دریای سرخ

علم کوه ۲
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٧ امرداد ،۱۳۸٥
 

راه افتادیم به سمت یخچالها.مسیر قلوه سنگی بود و تمام راه سنگچین شده بود.کوه روبه رو پیدا نبود.نمی تونستم تصور کنم با چه منظره ای مواجه میشم.خیلی از بچه ها هنوز با خودشون درگیر بودن که برن بالا یا نه.الهام وسط راه اومد پرسید شما مطمئنین نمیرین ؟ گفتم من که تصمیمم صد در صده.گفت:منم نمیرم،نمی تونم،می ترسم!

دل توی دلمون نبود.دلم شور میزد.اگر اتفاقی می افتاد؟ چیزهایی که شنیده بودم...به خصوص که آقای پ با همه اتمام حجت کرده بود که اگه می بینین مردن خیلی براتون سخته! نیاین! و ما می دونستیم که خیلی بدتر از مردن می تونه پیش بیاد.آقای پ 5 بار این راه رو اومده بود و به قول خودش هیچ دفعه ای بدون حادثه نبوده.نفس هامون حبس شده بود و فکر می کردیم...

 

 

_ پشت این تپه میرسیم به یخچال.یه استراحت 10 دقیقه ای می کنیم و کسایی که می خوان بمونن و بقیه میرن بالا.

تپه ... تپه ...

بالای تپه که رسیدیم اون تصویر باشکوه عین یه تابلو اومد جلوم.یه گودال بزرگ یخی و یه رشته کوه سنگی بلنــــــــد...اون طرفت که سیاه کمانه،اون سیاه سنگاست،اونم شانه کوه...سمت راست که چادر زده ن علم چال.اون یکی هم دیواره علم...دیواره علم! درست عین همون عکس پانورامایی که دیده بودم.دیواره،زنده،جلوی چشم هام قد علم کرده بود...

اون سنگه رو می بینی اونجا؟ بی اختیار جیغ کشیدم: سنگ سماور!

بالا و پایین می پریدم دلم می خواست بال دربیارم و تا اون بالا بالاها برم

اون همه عظمت و شکوه شوکه مون کرده بود.تا ندیده باشی نمی فهمی چقدر با ابهته علم...

 

 

آقای پ گفت من پایین می مونم.اسماعیل رو صدا کرد و سرپرستی رو بهش سپرد.همه به هم ریخته بودن.آخه چرا؟ من اگه قرار بود برم بالا حتما قالب تهی می کردم.خیلی همه وابسته ایم به آقای پ.من که هر جا میرم که اون هست خیالم راحته.خودم رو می سپارم به قدمهاش و دلم به وجودش مطمئنه.الحق سرقدمیش حرف نداره.حالا اینجا! داشت بچه ها رو تنها میذاشت و همه میدونستیم دلیل داره.حتی خانوم گ گریه افتاد ولی تصمیمیه که گرفته شده.

 

کمی نشستیم،چند تا عکس یادگاری و حالا موقع خداحافظی بود.همدیگه رو بغل می کردیم...رزا آویزون شده بود به گردن شوهرش:منم میام،منم میام...چقدر این صحنه قشنگ بود! نه خانومی تو بمونی پایین منم خیالم راحت تره!

الهام اومد گفت بچه ها میاین بریم؟ گفتم من نه! رفت و باز برگشت:من دلم می خواد برم...

اشک توی چشمهاش جمع شده بود،رنگش پریده بود.واضح می دیدم که می لرزه...بغلش کردم:عزیز دلم،اون بالای بالا که رسیدی یاد منم باش...

قرآن کوچولومو از توی کوله در آوردم:بچه ها هر کی دوست داره بیاد از زیر قرآن رد بشه.با این جمله بچه ها که پراکنده شده بودن به خط شدن.قرآن رو تو دستم بالا نگه داشته بودم و یکی یکی از زیرش رد می شدن.به هر کسی چیزی می گفتم.بچه ها موفق باشید،مواظب خودتون باشین،ما رو یادتون نره...این چهره ها که یکی یکی از جلوم عبور می کردن عزیز ترین دوست هام بودن...

الهام،سلمان،کیوان،داداشم،افروز،مهدی،اسماعیل،بنیامین،محمد...24 نفر...بیست و چهار تکه از قلبم به صف شدن و از جلوم عبور کردند و رفتند...

روی یه سنگ بزرگ ایستاده بودم و نگاهشون می کردم،آیت الکرسی که به نصفه هاش رسید دیگه طاقت نیاوردم.زدم زیر گریه،اول اشک بود که پایین میومد و بعد صدای هق هق گریه م...خدایا عزیزام رو به تو می سپارم...علم باهاشون مهربون باش...

اون روبه رو کوه بود و خط باریک و رنگارنگ بچه ها و منی که اینجا نشسته بودم و انتظار...

 

کنار دریا که بودیم افروز اومد کنارم نشست.گفتم افروزم آخرش نگفتی چرا اومدی،نتونستی یا نخواستی بگی؟

افروز فقط 14 سالشه خواهر کوچیکه ی همه مون.همه یه دنیا دوستش دارن.تو راه برگشت توی اتوبوس آقای پ ازش پرسید برای همه مون جالبه بدونیم یه دختر 14 ساله برای چی اینجا میاد.اون موقع هیچی نگفت. حالا کنارم نشسته بود روی تنه ی درخت،من روی ماسه ها دراز کشیده بودم و صدای موج...گفت" نمی دونم.یه چیزی هست که گفتنی نیست.شایدم من نمی تونم بگم.فقط... توی پناهگاه اسماعیل بهم گفت تو همین جا بمون.بعد تا یخچالها باز گفت بمون اما زیر شیب که رسیدیم تردید داشتم اسماعیل گفت نترس...خودم می برمت خواهر کوچولو.همونجا از ته دل از خدا خواستم که منم بتونم برم...

دلم می سوخت...من نخواستم،آره من نخواستم...پای کوه اشک هام میومد و باهاش حرف میزدم.من نخواستم چونکه نتونستم بخوام.علم! پا روی تو گذاشتن جسارت می خواد.نگاه کن من رو! خیلی کوچیکم...خیـــــــــــــــلی کوچیکم...خیـــــــــــــــــــــــــــــــــلی کوچیکم...

 

ما 4 تا کنار هم ایستاده بودیم و نگاهشون می کردیم.من،مژگان،رزا،آقای پ.رزا گفت من می خوام برم.آقای پ بهش گفت خوب برو! اونم دوید.تا وسط راه رفت و برگشت.اما باز دوباره به سمتشون دوید.اسماعیل اون پایین باز با بچه ها اتمام حجت کرده بود.هر کی می بینه نمی تونه نیاد.چونکه به خاطر یه عده یه تیم به قله نمیرسه...آره راست می گفت.این خیلی از خودگذشتگی بود،پذیرفتن سرپرستی این تیم از طرف اسماعیل که همه می دونستیم چند ساله آرزوش علمه.اونم اسماعیل که اگه می خواست حتی دیواره هم می تونست بره اما همه ی انرژی شو گذاشته بود رو تیم.

 

یه تیم قبل از بچه های ما روی مسیر بود.شیب رو که بالا میرفتن من خشکم زده بود! واااااااااااااااای!

چنین شیبی به عمرم ندیده بودم.صاف بود عین یه دیوار صاف! بچه های مام قراره همین رو برن بالا؟

_ آره این که اولشه!

بچه ها پای شیب که رسیدن تیم قبلی نیمه های مسیر بود.کمی نشستن و شروع کردن.رزا رو می دیدیم از دور که باز از تیم جدا شده و داره رو یخچال با نوک پاش گودال میکنه! پس آخرش نشد بره!

بچه ها که راه افتادن بالا ما هم رفتیم سمت پایین.می خواستیم اون پایین بنشینیم و بالا رفتنشون رو نگاه کنیم.روی یخچال راه می رفتیم.یخچال پوشیده از تکه های بزرگ سنگ و صدای عبور آب از زیر سنگها.کمی پایین تر جوی های باریک آب که از لای سنگها روی یخ جاری بودن.آب زلال،سردِ سردِ سرد

 

من همونجا وسط آبراهه های باریک نشستم رو یه تخته سنگ.اون سه تا رفتن جلوتر تا پای شیب.دو دلی و تردید توی صورت آقای پ پیدا بود.می شد فهمید تو چه فکریه.اینکه کارش درست بوده؟ بچه ها رو تنها نگذاشته؟ هنوز هم شک داشت که بره دنبالشون یا نه.خودم دیدم هزار بار خیز برداشت که بالا بره و باز نیمه راه برگشت.نشسته بودیم اونجا و رفتن بچه ها رو میدیدیم و گندم شادونه می خوردیم و حرف میزدیم.تا بچه ها اون شیبهای بد و شن اسکی معروف رو پشت سر گذاشتن و رسیدن به خط الراس.

یه گروه سنگنورد تهرانی داشتن از سیاه سنگا برمی گشتن.دو تا گروه سه نفری از تهران بودن.یکی از دختراشون روی دیواره هفت هشت متر پاندول شده بود و خدا رو شکر نجات پیدا کرده بود.یه لنگه کفشش هم در اومده بود و پرت شده بود و پسره اسپرتکس خودش رو داده بود به اون و خودش داشت با کفش سنگ برمی گشت!!! (احتمالا پا نداره وقتی میرسه پایین!) اونوقت جالبیش این بود که دختره به پسره می گفت ببین منو آخر عمری اسپرتکس پوش کردی! من همه ی وسایلم خارجیه!!! :)))))) ببخشید اینو میگم ولی ما هر جا به تهرانیا برخورد کردیم دارن پز وسایلشونو میدن! من واقعا نمی فهمم چرا! لابد ما رو می بینن که سرتا پامون دو قرون نمی ارزه یاد اموالشون می افتن (اینو گفتم که میثم ذوق کنه!) اما خوب البته اینم دلیل نمیشه که خودمون با میخ طویله و چکش وسیله بسازیم و بریم خودمونو به کشتن بدیم(اینم گفتم که میثم خیلی هم ذوق نکنه!)

حالا دختره اینا رو می گفت پسره هم برگشت بهش گفت آره اگه رو دیواره نگهت نداشته بودم و افتاده بودی الان می دیدمت چقدر خارجی هستی:)))))))))

دسته ی دوم سنگ نوردها یه دختر باهاشون بود که خیلی دوست داشتنی بود.خلاصه 4 ساعت و نیم اونجا نشسته بودیم تا بچه ها روی خط الراس محو شدن و برگشتیم بالای تپه.اونجا بازم یه کم نشستیم و من و مژگان تصمیم گرفتیم برگردیم پناهگاه و آقای پ و رزا هنوز می خواستن اونجا باشن.ما هم تیم دونفری خودمون رو تشکیل دادیم و راه افتادیم.ما گفتیم خدافظ...اگه شب برگشتین پناهگاه ما نبودیم بدونین همین دور و برا گم و گور شدیم! آخه از بسکه ما مسیریابی مون خوبه! نه که عادت کرده ایم عین بز سرمون رو میندازیم پایین دنبال سرقدم میریم...آقای پ که می گفت آره اگه شمایین یهو می بینی سه راه سلفچگون سر درمیارین!

خلاصه مژگان شد سرقدم و منم شدم عقب دار! هی هم تو مسیر شمارش میدادیم که یه وقت کسی گم نشه

مژگان: یــــــــــــک

من: دووووووووووو شمارش تماااااااااااااااااام

اینقدر عقبدار خوبی بودم اینقدر خوب تیم رو جمع کردم نه کسی از صف اومد بیرون نه کسی جا موند نه کسی گم شد!

همین طوری داشتیم میومدیم که یه خانوم و آقایی داشتن بالا میرفتن سلام علیک کردیم و خانومه باهامون در مورد همایش زنان کوهنورد که آبان قراره برگزار بشه صحبت کرد و قرار شد آدرسمون رو به یه آقایی به اسم علیدوست که پناهگاه بودن بدیم(ما هم البته پیداشون نکردیم و بعد من دیدم تبلیغ این همایشه تو اینترنت هست و حالا از این طریق باهاشون تماس میگیریم)

بعد دیگه آخرای مسیر بودیم که دیدیم به! دو تا آشنا دارن از روبه رو میان! ساعت خواااااااااب! افشین خان و آقای صابر بودن که تا لنگ ظهر خوابیده بودن و بعد هم پا شده بودن برا خودشون کلی چای خورده بودن و صبحانه ی مفصل و حالا اومده بودن این دور و برها ببینن چه خبره.نشستیم کنار هم و آقای پ و رزا هم رسیدن بهمون و بازم یه کم حرف زدیم و افشین می خواست عکس بگیره که من اذیتش می کردم.تا اومد از گل ها عکس بگیره من پام رو تالاپی گذاشتم وسط گلها و اونا هم جیغ و داد..واااااااای خرابش کردی....حالا من در حالت عادی آزارم به یه مورچه هم نمیرسه.تازه  عمرا پا روی یه گل ناز کوچولو بذارم ولی خوب وقتی پای اذیت کردن بعضی ها وسط باشه دیگه نمیشه کاریش کرد

اینم عکس مزبور.گلهاش بیشتر بود ولی زیر پای من له شد

 

 

باز یه کمی رفتیم و رسیدیم پناهگاه.افشین با ما برگشت و آقای صابر رفت که بره تا یخچال.توی پناهگاه چند نفری که مونده بودن منتظر بودن.ما هم رفتیم با کمال پر رویی ناهارشون رو خوردیم و ناهار خودمون هم چند تا سیب زمینی پخته بود و سه تا تخم مرغ که یکی شو نیمرو کردیم و دو تا هم که پخته بود تازه رفتیم مهمون هم دعوت کردیم که بفرمایین ناهار!

 

 

یه اتفاق مهم دیگه که افتاد این بود که دم پناهگاه یه حوضچه هست که یه شلنگ داره و یه آب باریکه ای از احتمالا چشمه میریزه اونجا و ملت تو حوضچه هه ظرف می شورن،مسواک میزنن،خلاصه همه کار می کنن.اونوقت دم توالت ها هم یه شلنگ دیگه هست که دو تا آفتابه هم دمشه! و ملت از همه جا بی خبر از اون آب هم استفاده می کنن.ما هم یه بار رفتیم دم اون ،به قول افشین،چشمه دومی و من دستم رو شستم و مژگان بدبخت هم وضو گرفت.بعد که برگشتیم تو پناهگاه من دیدم دستم چسبناکه و افشین هم داره از خنده ریسه میره! نگو آب این چشمه پایینی همون فاضلاب چشمه بالاییه و نمی دونم کدوم از خدا بی خبری ورداشته شلنگ کشیده و برده این آب رو دم دستشویی.والا این آب که نه، گنداب، واسه توالت هم مناسب نیست! حالا من خودم با چشم خودم دیدم که بندگان خدا با چه ذوقی میان سر اون آب دست و صورت می شورن و سرشونو تو اون آب می شورن و کلی هم حظ (حذ؟ هز؟ حض؟هذ؟...) می کنن که یه چشمه ی خلوت گیر آورده ن!

حالا این افشین پست فطرت جریان رو میدونست و به ما نگفت.بعد اومد با آب و تاب برای ما تعریف کرد که چه بلایی به سرمون اومده! حالا من که هیچی رفتم دوباره دستامو شستم ولی مژگان بدبخت که وضو گرفته بود دیگه هر چی یادش میومد حالش بد می شد.حالا هیشکی هم نه و مژگان که اینقدر رو این چیزا حساسه! با مژگان قرار گذاشتیم که با اون آبه چای درست کنیم به خورد افشین بدیم ولی آخرش هم دلمون نیومد هم می دونستیم این بشر می خوره و ککش هم نمیگزه!

 

نشسته بودیم توی پناهگاه و حرف می زدیم که سه نفر تهرانی از مسیر سیاسنگا برگشتن.سراغ بچه هامون رو ازشون گرفتیم گفتن به قله نرسیدن و دارن برمی گردن.یه جور خیلی بدی گفتن.بعضی ها فکر می کنن با کوچیک کردن دیگران خودشون رو بزرگ می کنن.اون آقای چشم سبز اون موقع واقعا حالمون رو گرفت.یه جوری صحبت کرد که ما فکر کردیم الان بچه ها آش و لاش شده ن! بعدا به داداشم که گفتم خیلی ناراحت شد و با مشخصاتی که دادم شناختشون و خیلی عصبانی شد و گفت آره همونی بود که اون بالا کُپ کرده بود و ما حمایتش کردیم تا تونست بیاد پایین.فقط یه چیزی گفت آقاهه که به نظر خودش بزرگترین ضعف تیم ما بود.گفت بچه هاتون ایستاده بودن و سرپرستشون یکی یکی همه رو حمایت می کرد و همه منتظر می موندن تا نفر آخر هم بیاد و بعد برن.این رو که گفت خیلی خوشحال شدیم.نگرانیم این بود که بچه ها به خاطر قدرت بدنی های متفاوتی که دارن از هم جدا بشن.مشکلی اون بالا پیش بیاد.با اینکه میدونستم چقدر خوبن ولی نمی تونستم پیش بینی کنم تو لحظه ی سخت تصمیم گیری چی پیش میاد.یکی که مدتهاست آرزوشه به قله برسه حالا تا یک ساعتی قله رفته و می بینه تیم اگر قرار باشه بیاد سرعت کنده و به شب می خوره.اینجا خیلی طبیعیه که بخواد بقیه رو بذاره و خودش به آرزوش برسه.اما اونها این کار رو نکردن.واقعا خوشحال بودم از این بابت و مطمئن بودم عاقلانه رفتار می کنن.فقط یه چیزی حال همه مونو گرفته بود و واقعا ناراحتش بودیم.بچه ها برای قله رفته بودن و حالا که به قله نرسیده بودن نمی تونستم تصور کنم که با چه حالی برمی گردن و اون شیب رو چطوری میان پایین؟

فقط یه چیزی تو ذهنم زنگ میزد و این رو به بچه ها هم گفتم.علم کوه حیف بود.حیف بود که به این زودی برامون تموم بشه.مطمئن بودم اگر بچه ها هم بهش اینطوری نگاه می کردن غصه نمی خوردن.

 

کم کم پا شدیم وسایلمون رو آماده کنیم.می خواستیم بریم استقبالشون.چند تا بطری شربت آبلیمو و آلبالو درست کردیم و لیوان هامونو گذاشتیم دم دست.کم کم داشت دیر می شد و نگران می شدیم.هر کسی که از دور میومد سرک می کشیدیم.اینا بچه های مان؟

آقای پ جلوتر رفته بود تا وسط راه بهشون برسه.یه دفعه از پشت پیچ دیدیم یه تیم داره میاد.همه به خط...داشتن ای ایران می خوندن.باورمون نمی شد با این حالِ خوب بیان.رفتیم شربت و لیوانها رو آوردیم و دویدیم طرفشون.چه لحظه ای بود.همدیگه رو بغل می کردیم و بالا و پایین می پریدیم.لیوان لیوان شربت میدادیم بهشون و تبریک می گفتیم.همه شون خوشحال بودن،داداشم رو بغل کردم.کیوان که دستش رو دراز کرد توی چشماش پر اشک بود.لیوان شربت رو که می دادم دستش گفتم: کووووووووفت! اشکاشو ببین!

 

همه شون یه جوری از کوه حرف میزدن که انگار دارن درباره خدا حرف میزنن،ستایشش می کردن.می گفتن با کوههای دیگه فرق داره.الهام می گفت خیلی کوه بود..خیــــــــــــــــــلی کوه بود!

الهام گفت اون بالا براتون دو رکعت نماز خوندم.اینو که گفت نمی دونین چقدر خوشحال شدم.

آخر از همه با فاصله آقای پ و اسماعیل رسیدن.آقای پ از همه ی بچه ها عذرخواهی کرده بود که همراهشون نرفته بود.اسماعیل اینقدر گریه کرده بود که...می فهمیدم الان پُر ِ از حس های متضاد... خسته نباشی آقا اسماعیل ...

 

خانوم گ کلی تو بغلم گریه کرد.از سنگ هایی می گفت که از بالا می ریزه و می گفت فقط دعا می کردم بچه ها سالم برسن.آره همه سالم بودن.خدایا شکرت.مهم همین بود...

 

بعد دوباره توی پناهگاه دور هم بودیم.چایی می خوردیم...شام رو که داشتیم درست می کردیم افروز اومد گفت امشب تولد سلمان ِ! تو چادرشون جشن گرفته بودن.بعد از شام رفتیم.کیک آورده  بودن و شربت.اینقدر شلوغ کردیم که تیم قزوین صداشون در اومد.صبح می خواستن برن صعود،ساعت 8 و نیم شب خوابیده بودن.داداشم اینا تو پناهگاه مونده بودن.قزوینی ها پرسیده بودن اینایی که شلوغ می کنن شما می شناسین؟ گفته بودن بله! تیم تهرانن! واقعا نمی دونیم بعضی ها چطوری اینقدر بی شعور میشن که اینجوری سر و صدا می کنن! اصلا اسم اینا رو میشه گذاشت کوهنورد؟! :)))))))) بعد همون موقع افروز براشون کیک برده بود آبروشون رفته بود!

شب که می خواستیم بخوابیم حالمون داشت از خودمون به هم می خورد از بسکه کثیف بودیم.همه مون بوی توالته رو گرفته بودیم! تا حالا به چنین نکبتی نیوفتاده بودیم.مژگان کوله ها رو چید دور خودش لباس عوض کرد منم رفتم تو کیسه خواب لباسهامو  عوض کردم و گرفتیم خوابیدیم.افشین و کیوان و داداشمم تازه گشنه شون شده بود رفته بودن تو چادر کنسرو مرغ درست کرده بودن خورده بودن و کلی هم شیطونی کرده بودن.افشین و کیوان که برگشتن پناهگاه بخوابن کلی دعواشون کردم.گفتم مگه نمی بینین این بنده خداها می خوان صبح برن صعود؟ شما که می خواستین دیر بیاین همون تو چادر می خوابیدین! بعدم از همون تو کیسه خواب دو تا لگد زدم بهشون.اما صبح تازه فهمیدیم که این قزوینی ها حقشون بود بیشتر اذیتشون می کردیم! ساعت 3 بیدار شده بودن هنوز کوله هاشون رو جمع نکرده بودن! (آخه آدم شب ساعت 8 می خوابه صبح پامیشه کوله می بنده؟) بعد همونجا نشستن صبحانه بخورن! یکی چایی شیرین هم می زد! افشین همونجور خوابالو التماس می کرد تو رو خدا یه قلپ هم به من بدین !!!

ساعت حدود 5 بود که تازه رفتن! ما هم قرار بود 7 راه بیوفتیم بریم پایین.دیگه نذاشتن بخوابیم.بلند شدیم وسایلمون رو جمع کنیم.باتوم هامون رو دسته کرده بودیم گذاشته بودیم کنار دیوار.همه ش بود غیر از باتوم وائوده ی کیوان! یعنی اینقدر خوش سلیقه بوده که باتوم چینی های ما رو ندزدید صاف رفت سراغ همونکه یه ذره می ارزید.(چشم ندارن ما هم یه ذره باکلاس باشیم)

من کوله مو بستم و رفتم بیرون صورتم رو بشورم نگو این پست فطرت ها از فرصت استفاده کردن  کمپوت ها رو گذاشتن تو کوله ی من! من می گم چرا کوله م سبک نمیشه ها!

سر حوضچه رفتم مسواک بزنم که خبر رسید بیسیم زده ن که یه نفر از دیواره پرت شده.خبرها هی عوض میشد.اول گفتن دو نفر هم طناب بوده ن یکی لیز خورده اون یکی هم افتاده ولی بعد گفتن یه نفر بوده.خلاصه کلی حالمون رو گرفت.بعد فهمیدیم از بچه های همدان بوده.خدا رحمتش کنه.

 

 

سریع راه افتادیم به سمت پایین.مسیر رو می دویدیم.دیگه حتی سنگینی کوله ها رو حس نمی کردیم.توی راه یه جا کنار یه چشمه نشستیم که آبش خیلی خنک بود،یه تیم دیگه هم از زرین شهر اصفهان دیدیم و کلی برای هم احساسات در وکردیم.چهار ساعته تا پایین اومدیم.پایین لب پل تا همه ی بچه ها بیان ما از عشایر دوغ خریدیم که دوغش خیلی بدمزه بود! مزه ی گوسفند پیر ِ کثیف میداد! بعد کمی موندیم تا نیسان ها اومدن و سوار شدیم...

 

آخرین نگاهها به کوه...خداحافظ علم،منتظر باش،باز هم میام...ایندفعه می خوام بیام تا اون بالای بالا

 

یه شوق عجیب توی دلم جوونه زده بود،میل به بازگشت،این بار برای فتح قله.این همون احساسی بود که به خاطرش اون تصمیم رو گرفته بودم و حالا راضی بودم.خداحافظ علم...منتظر بمون من هم منتظرت می مونم...

 

نیسان که راه افتاد بلند داد کشیدم خداحافــــــــــــــظ و ماشین همچین تکونی خورد که دلم ریخت تو پاچه م! بعد باز رودخونه بود و جاده و دست انداز تا رسیدیم قرارگاه رودبارک.بارهامون رو پایین گذاشتیم و توی ایوون نشستیم.اونجا بود که فهمیدیم اینجا حمام داره تنها خبر خوشی که ممکن بود اون لحظه بشنویم.ما هم زودی پریدیم تو حموم! حمام که نه! یه راهرو بود با دو تا توالت و دو تا دوش آب یخ.اینقدر یخ که میرفتی زیرش سنکوپ میکردی ولی همینکه رفتیم زیر آب و تمیز شدیم خیلی عالی بود.وقتی اومدیم بیرون همه مون به هم نگاه می کردیم! یعنی ما هموناییم؟!

داشتیم ناهار می خوردیم که بچه های م هم که از حصارچال رفته بودن رسیدن.با هم خوش و بشی کردیم و باز سوار اتوبوس شدیم و راه افتادیم.

بچه ها دونه دونه بلند شدن و یه حرفی زدن و از همدیگه تشکر کردن.من هم حرف خودم رو زدم.بچه ها کلی ازمون تشکر کردن به خاطر شربت ها.خیلی استقبالمون بهشون چسبیده بود.منم گفتم که واقعا لذت بخش ترین لحظه برام همون موقع بود که اونا برگشتن.حالا هم می دیدم که چقدر همه خوشحالن و نقشه می کشن برای صعود بعد.این بار تا قله...شاید حق همین بود،به قول آقای پ اگر قله رو صعود کرده بودن الان دیگه هیچکدوم خدا رو هم بنده نبودن اما حالا...فکر می کنم اون حسی رو که باید از علم می گرفتیم گرفتیم.باز هم میگم:حیف بود علم به این زودی برای ما تموم بشه.باید حالا حالاها در آرزوش بسوزیم تا اون لحظه ی خاص قدرشو بدونیم.گرچه ممکنه اون لحظه برای خیلی هامون دیگه هیچوقت پیش نیاد...

 

ادامه دارد


 
comment نظرات ()
 
علم کوه ۱
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ امرداد ،۱۳۸٥
 

قوطی کمپوت رو که گذاشتم روی میز بابا گفت: بد نگذره! گفتم :بد نمی گذره شش نفری با هم برای ناهار یه دونه کمپوت می خوریم.

_ شش نفری یه دونه کمپوت؟ مگه دارین میرین جنگ؟

گفتم: کوه رفتن فرق زیادی هم با جنگ رفتن نداره...

گاهی دو سه شب قبل از صعود خوابت نمی بره.نمی دونی شوقه؟ ترسه؟ تردیده؟ درونت پر از کشمکشه.گاهی موقع رفتن که میشه به برنگشتن فکر می کنی، به از دست دادن،فکر می کنی ارزششو داره؟ شک می کنی...به خودت نگاه می کنی به باریکی ِ شونه های ظریفت،به کوله پشتی سنگین که گوشه ی اتاق نشسته و منتظره.توی پناهگاه خیلی شلوغه دور و برت رو نگاه می کنی،مردهای درشت هیکل با اون صورت های آفتاب سوخته و پوست زمخت،باد می وزه و هو می کشه،با خودت میگی آخه من اینجا چی کار می کنم؟ صبح میشه و طلوع خورشید،صبح میشه و صدای نفس نفس نفس...بعد تویی و آغوش سنگی...رفتن رفتن...دیگه هیچی برای پرسیدن نمونده،کوه داره صدات می کنه و تو بی اختیار  به سمتش میری...

 

کوه رفتن عین جنگ می مونه،جنگی که خودت انتخابش کردی و تویی که در تو می میره تنها قربانی این جنگه "الهم تقبل منا هذا القربان..."

تو با خودت می جنگی و تو این نبرد کوه نه در مقابلت که با تو هم نبرد میشه...راه میری و وقتی باهاش حرف میزنی اون با سکوتش تمام حس سنگین چند هزار ساله شو به پات میریزه.راه میری و تو این مسیر کوه با تو همنورد میشه...

 

 

یه حسی داشتم،یه حس خواستن غریب توام با ناباوری و ترس... می خواستم برم،فقط دلم می خواست برم...

***

ساعت 7 شب باید سر قرار می بودیم.تا نیم ساعت قبلش در حال بدو بدو بودیم،حلوا پختن و تقسیم وسایل و کوله بستن و تازه بدویی بری کادوی روز پدر بخری و کتاب رو هم پرت کنی اون گوشه که دیگه وقت تو یکی رو ندارم! بعد چک کردن هزار باره ی لیست که نکنه چیزی رو جا بذاری.

دو نفری 4 تا کوله ی گنده داشتیم می بردیم.دو تا برای صعود دو تا هم وسایل توی راه و بعد برگشتنه و کنار دریا.ماشین گرفتیم و توی راه که کیوان رو سوار کردیم خودمون توی ماشین لا به لای اونهمه کوله غرق شدیم!

ساعت دقیقا هفت شده بود که سر قرار رسیدیم اما تا 9 اتوبوس نرسید.اعصاب سرپرست حسابی خرد شده بود.باید تا قبل از 10 صبح فردا میرسیدیم پای کوه.3 تا اتوبوس پشت سر هم برنامه رو لحظه ی آخر کنسل کردن(با اینکه حتی پیش پرداخت هم گرفته بودن) و دیگه اتوبوس چهارمی با هزار مصیبت راضی شد ببردمون.تیم 33 نفری ما سفرش رو آغاز کرد...

رفتنه اینقدر تو فکر بودم و درگیر با خودم که درست یادم نیست چی گذشت.مدتهاست دماوند برام آرزو بوده اما هیچوقت اجازه نداده بودم به خودم که به علم کوه فکر کنم.علم کوه یه جای مقدس بوده و هست برام،یه جای دور،یه آرزوی دست نیافتنی.جایی که یکی مثل من خیلی باید بیش از اینا مایه بذاره تا به خودش اجازه بده پا روش بذاره.

خیلی ها رو دیده م که دماوند رفته ن و بعد که پایین اومده ن بادی انداخته ن توی غبغب و گفته ن: دماوند؟ دماوند که اتوبانه! بگذریم از اینکه این حرف چقدر جیگرمو آتیش میزنه ولی هیچکس رو ندیده م که بره علم و با احترام ازش یاد نکنه.علم کوه عشقه،حتی برای خیلی خیلی گنده تر از من.حالا من چه جوری این جسارت رو بکنم که ... نه نمی تونم.من اجازه ندارم...من لیاقتشو ندارم...علم کوه فقط دلم می خواد ببینمت،فقط دلم می خواد یه گوشه ای از عظمتتو نشونم بدی.من هم قد و اندازه ی تو نیستم...همون موقع تصمیمم رو گرفته بودم.

با بچه های کرکس بودیم.بچه هایی که هر جا بودن در کنار هم لذت برده ایم و کلی خاطرات خوب داریم.اوجش هم میشه گفت تله زنگ بود.آقای پ هم که سرپرست.هفته ی قبل برای برنامه ی دالانکوه زنگ زدم بهش که باهاش مشورت کنم.گفتم انگشتام سیاه شده و می ترسم اگر بیام بدتر بشه و برای علم کوه اذیت کنه.گفت واقعا سیاه شده؟! فکر نمی کردم یعنی تا این حد؟! گفتم وااااا! مگه ندیدین به چه حالی افتاده بودم؟ گفت چرا ولی فکر می کردم از یه چیز دیگه س!

_ ماااااااااااااااااا نکنه فکر کردین خودمو لوس کرده بودم؟!

_ یه چیزی تو همین مایه ها

دیگه اینجا دلم می خواست خودمو جر بدم! حالا تو اتوبوس روی صندلی کنار هم نشسته بودیم و من پاهامو دراز کرده بودم وسط راهرو روی کوله ها و انگشتامو تکون تکون میدادم و هی بهش می گفتم لطفا لوسی هامو نگاه کنین اونم دیگه هی عرق شرم...کلی انتقام گرفتم دلم خنک شد!

تا جاده کرج رفتیم و اونجا افشین بیچاره رو که چند ساعت بود تو تاریکی و سرما کنار جاده منتظر نشسته بود سوار کردیم.بعد هم یک راست به سمت کلاردشت.دیگه کم کم حرف ها شروع شد! داداشم می گفت تا حالا هیچوقت به خر اینقدر علاقه پیدا نکرده بودم.الان اینقـــــــــــدر مشتاقم ببینمش! بیچاره یه کوله بسته بود 23 کیلو.مال من هم 13 کیلو بود(تازه هیچی هم برنداشته بودم!) و مال بقیه ی بچه ها هم یه چیزی تو همین مایه ها.دیگه همه در آرزوی دیدن گل روی قاطر بودیم که سرپرست گفت بی خود از این فکر ها نکنین.خودتون مثل بچه های خوب کوله هاتونو میارین بالا چون دیر میرسیم و این چند روز هم اونجا خیلی شلوغه و قاطرها رو زودتر می برن.

ساعت حدود 10 صبح بود که به ساختمان هیات رسیدیم.نیم ساعت بعد نیسان ها میومدن و باید خیلی زود وسایلمون رو آماده می کردیم و صبحانه خورده حاضر می شدیم.همون دم در جل و پلاسمون رو پهن کردیم و لباسها رو عوض کردیم و هول هولکی یه چیزی خوردیم و آماده شدیم.باز هم افشین طبق معمول حرص همه مونو در آورده بود با اون کوله آوردنش! این بشر هر جا که میریم یه کوله ی فسقلی ورمیداره میاره نه کیسه خوابی نه چادری نه وسایل غذا پختنی نه ...باز جای شکرش باقی بود که کفش کوه آورده بود! (نه مثل زردکوه پارسال که تو اون برف و یخبندون یه لنگه کرامپون قرضی روی اسپرتکس بسته بود)

داشتیم صبحانه می خوردیم که اومد کوله ی من رو بلند کرد گفت تو می خوای اینو بیاری بالا؟

گفتم ایهین

وایساد گفت یالا هر چی اضافه داری در آر بریز بیرون! من حوصله ندارم وسط راه کوله ی اضافه بکشم!

(کلی قبلش بهمون گفته بود که کوله ی سبک بیارین.آخه خودش دو دفعه قبلا علم کوه رو رفته بود و می گفت دفعه ی قبل با اینکه قاطر هم گرفته بودیم وقتی رسیدیم پناهگاه همه ی بچه ها بیهوش شدن!)

_ به خدا هیچی اضافه ندارم!

که دیگه خودش وایساد تا همه ی کوله رو ریختم بیرون و هر چی به نظرش اضافه بود شوت کرد اونور.اضافه ها عبارت بودند از: چند تا دونه شکلات،یه ذره قند،دو تا بسته سس گوجه ی یه نفره که برای سوپ شب برده بودم(که منم یواشکی یکی شو دوباره گذاشتم تو کوله) و از همه مهم تر دوربین عزیزم! فکر کنم روی هم 250 گرمی شد! تازه کلی با هم فکر کردیم اون یه جفت جوراب اضافه ای رو که برداشته بودم از تو کوله در بیارم یا نه! که آخرش دیدیم اونم فوقش 50 گرمه این یکی رو بی خیال بشیم.خلاصه نشسته بودیم اون وسط آواز قاطر قاطر می خوندیم و تو سر خودمون میزدیم که نیسان ها اومدن.

این یکی نیسانش خیلی تمیز تر از اون سهندیه بود.احتمالا به جای گاو و گوسفند بز حمل می کرد.تازه کلی هم نو نوار تر بود و فلز هاش گوشت آدم رو گاز نمی گرفت.از حق نگذریم جاده ش هم بهتر بود.درسته که دل و روده مون اومد تو حلقمون ولی اقلا اونقدرها خاک نخوردیم.

از جاده ی کنار رودخونه رفتیم و رفتیم.منم هنوز داشتم تو دلم می گفتم خدایا چه غلطیه که دارم می کنم؟ یه جا یکی از بچه ها داد کشید اونه هاش! قلههههههه! همه پا شدیم و چشم گردوندیم...واااااااای چقــــــــــــــــدر زیبا بود.همونجا اشک تو چشم هام جمع شد و همون لحظه  عاشقش شدم...سلام علم...سلام عزیزم...

یه جایی وسط جاده خاکی کنار یه پل پیاده شدیم.دو تا راه بود یکی مستقیم و یکی که از پل باید رد می شدیم.راه مستقیم رو گرفتیم و بسم الله...

تمام مسیر پاکوب بود و خوب.اولین باری بود که دو تا باتوم دست گرفته بودم و اولش تنظیم قدم هام یه کم مشکل بود.اما یه ذره که گذشت درست شد و انصافا باتوم تو شیب ها خیلی کمک می کنه! کاش زودتر کشفش کرده بودم!

رفتیم و خیلی زود صدای ماشالا ماشالای بچه ها شروع شد.قبل از استراحت دوم بود که حس کردم الانه که دیگه حالم از این کوله به هم بخوره! اما وقتی که نشستیم و پا شدیم،یه ذره که گذشت دیگه بهش فکر نکردم و شونه هام سر شد.مسیر پاکوب بالای یه دره که تهش رودخونه جاری بود.کوههای دور و بر سبز ِ سبز و چشم های ما که دنبال قله پشت اونهمه کوه می گشت...

شیب بود که می رفتیم و صدای انرژی بخش بچه ها

ماشالا به کرکس

ماشالا

ماشالا سرقدم

ماشالا

ماشالا بچه ها (و اسم یکی یکی رو آوردن)

ماشالا

ماشالا عقب دار

ماشالا

ماشالا ماشالا

ماشالا

 

دیگه کم کم از ماشالا و اینا گذشت! این یکی ابی می خوند،اون یکی عمو سبزی فروش داد میزد یکی گل گلدون می خوند یکی اون وسط عرعر می کرد! خداییش این آخری از همه با مسما تر بود.دقیقا حس قاطر بودگی بهمون دست داده بود

شیب معروف قبل از پناهگاه رو که رد می کردیم دو تا از بچه ها حالشون بد شد.سوزان که سابقه ارتفاع زدگی داشت استفراغ می کرد و یه آقای دیگه ای که سنش نسبت به بقیه بیشتر بود نمی تونست راه بیاد.بالای تپه که رسیدیم یه گودی بود و بعد از یه شیب پناهگاه رو می شد دید.دیگه دویدیم!وقتی رسیدیم گروه های دیگه بهمون خوشامد گفتن و تا ما بیایم آب بخوریم داداشم پشت پناهگاه(تنها جایی که خالی مونده بود و شدیدا بوی جیش میومد!) چادر زد و افشین هم رفت توی پناهگاه یه گوشه ای جا گرفت.

از جایی که پیاده شدیم تا وقتی به پناهگاه رسیدیم دقیقا هفت ساعت گذشته بود.اما من حتی احساس خستگی هم نمی کردم.فقط وقتی نشستم روی لبه ی تخت شونه هام بدجوری تیر کشید و یهویی دیدم دست هامو نمی تونم تکون بدم بعدش تا داشتیم با مژگان کوله ها رو جابه جا می کردیم و کیسه خواب هامونو پهن می کردیم کف پام گرفت.مژگان که دیگه مرده بود از خنده آخه هر کدوم از انگشت هام واسه خودشون رفته بودن یه طرف و من هم جیغ میزدم (آخه من کف پاهام صافه اگه اون زمونا بود از سربازی معاف می شدم!)

خلاصه وسایل پخت و پزمون رو در آوردیم گذاشتیم روی تخت و آب آوردیم و سوپ آماده ها رو ریختیم و الحق اون سس گوجه ای که آورده بودم کلی غذامون رو خوشمزه تر کرد...تا ما غذا رو آماده می کردیم یه گروهی هم که یادم نیست مال کجا بودن بیرون پناهگاه بزن و برقص راه انداخته بودن و فهمیدیم عروسی دارن.(استاد سنگنوردی داداشم اینا هم عروسی شو روی دیواره ی علم گرفته بوده اما همون روز یه نفر از گروه کرمانشاه سقوط می کنه و عروسی تبدیل میشه به عزا! آدم عروس ها و آدم دوماد ها هم یک هفته لای صخره ها دنبال جنازه می گشته ن و آخرش هم بنده خدا پیدا نمیشه..."خدا رفتگان شما رم بیامرزه") ولی من از این رسم عروسی گرفتن اون بالاها خیلی خوشم میاد.امیدوارم که این عروس و داماد جدید هم خوشبخت بشن

خلاصه سوپمون رو خوردیم و خیلی حال داد.بعد دیگه آخر شب بود و وقت مسواک و جیش بوس لالا...مسواکمون رو زدیم ولی چشمتون روز بد نبینه!!!!! فکر نکنم هیچ جایی تو دنیا به وحشتناکی دستشویی های پناهگاه سرچال باشه! آقا ما اومدیم بریم دیدیم از شیش متریش هم نمیشه رد شد.روسریمون رو گرفتیم دم دماغمون،دو لا،4 لا،6 لا،8 لا، کاپشن،آستین...نههههههههه فایده نداره! یه لحظه نزدیکش می شدم می دیدم الانه که بالا بیارم! خدایا! چه کنم؟! بدبختیش این بود که صحرایی هم نمی شد رفت.یعنی اینقدر شلوغ پلوغ بود و از همه طرف آدم میومد و پناهگاه هم روی بلندی بود و به همه جا مشرف.هیچ قلمبه سلمبگی ای هم اون دور و برها نبود که بشه رفت پشتش! چاره ای نبود! رفتم 8 متری دستشویی یه نفس گرفتم و دویدم و تا زمانی که وقت داشتم تا خفه نشم یه جوری سرهم بندی کردم و همینجوری که سیاه و کبود شده بودم پریدم بیرون! یه چیزی میگم یه چیزی میشنوید! شبش داشتیم با بچه ها بحث میکردیم که آره آخرش هم ما تو علم کوه می میریم،میشیم شهیدِ کوه.بعد میگن یارو کجا مرد؟ توی دستشویی علم کوه خفه شد

...

آها یادم رفت پناهگاه رو توصیف کنم.پایینش یه اتاقی بود که پر بود و ما نرفتیم ببینیم.بالا هم که ما بودیم بعد از در ورودی دو قسمت میشد سمت چپ که اتاق باریک بود با یک ردیف تخت دوطبقه که بیشتر بچه های ما اونجا بودن و سمت راست که بزرگتر بود با دو سری تخت دو طبقه که ما روی تختی که روبه روی در بود خوابیدیم.مژگان و من و افشین پایین و کیوان هم روی تخت بالایی کنار آقای صابر.داداشم هم که عشق تو چادر خوابیدنه وسط همون هوای معطر تا صبح خوابید.

خلاصه شب خوابیدیم و قرار شد سه و نیم صبح بیدار شیم.یعنی قرار شد بچه هایی که قراره برن بالا بیدار بشن.من و مژگان که تصمیممون رو گرفته بودیم.من از همون اول گفتم نمیرم بالا.مژگان هم بعد از رسیدن به پناهگاه تصمیمشو گرفت و گفت فکر نمی کنم بکشم.(بعد از همه ی اون حرفها تازه یه چیز مهم تر هم بود.فکر می کردم این خیلی خودخواهیه که بخوام برم.اگه میرفتم و وسط راه می موندم و نمی کشیدم،اگه جزء کسایی بودم که یواش میرن یا عقب می مونن و تیم به قله نمیرسید اونوقت من هیچوقت خودم رو نمی بخشیدم.چون میدونستم که یه عده از بچه ها واقعا آرزو دارن و حقشون هم هست که به قله برسن.راستش فکر میکردم حداقل بچه ها دو دسته بشن و یه تیم صعود کنه.منتظر بودم جلسه بذارن و تعیین تکلیف بشه.احساس میکردم خیلی ها دید کافی نسبت به جایی که اومده ایم ندارن.بابا علم کوه که الکی نیست!حالا میریم رسیدیم رسیدیم نرسیدیم هم بالاخره...! ولی خوب جور دیگری پیش اومد و بعد با حرف هایی که زده شد هدفها جور دیگه ای تعیین شده بود و شاید صلاح هم همین بود.ولی من هر وقت بهش فکر میکنم فقط میگم خدا رو شکر...) برای همین قبل از خواب از بچه ها خداحافظی کردیم و از هر کس پرسیدیم گفتن که صبح تصمیم میگیرن برن بالا یا نه و همه تعجب کردن که چرا ما نمی خوایم بریم قله.افشین هم که وضع رو اینجوری دید گفت نمیره و کلی نقشه کشیدیم که فردا تا لنگ ظهر بخوابیم و بعد هم پاشیم یواش یواش واسه خودمون بریم تا یخچال ها و عشق و حال!

رفتم توی کیسه خواب و زود خوابم برد.یه کمی بعد از سردرد بیدار شدم.سردرد خیلی خفیفی بود اما نمی دونم چرا اینقدر آزاردهنده بود.نمی دونم تاثیر ارتفاع بود یا چی (من سابقه نداشتم) اما یکی دو ساعته آروم گرفت.حالا دیگه مگه من خوابم میبره؟ از بس که دور و برمون همه سمفونی اجرا میکردن.خورررررررر پفففففففف به لهجه های مختلف! تازه نصف شبی یه عده که سمت راست ما خوابیده بودن با هم بلند بلند صحبت میکردن که من هر چی تلاش میکردم نمی فهمیدم اینا کجایی دارن حرف میزنن! یه کلمه هم از حرفهاشون نمی فهمیدم.نه لری بود نه کردی نه ترکی.خارجی هم نبودن خلاصه یه معمایی شد اینم برام که اینا کجایی بودن! بعد دوباره کم کم خوابم برد...

تا بچه ها اومدن بالای سرمون بیدار شدیم.آقای پ اومد که یالا پاشین تنبل بازی در نیارین!

_ نههههههه آخه ما که نمی خوایم بیایم بالا!

_ حالا پاشین باهم تا یخچالها میریم بعد تصمیم میگیریم

راستشو بگم دلم می خواست با بچه ها باشم.برای همین با وجود اینکه هیچ کاری مو نکرده بودم زودی آماده شدم و راه افتادم.افشین که گفت الا و بلا من می خوام بخوابم.آقای صابر رو هم که هر چی صداش کردن بیدار نشد.این یکی دستشو می کشید اون یکی پاشو می کشید انگار نه انگار! همچین خودشو زده بود به خواب...دو تا آقایی که مسن تر بودند هم موندن و سوزان هم که بنده خدا تا صبح استفراغ کرده بود نمی تونست بیاد.

کوله کوچیکه رو برداشتم و بدون وسیله راه افتادم.پشت سرمون خورشید کم کم طلوع می کرد...

طلوع خورشید در علم...باور نکردنی بود...این تعبیر یه آرزو بود که داشت کم کم از پشت کوهها سر میزد

یادمه یه روز که الان خیلی به نظرم دور میرسه یه عکس رو توی وبلاگ شاهو دیده بودم و آه کشیده بودم

حالا با چشمهای خودم داشتم می دیدمش...گل خورشید در علم

 

ادامه دارد


 
comment نظرات ()
 
علم علم علم...
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٧:٤۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ امرداد ،۱۳۸٥
 

برگشتم

فقط می تونم بگم فوق العاده بود

اونهمه عظمت و شکوهی که دیدم...

حالا دلم می خواد تا مدتی فقط بهش فکر کنم

خدایا شکرت

خط الراس

 

(یک ساعتی هست رسیده م خونه.بعد از یه حمام حسابی چایی رو گذاشتم دم بکشه و...عالی بود.تا همونجایی رفتم که حسش بود و دلم می خواست.بچه ها هم تا یک ساعتی قله رسیدن.همه به سلامت برگشتیم.یه چیزی رو اونجا جا گذاشتیم و دنیایی رو با خودمون پایین آوردیم.الان فقط می خوام فکر کنم...به لحظه لحظه ی سفر...این یکی احتمالا گزارشش صد صفحه میشه!)


 
comment نظرات ()
 
هذیان های پیش از علم کوه
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ امرداد ،۱۳۸٥
 

فعلا وقت سر خاروندن هم ندارم.درسها به طرز اسفناکی کند پیش میره اونم با این کتابی که من دارم می خونم.نصف بیشتر بچه هایی که می شناختم و کی بوک گرفته بودن رفته ن فرست رو هم خریده ن (چون به این نتیجه رسیده ن که نمی تونن تمومش کنن)ولی من هنوز از رو نرفته م!

امروز عصر داریم راه میوفتیم برای علم کوه.این دو سه روزه تازه به این نتیجه رسیده م که من چه غلطی دارم می کنم؟ من و علم؟ من و چنین جسارتی؟ من دچار وحشت شده م! قبلنا اصلا فکرش رو هم نکرده بودم اما نمی دونم چی شد که حرفش که شد یهویی فکر کردم یعنی میشه؟؟؟؟؟ بعد دلم خواست برم.بعد یکی نبود به من بگه آخه مگه بچه هر چی دلش خواست باید بهش بدن؟ الان من از اضطراب علم کوه اینجوری ام

انگشتای محترم پام که بعد از اون قضیه ی زردکوه هر ده تاشون سیاه شدن و تا یه هفته نصف شب از دردش بیدار می شدم.تازه فهمیدم که همیشه که پام درد می گرفته موقع پایین اومدن به خاطر کفشم بوده و همه ی آدما اینجوری نیستن! (تا من باشم با کفش نرم تو رودخونه شلنگ تخته بندازم و کفش نازنین رو خراب کنم)

داداشم انگشتامو که دید گفت آخه خنگ خدا یعنی تو فکر می کردی همه اینجوری به پاهاشون فشار میاد و هیچی نمیگن؟ آره خوب فکر می کردم حتما من تحملم کمتر از بقیه س که آخرش به لنگیدن میوفتم ولی بازم هیچی نمی گفتم که یه وقت نگن این لوسه! حالا تازه فهمیدم که من این مدت چه پدری از خودم داشتم در میاوردم!

این دو هفته هر چی رفتم کفش نو بخرم اونی که می خواستم سایز پای من نبود.یعنی یه دونه بود ولی من گول فروشنده رو خوردم که گفت وایسا هفته ی بعد بخر که بار میاد و بار که نیومد هیچی اون کفشه هم از دستم رفت.حالا من با این پاهای سیاه و کفش ناجور نمی دونم چه جوری قراره برم علم

کلی حرف درست حسابی داشتم بگم ها نمی دونم چرا تبدیل شد به این دری وریها.آخه یه پروانه ی کوچولو داره تو دلم بال بال میزنه.دعا کنین برنامه با موفقیت و بی حادثه اجرا بشه و اونایی که دلشون می خواد به قله برسن و به سلامت برگردن.

منم فعلا تو فکرم که آیا به پناهگاه میرسم؟!؟!

 

یه حس عجیبی دارم یه حس خواستن غریب توام با ناباوری و ترس

 

فقط دلم می خواد ببینمش این کوهی رو که هر کس راجع بهش حرف میزنه سر تعظیم در مقابلش فرود میاره...


 
comment نظرات ()
 
زردکوه،سیردون
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ امرداد ،۱۳۸٥
 

۳۰ تیر ۸۵

 

چهار بعد از ظهر بود که راه افتادیم.15 نفر که اکثرشون رو می شناختم ولی خیلی هم آشنا نبودم باهاشون،توی برنامه های مختلف دیده بودمشون.از خودمون من و داداشم بودیم و مژگان و کیوان و مصطفی و داداشش.آقای پ هم اومد که صبح تا دیدمش گفتم خاک وچوک! اینم مگه هست؟!

مقصد قله ی سیردون بود که گفته بودن صبح راه می افتیم و تا ظهر پایینیم.من اینقدر این برنامه رو سبک فرض کرده بودم که حتی یه دونه شکلات هم با خودم نبرده بودم.تقریبا همه مون همینطور بودیم.شبیه برنامه ی پارسال روش حساب می کردیم با این تفاوت که ارتفاع کمتره و دیگه از اون کوله کشی سنگین هم خبری نیست.فصل هم مناسب تره و از اون یخچالهای وحشتناک نخواهیم داشت.

حدود ساعت 10 شب بود که رسیدیم به مبدا.مینی بوس که ایستاد و اومدیم پایین باد خنک با اون صدای آب پر فشار زد تو صورتمون.همون صدای آشنا...دقیقا همونجا بود.همون نقطه ی پارسالی! یه لحظه با مژگان کُپ کردیم! نکنه همون چیزای پارسالی در انتظارمونه؟ (غافل از اینکه...)همونجا لب رودخونه اطراق کردیم و شام و یه جلسه ی کوچک در مورد برنامه ی فردا که راهنما هم آقای ک بود.گفتن 6 ساعت حدودا راه داریم تا قله و 4 و نیم صبح حرکت می کنیم و تا 3 و 4 پایینیم.

آسمون،زیباترین آسمونی بود که دیده م.کهکشان واضح پیدا بود و ستاره ها تک تک و پر نور.یه آسمون پر ِ پر ِ ستاره...

با عجله کارهامو کردم و رفتم که زود بخوابم.اما مگه خوابم برد؟ نمی دونم چه مرگم شده بود! حتی 5 دقیقه هم نخوابیدم.اینقدر غلت زدم و اینور اونور شدم،حتی خوابم هم نمیومد با اینکه شب قبلش هم نخوابیده بودم.دیگه اعصابم خورد شده بود دلم می خواست زودتر 4 و نیم بشه اقلا پاشیم بریم.تا کیوان اومد دم چادر زود پریدم بیرون و کارهامونو کردیم و خیلی سریع آماده شدیم و حرکت.

هوا کم کم روشن می شد و جاده وسط اونهمه بوته ی گون...چشمه ای که پارسال ازش آب برداشته بودیم تقریبا خشک شده بود.از همون جا هم میدیدیم که برف خیلی کمتره.بعد مسیر پا کوب و یک ساعت اول مسیر همون بود که پارسال اومده بودیم ولی بعد چرخیدیم و دقیقا عکس جهت شاه شهیدان و دو زرده رفتیم بالا و کنار رودخونه برای صبحانه ایستادیم.راهنما که گفت یک ساعت بیشتر وقت ندارین برای صبحانه چشمامون گرد شد! یک ساعت؟!!! اینهمه؟ ما عادت نداریم بیش از 20 دقیقه،نیم ساعت بهمون تو این چیزا وقت بدن! گفتیم زودتر آماده میشیم ولی هر چی اضافه اومد بهمون وسط راه استراحت بدین

یه مسیری رو رفتیم که خوردیم به یه آب پر فشار و مجبور شدیم 45 دقیقه برگردیم و یه شیب خیلی بد رو بالا بریم.سرعتمون زیاد بود.میرفتیم و آفتاب هم می زد تو مغز کله مون.از رودخونه عبور کردیم و رسیدیم روی یخچال.اون بالا یه سیاه چادر عشایر بود که آقای اصفهانی رفته بود ازشون نون و ماست گرفته بود و دیگه هر جا میدیدیم آقای اصفهانی نیست و یه گوشه ای نشسته نون و ماست می خوره

هی رفتیم و هی رفتیم و هر چی می رفتیم نمی رسیدیم و اونطور که پیدا بود خیــــــــــــلی راه داشتیم هنوز.کم کم خستگی اثر می کرد...

هیچوقت این حس بهم دست نداده بود.دلم نمی خواست برسم قله.انگیزه نداشتم.اومده بودم بهم فشار بیاد که اومده بود.نمی خواستم بیشتر برم.هر قدمی که بالا میرفتم به فکر پایین اومدنش بودم.میدونستم که باز انگشتام درد میگیره و اونوقته که خر بیار و باقالی بار کن.راه 4،3 ساعته هم نیست که بگم یه جوری برمی گردم!

هی شیب بود و قله ای که خیال نداشت خودش رو نشون بده.

_ میشه من نیام؟

_ میشه بشینم تا برگردین؟

با مژگان و اون یکی خانومی که همراهمون بود(3 تا دختر بودیم) نشستیم پای یه صخره.گفتم دیگه از جام تکون نمی خورم.یه شیبی پیش رومون بود که حتی فکر بالا رفتنشم نمی تونستم بکنم!

گروه جلو رفت و آقای پ و آقای اقتصاد(که عقب دار بود) با ما وایسادن.گفتن شما برین ما هم بعد از یه استراحت کوچولو میایم.

_ استراحت؟ من نمیام شرمنده

آقای پ: تو میای

_ نمیام

+ میاااااای

رفتم!

شیب بود.نفس هامو می شمردم و هر چند قدم می ایستادم.

_ تو رو خداااااااااااااااااا

آقای پ جلو میرفت و می گفت + فقط تا اینجا بیا! همین یه ذره!

می رفتم!

+ یه ذره دیگه

_ نههههههههههههه

_ من نمیام

+ بیا بالااااااااا

اشک تو چشمام جمع شده بود

یه جایی رسیدیم یه شیب پر از چمن و گل های زرد

مژگان ایستاد.دیگه نمی تونم! تازه حال من یه کم بهتر شده بود.حالا من به اون سُک میزدم.بیا! گفت الان گریه می کنم ها! و من اشکاشو دیدم...

_بسه،تو رو خدااااااااااا

آقای اقتصاد هم می گفت بسه بذار همین جا بمونن.اما این آقای پ...جلو جلو میرفت و بیاین بالاااااا...

بچه ها جلو بودن.از دور کیوان رو میدیدیم که عقب مونده و نشسته! (بعد می گفت اونجا که نشسته بودم کلی به خودم خندیدم که به این نکبت افتاده م)

حرف زدیم،حرف زدیم و حرف زدیم تا یادمون بره کجاییم.

ناراحت بودم.برنامه پیشنهاد آقای اقتصاد بود و دلم می خواست اون بره.هر چی گفتم شما برین نرفت.با خودم می گفتم اگر نرسیم به قله اونم نمیره و من دلم می خواست اون حتما به قله برسه.صد متر مونده به قله نشستیم.دیگه حرفی نمونده بود.باید می رفتیم.آقای پ و آقای اقتصاد نشستن و ما رو جلو فرستادن که ما هم الان میایم.رفتیم تا قله و اونجا دیگه نشستیم.با بچه های دیگه یه کم میوه خوردیم و انجیر خشک و کشمش و اینا.از اونجا قله های دیگه پیدا بود.شاه شهیدان و دو زرده و کلونچی.پناهگاهی که یک شب زیبا رو توش خوابیده بودیم...

راهنما،آقای ک، ناراحت بود که به شب می خوریم.حالا باید سریع بر می گشتیم پایین.راه کمی نبود.

برگشتنه رسیدیم به آقای پ و آقای اقتصاد که همونجا نشسته بودن.می دونستم برای چی نیومدن بالا.می خواستن بگن قله برای ما مهم نبود.می خواستن ما فکر نکنیم به خاطر خودشون به ما اینقدر اصرار کردن و در واقع کشیدنمون بالا...گفتم من که می دونم برای چی نیومدین ولی ممنونم که آوردینمون گرچه می دونم دو دقیقه دیگه پشیمون میشم !

پایین اومدیم.تمام اون سربالایی ها رو بر می گشتیم و من سربالایی رو ترجیح میدم.زانوها و کمرم داشت می ترکید.انگشتام تیر می کشید تا تو مغز سرم.+ مغز؟ مگه مغزم تو داری؟

دیگه واقعا نمی تونستم.13،12 ساعت بود یه سره راه رفته بودم.راه که نه! شیب! قبلا مسیرهای طولانی رو قسمت می کردیم.شب می موندیم و استراحت می کردیم.این یکی واقعا خارج از ظرفیت من بود.هر یه قدمی که بر میداشتم یه آخ می گفتم.توی یه شیب که جلو بودم از زیر پای یکی یه سنگ بزرگ در رفت و صاف اومد خورد به زانوی من! اون موقع فقط چند لحظه مکث کردم اما الان بغل زانوم قد یه کف دست سیاه شده.

عقب موندم.گروه رفت و من موندم با کیوان و آقای اقتصاد.تکیه داده بودم به کیوان و می لنگیدم.اول یخچال که رسیدیم آقای اقتصاد گفت سرعتتو زیاد کن.اگه به شب می خوردیم مکافات بود.واقعا حس می کردم الانه که بمیرم.اومدنه توی مینی بوس در مورد حادثه کل جنون حرف میزدیم و مرگی که می گفتن از خستگی بوده،باور نکردنیه نه؟حالا مرگ از خستگی رو با تمام وجود حس می کردم!

 تا سرمو بالا آوردم که به آقای اقتصاد بگم نمی تونم داد زد: من چی کار کنم؟ هان؟ من چی کار کنم؟

بغض همه ی وجودمو پر کرده بود.دست کیوان رو چسبیدم و گفتم بدویم به درک که پام می شکنه.می دویدیم روی یخچال.دیگه هیچی نمی فهمیدم.فقط تو دلم می گفتم این پاهایی که از ضعف می لرزن حقشونه بذار بشکنن...

می دویدیم...من می خوردم زمین،کیوان می خورد زمین...دیگه می خندیدیم.گفتم آقای صابر شما شاهد باش ما از جون مایه گذاشتیم که گروه عقب نیوفته.اون معذرت خواهی می کرد که داد کشیده و من می گفتم نه لازم بود.می دونستم با قصد بود کارش.انتهای یخچال که رسیدیم بچه های عشایر اومدن بهمون بگن از اونور بیاین.صابر گفت بچه ها میدونین اسم این خانوم چیه؟ گفتن نه! گفت این مرده ی متحرکه...زدم زیر خنده.پای یخچال بچه ها لب رودخونه نشسته بودن.تا رسیدم مژگان صدام کرد.رفتم بغلش سرمو گذاشتم رو سینه اش و گریه کردم...

آب خوردیم و 5 دقیقه بعد راه افتادیم.از رودخونه عبور کردیم و سر بالایی رفتیم.

یه جا نشستم زمین.آقای پ داشت از کنارم رد می شد نگاه کرد.گفتم بالا رفتنه خوب می گفتین بیا بالا بیا بالا موقع پایین اومدن گذاشتین در رفتین؟

دیگه ولم نکرد.رفتیم.گفت کجات درد می کنه؟ گفتم انگشتام و مچ پام و زانوم و کمرم و گردنم و کت و کولم و مغزَ...(قبل از اینکه اون بگه) نه ببخشید مغز که ندارم سرم...سرم گیج میره،چشمامم نمی بینه! گفت حالا بیا درستت می کنم.

یه جای شیب دار گفت بخواب.سرمو گذاشتم پایین.کفشامو در آورد پاهامو ورزش داد(منم از درد داد میزدم) بعد یه نبات هم خوردم و حالم خیلی بهتر شد.راه افتادیم دنبال گروه که باز جلو بودن و کیوان و آقای اصفهانی نشستن که نون و ماست بخورن

آقای اصفهانی هم دیگه اوضاعش خراب شده بود.زانوش درد می کرد و پاهاش خیلی ناراحت بود.حالش هم بد شده بود و حس میکرد فشارش افتاده که اومد به من گفت نبضمو بگیر ببین می تونم راه بیام؟!

و رفتیم...

راه که میرفتم تاول های کف پام می ترکید.

با آقای اقتصاد(همون صابر) حرف میزدیم و آخر از همه می رفتیم که برگشت به پشت سر اشاره کرد و گفت ببین.اون قله س.ما اونجا بودیم.

اونجا بودیم؟ چقـــــــــــــــــدر دور بود

16 ساعت.16 ساعت تمام...

کم کم غروب شد و خورشید رفته بود که اون صدای مهیب آب رو شنیدیم.8 و نیم شب بود که به مینی بوس رسیدیم.

تا جمع و جور بشه و راه بیوفتیم کفش هامو در آوردم و پاهامو شستم...های!

هر چی صورتمو می شستم شوری عرق نمی رفت.با اینکه آب توی راه بود و ما هم خورده بودیم ولی کمبود آب داشت بدنهامون.خیلی!

دلم دوغ می خواست.فقط دوغ میتونست این آب و الکترولیت های از دست رفته رو جبران کنه.اما نبود!

سوار مینی بوس شدیم و حالا می خواستیم ناهار بخوریم.دو تا کنسرو قورمه سبزی آورده بودیم و برنج پخته که تا درشو باز کردم دیدم بوی گند میده.هر چی گفتم این برنج فاسد شده داداشم گوش نکرد و خوردش! منم خورشت رو خالی خوردم.ولی گشنه مون بود.

از نونهایی که آقای اصفهانی از عشایر گرفته بود کلی مونده بود.یکی شو با مژگان گرفتیم و داشتیم می خوردیم که دیدیم آقای صابر خورشت قیمه داره ولی نون نداره ما هم گفتیم آقای صابر تشریف بیارین این عقب قدمتون به چشم ما نون داریما!

باز همه خوابیدن و من و مژگان عین جغد خوابمون نبرد! یه جا وایسادیم که خربزه بخوریم.پریدم پایین که دوغ بخرم اما همه جا بسته بود.خربزه رو خوردیم و وقتی که باز رفتیم بالا چشمامون بسته شد و اصفهان بیدار شدیم.

این برنامه آمادگی علم کوه بود.هر جا که وسطش جا میزدیم آقای پ می گفت آخجون یکی از علم کوهی ها کنسل شد! آقای ق.همون که خیلی مهربون بود پا به پام مبومد و از علم می گفت.از طلوع خورشید روی ابرها،از مه،از کوه وحشی...

برنامه خیلی سنگین بود.داداشم گفت از دماوند خیلی سنگین تر بوده براش.من هیچوقت باورم نمی شد همچین برنامه ای رو حتی با این نکبت بتونم برم و برگردم،زنده!

ولی خوب رفتم،حالا هم بهش فکر می کنم...به خودم و ضعف ها و تواناییهام

به اینکه وقتی مجبور بشی خیلی بالاتر از ظرفیتت رو هم تحمل می کنی

کف پاهام می سوزه و چشمامو که می بندم احساس می کنم دست کیوان رو گرفته م و روی یخچال میدوم

می دوم... تا آخر دنیا می دوم...


 
comment نظرات ()