افتادم،هی زدم تو سر خودم،هی خندیدم! هی تصور کردم که نشسته پای کامپیوتر اراجیف من رو می خونه و حالا چقدر آبروم میره! دیگه اینقدر خندیدم که سرم درد گرفت.ببین الان اینا رو می خونه،یعنی چه حسی داره؟! نکنه ناراحت بشه اینجا ازش اسم آورده م؟ بعد با خودم گفتم اشکالی داره؟ خوب بخونه! بده من خاطراتشو ثبت کرده م! چه اشکالی داره حرفهامو بخونن؟ مگه ازم بپرسن خودم نمی گم؟ بعد حس کردم چه خوبه کسی که می شناسیش ،یه دوست،نوشته هاتو بخونه...

 

 

اینا همه ش حرف های منه،دنیا از نگاه من.البته نه همه ش که آدم حق گفتن همه چیز رو نداره.این حد من بوده،خودم که اینطور فکر می کنم.

 

 

اصلا چرا باید ناراحت شده باشم؟ منکه اون رو بیشتر از همه ی اونای دیگه ای که میان اینجا می شناسم و بهش اعتماد دارم.پس چرا باید ناراحت بشم؟ فقط دلم نمی خواد اینجا شلوغ پلوغ بشه تا هر وقت می خوام بنویسم بخواد حواسم باشه که فلانی این برداشت رو نکنه فلانی اون برداشت رو نکنه.دلم نمی خواد بعضیا هیچ وقت درد دلهامو بخونن چون خیلی دورن ازم.هر چی فکر کردم دیدم در مورد *** چنین حسی ندارم.باهاش راحتم.

 

 

پس خوش اومدی *** خان. هر وقت دوست داشتی بهم سر بزن،دوستان همه جا عزیزن! خوشحال میشم نظراتت رو ببینم

 

خوب اینم از کریستف کلمب وبلاگ من :دی
 
comment نظرات ()
 
فکر کنم آخر کارمه دیگه!
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ شهریور ،۱۳۸٥
 

یعنی بدبخت شدم رفت! کشف شدم اونم به وسیله ی چه کسی!

اونم چه موقعی؟ دقیقا همون وقتی که کلی پشت سرش غیبت کرده بودم!

سه سال و نیم یه جای دنج و آروم داشتم که برای دل خودم توش می نوشتم.خراب شد دیگه!

*********** خیلی پستی! تو حق نداشتی اینجا رو پیدا کنی! اصلا چطوری؟

من الان حس یه لو رفته شده ی بیچاره رو دارم

ببین! می دونم تو اینقدر بدجنس نیستی که من رو لو بدی.نه؟

اما خیلی بدی


 
comment نظرات ()
 
:)
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ شهریور ،۱۳۸٥
 

* این روزها روزهای خوبی توی زندگیم نیست.شعله ای که خیلی وقته جرقه ش زده شده داره زبونه می کشه و هر لحظه داغتر و داغتر میشه.من چه کاری ازم برمیاد؟ هیچی...حتی دیگه نای فکر کردن هم ندارم.کنار کشیده م،رهاش کرده م...

 

* روز پزشکه انگاری! فقط گفتم بیام تبریک بگم.دوستای گلم،همکارهای عزیزم روزتون مبارک.امیدوارم نتیجه ی زحمتهاتون رو ببینین.امیدوارم قدرتون دونسته بشه،امیدوارم همیشه از انتخابی که کرده این راضی باشین.به خودتون افتخار کنین و بدونین هر چی هم که نادیده بگیرنتون چیزی از ارزش شما کم نمیشه.بیاین اقلا خودمون اون احترامی رو که باید برای هم قائل باشیم.

برای همه تون آرزوی موفقیت می کنم و البته سلامت


 
comment نظرات ()