دریای سرخ

 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ خرداد ،۱۳۸٥
 

من اصلا حس جام جهانی ندارم.بازی ایران با مکزیک رو که ندیدم،رفته بودیم پیش آقای پ خداحافظی چون می خواست بره مکه.ایران با پرتغال رو هم داشتم جزوه پاکنویس میکردم در واقع بازی رو شنیدم! چقدرم حرص خوردم و چقدر از دست خودم عصبانی شدم که دارم بی خودی حرص می خورم! کلا تنها انگیزه م برای فوتبال دیدن اینه که پای تلویزیون تخمه بخورم نمی دونم شاید بازیها بره جلوتر باز مثل قدیما! علاقه مند بشم.فقط مشکلم اینه که نمی دونم طرفدار کدوم تیم باشم!

یادش به خیر بیشتر خاطراتم از فوتبال مال جام 94 ئه.چقدر کوچولو بودم یادمه با داداشم کارتون کارتون آدامس پرستو می خریدیم آدامساشو مینداختیم فقط عکس هاشو جمع میکردیم! ( همه شم یه عکس از یه بازیکن ژاپنی در میومد به اسم کازویوشی کازومیورا،تازه عکسش از پشت سر!چقدر بدم میومد ازش!)

 داداشم عاشق روماریو بود منم که روبرتو باجو (به خاطر همین تو تیم بسکتبال مدرسه هم همیشه شماره 10 رو برمیداشتم )

 

 

اوووووووه همه ی بازیکنا رو می شناختيم اون موقع با جد و آبادشون! يادش به خير اون موقع آلبرتينی ۱۹ سالش بود.دروازه بان مکزيک رو هم خيلی دوست داشتم.خورخه کامپوس! اون کلمبياييه رو هم که به خودشون گل زد يادتونه؟ اسکوبار.همونکه بعدش کشتنش! آخی!

اول راهنمایی بودم عجب سن و سال مسخره ای بود.همه ی بچه ها یه عشقی داشتن: هنرپیشه های ساعت خوش! شخصیت های کارتون فوتبالیست ها بازم عشق من آدم بود اقلا فکرشو بکنین بچه ها عاشق واکی بایاشی و کاکه رو یوگا شده بودن.ها! اون دروازه بانه اسمش چی بود؟ یوسوجی؟ از همه بیشتر طرفدار داشت

دو تا پوستر گنده از روبرتو جونم چسبونده بودم به دیوار اتاقم.عزیزی(نامادری مامانم) یادش به خیر میومد جانمازشو از تو اتاقم برمیداشت میرفت بیرون نماز بخونه تو راه هی استغفرالله استغفرالله میکرد بهم می گفت این غول بیابونی کیه زدی به دیوار؟ تو چطوری با این مرتیکه تو این اتاق می خوابی!

شب بازی فینال(برزیل_ایتالیا) رخت خواب آورده بودیم تو پذیرایی پهن کرده بودیم. بابام و داداشم طرفدار برزیل بودن و منم که خودمو جر میدادم واسه ایتالیا.دیگه خودتون تصور کنین اون پنالتی آخر رو که باجو زد تو آسمون...من تا صبح زیر پتو زار زار گریه میکردم

 

 

جام قبلی من طرفدار سنگال بودم چون به نظرم خیلی گناه داشتن حالا به نظرتون امسال طرفدار کی باشم؟ فوتبال دیدن خنثی اصلا کیف نداره آخه.از ايتاليا که خوشم نمياد.چشم ندارم ايتاليا رو بدون روبرتو باجو ببينم

 

( سهند هنوز تموم نشده ها فقط وقت نمی کنم بشینم بنویسم)


 
comment نظرات ()
 
سفرنامه سهند ۳
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ خرداد ،۱۳۸٥
 

کوه سهند ، قله جام

شنبه 13 خرداد

 

بازم مینی بوس و رفتیم تا زنجان.اونجا یه کوچولو نگه داشتیم تا بچه ها چاقو بخرن.من چیزی نخریدم،یعنی یه چاقو پسندیدم ولی ساخت ایتالیا بود بعدش با خودم فکر کردم خیلی مسخره س آدم بره زنجان چاقوی ایتالیایی بخره و زود برگشتم تو ماشین.در واقع بیشتر نگران عقب افتادن برنامه بودم چون راه خیلی طولانی بود و همینجوریشم کلی عقب افتاده بودیم و اگر همینجور می خواست ادامه پیدا کنه و همه جا دیر برسیم اونوقت امتحان عفونی چی میشد؟ برای همین عجله کردم و نشد که درست حسابی ببینم گرچه تفاوتی هم نمیکرد چون بقیه که امتحان عفونی نداشتن!

.

.

.

مسیرها خیلی طولانی بود.هر چی میرفتیم نمیرسیدیم.2 روز توی مینی بوس چلونده شده بودیم و همه ی جونمون درد میکرد،داغون ِ داغون! کم خوابی و گرسنگی هم که دیگه هیچی! استرس صعود فردا هم کم کم داشت سر و کله ش پیدا میشد.

قرار بود 4 صبح صعود رو شروع کنیم ولی ساعت 3 بود و هنوز به روستای مبداء نرسیده بودیم.من که دیگه طاقتم تموم شد و رفتم کف مینی بوس یه کمی خوابیدم ( نمی دونم چطوری بچه ها اینقدر راحت نشستنی روی صندلی می خوابن من نمی تونم!) یاد الوند به خیــــــــــــــــــــــر

بالاخره رسیدیم به روستا و بلافاصله بعدش جاده یه شیبی داشت که همه چشمامون 4 تا شده بود که مینی بوس چطور می خواد ردش کنه! خلاصه شیبه رو هم بالا رفت ولی بعدش گفت من دیگه این جاده رو نمیام.ما هم که دیگه داشتیم از بدن درد و گشنگی و بی خوابی می مردیم.قرار شد همونجا وسط جاده چادر بزنیم.حالا ساعت چند بود؟ ۴! 

تا اومدیم چادر بزنیم و کیسه خوابها رو در بیاریم یه وانت نیسان از کنارمون رد شد که گفت هنوز خیلی مونده تا سهند و گفت اگر بخواین صبح میام میبرمتون.دیگه اساتید هی کروکی رو بررسی کردن و دیدن نه! مبداء باید همین روستاهه باشه! بعدم به حرف وانتیه خندیدیم که گفته بود راه زیاده و شمام زن و بچه! همراهتونه.کیوان که می گفت فکر کرده ما تا قله می خوایم با ماشین بریم (فرداشم همین جوری می خندیدیم؟!) قرار شد تا 6 و نیم بخوابیم و بعد راه بیوفتیم.

ماکارونی ما که قابل استفاده نبود عین بدبختا چشم دوختیم به ظرف غذای دیگران .آتیش درست کردیم و غذای مژگان اینا رو گذاشتیم یه ذره گرم شد.منم که دریغ از یه مثقال ATP.همه ش نگران بودم فردا نمونم تو راه.خلاصه غذا رو گذاشتیم اون وسط،برنج گوله گوله با گوجه و ما هم دو تا تون ماهی آوردیم قاطیش کردیم و...ده تا قاشق بود که همزمان میرفت تو کاسه عین وحشیا...واااااااای چقــــــــــــدر خوشمزه بود بعدشم پریدیم تو چادرا و خوااااااااااب

 

صبح دیگه فرصت صبحانه نبود فقط زود جمع کردیم و دستشویی صحرایی وسط ویز ویز زنبورا و آغاز حرکت.

خانم و خواهر مسعود همونجا کنار مینی بوس موندن و ما راه افتادیم.هر چی نگاه می کردیم کوه پیدا نبود.از یه پسر الاغ سوار پرسیدن چقدر مونده؟ گفت نیم ساعت! بعد رسیدیم به یه موتوری که گفته بود خیلی مونده! ما هم هی رفتیم و هی رفتیم و کوه پیدا نشد.یه وانت مزدا اومد از کنارمون رد شد که دیدیم روش نوشته صعود به سهند.اونم ایستاد و ازمون سوال و جواب کردن که از کجا اومدین و کجا میرین.بعد هی تعارف کردن که بیاین با ماشین ما بریم که گفتیم نه! گفتن اقلا کوله هاتونو بدین ما ببیریم که بازم نه.اونا هم رفتن ولی باز یه کم جلوتر نگه داشتن و خلاصه گفتن شما اینجوری دارین میرین سهند چادر آوردین شب بمونین تو راه؟

_ جااااان؟

_ 5 ساعت پیاده تا پای کوه راهه! آب دارین؟ اینجا آب نیستا!

_ مععععععععععععععع ! (دریغ از یه چیکه آب!)

دیگه کم کم کیوان داشت قرمز میشد و بال بال میزد که خاک برسرمون چی کار کنیم!

پس وانتیه دیشب راست گفته بود!

اون گروه هم از اداره ی جنگل بانی گرگان اومده بودن برای سهند و دیگه بنده خداها کلمن آبشونو در آوردن که مام نامردی نکردیم تا تهشو خوردیم.بعدم وایسادیم به مشورت کردن که چی کار کنیم.اونا هم گفتن اقلا یه عده تون بیاین ما میبریمتون.

کیوانم داد زد که دخترا بپرین بالا  ما هم پریدیم و مسعود هم با ما اومد ولی مژگان رو هر کاریش کردن سوار نشد گفت من اومدم کوه نمی خوام سوار ماشین بشمآآخه موقع صحبت های گرگانی ها جلوتر رفته بود و در جریان بدبختی نبود.دلم می خواست بگیرم به زور سوارش کنم بگم بیا تا کتک نخوردی از کیوان ولی نشد! اوضاع بدجوری بهم ریخته بود.ما راه افتادیم و من دودی که از کله ی کیوان بلند شده بود رو میدیدم همینجوری که ما دور میشدیم کاملا حس میکردم که الان داره چه بلایی سر مژگان میاد! ( بعدشم خودش تعریف میکرد که تا ما راه افتاده ایم دوزاریش افتاده و بعدم بلایی که به سرش...بمیرم الهی! می گفت شما دور می شدین من دلم می خواست بال در بیارم بیام تو ماشین) خوب دیگه رو حرف سرپرست نباید حرف زد

پشت ماشین پر از کوله و وسیله بود و در واقع جا نبود ما بشینیم.یه نگاهی به وسایلشون کردیم، یَک کلنگ های کمپی داشتن

بعدم جاده ی پیچ در پیچ و یه عااااالمه دشت سبز و سهند با اون رگه های برف سفید که از دور پیدا شد...

دشت های سبز مثل مخمل نرم با گل های زرد کوچیک و یه عالمه کندو و ویز ویز زنبورها

 

 

جالب بود گله های گوسفند همه یک دست قهوه ای بودن.از پشت وانت مناظر خیلی زیبا یی دیدیم.

 

مسیر خیلی طولانی بود و حالا ما فکر میکردیم اینجوری بچه ها نمیرسن.دشت هم پر بود از عشایر و روستایی هایی که کندو گذاشته بودن ولی کسی حاضر نمی شد بره دنبال بچه ها بیاردشون.بالاخره رسیدیم پای کوه که چه منظره ای داشت.پیاده شدیم و داشتیم از گروه گرگانی تشکر میکردیم که گفتن ما الان راننده مونو می فرستیم دنبال بچه هاتون! دیگه مردونگی رو تموم کردن!

وسایل رو گذاشتیم پایین و رفتیم تو یه اتاقکی که در واقع دور تا دور سنگ چینی شده بود و سقف هم نداشت و کنارش هم یه حالت چشمه مانند آب برف ها از زمین می جوشید بیرون.دور هم نشستیم و صحبت کردیم تا بچه ها بیان با هم آشنا شدیم.

اونها یه گروه 4 نفره، تقریبا میانسال، از اداره منابع طبیعی گرگان بودن که برای سهند اومده بودن و توی راه رفته بودن هشترود و از هیات کوهنوردی اونجا یه نفر به عنوان راهنما همراهشون اومده بود.راهنمای هشترودی، آقا رضا، یه جوون با مزه با لهجه ی ترکی و عینک 190 هزار تومنی!

بقیه ی بچه ها هم رسیدن و یه صبحانه ی مختصر که به نام آقا رضا و به کام ما تموم شد

 

 

از اون زاویه ای که ما بودیم قله ی سهند سمت چپ و قله ی جام که 50 متر بلندتره سمت راست قرار داشتند.گروه گرگانی می خواستن جام رو برن ما هم به احترامشون پشت سرشون حرکت کردیم و آقا رضا رفت جلو و آغاز صعود.

 

از پای کوه سهند شبیه هیچکدوم از کوههایی که رفته بودم نبود.خیلی کوچولو و جمع و جور بود و سبک به نظر میرسید.کوه خوبیه اصلا قسمت خطرناک نداره فقط شیبش زیاده و پایین اومدنه اذیتمون کرد.سه ساعته تا جام رو رفتیم و نزدیک قله ایستادیم تا یکی از گرگانی ها که با یه پای مصنوعی اومده بود ( فکر کنم جانباز بود) برن جلو و بعد روی قله...

من از اونایی نیستم که قله براشون خیلی مهمه.اما سهند یه حس خیلی خوبی بهم میداد.دل توی دلم نبود که برسم اون بالا.دلم می خواست زودتر برسم و سنگ قله رو ببوسم

...

...

...

 

ای ایران رو خوندیم و فیلم برداری و عکس دسته جمعی و یه کمی استراحت روی قله و حلوایی که عفت آورده بود (به یاد زردکوه)

راستی هاپوم هم با من اومد تا قله وقتی داشتیم راه میوفتادیم موش کوچولو عروسک کوچولوی خوشگلشو داد بهم با خودم ببرم.گفت این هاپولی رو ببر مواظبت باشه منم با کارابین کوچیکه وصلش کرده بودم به زیپ کیف کمریم و گذاشته بودمش توی جیب کیفه و اونم سرشو آورده بود بیرون و تمام مدت خوشگلیای کوه و دشت رو نگاه میکرد.

هاها یادم افتاد که آقا رضا می خندید می گفت می خوایم اون بالا یه کارگاه بزنیم با این کارابینت!

 

 

موقع برگشتن از گرگانی ها جدا شدیم.اونها می خواستن خط الراسی سهند رو هم برن ولی ما با توجه به زمانمون و دو نفری که پایین گذاشته بودیم و البته دستور سرپرست باید میرفتیم پایین.شماره های اونا رو گرفتیم و شماره دادیم و تشکر و خداحافظی... واقعا آدمهای خوبی بودن.ایشالا میان اصفهان جبران می کنیم

 

برگشتنه داشتیم حرف میزدیم و میرفتیم که یهو من احساس کردم اینجا زردکوهه.دقیقا همون شکل و همون حس رو داشت! (پای قله ی زرد کوه همونجا که داشتیم می مردیم و به غلط کردن افتاده بودیم) من که تهوع گرفتم و با اینکه زمین صاف بود رفتم پشت سر شهاب قایم شدم و مورچه مورچه اومدم تا صحنه ی زردکوه از جلوی چشمم رفت کنار! ( بعدا آذر هم می گفت همونجا دقیقا همین حس رو داشته) یه کمی جلوترش هم شد عین درو چمن،همونجا که باد داشت منو میبرد آخی چه کیفی داشت

خیلی سریع اومدیم پایین و شیب هم زیاد بود .من هم که یادم رفته بود ناخن های پامو بگیرم تو شیب پدرم در اومد و می گفتم الان که کفشمو در بیارم انگشتام گانگرن شده! آب هم نداشتیم دیگه و نمی دونم چه حسی داشتم که دلم خواست نذر کنم پایین که رسیدم با اون آب یخ پای کوه وضو بگیرم...

کیوان زودتر دوید پایین که برای برگشتنمون یه ماشین جور کنه. من که گفتم عمرا این راهو پیاده بیام! اگه شده سوار الاغ میشم ولی دیگه با این پاهای نکروز شده راه نمیرم

ماشین هم جور شد.یکی از این وانت نیسان گنده های آبی رنگ که باهاش گوسفند اینور اونور میبرن.چشمتون روز بد نبینه! جاده شم که جاده نبود رنده بود.ماشینه هم که نه کمک فنری نه چیزی...دل و روده مون اومد توی حلقمون و با خاک یکی شدیم.تازه احساس گوسفند ها رو درک کردیم! دیدین چه جوری سوار ماشینشون می کنن؟ همه رو می چپونن اون عقب تازه بعضیا دو طبقه میذارنشون! بی خود نیست چندتاشون میمیرن تا مقصد.ما هم همینکه استخون هامون خرد نشد خیلی بود!  خلاصه کلی بع بع کردیم تا برسیم به جایی که مینی بوس منتظرمون بود.تا رسیدیم خانم مسعود دوید که " الهی قربونت برم اومدی ؟" اوووووووه این جریانات داره!

 

* نکته: "از پای سهند تا قله 3 ساعته رفتیم.هیچ قسمت فنی نداره.وسیله نمی خواد،برفش هم این موقع نرم بود و کرامپون نیاز نداشت. از جام تا سهند هم خط الراسی یک ساعته.

کلا برنامه چیز خاصی نیاز نداره غیر از برنامه ریزی...برنامه ریزی دقیق ها نه که از یه نفر سوار الاغ بپرسین چقدر راه مونده! میشه کلا همه ی مسیر رو پیاده رفت و برگشت به شرط اینکه مشکل زمان نداشته باشین و پیش بینی شو کرده باشین.

گفتن برای صعود زمستونه یک هفته زمان نیاز داره.چون مسیرها همه بسته میشه و چند روز پیاده روی توی برف سنگین داره.(باید برنامه ی جالبی بشه)"

 

آقای عنایتی و دو تا دخترا پای یه درخت نشسته بودن و ناهارشونم خورده بودن و منتظر ما بودن.ما که رسیدیم یه ذره نشستیم و یهو چشممون افتاد به یه پوسته هندونه که رفقا هندونه شو خورده بودن و پوستشو گذاشته بودن بندازن دور! ما هم که قحطی زده! چه جوری اینو از هم قاپ زدیم و تا ته خوردیم بماند! فرصت نبود ناهار بخوریم زود سوار شدیم و راه افتادیم.

 

 

خداحافظ سهند

خداحافظ برف دست نخورده ی پاک

خداحافظ دشت های سبز بی درخت

کی میشه دیگه من بیام اینجا

شاید هیچوقت

ولی

یاد ذره ذره ی این سنگ ها،

لحظه لحظه ی این سفر،

با تمام آدمها و زنبورهاش،

تا ابد تو دلم می مونه

مثل همه ی اون خاطراتی که شبها موقع خواب به ذهنم هجوم میارن و شیرینی زندگی رو به یادم میارن

خداحافظ سهنــــــــــــــــــــــــــــد

مرسی که پذیرای قدمهام بودی

مرسی که منو بردی بالا تا اونجایی که دستام لمس کرد تن آسمون آبی رو

مرسی که شنیدی ندای دلمو

هر کی ندونه تو که میدونی

تو که تن سنگت دل سنگینمو آب کرد  ...

هر کی ندونه تو که میدونی

تو که میدونی بهت چی گفتم

تو که میدونی من چی می خواستم

تو میدونی اما بذار همه بدونن

گرفتم از سهند اون ندایی رو که باید می گرفتم

 

 

ادامه دارد ...


 
comment نظرات ()
 
سفرنامه سهند ۲
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ خرداد ،۱۳۸٥
 

گنبد سلطانیه و شقایق سوخته!

جمعه 12 خرداد

 

بعد از غار رفتیم به سمت شهر سلطانیه برای بازدید از گنبد سلطانیه.قبلا فقط اسمشو شنیده بودم و چیز زیادی در موردش نمی دونستم.دم درش که رسیدیم از توش باد خنک میزد بیرون، گنبدش بلند ترین گنبد خشتی دنیاست با ارتفاع حدود 50 متر و به دستور الجایتو یا همون سلطان محمد خدابنده ساخته شده.جالب بود برام که پدر و مادرش یکی شون مسیحی بوده و یکی شون بودایی و خودشم اول بودایی بوده بعد مسلمون میشه و سنی بوده و بعد شیعه میشه و این گنبد رو می سازه و قصد داشته حضرت علی و امام حسین رو از نجف و کربلا بیاره و اینجا دفن کنه.تمام در و دیوارهای بنا هم با اسم علی و محمد و اینا تزئین شده بود.بعد که ساخت بنا تموم میشه علمای شیعه بهش اجازه نمیدن این کار رو بکنه و اونم دوباره سنی میشه و  دستور میده روی کاشی کاریها رو گچ بکشن و در نهایت هم وصیت می کنه خودش رو توی سرداب اینجا دفن کنن و به گفته ی راهنما با وجود حفاری های زیادی که شده هنوز جسدش رو پیدا نکرده ن.البته به قول داداشم بعیده چونکه تابوت الجایتو کاملا از طلای ناب بوده و ...

شخصیت خود جناب سلطان جالب بود برام.یه آدمی که اون موقعا اینهمه دین عوض کرده باشه!

 

 

توی این سایت اطلاعات نسبتا کاملی در مورد گنبد سلطانیه هست. زیر گنبد برای ترمیمش آسانسور گذاشته بودن، فکرشو بکنین اونایی که 700 سال پیش اینجا رو ساخته ن چی کار می کرده ن؟ نقوش آجری و کاشی کاریهاش هم خیلی زیبا بود.البته کاشی های نمای بیرونی گنبد کاملا از بین رفته و 8 سال طول کشیده تا تحقیق کنن و از روی شواهد تاریخی حدس بزنن چه جوری بوده و حالا دارن ترمیمش می کنن.

 

 

از گنبد که اومدیم بیرون یه دور قمری دور شهر زدیم و دوباره برگشتیم سر جای اولمون.توی پارک پشت گنبد بساطمون رو پهن کردیم و ناهار خوشمزه مونو خوردیم.کنسرو مرغ با سس مایونز و نوشابه بعد از ناهار اومدیم کدبانوگری در بیاریم و شام شبمون رو حاضر کنیم.مژگان برای گروهشون دم پختی گوجه گذاشت و من و داداشم و شهاب که هم پیک بودیم تصمیم گرفتیم شام سالاد ماکارونی بخوریم که برای صعود فردا انرژی داشته باشیم! حالا یه قابلمه ی کوچولو آورده بودیم که ماکارونی به اندازه ی 3 نفر توش جا نمی شد.رفتیم ماهیتابه ی راننده مینی بوسمون (آقای عنایتی) رو گرفتیم و با آبی که از کف زمین وسط پارک میزد بیرون! پرش کردیم و گذاشتیم رو گاز پیک نیکی کوچیکه و خودمون هم دورش نشستیم که یه وقت خدای نکرده غذای عزیزمون نریزه زمین.آقای عنایتی هم بنده خدا که اونهمه رانندگی کرده بود و خسته بود (و دیشبشم به خاطر آوای روح بخش اذانی که از موبایل یکی از بچه ها به گوش میرسید نخوابیده بود) همون کنار خوابید.

داشتیم با شهاب در مورد اینکه آب بریزیم سر غذا یا نه بحث می کردیم و اون قاشق رو برداشت همش بزنه که یهو صورتم داغ شد و پرت شدم اونطرف.یه لحظه ی بعد که سرمو چرخوندم دیدم آتیشه که شعله می کشه.دیگه من فقط یه لنگه دمپایی می دویدم اینور و اونور و داد میزدم  برین عقــــــــــب ... گفتم الانه که منفجر بشه

حالا صحنه رو تصور کنین گاز پیکنیکی شعله می کشید و همه داشتن فرار می کردن و آقای عنایتی صاف کنار آتیش تو خواب ناز

( الان شما اون صحنه ی شهر موشها رو یادتون بیاد که ماره حمله کرده بود و همه فرار کرده بودن و کپل اون وسط خوابیده بود )

یهو انگار تازه همه متوجه شده بودن با هم داد میزدن: آقای عنایتی...آقای عنایتی...

یه میلی متر مونده بود تا آتیش بهش برسه

اون بیچاره هم تو این وضع از خواب پرید ، فکر کرده بود آتیش گرفته ، طی یک عملیات ژانگولر پیرهنشو در آورد و مثل آپاچی ها فرار کرد.حالا یکی بیاد به این بگه به خدا آتیش نگرفتی!

دیگه بچه ها پریدن آب آوردن و پتو انداختن رو آتیش و (در واقع پتوی بیچاره مون رو آتیش زدن و) تا بالاخره خاموش شد.اینجا بود که من یهویی حس کردم چقدر من بوی مو سوخته میدم! بعد دست زدم به چشمام دیدم یه چیزایی ریخت پایین

_ شهاب من سوخته م؟!

اونم یه نگاه به صورتم کرد و عین دکترا که بعد از یه عمل ناموفق از اتاق عمل میان بیرون و همراه های مریض رو می بینن خودشو زد به اون راه و در رفت!

هیچی دیگه نوک مژه هامو ابروهام و قسمت جلوی موهای سرم سوخته بود و سفید سفیدی شده بود! منم با نیش تا بناگوش باز و آینه به دست به بقایای مونده از آتش سوزی نگاه میکردم و می گفتم اگه ترکیده بود....

اگه ترکیده بود اقلا ما سه چهارتایی که دورش بودیم الان به ملکوت اعلی پیوسته بودیم،به همین سادگی!

.

.

.

 

* نه نگران نشین.هیچیم نشد! خوب که صورتمو شستم و قسمت سوخته ی موها رفت اثری از سوختگی نموند.تو ظاهرم هم اصلا پیدا نیست حتی مامانم هم نفهمید.تنها حسنش اینه که دیگه مژه هام به شیشه ی عینک دودیم گیر نمی کنه

 

 

ادامه دارد ...

 


 
comment نظرات ()
 
سفرنامه سهند ۱
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ خرداد ،۱۳۸٥
 

کوه خورشید

 ۵ شنبه و جمعه ۱۱ و ۱۲ خرداد

 

* از دانشگاه که رسیدم خونه ساعت 1 بود.2 با بچه ها قرار داشتیم دروازه تهران.دیگه با چه سرعتی ناهار خوردم و حمام رفتم و کوله رو که قبلش آماده کرده بودم بستم خدا میدونه! آخرشم جزوه مو جا گذاشتم که داداشم مجبور شد برگرده بیاردش

13 تا بودیم توی مینی بوس.راضیه برای اولین بار برنامه چند روزه اومده بود و آقای ص ، استاد اقتصاد همسفر تله زنگ هم بود.اونم دیگه تو هر برنامه ای که هست با حافظش یه حالی میده...

 

* شام رو توی مینی بوس خوردیم و تا قزوین مجبور شدیم بریم که یه ذره راهمون دور شد.اونجا شهاب ِ کچل سوار میشد ما که هر چی دعا کردیم سربازی بیوفته تنب کوچک که نشد عوضش افتاد تهران! عیبی نداره تا قزوین هم براش میریم.بعد راهمون رو ادامه دادیم تا پای غار که شب رو اونجا می خوابیدیم و صبح میرفتیم برای بازدید غار که قبلا هماهنگ شده بود.چادر زدیم و خواب خیلی خوبی بود

 

* غار کتله خور نزدیک شهر گرماب ، یکی از زیباترین غارهای ایرانه.از توضیحاتی که راهنما میداد دهن همه مون باز مونده بود.واقعا جالب بود.

 

"در گویش فارسی کتل بمعنی کوه کم ارتفاع و خور کوتاه شده خورشید است، پس "کتل خور" یعنی کوه خورشید و نام غار بر گرفته شده از نام این کوه است که درون آن زایش یافته است. این نام با معنا با توجه به وجود چند گور نزدیک دهانه و یافت شدن تعدادی سفال شکسته در درون غار، چند احتمال را در مورد گذشته غار پیش می آورد..."

 

 

"غار کتل خور (کوه خورشید) غاری استثنایی در بین غارهای ایران است که در سه طبقه زایش یافته و اختلاف ارتفاع کف طبقه اول آن با طبقه سوم پنجاه متر است، غار درازایی برابر دوازده هزار متر دارد و طولانی ترین غار ایران می باشد. عامل اصلی زایش بخش عمده غار، آب چشمه عمیقی است که نیروی محرکه آبدهی آن فعالیتهای ماگمایی هم جوار با گسلهای درونی بهمراه گازهای حاصل از این فعالیتها خصوصا دی اکسید کربن می باشد. چکنده، چکیده، ستون، آبشار سنگ و کریستالهای درون کتل خور در بین سایر غارهای ایران منحصر بفرد است."

 

من از همه بیشتر مجسمه ی مریم مقدس رو دوست داشتم و عروس و داماد.آخی! داماده دستشو حلقه کرده بود دور شونه های عروس سقف غار هم با اون بلورهای سفید و درخشان معرکه بود.تازه ما فقط اجازه داشتیم طبقه ی اول غار رو ببینیم،در مورد بقیه ش چیزایی که می گفت بیشتر به افسانه شبیه بود.خلاصه که یه چیزی بود در حد غار علیصدر با این تفاوت که هنوز فرصت نکرده ن گند بزنن بهش و با انگور پلاستیکی و نور سبز و سرخ و آبی تزئینش کنن.بشتابید که تا چند سال دیگه چیزی ازش نمی مونه!

 

 

* اضافه شد:

 

از غار که اومدیم بیرون دیگه فرصت نشد صبحانه مونو تموم کنیم.از راهنماها تشکر کردیم و منم یه CD خریدم در مورد غار که بیشتر جنبه ی تبلیغاتی داره.

راستش یه چیزی برای من همیشه سواله.آیا لزومی داره که اینجور جاها برای بازدید عموم باز باشه و کلی هزینه بشه برای جذب توریست در حالیکه فرهنگ توریستی اصلا توی مملکت ما جا نیوفتاده و بازدید بیشتر فقط مساویه با خرابی بیشتر و در نهایت نابودی چیزی که به وجود اومدنش مدتها زمان گرفته یا یادگاری با ارزشیه از فرهنگ و تمدن بشری؟ مثلا غار علیصدر که واقعا بکر بودنشو از دست داده یا اینهمه آثار باستانی که تقی و نقی و قلی از پایین تا بالاش اسم مبارک خودشونو کندن که چی؟...والا من گریه م میگیره وقتی این چیزا رو می بینم

هیچوقت یادم نمیره...یادم نمیره وقتی بچه بودیم و میرفتیم کرمانشاه توی طاق بستان که مجسمه ی میترا بود و اردشیر و... یه اسب و سوارش که الان یادم نیست کدوم پادشاه ساسانی بوده رو از همه بیشتر دوست داشتم.یادمه میرفتم جلو و با حیرت آروم جوری که انگار می خواستم اسب از خواب بیدار نشه بدنشو لمس میکردم و تو فکرم می گذشت چه حسی داشته اون سنگتراشی که اونهمههههههه سال قبل اینقدر ظریف این اسب رو آفریده.هیچوقت یادم نمیره اون سال که برای چندمین بار رفتیم کرمانشاه وقتی رسیدیم طاق بستان دویدم سمت اسب و ناباورانه دیدم یکی از پاهاش شکسته! پای اصلیش.شکسته بودنش مردم فرهنگ دوست و متمدن ایرانی! نمی دونم کدوم لاتی مثلا با رفقاش شرط بسته که می تونم و نمی تونی و آخرم با کلی افتخار زدن نابود کردن چیزی رو که هیچوقت ارزششو نمی فهمن.اینا لیاقت دارن؟ یا یه جاهایی که عقل جن هم نمیرسه معلوم نیست چطوری رفتن و یهو می بینی تو ارتفاع ده متری وسط گچ کاری های عالی قاپو با خط خوش! نوشته شده مثلا قلی به قربونت بره پری جان

چه حال میشی وقتی میری غار فلان اون ته ِ ته هر چی نگاه می کنی همه ی استلاگمیت ها و استلاکتیت ها نصف شده ن و شکسته ن و یارو تازه اگه خیلی با انصاف بوده باشه برده اونا رو گذاشته تو دکور خونه ش وگرنه که ده متر اونور تر همه رو ریخته رو زمین که یا زورش نرسیده ببردشون بیرون یا یکی خوشگلتر پیدا کرده و...

حالا من خیلی لجم میگیره که یه فیلم تبلیغاتی بسازن برای معرفی یه غار و نصف فیلم زوم کرده باشه روی فکل دخترای بازدید کننده یا تخت خوابهای سوئیت های بغل غار رو نشون بده.

خیلی خوبه فراهم کردن فرصت دیدن این معجزه های خدا برای همه ی آدما به شرطی که اولا اون آدما لیاقتشو داشته باشن ثانیا پس فردا اگه یکی واقعا دلش خواست بیاد این غار رو ببینه چیزی ازش مونده باشه! نه مثل الان که هنوز هیچی نشده سنگ های موزیکالشو شکسته ن و باید به جای سنگ ها روی سقف خیره بشی و به توضیحات راهنما گوش کنی که بله اینجا تا همین دو سه ماه پیش سنگ هایی بوده که می شده باهاش موسیقی نواخت و نت های مختلفی رو ازشون در آورد!

 

نه من که هر چی فکر می کنم دلیلی نمی بینم! لزومی نداره همه ی آدما این چیزا رو ببینن.هر چیزی بهایی داره.هیچوقت یادم نمیره حرفهای آقای پ رو توی مسیر تله زنگ که شیب ها رو میرفتیم بالا و نفس نفس میزدیم و گوشهامونو تیز کرده بودیم و دل توی دلمون نبود که پشت کدوم پیچ آبشار خودشو بهمون نشون میده...گفت فکر کردین به همین آسونیه؟ باید سختی بکشین برای اینکه زیبایی رو درک کنین.چیزای با ارزش همیشه دور از دسترس ان...باید به خاطرش اینهمه راه رو بیای، اینهمه پیاده بری، شونه هات از جای بند کوله کبود بشه،شاید،شاید راهت بدن...اونوقته که شاید تو هم بفهمی.بفهمی و اونوقته که سفرت معنی پیدا می کنه تو هم با سفر معنا میشی

 

کتله خور خیلی قشنگه ولی من حبیب آباد رو دوست دارم.چون اونقدر تنگه که برای اینکه از دالون هاش بگذری با خاک یکی میشی،خاک میشی.من کهک رو دوست دارم چون سنگ هاش تیز و زبره و اگه بخوای تا تهش بری سر زانوها و آرنج هات خونی میشه بعد که میرسی تالار آخر اونجا که خاک نرم میشه و تو نور چراغ قوه بلورهاش از سفیدی برق میزنه دلت می خواد دراز بکشی و همونجا تا آخر دنیا بخوابی

 

 

 

ادامه دارد ...


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ خرداد ،۱۳۸٥
 

من الان يک فقره موجود از سهند برگشته ی امتحان داده ی لهيده ام


 
comment نظرات ()
 
سهند
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ خرداد ،۱۳۸٥
 

آی مردم از خستگی همین الان ِ الان از کتابخونه اومدم.همه چیم پیچیده تو هم.هم خودم هم کارهام! 4 جلسه عفونیم مونده دور آخرش که امشب بخونم.برای مسافرت هیچچچچی برنداشتم هنوز.هنوز کرامپونهای جدیدمو در نیاوردم ببینم بندش چطوری بسته میشه.نمی دونم کلاه و دستکشم کجاست.دستم داره کنده میشه چون تمام امروز جزوه ی زنان و عفونی رو گرفته بودم دستم بین بیمارستان،کتابخونه،کلاس زبان،زیراکسی،خونه...ماشالا وزنی دارن! فکر میکردم جزوه ی عفونی حجمش کمه امروز بردم صحافیش کردم شد یه عالمه! به این کلفتی خوب شد قبلا تیکه تیکه بود نمی فهمیدم چقدر رو باید بخونم تو این فرصت کم ولی خوب خوندم دیگه آها! اینقدر حرص خوردم از دست مسوول گروه جزوه نویسی که خدا میدونه تازه همین روز آخر دو جلسه از جزوه ها باید برسه به دستمون! خودشون 5 روز تعطیلی وقت دارن درس بخونن نمی فهمن یکی می خواد شب امتحانی پاشه بره سهند درک هم خوب چیزیه ها!!! تاااازه برای کارت ورود به جلسه ی عفونیم مشکل پیدا شده فردا صبح باید پاشم برم دانشگاه دنبال کاغذ بازی کلی هم چیز باید بخرم.وااااااای چقدر کار دارم.کوله مو کی ببندم؟!!!!!!!!

 

بعد از اینهمه روز کوه نرفتگی و تو خونه خوردن و خوابیدگی نرم اونجا بمونم وسط راه

 

نکنه چرخ ماشين پنچر بشه نرسم برای امتحان

 

 نکنه کارتم صادر نشه تا اون روز

 

نکنه هر چی خونده م يادم بره

 

آخی! چقدر دلم برا دوستا جونم تنگ شده.نقشه کشیدم جلسه ی انگلا رو عملی باهاشون حفظ کنم.یعنی هر کدومشون میشه یه انگل بعد عملا چرخه ی زندگی هر انگلی رو اجرا می کنن من یاد بگیرم مژگان قول شرف داده هر کاری بکنه که من اونجا درس بخونم امتحانم خراب نشه.آخه خودمو لوس کردم گفتم امتحان دارم شاااید نتونم بیام ( نه که خودم بال بال نمی زدم برای این سفر) استخونام درد گرفته یک مااااااااااااااهه نرفته م مسافرت،معتاد شدیم رفت!

 

حیییییییف کلی نقشه کشیده بودم برای عروسی دختر عمه م حالا صاف باید بذارن این موقع؟اشکال نداره عوضش موش کوچولومم میره تهران حوصله ش سر نمیره تو خونه تنهایی

 

تازه از همین الان دلم واسه محبوبه جونم و سمیه جونم و فری فرفری جونم که الان دارن خودشونو با عفونی خفه می کنن تنگ شده

 

جزوه مو با خودم میبرم اما راستشو بگم؟ دلم می خواد این چند روزه به هیچی فکر نکنم.دلم می خواد از پنجره ی مینی بوس جاده رو نگاه کنم که تند تند از کنارم رد میشه و منو میکشونه تاااااا اون دور دورا.دلم می خواد بایستم پای کوه و چشم بگردونم دنبال قله ای که اون بالا بالاهاس،بعد بگم اوووووووووه تا اونجا باید بریم؟ اخم کنم اما ته دلم قیلی ویلی بره برای لحظه ی رسیدن. من دلم برف می خواد ،دلم بوی پونه می خواد،دلم تون ماهی با دستای کثییییییییییییف می خواد.

من دلم مژگان و کیوان و راضیه و شهاب می خواد

 

من دلم یه چیزی می خواد که خودمم نمی دونم چیه.یه چیزی که هی ازش می پرسما ولی.... من یه چیز بزرگتر از همه ی این چیزا دارم که دنبالش برم تو این سفر.قرار مدارامو باش گذاشته م.سهند فقط یه کوه نیست اون دور دورا،یه میعادگاهه.

من نیت دارم تو این سفر

دعا کنین ایندفعه اگه جوابمو داد من بشنوم


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ خرداد ،۱۳۸٥
 

کنار رودخونه راه میرم و نورهای رنگی روی سطح آب برق میزنن.من راه میرم و راه میرم و فکر می کنم.فکر می کنم و نفس می کشم و سبکی ِ ملس ِذره ذره هوایی رو که میره توی ریه هام حس می کنم.همه چیز چقدر تازه و زیباست

 

What a wonderful world it is

How beautiful I live

 

چقدر طول کشید تا درکش کردم...

چقدر سخت بود زندگی وقتی سعی می کردم بفهممش.میدویدم و میدوید و هیچوقت بهش نمیرسیدم.چقدر دور بود اون نیروی برتری که باید می گشتم تا پیداش کنم.چقدر درد داشت اسارت...

 

حالا من اینجا وایساده م،آفتاب بتاب که اگه نتابی لمس تن لطیفمو از دست میدی

نسیم بیا نوازشم کن،دنیا در آغوشم بگیر من مهمون چند روزه ام.مثل یه موج که سرکی می کشه و تلاطمی و سایش سنگی و بعد محـــــــــــــــــــو میشه تو دل دریا...چقدر خوبه که دریا همیشه دریا می مونه و من جزئی از وجودشم...من همیشه عاشق دریام

کنار رودخونه راه میرم و فکر می کنم به همه ی اونچه که گذشته و خواهد گذشت

 

حالا تنها چیزی که بهش ایمان دارم خداست و جاودانگی

 

چشمامو می بندم و موج رو می سپارم دست نسیم...رهااااااااااااااا

عکس دزدیده شده از وبلاگ مژگان بانو:دی


 
comment نظرات ()