دریای سرخ

 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳۱ اردیبهشت ،۱۳۸٥
 

  بعد از اون شیب بد که کلی انرژی گرفت ازمون نشسته بودیم صبحانه بخوریم که سر صحبت رو باز کرد.خیلی وقت بود از اون فضا خارج شده بودم.خیلی وقت بود بهشون فکر هم نکرده بودم اما اون گفت و گفت و یهویی چشمام پر شد از اشک.جلوی همه بهم گفت شما چرا گریه می کنی؟ اومدم بگم گریه نمی کنم که اشکا ریخت پایین.

اینبار خجالت نکشیدم  از گریه کردن.خجالت نکشیدم که همه بفهمن احساسم چیه دیگه از خودم بودن خجالت نمی کشم...سرمو گذاشته بودم روی شونه ی داداشم و اون می گفت و من باز آروم آروم اشکام می ریخت،یه پروانه ی رنگی، با دو تا خال سرخ روی بالهاش، اومد و نشست سر شونه م،نمی دونی چه حس خوبی داشت،انگار عزیزی رو بعد از مدتها پیدا کرده باشی.

گفت ببخشید گفتم نه! یه حرفایی هست که گاهی آدم باید بشنوه.مرسی آقای فاتحی که منو با پروانه هام آشتی دادی


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ اردیبهشت ،۱۳۸٥
 

HaPpY BiRthDaY ToooOo MeeeeeEe

 

*   تولدم مبارک

 

* دیشب دیدن یه دوست عزیز برای اولین بار و آشنایی با دو تا دوست جدید بهترین سورپریز تولد امسالم بود.

واقعا ملاقات جالبی بود، مرسی از زحمتی که کشیدی دوست خوبم کادوت هم خیلی قشنگ بود

 

* امروز به مناسبت تفلدم با بچه ها اعتصاب کردیم نرفتیم درمانگاه از بیمارستان در رفتیم و با ماشین دوست جون افتادیم دور شهر می خواستیم همبرگر بخوریم اما 11 صبح همه شون بسته بودن،فری هم گفت الا و بلا من پیتزا می خوام. این شد که وایسادیم تا نیکان باز کرد رفتیم پیتزا خوردیم.سالادش سلف سرویس بود مثلا و از هر کدوم می خواستیم می تونستیم برداریم ولی گفت یه بار بیشتر نمیشه بشقابتونو پر کنین ما هم یه جوری پر کردیم که... کلی تلاش کردم که تو راه کوه ِ سالادم نریزه زمین اونوقت میز بغلی یه خانوم باکلاسی بود توی بشقابش دو تا تیکه گوجه و یه پر خیار گذاشته بود،اینجوری هم به ما نگاه می کرد وااااااا! من نمی دونم آدم باید خل باشه 950 تومن پول بده واسه یه ظرف سالاد اونوقت اینننننننننهمه مدلای مختلف باشه،اینننننننننننننهمه هم خوشمزه باشه اونوقت دو تا تیکه گوجه ورداره و یه پر خیار؟!؟! بعضیام خیلی خنگنا!

 

جاتون خالی

 

تازه کادوهام اینقد خوشگلن! برای تا آخر امسالم بلوز دارم!

 

* بدو بدو برگشتیم بیمارستان بعد از ظهر کلی کلاس داشتیم.وسط کلاس عفونی رسیدیم،یواشکی رفتیم تو نفهمید بعدشم کلاس اخلاق داشتیم.این از اون کلاس هاس که هیشکی،دقیقا هیشکی،درس گوش نمیده.یعنی اگرم کسی بخواد گوش بده اینقد سر و صدای حرف زدن زیاده که صدای استاد رو نمی شنوه. اما وسط کلاس یه جکی گفت که روم نمیشه بنویسم،آقای استاد اخلاق! قضیه دیافراگم بود و دهن آقا رحیم!

 

* اوه من برم کلی کار دارم.کاشکی بقیه کادوهامم به همین خوشگلی باشه

 

 

 

راستی 25 سالم شد 


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸٥
 

* از وقتی کامنتدونی پرشین بلاگ از این شکلکا پیدا کرده هی تحریک میشم کامنت بذارم و به کامنتام جواب بدم.آخه خیلی از این شکلکا دوست دارم

 

* درختای چهارباغ ،روبه روی بیمارستانمون رو بریده ن برای مترو.صبح که رفتم و دیدم خیلی دلم سوخت.درختا هم مثل آدمان نه؟ من مثل آدمایی که هر روز از کنارشون می گذرم دوسشون داشتم

 

* چند روز پیشا موش کوچولو رو بردم کلاس زبان.خودم یه خبطی کردم به عنوان عیدی اسمشو نوشتم کلاس زبان حالام باید ببرمش و همونجا بشینم تا خانوم کلاسشون تموم بشه دوباره بیارمش خونه همینجوری که نشسته بودم توی سالن منتظر و با خودم غرغر میکردم که وقتم داره تلف میشه و عجب غلطی کردم و اینا دیدم خانومی که کنارم نشسته یه کتاب انگلیسی دستشه که توش اصطلاحات پزشکی هست.کلی فوضول شدم که این کی بیده! بعدم گفتم حتما پرستاری علوم پایه ای چیزیه وگرنه دکتر که وقتشو تلف نمی کنه بیاد اینجا بشینه منتظر یه فینگول بچه که! بعد یهو موبایل خانومه زنگ زد و همینجوری که حرف میزد دیدم نه بابا این همه ش داره پزشکیونه حرف میزنه وقتی حرفش تموم شد دلمو زدم به دریا و پرسیدم: ببخشید خانوم شما پزشکین؟

_ بله

_ متخصصین؟

_ فوق تخصص

_ مااااااااااااااااااااااااااااااااا...

مدتی منو تصور کنین با دهن باز

_ چی اونوقت؟

_ هماتولوژی انکولوژی

_ مااااااااااااااااااااااااااااااااا...

بازم منو همونجوری تصور کنین که از احساس ریز بودگی داشتم میرفتم تو زمین

بعدش کلی باهاش حرف زدم و بین هر دو تا جمله هم یه بار گفتم خوش به حالتون! تازه هیات علمی هم بود.همه ش 13 سال از من بزرگتر بود.بعد من هی با خودم فکر کردم میشه منم 13 سال دیگه که ازم می پرسن چی کاره ای بگم فوق تخصص! هین؟ میشه؟

(البته رشته ای که دوست دارم ها! )

اینکه خودش بچه شو آورده بود هم خیلی برام جالب بود.

تااااااااازه کلی کسای دیگه رو هم اونجا دیدم! یکیشون معلم ریاضی سه سال راهنماییم که یه بار هم اینجا در موردش نوشته بودم.همونکه از همه ی معلمام بیشتر دوستش داشتم تا منو دید گفت چقدر بلند شدی! (والا من همواره انگار در حال بلند شدنم!) خییییییییییییییییلی خوشحال شدم دیدمش.عجب دوره ای بود،چقــــــــــــــدر شیطونی میکردیم!

 

* وبلاگ آرزو رو که خوندم در مورد آرزوها نشستم با خودم فکر کردم دیدم چقـــــــــــــــــــــــــدر آرزو دارم! فکر کردم دیدم نسبت به بچه گیم آرزوهام زیاد فرقی نکرده ن.یه مدتی بود این وسط فکر میکردم این آرزوها دست یافتنی نیست و الکی بوده و باید دنبال یه زندگی واقع بینانه باشم اما یه مدتی گذشت و دیدم آرزوهام دونه دونه داره برآورده میشه! چیزایی که یه روز با حسرت نگاش کرده بودم و فقط یه آه کشیده بودم حالا توی دستمه.این از وقتی اتفاق افتاد که تصمیم گرفتم خودمو رها کنم و نذارم اسیر بندای دور و برم بشم و باور کنم که خواسته های من از دنیا(که زیادم بزرگ نیستن اما برام ارزشمندن) خیلی مهمتر از چیزایی ان که دنیای محدود دور و بر من ازم می خواد.

حالا باورم شده که همه ی رویاهام میتونه واقعی بشه.

لذت دنیا همه ش به این آرزوهاست،به خواستنش،به تلاش کردنش،به رسیدنش که اونقدرام دور و ناممکن نیست.مهم نیست عمر آدم کی تموم بشه و به چه چیزایی رسیده باشه.مهم اینه که من میدونم می خوام چی بشه.

مهم اینه که من می خوام و می دونم که چی می خوام... پس پیش به سوی دنیای رویایی ِ رو به رو...


 
comment نظرات ()
 
هزار و يک درد و مرض
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳۸٥
 

تا ديروز حس می کردم چشمام تار می بينه

از امروز صبح احساس می کنم گوشام گرفته

حتما ميدونين که چرا

 

* برای اونايی که نمی دونن: تا ديروز بخش چشم بوديم از امروز رفتيم ENT (گوش و حلق و بينی)


 
comment نظرات ()
 
قلعه رود خان.آبشار لاتون.ساحل گيسوم
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ اردیبهشت ،۱۳۸٥
 

سفر شمال

۲۴و۲۵و۲۶و۲۷ فروردين ۸۵

 

* منتظر مینی بوس که بودیم افشین و خانومش اومدن.با مادر خانومش که سر صحبت رو باز کردم یه کم از خاطرات بچه گی دکتر ت گفت که خیلی جالب بود.آخی! دکتر ت ی دوست داشتنی ِ قلب و داخلی.خواهرشم عین خودش گل بود 

 

* بعد از ظهر راه افتادیم.4 تا از بچه ها کرج سوار شدن.اونجا توی پارک شام خوردیم و تا صبح توی مینی بوس منکه خوابم نبرد.صبح نزدیک رشت توی جنگل صبحانه خوردیم و سرسره بازی.

 

* قبل از ظهر پای کوه پیاده شدیم و یک ساعت بالا رفتیم تا قلعه رود خان.خیلی شلوغ بود.یه گروه بوشهری هم اومده بودن که عروسی گرفته بودن

 

 

* ظهر ناهار با افشین اینا بود.سوسیس تخم مرغ!

 

* تا مقصد بعدی توی مینی بوس برنامه ها داشتیم! دنیا دیگه مثل تو نداره...نداره نمی تونه بیاره...و یه عالمه "پا" که اون وسط ریخته بود! و من که اون لا گیر کرده بودم و اینقد خندیدم که حالم بد شد!

 

 

* ساعت حدود 9 شب رسیدیم روستای کوته کومه.شبونه رفتیم آبگرم و بعدم اتاق گرفتیم خونه ی عباس آقا اینا! چه خوابی بود!

 

* صبح راه افتادیم سمت آبشار.4،3 ساعت راه رفتیم توی آفتاب و آخرشم  شیب بود.ظهر رسیدیم آبشار لاتون.

رفتیم اون بالا زیرش و بعد که برگشتیم ناهار کنسرو مرغ خوردیم و دلمون چایی می خواست ولی نداشتیم.توی شیشه ی نوشابه خانواده چای پونه درست کردیم.خیــــــلی خوشمزه بود!

* توی راه برگشت کنار یه قهوه خونه ی خوشگل چوبی نشستیم و چایی خوشمزه خوردیم و بچه ها توی دفترش یادگاری نوشتن.

 

 

* بعد سگا که پارس می کردن و خروسا که از اون بالا ریختن پایین و خاطره ی مهشین و لره!

 

* به ده که رسیدیم رفتیم توی مغازه دوغ خوردیم و تا ما اومدیم راه بیوفتیم یه خروس بدبخت رو کشتن که دلم کباب شد! مردای ده هم که الحمدلله هیچکدوم بلوز نداشتن بپوشن! 

 

* بازم تا شب تو راه بودیم تا ساحل گیسوم.توی راه بازم پسرا موشن و دخترا شیرن و اینا بادکنکن و اونا می ترکن و...لواشک ندادن و هندونه ندادیم و چیپس و ماست خوردیم و همه ی ماستا هم ریخت رو من! ...........

 

* کنار ساحل که پیاده شدیم اومدم بلوز ماستیمو در بیارم و مانتومو بپوشم که تازه با خبر شدم مانتوی خوشگل چهارخونه مو جا گذاشته م خونه ی عباس آقا :(( خدا میدونه چقدر خوشحال شد آقای پ این هفته وقتی موضوع رو فهمید!

 

* بچه ها داشتن جوجه کباب درست میکردن که رفتم کنار ساحل و چقـــــــــدر حرف داشتم برای دریا بزنم...........

 

 

* بعدم شام خوشمزه و منکه داشتم از خواب میمردم ولی دلم نمیومد بخوابم! کنار دریا آتیش روشن کردن و دورش نشستیم.بعد از اینکه از دستشویی اومدم دیدم شهاب وایساده! داشتیم برمیگشتیم که 4 تا سگ دیدیم! یکیشون سفید بود که یه دستی لنگان لنگان میدوید و دمشو عین پروانه ی هلیکوپتر تکون میداد:)) یه سگ کوچولوی حنایی هم بود که خیلی ناز بود.تصمیم گرفتیم کار نیکو انجام بدیم و به کسی هم نگیم که ریا نشه! رفتیم بقیه ی جوجه کبابا رو آوردیم دادیم سگا خوردن :))))

 

* وقتی دیگه ظرفیتم تموم شد رفتم بخوابم.من و شهین توی چادر ما خوابیدیم.حیف! طلوع خورشید رو از دست دادم

 

* سر سفره ی صبحانه مهشین که حرف زد خیلی خوشحال شدم.خیلی خیلی…

 

* توی راه یه جا وایسادیم سوغاتی بگیریم.جاتون خالی آی زیتون خوردیم، آی رب انار خوردیم…! توی مینی بوس حالمون داشت به هم می خورد!

 

* برای ناهار نگه داشتیم و این دفعه غذا با ما بود که یک برنجی (با کنسرو قورمه سبزی) پختیم که…

 

 

* برگشتنه دیگه رسما غش کردیم.من و مهشین با همیدیگه تا خود اصفهان اون ته خوابیدیم

 

* شیش و نیم صبح رسیدیم خونه و من هفت و نیم کلاس داشتم!

 

* سفر فوق العاده ای بود با یه جمع کوچیک و صمیمی


 
comment نظرات ()
 
سوال
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ اردیبهشت ،۱۳۸٥
 

برای پره هنوز نمی دونم چه کتابی بگیرم.فرست رو میگن دیگه فایده نداره چون سوالا رو کمتر تکراری میدن و نمیشه با فرست جواب داد.بیشتر نظرا روی رتبه اوله.هم کتاباش مثل فرست گنده و بدبار نیست هم توضیحاتش بهتر و کاملتره اما خوب مقدارشم بیشتره و میگن خیلی طول می کشه.یه کتاب هم جدید اومده به اسم سال آزمون که دستیار اولا رو یه جلد کردن و من هنوز ندیده مش اما اگه خود دستیار اول باشه فکر کنم رتبه اول بهتر باشه ، نه؟ نمی دونم! شما چی پیشنهاد می کنین؟

تا چند روز آینده ممکنه یه سر بیام تهران.تهران کجا تخفیفش زیادتره؟ اونقدر که یه اصفهانی بیاد کتاباشو از اونجا بخره اصفهان بیشتر از 15% تخفیف نداریم.تهران جایی هست بیشتر از این؟

 

 

پ.ن. امروز یه سر دیگه رفتم کتابفروشی.یه کتاب دیگه هم اومده به اسم key book که همون رتبه اوله ولی طبقه بندی موضوعی شده و یه کمی خلاصه ش کرده ن و شده یه جلد،هم سوالای دستیاری رو داره هم پره.خوشم اومد به خصوص از طبقه بندیش.فکر کنم همینو بگیرم


 
comment نظرات ()