دریای سرخ

فقط زنده ام!
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ تیر ،۱۳۸٥
 

من

دیگه

غلط

بکنم

زردکوه

برم!

یعنی اگه دفعه ی دیگه من اومدم اینجا گفتم دارم میرم زردکوه بزنین جفت قلم های پامو بشکنین

زنده م ولی آش و لاش


 
comment نظرات ()
 
تکرار يک رويا
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ تیر ،۱۳۸٥
 

یه نفر رو می شناسم یه جایی رفته بود با خودش عهد بسته بود دیگه چنین غلطی نکنه!

حالا اون شخص کی بود من نمی دونم ها 

چه زود یادش رفت!

...

...

دارم میرم زردکوه

 

خلاصه دیگه هر خوبی، بدی ... اینا!

 

***

 

نه به گمانم سفر هیچگاه به پایان نمیرسد این راه ها که تو دیده ای همه به بی پایانی راه می برند

 

حکایتی است حکایت تو ومن ! تو خاموش و من خاموش . تو لب نداری و من لب بر نمی دارم از لب . تو بی چشم ! تماشا نمی کنی و و من نگاه بی تماشایم را فقط به روی تو دارم . تو ساکت و سپیدی و من ساکت و سیاه !! تو تن یله داده ای به زیر پای هر کس و ناکس و من رم کرده و می کنم از همه کسان. کسان!؟ می خوانمت بیصدا. میشنوی پس سر به آسمان بر میکنی که: یعنی هوا ابر است برف هم خواهد آمد به گمانم !
بی حوصله تر از من تو با آن دل سنگت ! با آن همه سنگت .سنگ هایت . سنگ تر ازسر سنگین من تو با آن قله هایت . با آن گردن فراز و یال فرو افتاده ات . انگار که کاری به کار هم نداریم . انگار . ! انگار نه انگار آن همه و خسته شدن ها و نفس زدن ها چه شوق ها و چه ذوق ها .چه شورها .آن قدیم ها برایت می خواندم یادت هست:

چه گرمیم چه گرمیم از این عشق که ماراست

همین جوری میشود که یخ می کنم . تکیه به صخره هایت می دهم به خستگی و نشسته میشوم . پاهایم را میان شکم جمع می کنم . جنین . از هوش و حواس می روم خوابم می گیرد . آنوقت تو دل سنگت ترک بر می دارد . پیش میخزی لالایی می خوانی .جمع تر میشوم . می خوابم می خوانی به نجوا و زمزمه ! بم می خوانی و صدایت چه غم داردو هنوز چه حکایتهاست بین تو و من . چه می گویم هنوز چه شکایت هاست بین من و تو !

(بازم این متن از آزاد کوه که هر چی می خونمش سیر نمی شم)


 
comment نظرات ()
 
گل و رابين هود و سهند ۶
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ تیر ،۱۳۸٥
 

* روز زن که بود داشتم میرفتم بیمارستان که برم کتابخونه.تو خیابون یه آقایی یه جعبه ی بزرگ پر از گل رز قرمز و سفید دستش بود.خیلی خوشگل بودن،من دلم خواست! اونوقت تا وارد بیمارستان شدم دم در اورژانس یهویی یه جعبه شیرینی اومد جلوم یکی از پرسنل بیمارستان هم بدو بدو اومد و یه دونه از همون گل ها بهم داد اینقده ذوق کردم  آخه تا حالا هیشکی روز زن بهم هدیه نداده بود

* دیروز داداشم برای موش کوچولو چند تا سی دی کارتون خریده بود.یکیش رابین هود بود.همون رابین هودی که هزار بار از تلویزیون خودمون دیده بودیم.همین رابین هودی که همه ی دیالوگهاشو از حفظ بودیم! اگه خودم ندیده بودم باورم نمی شد اینقدر عوضش کرده باشن!

هیچی دیگه با داداشم عین این بچه فینگیلیا هی بالا و پایین پریدیم و ذوق کردیم از دیدن صحنه های ممنوعه ی آقای رابین و پرنسس ماریا! اینقده عشقولانه بود! تازه اونجاییش که مسابقه ی تیر اندازی قراره برگزار بشه رابین هود که نمی خواد شرکت کنه،اونوقت میگن هر کس برنده بشه پرنسس می بوسدش ...! بعدشم کلی می رقصن و آواز می خونن.آخرشم با همدیگه عروسی می کنن خیلی با مزه بود!

چند وقت پیش توی اینترنت یه عکس دیدم از کارتون جزیره ی ناشناخته (سرندیپیتی و کونا) یه عکس از خانوم لورا بود.همون پری دریاییه که هیچوقت تلویزیون نشونش نداد.اون عکسه رو که دیدم انگار یه بار بزرگی از روی دوشم برداشته شد! یکی از عقده های بزرگ دوران کودکیم گشوده شد!

* حالا بقیه ی سهند! کم کم داریم به سفر بعدی نزدیک میشیم و من ِ تنبل هنوز این یکی رو تمومش نکرده م

تبریز شهر قشنگیه.خیلی خیلی قشنگ و شیک.خیابون هاش من رو یاد خیابون های تهران مینداخت ولی اون حس دلگیر و خفه ی تهران رو هم نداشت.(من از تهران فقط مدل خیابون هاش رو دوست دارم.یه جور با مزه ایه!) اما روز 14 خرداد که جایی باز نبود! دیگه بازار بی بازار.آه از نهادم بر اومد که چرا تو کندوان اون کیفه رو نخریدم! آدرس گرفتیم و برای ناهار رفتیم یه پارکی به اسم باغلار باغی! (داداشم و کیوان که برای کاری با تاکسی رفته بودن و برگشتن به تاکسیه گفته بودن می خوایم بریم واغلارواغی! اونم کلی بهشون خندیده بود) این دفعه گاز پیک نیکی رو گذاشتیم در دورترین نقطه ی ممکن! (که اگه ترکید اقلا فقط خودمون بمیریم!) و برنج درست کردیم با کنسرو قورمه سبزی بعد از ناهار هم ظرف ها رو شستیم و نشستیم دور هم... بچه ها با یه آقای ترک مهربونی دوست شدن و دعوتش کردن بیاد پیشمون.دیگه خلاصه کلی خندیدیم و زبان ترکی یاد گرفتیم و همدیگه رو اذیت کردیم.مصطفی هم اونجا اوج مارمولک بودگی شو اثبات کرد...یه مارمولکی که وقتی می خوای با دمپایی بکشیش مظلومانه تو چشمات نگاه می کنه و میگه: منو نکش

اینقدر آقاهه از دستمون خندید که بنده خدا زبان مادریش یادش رفت! هر چی فکر می کرد یادش نمیومد مارمولک به ترکی چی میشه.پرسیدیم خوب مار چی میشه؟ اونم گفت: ایلان.ما هم دیگه به مصطفی می گفتیم ایلان مولک (بعدا آقاهه رفت از خانومش پرسید مارمولک میشه کَرتَن کََلک)

تاااااااااااازه! دوستت دارم هم میشه سویرم سَنی! دیگه من و راضیه و مژگان خودمونو تا آخر سفر خفه کردیم از بس به هم گفتیم سویرم سنی!

عصر دوباره سوار مینی بوس شدیم و تو خیابونها گشت زدیم و بعد رفتیم مقبره الشعرا.قبر یه عالمه شاعر های مهم مهم اونجاست.می خواستیم بریم سر شهریار که در مقبره شو بسته بودن و تعطیل شده بود.بعدش دوباره راه افتادیم تو خیابون ها و دیگه هوا تاریک شده بود که رسیدیم یه جایی به اسم ایل گلی که یه پارک بزرگ بود با یه حوض بزرگ وسطش.شلوغ ِ شلوغ.ما هم که دیگه افسار گسیخته شده بودیم! پرسیدم بچه ها خداییش تو اصفهان هم حاضر بودین این کارها رو بکنیم.همه: نههههههههه پشمک خریدیم و زدیم تو سر و مغز همدیگه و کم مونده بود بیرونمون کنن حالا تازه من یه تیکه ای رو جلوجلو رفتم و یه صحنه ی اساسی رو از دست دادم! مصطفی با مژگان و عفت شرط بسته بود که بره به یکی از دخترهای توی پارک بگه سویرم سنی ...مععععععع!

خوب شد کتک نخوردیم!

بعد از پارک اومدیم بیرون و یه جایی آش دوغ خوردیم و بعدم رفتیم یه پیتزا فروشی همون نزدیکیا و شام پیتزا گرفتیم!!! (واقعا ما اصفهانی های بی نظیری هستیم ) 

ادامه دارد...

دیگه به خدا فقط یه قسمتش مونده

اینجا مقبره الشهداست.اولش می خواستیم از مجسمه ی شهریار عکی بگیریم بعد گفتیم خوب خودمونم بریم وایسیم زیرش! از یه آقای محترمی خواهش کردیم ازمون عکس بگیرن.همونجور که مشاهده می کنین ما هستیم تو عکس ولی کله ی شهریار نیست

 

 

 

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
یه دریا شقایق
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ تیر ،۱۳۸٥
 

خوشقله؟

دیگه حوصله م از قبلیه سر رفته بود.نرسیدم زیاد وقت بذارم روش ولی برای تنوع بد نیست.

اون عکس بالا رو خیلی دوست دارم.قشنگترین سوغاتی داداشم از سفر آخریش.

یه دریا شقایق پای دماوند ...

 

خدا می دونه چقدر از برنامه ی درسیم عقب افتاده م

خدا می دونه چقــــــــــــــــــــــدر دلم برای موش کوچولوم تنگ شده

خدا می دونه که چقدر این روزا دلم گرفته بوده و چقدر فکرهای جورواجور توی ذهن به هم ریخته م بالا و پایین میشه

خدا می دونه چقـــــــــــــــــــــــــدر دلم می خواد برم کوه

خدا می دونه که چقــــــــــــــــــــــــــــــدر...چقــــــــــــدر...چقــــــــدر


 
comment نظرات ()
 
خون...این خون ِ لعنتی!
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ تیر ،۱۳۸٥
 

تهران بودم.دایی بزرگه م فوت کرد...

 

چقدر دوری بده وقتی حتی یادت نمیاد آخرین بار چطوری ازش خداحافظی کردی

***

یه بندهایی هست که هرگز گسستنی نیست...

وای از وقتی که این بند دور گردنت بپیچه و فشار بده و فشار بده...

 

خون...این خون ِ لعنتی!

 

***

وقتی که بچه ای خیلی چیزها رو نمی دونی،نمی فهمی،نمی بینی.برای همینه که اینقدر آرومی

وقتی بچه ای زیر بال مامان مرغی که باشی هیچ لولویی نمی تونه اذیتت کنه.وقتی بابا خونه باشه هیچ آقا گرگ بدجنسی نمی تونه بیاد تو رو بخوره...

 

الان من حبه ی انگورم

که گرگه شنگول و منگولشو خورده

حالا توی ساعت قایم شده و داره می لرزه...

پاندول ساعت میره و میاد،میره و میاد

صداش توی سرم می کوبه

تاق تاق تاق تاق تاق تاق تاق

***

دوری خوبه

خیلی خوبه

وقتی ازش دور میشی و فکر می کنی اونی که رفته هنوزم هست

مثل آقا جون که توی ذهنم همیشه روی اون صندلی خاکستریش کنار درخت آلبالو نشسته ...

یه جایی اون دور دورا

 

اون دور دورا

 


 
comment نظرات ()
 
سفرنامه سهند ۵
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ تیر ،۱۳۸٥
 

 * بازي ديشب ايتاليا و آلمان خيلي جالب بود.تا قبل از اون دقيقه هاي آخر هنوز تصميم نگرفته بودم طرفدار كدوم باشم.يعني ته ِ ته دلم دلم مي خواست آلمان ببره وقتي به اون قيافه ي عصبي ِ كلينزمن ِ عزيز نگاه مي كردم ولي خوب انصافا ايتاليا حقش بود تو اين بازي.آلمان هم شرافتمندانه باخت اونقدر كه حتي وقتي گل دومم خوردن ناراحت نشدم.گل دوم در واقع نشون داد باخت اجتناب ناپذير بوده.تا پرتغال امشب چي كار كنه!

راستي من نوك زبونم وير ويري شده از بس تخمه خورده م!

 

* ديشب يه تصميمي گرفته م كه... يعني ميشه؟!!!!

 

سفرنامه

 

* صبح از بناب به سمت کندوان راه افتادیم.توی راه دریاچه ارومیه رو از دور دیدیم و با اینکه توی برنامه نبود با اصرار بچه ها رفتیم و نیم ساعتی هم کنار دریاچه بودیم.ساحلش یه گل سیاه چسبنده ای بود که آدم توش فرو میرفت.من توی آب نرفتم ولی بچه ها رفتن شنا و شیطونی.

نزدیک ظهر بود که رسیدیم کندوان.اصلا اون شکلی که تصور می کردم نبود.اونجوری که توی تلویزیون دیده بودم فکر می کردم یه کوه بلنده که توش سوراخ سوراخ خونه درست کرده ن اما خیلی فرق می کرد.کوهش خیلی بامزه بود.انگار یه عالمه کله قند هم شکل رو چیده باشی کنار هم.

كله قندها

هر کدوم از این کله قند ها هم یه خونه بود.خونه های 4 طبقه،6 طبقه...خیلی خوشگل بود.از مینی بوس که پیاده شدیم یه آقایی راهنمامون شد و برد خونه شو نشونمون داد.یه خونه ی 4 طبقه بود که طبقه ی بالای بالاش حمام داشت! (قدمت اینجا برمیگرده به زمان حمله ی مغول!) اونوقت من نمی دونم اینا چه جوری اینهمه راه آب رو کول میکردن میاوردن بالا.عقلشون نمیرسیده طبقه اول بسازن حمام رو؟ یا یه حکمتی داشته؟ ولی سیستم دفع فاضلاب داشت.اون طبقه ای که ما دیدیم یه هال بود و یه اتاق و یه حمام.هر 4 طبقه روی هم یه خونه بوده که یه خانواده ازش استفاده میکرده ن.دیواراش هم طاقچه داشت یه چرخ ریسندگی قدیمی هم توی هالش بود با الک و یه دسته گندم و یه فانوس خیلی جالبه که مردمش هنوز توی این خونه ها زندگی می کنن.

ولی چون تعدادشون زیاد شده و دیگه خونه برای همه نیست خونه های جدید هم پای کوه ساخته ن.بعدش رفتیم یه مسجد رو دیدیم که کرده بودنش موزه.یه صنایع دستی های خوشگلی هم می فروختن که دلم می خواست یکیشو بخرم.یه کیف پیدا کردم خیلی خوشگل بود.هی گفتم بخرم،نخرم،بخرم،نخرم؟ بعدش فکر کردم اگه بریم تبریز چیزای خوشگلتر باشه چی؟ گول خوردم نخریدم کاشکی اقلا یه دونه از اون گلیم کوچولوها خریده بودم!

بعد از کندوان هم رفتیم به سمت تبریز...

 

 

دیگه تبریز باشه برای بعد.حالا من مثل بچه های خوب برم درسمو بخونم.خدافظ


 
comment نظرات ()
 
وقتی تو گریه می کنی...
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ تیر ،۱۳۸٥
 

نباید اینقدر خودخواه باشم.می دونم، حق ندارم ولی چی کار کنم دست خودم نیست

وقتی خودمو جای تو میذارم...دلم می سوزه برای اونهمه عشق و امیدی که نادیده گرفته شد.برای اونهمه صداقتی که بهش خیانت شد

تو حق داری می دونم...تو خیلی بیش از اینا حق داری

ولی...

آخه من خیلی دوستت دارم


 
comment نظرات ()
 
تلخ
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ تیر ،۱۳۸٥
 

دوباره داره اون روزهای وحشتناک تکرار ميشه و من نمی تونم جلوی اومدنشو بگيرم.

نمی خوام بهش فکر کنم اما نمی تونم

چرا عمر آرامش هميشه اينقدر کوتاهه؟


 
comment نظرات ()
 
سفرنامه سهند ۴
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ تیر ،۱۳۸٥
 

خوب کجا بودیم؟ آها از سهند اومدیم پایین و سوار مینی بوس شدیم و دوباره راه افتادیم.دم دمای غروب بود که رسیدیم به رصد خونه.

 

رصدخانه ی مراغه که بزرگترین مرکز پژوهش نجوم در عصر خود بود در سال 657 هجری قمری یعنی نزدیک به 170 سال پیش از احداث رصدخانه ی شهر سمرقند به اراده و دستور خواجه نصیرالدین طوسی، وزیر فرزانه و دانشمند هلاکو خان مغول آغاز گردید...

 

کلا چیز زیادی ازش نمونده، چند تا سنگ و یه تکه از یه ناودونی که برای تعیین زمان استفاده می شده.ولی دورش رو یه حفاظ درست کرده ن شکل رصدخانه های امروزی و کلا نسبت به بقیه ی آثار تاریخی (به نسبت اون چیزی که ازش مونده) خوب بهش رسیده ن به نظر من.راهنماش یه سرباز بود توضیحات جالبی داد.اون ناودونه که گفتم بیست سی سانتش مونده بود حدود 18 متر ارتفاع داشته که به صورت دایره ای میرفته تا بالا و مدرج بوده و از روی حرکت خورشید و ستاره ها روی درجه ها زمان رو حساب میکرده ن! خیلی جالبه ها! تازه توانایی اینم داشتن که وقایعی مثل کسوف و اینارم تا چندین سال بعدش پیشگویی کنن!

یه کمی اونجا بودیم و دیگه کم کم خیلی داشت شلوغ می شد که برگشتیم(حالا اون موقعی که ما رسیدیم پرنده هم پر نمی زد اونجاها! پسره هم رفته بود بخوابه.بعدش نه که ما خوش قدمیم یهو همه ملت هجوم آوردن رصدخونه ببینن.ما هم با اون ریخت و قیافه ها...)

هیچی دوباره سوار شدیم و رفتیم به سمت بناب.

 

یه چیز مهمی رو یادم رفته تعریف کنم! هندونه مون!!!!!!!!! روز قبل از صعود یه جا دیدیم وسط یه خیابون هندونه می فروشن.آقا جاتون خالی یه هندونه خریدیم 16 کیلو!!!!!!!! بعدم رفتیم دم توالت عمومی وایسادیم توی یه حوض خوردیمش.خوردیمش ها! یعنی پوستشم خوردیم! فکر کنم نفری یه کیلو بهمون رسید تازه این پسرا جر میزدن می خواستن مال مارم بخورن

 

خلاصه حسابی شب شده بود که رسیدیم بناب.حالا شام چی بخوریم؟ همه متفق القول گفتن بریم کباب بناب بخوریم (واقعا از یه جماعت اصفهانی بعیده نه؟) رفتیم یه جایی که سرتاسر خیابون همه ش کبابی بود.ما هم ده بیست سی چل کردیم یکی از مغازه ها رو انتخاب کردیم.نشستیم روی تخت و کباب خوشمزه خوردیم ( حالا به نظر من و داداشم و کیوان و شهاب خیلی خوشمزه بود ولی بقیه هی گفتن چه میدونم پیازش زیاد بود اینش کم بود اونش فلان بود... من که خوردم و کیف کردم!)

بعدشم رفتیم بگردیم یه پارکی چیزی پیدا کنیم شب توش بخوابیم.بناب یه دونه پارک داشت که ما رو با آغوش باز پذیرفتن.پارکش هم پارک بود هم به نظرم شهربازیشون هم بود چون یه چرخ و فلک گنده توش بود و شبا هم درش رو می بستن.خلاصه دیگه پارک کم کم داشت تعطیل می شد که ما رفتیم تو و چادر زدیم.چند تا سکو وسط پارک بود که سقف هم داشت.دور تا دورش هم گل های یاس پیچیده بود و بالا رفته بود.خیلی خوشگل بود.ما هم روی سکو ها وسط گلای یاس چادر زدیم هر سکوی یه چادر

دستشویش هم که عالی بود.فقط ما نفری شصت بار دست و صورتمونو با آب و صابون شستیم تا یه ذره احساس تمیز بودگی بهمون دست داد و دیگه چه خواب لذت بخشی...(فقط نمی دونم چرا با اینکه هم در چادر رو باز گذاشته بودیم هم زیپ کیسه خواب ها رو چرا اینقدر گرممون شد اون شب! )

 

صبح هم بیدار شدیم و بعد از صرف صبحانه راه افتادیم به سمت کندوان...

 

( ها اینم باید بگم که تو خاطرات ثبت بشه: شهاب که رفته بود رو مینی بوس که کوله ها رو بذاره و مژگان که می خواست از خودش از خودگذشتگی دروکنه و کوله شو بالا گرفت و خنده های پلیدانه ی شهاب اون بالا و له شدن مژگان زیر کوله... وااااای چقــــــــــــدر پست فطرته این بشر! )

 

ادامه دارد ...

وای خدا چرا تموم نمیشه!

 

***

پ.ن. الان داداشم از پناهگاه دماوند زنگ زد.خوششششششششش به حالش منم می خواممممممم.تازه گفت هوا خیلی خوبه.تازه گفت تو هم می تونستی بیای...ماماااااااااان...دارم از غصه می میرم

 


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ تیر ،۱۳۸٥
 

استیجریم تموم شد، امروز روز آخرش بود و آخرین امتحان هم به خوبی و خوشی دادیم رفت.بخش عفونی از نظر آموزشی عالی بود.حیف که برای گروه ما افتاد توی امتحان ها و نشد درست و حسابی استفاده کنیم ازش.دلم می خواد یه بار دیگه این راندها تکرار میشد (از معدود بخش هایی بود که واقعا چیز یاد آدم میدادن)

از امروز به بعد من دیگه رسما هیچ کاره می باشم! تا 16 شهریور که پره  رو بدیم و ...

از همین الان اعلام می کنم که اصلا قصد ندارم دو ماه و نیم تو خونه بشینم مثل مونگولا درس بخونم  هر چیزی به جای خود! همون تجربه ی دوران نحس کنکور و علوم پایه برام بس بود.

هر چی آدم روحش شاداب تر باشه مغزش هم بیشتر کار میکنه مگه نه؟

 

الان همه تون بیاین اون پایین بنویسین آرههههههه عزیزم درس چیه برو کوووووه دشت صحرا کلاس ورزش استخـــــــــــــر خوش بگذرون هی برو خیابون برای خودت چیزای جینگیل بخر ... باشه؟ نبینم کسی بیاد بگه بشین درس بخون ها! من استرس فول میشم گناه دارم خوب؟  

 

پ.ن. واقعا من لذت می برم وقتی اين بازيکنای فوتبال همو کتک ميزنن.بعدش بيشتر لذت می برم که داورا هی تند تند کارت زرد و قرمز نشون ميدن.واقعا فوتبال يعنی اين.واقعا چه معنی داره بعضيا ميگن بازی جوانمردانه و اينا! پس هيجانش چی مشيه؟ کلی خوش گذشت ديشب.کلی لذت بردم از بازی!

تصميممو هم گرفتم.تا اطلاع ثانوی:

 

دودوری دودو پرتغال........دودوری دودو پرتغال

 


 
comment نظرات ()