دریای سرخ

۸۵
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ اسفند ،۱۳۸٥
 

دیروز بیمارستان شده بود میدون جنگ دو تا طایفه ی لُر! قضیه از اونجا شروع شده که دو تا بچه دعواشون شده به بابای همدیگه فحش داده ن! اونوقت طایفه ها ریختن همدیگه رو با بیل و کلنگ لت و پار کرده ن.بعد اینا رفتن از اونا شکایت کنن دم پزشکی قانونی باز اونا ریختن سر اینا دوباره کلی زده ن تو سر و مغز همدیگه.وقتی آوردنشون بیمارستان یکی چشمش شده بود اینقد یکی سرش چاک خورده بود از اینجا تا اونجا! یکی...یکی شون حالش بد بود پسرش داد میزد اگه بابام طوریش بشه امشب دنیا آتیش می گیرهههههههه! بعد دوباره اونا ریختن رو سر اینا دِ بزن بعد از اون اورژانس شد حکومت نظامی.سربازها با باتوم های گنده اون وسط رژه میرفتن.این طایفه رو خوابونده بودن اینور دیوار اون طایفه رو خوابونده بودن اونور دیوار یه سرباز وایساده بود این طرف یه سرباز وایساده بود اون طرف هر کدوم رو می خواستیم ببریم CT یه سرباز باید اسکورتش میکرد خدای نکرده باز اینا چشمشون به هم نیوفته شروع کنن! ما هی میرفتیم سرک می کشیدیم تو ward به قیافه های لت و پار اینا می خندیدیم.نرگس اومده بود شرح حال بگیره پرستاره گفته بود دیگه اینا که شرح حال نمی خواد! بنویس این زده تو سر اون اون زده تو سر این ...خداییش خیلی باحال بود

شب من اسکرین بودم سه تا جوون با هم اومدن تو دیدم خون داره از سر و روشون میریزه و لباسهاشون پاره س.پا شدم برم سراغشون یهو دیدم این سه تا با دستبند به هم وصلن بی اختیار دو قدم رفتم عقب معلوم شد اینا ادامه ی دعوای صبح ان! یه پلیسه هم باهاشون اومده بود می گفت زود به اینا برسین می خوام ببرمشون دادگاه.چیز مهمی نبود،فقط یکی شون دندونهاش خرد شده بود یکی شون سرش پاره شده بود یکی شون هم دستش جر خورده بود.زود فرستادیمشون رفتن.گفتن میرن دادگاه رضایت بدن با هم آشتی کنن الحمدلله اینم به خیر و خوشی گذشت تا دفعه ی بعد که یکی یه چیزی بگه و اینا مثل برره بریزن رو سر هم!

راستی همه ی جنگ ها و دعواها  همینجوری مسخره و ابلهانه و خنده داره ها! از کوچیک گرفته تا بزرگ.همون جنگ جهانیش هم یه چیزیه تو مایه ی همین دعوای لرها...

 

اینم آخرین خاطره ی سال! ببخشید که فرصت نمی کنم بیام تک تک تبریک بگم.امشب داریم میریم من هنوز وسایلم رو جمع نکرده م کوله نبستم.

برای همه آرزوی سالی خوب دارم.

عیدتون مبارک

 


 
comment نظرات ()
 
ماه ششم ، نیمه ی دوم ، ارتوپدی
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ اسفند ،۱۳۸٥
 

ارتوپدی واقعا قشنگه.تنها بخشیه که از دیدن مریض های سرپایی و درمانگاهیش هم لذت میبرم.از صبح تا ظهر توی درمانگاه 75 تا مریض می بینیم با سرعت نور!

حیف! اولین باریه تو عمرم که اعتراف می کنم یه کاری مردونه س.ارتوپدی واقعا یه رشته ی مردونه س و من با افسوس میگم که از پسش بر نخواهم اومد تو اتاق عمل دکتر پیچ و پلاک رو داد من باز کنم.پیچ  اول و دوم هیچی اما سومی که به وسط هاش رسید احساس میکردم الان جونم از حلقم درمیاد از رو هم که نمی رفتم! می خواستم با چنگ و دندون بازش کنم هر چی زور داشتم از عمق وجودم هل میدادم تو مچ دستهام یععععععععع! سر پیچ چهارم دستهام سِر شد و بازوم مور مور! پیچ گوشتی رو که اومدم جا بزنم تو پیچ پنجم دیگه بازوهان از کتفم جدا شده بود! دکتر گفت بده من! نگاش کن چند تا پیچ رو دادم برام باز کنی ها گفتم خیییییلی زور می خواد تکنسینه گفت این که آسونترینشه

راست میگن! اونروزی که دکتر توتال هیپ داشت و با مته و چکش افتاده بود به جون لگن یارو تاق تاق! تیکه های استخون و گوشت و خون می پاشید تو سر و صورت همه من یکی که در رفتم از اتاق! یه دفعه هم دکتر م می خواست یه فمور جا بندازه تمام دکترها و تکنسین ها رو از همه ی اتاقها صدا کردن هر کدوم یه ور مریض رو گرفتن و می کشیدن.یکی میگفت : حالا! و بقیه :یا علیییییییییییییی بی خود نیست ارتوپدها اینقدر با هم خوبن ،به هم نیاز دارن! بارها شده سر یه عمل دکتر از یکی دیگه خواهش کرده بیاد کمکش...ارتوپدی رشته ی سنگینیه !

* دکتر عباسی شخصیت جالبی داره.آروم و مودب در عین حال تر و فرز موقع عمل.ممکنه یه روز صبح سه تا توتال نی بذاره که به نظر من خیلی جون می خواد! یه اخلاقهای خاصی داره.زیاد توجهی به اطراف نداره،خودش سر برانکارد مریض رو میگیره میاره تو اتاق عمل خودش پرپ و درپ می کنه کارهای بیماربر و تکنسین رو خودش انجام میده بدون اینکه سرش رو بالا بیاره یا به کسی چیزی بگه.خیلی هم خوش اخلاق و خوش برخورده از معدود آدمهایی که مریض رو فقط به عنوان یه case نگاه نمی کنه،واقعا دلسوزه .اذان ظهرم که میگن تنها کسیه که میدوه تو نمازخونه! همین ها بسه به نظر من که بشه یه آدم خاص!

* دکتر حق پناه گل منه از اون آدمهایی که همه جا با خودش شادی می بره.درسته که اینترنش نیستم(چون در یک معامله ی پایاپای دکتر حق پناه رو دادم تا تونستم دکتر صفاری رو بگیرم!) ولی هر فرصتی که گیر بیارم میرم سراغش.ورودش به اتاق عمل همه رو سر شوق میاره.از در که میاد تو رو می کنه به تک تک آدمها و سلام سلام سلام...بعد با یه لحن با مزه ای میگه صبح به خیــــــــر! یه ضرب المثلی هست که میگن...بعد با یه حالت جدی یکی از آهنگ های در پیت 30 سال پیش رو به عنوان ضرب المثل میگه! اینقدر هم به جا و درست استفاده می کنه که آدم می مونه! خودش میگه می خوام یه امثال الحکم چاپ کنم به اسم امثال الحکم بهنام! اولش با صبح به خیر شروع میشه آخرشم با شب به خیر تموم میشه وقتی که هست همه ی آدمها می خندن. عاشق اخلاقشم.راستی این همون فامیلمون ایناس که دانشجوییم باهاش بودم.از همون موقع هم یادمه روزهای درمانگاه حتی وقتهایی که شبش کشیک بود و تا صبح تو اتاق عمل سرپا وایساده بود و به زور چشم هاش رو باز نگه میداشت جلوی پای مریض ها بلند میشد و با همه دست میداد.یه جنتلمنگ به تمام معنا بابام که از باباش تعریف می کنه با خودم میگم بی خود نیست اینا اینجوری بار اومده ن.شخصیت آدمها به خاطر نحوه ی تربیتشونه.یکی میشه این یکی هم میشه مثل دکتر فلانی که دریغ از یه ذره شخصیت! اونروز تو جلسه ی case report هر جا نظری مخالف نظرش گفته میشد پا میشد اون وسط راه میرفت و بلند بلند آواز می خوند! یه حرکات زشتی از خودش نشون میداد که آدم می موند این واقعا ...یعنی آدم از یه دهاتی بی سواد پشت کوهی هم چنین انتظاری نداره!

روزهایی که دکتر حق پناه کشیکه ظهر میاد یه سر اورژانس.بعد از هزار تا سلام و صبح به خیر، میگه امشب منم ها هوام رو داشته باشین! منم میگم چشم دکتر مریض افقی نمی خوابونیم _مرسی! خیالم راحت باشه؟ پس شب به خیر! (اما از شانسش هر وقت که هست یه مریض بد میاد!)

دیروز تو اتاق عمل رفتم پیشش گفت دیشب خیلی بداخلاق شده بودم؟ گفتم نه زیاد.حق داشتین با اون مریضه! گفت آره به خدا مریض بدی بود! منم دست خودم نیست از افقی بدم میاد!

همینجور که داشت عمل میکرد این چراغه بالا سر تخت برای خودش دور اتاق می چرخید! نمی دونم پیچ کجاش شل شده بود دکتر می خواست با کله ش چراغ رو صاف نگه داره! من وایسادم چراغ رو گرفتم. هی دیگه ازم عذرخواهی میکرد که ببخشید شما الان در نقش سه پایه این! ببخشید که شونه تون درد گرفت! ببخشید که اینقدر تجهیزات ما کامله! بعد هی برام ضرب المثل می گفت!

ظهر که داشتم میرفتم پاویون دیدم یکی داره میدوه دنبالم و صدام میکنه.برگشتم می بینم دکتره! خانوم دکتر ببخشید امروز خیلی اذیت شدین شونه تون درد گرفت...

من که میگم اگه یه نفر دو تا آدم مثل دکتر رحیمی و دکتر حق پناه تو زندگیش داشته باشه دیگه هیچی کم نداره

* دیروز استادمون می خواست از دانشجوها امتحان بگیره به ما هم گفت بیاین! چقدر با مزه بود! یکی شون اینقدر هول شده بود که راست و چپ رو هم قاطی میکرد،یکی دیگه نیشش تا بناگوش باز بود و هر چی دکتر می پرسید با چشم های گشاد فقط نگاه میکرد! یه دختری خیلی ریلکس بود.هر چی می پرسید بلد نبود می گفت اینو شما نگفتین دکتر که خودش جواب میداد می گفت آفرین! همینه! میدونستما! اینقدر از دستش خندیدیم! خلاصه فهمیدیم چرا استادا اینقدر اصرار دارن امتحان بگیرن! ما رو میذارن سر کار خودشون کلی حال می کنن!

* چند شب پیش من اسکرین بودم،زهرا هم کشیک اطفال بود.با پدر و مادر یه بچه دعواش شده بود! گفته بودن باید پرونده ی بچه رو بدی بریم جواب آزمایش بگیریم خیلی مودبانه گفته بود نیاز نیست فقط این برگه رو ببرین! همین! تمام اورژانس رو گذاشته بودن رو سرشون.هر چی از دهنشون در اومد گفتن به زهرای بیچاره.تو شعور نداری،تو سواد نداری،خوبه هنوز دکتر نشدی،تو غلط کردی اینجا نشستی...بعد هم که نگهبان داشت بیرونشون میکرد آقاهه عربده می کشید:من،اینو تیکه تیکه می کنم! زهرا طفلک اشکش در اومده بود(آقاهه تو کشتارگاه کار می کرد) دیگه کار کشید به سوپروایزر و شب تو پاویون بودیم که سوپروایزر زنگ زد به زهرا که پاشو بیا با اینا صحبت کردم آقاهه رو مجبور کردم ازت معذرت خواهی کنه.رفت و برگشت گفتیم چی شد؟ گفت:ازم عذرخواهی کرد گفتم آقا من از این ناراحتم که به شما هیچ حرف بدی نزدم اما شما اونجوری کردی.آقاهه برگشته گفته:ببخشید آبجی دست خودم نبود.شما اگه شب تا صبح با مریض ها سر و کله میزنین منم به خدا شب تا صبح با گاو و گوسفند سر و کله میزنم


 
comment نظرات ()
 
جوجه کوچولوی من تو اورژانس
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ اسفند ،۱۳۸٥
 

* جوجه کوچولوم مریض شده بود.داشت می مرد و من هیچ کاری نمی تونستم بکنم.گذاشته بودمش توی یه جعبه کفش گوشه ی اتاق.نمی تونست از جاش تکون بخوره اما ناله می کرد،خیلی بلند...جیـــــــــــــــک جیـــــــــــــــــــــــــــــــــک...قلبم داشت از جاش در میومد.رفته بودم اون سر خونه بالش رو گذاشته بودم رو سرم و روی گوشهام فشار میاوردم شاید صداش رو نشنوم اما نمی شد.با اون ناله های بلندش انگار داشت منو صدا میزد.من میدونستم داره می میره و هیچکار از دستم برنمیومد.جوجه م مرد اما بعد از اینهمه سال هنوز گاهی توی کابوسهام صداش رو می شنوم...

* پسره پاهاش خرد شده بود.استخونهای ران و ساقش هر کدوم ده تکه شده بود.سوار موتور بوده که یه وانت از اون گنده ها زده بهش.دکتر حق پناه رو هیچوقت اینقدر عصبی ندیده بودم.با اورژانس شهر چونه میزد: این نبض نداره من چی کارش کنم؟ شما یه نبض از مریض چک نکردین آوردینش اینجا؟

هر دو تا پاش توی آتل بود ولی با یه نگاه اونهمه دفرمیتی دیده می شد! اینکه داغونه! نبض پای چپش پر بود و خوب ولی پای راستش detect نمی شد.پالس اکسیمتر هم وصل کردن ولی نبض نداشت که نداشت.آمبولانسی ها می گفتن ما نمی تونیم ببریمش،دکتر می گفت من مسوولیت قبول نمی کنم،بابای پسره هاج و واج وایساده بود یه گوشه و چشم به دهن ها دوخته بود،پسره اونور رو برانکارد داد میزد.سوپروایزر اومد قرار شد با ستاد هدایت تماس بگیرن.یکی از بچه ها گفت من آشنا دارم دکتر حق پناه میرفت میومد می گفت دستم به دامنتون! اینو ردش کنین بره! (عجب بشریه این که حتی تو این موقعیتها آدم از دستش روده بر میشه!)  گفتم: ای وای دکتر باز شما کشیکین و مریض افقی! گفت آره می بینی تو رو خدا شب عیدیه! ... ستاد هدایت قبول نکرد.گفتن با آمبولانس خصوصی ببرینش.آمبولانس خصوصی تکنسین نداشت گفتن مریض اینجوری رو نمی بریم.بیمارستانهای دیگه پذیرش نمی دادن.پیکان گرفتن که با پیکان ببرنش! سوپروایزر نذاشت:بالاخره مریضی که اینجا بوده مسوولیتش با ماست.من هی نبضهاش رو چک میکردم.می گفت چه خبره؟ گفتم هیچی دارن هماهنگ می کنن ببرنت یه جای دیگه.گفت مگه من چمه؟ گفتم هیچی فقط یه جای بهتر...تا از کنارش میومدم داد میزد! کم کم دیگه اشک باباهه در اومده بود.دلم واسه اون بیشتر می سوخت.بد جوری بی پناه و مستاصل مونده بود.از اون آدمهای بی سر و زبون و آروم بود که از حرفهایی که اون وسط رد و بدل میشد شوکه شده بود! کم کم همه رفتن دفتر ریاست تا از اونجا هماهنگ کنن و از براش پذیرش بگیرن.من موندم و چند تا بچه ها،یه اورژانس خالی و پسره روی برانکارد که فقط داد میزد! علایم ایسکمی رو به صورت تیپیک داد میزد! پاش یخ کرده بود و سفیدِ سفید...اعصابمون رو به هم ریخته بود.به اونهمه مخدر هم جواب نمیداد.ما ها نشسته بودیم پشت میز و فقط به ناله هاش گوش میدادیم.کاری نمی تونستیم بکنیم! به بچه ها گفتم حالا ینم می میره میشه مثل اون یکی که هر سال اعلامیه ش رو برامون میارن! سه چهار سال پیش یه پسر 18 ساله با شکستگی پا اومده اینجا و آمبولی کرده مرده.حالا سالگردش که میشه تمام دور تا دور بیمارستان رو پر می کنن از اعلامیه هایی که زیرش نوشته به علت عدم رسیدگی پرسنل بیمارستان...من همیشه با خودم فکر میکردم خوب کاری که واسه مریض نمی شد کرد.به هر حال سرنوشتش با اون آمبولی وسیع همین بود اما اگر هی همه به هم پاسش نمیدادن یا یکی پیدا میشد اون وسط بالا سرش وایسه و یه جوری مریض و همراه هاش رو دلداری بده و نشون بده که به فکرشونه شاید اینطوری فکر نمی کردن که پسرشون رو دکترا کشتن! نمی تونستم تحمل کنم و سرجام بشینم.حتی اگر شده یه آب بدم بهش.تا بالا سرش بودم آروم بود اما تا یه لحظه میرفتم کنار و میومدم بشینم باز فریادهاش شروع میشد! حالا دیگه من رو صدا میکرد! داشتم دیوونه می شدم! صداش تو سرم زنگ میزد عین کابوس بچگی هام...جیـــــــــــــــک جیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــک...چهار ساعت طول کشید تمام هماهنگی ها و پذیرش گرفتن از جراح عروق و تمام مدت من فکر میکردم که ایسکمی 6 ساعت golden time داره!

کارها انجام شد و دیگه لحظه ی آخر نمی دونین چه حسی داشت لمس اون نبض ضعیف فیلی فرم دورسالیس پدیس زیر انگشتهام!!! پاش نبض پیدا کرد و این زمزمه پیچید و همه اومدن...دکتر موسوی خودش چک کرد،با خودکار علامت زد و بعد بقیه یکی یکی...آره نبض داره! در عرض چند دقیقه پاش گرم شد و خیال همه راحت...

 

نتیجه ی اونهمه بال بال زدن دور مریض این شد که موقع rest نصف شب دکتر موسوی بچه ها رو فرستاد برن پاویون.گفت شما برین همه تون خوابین من این خانوم دکتر رو نگه میدارم کمکم!

آخه من چی کاره بیدم


 
comment نظرات ()
 
مرسی!
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ اسفند ،۱۳۸٥
 

دوباره خوندم،چندباره خوندم تا بالاخره فهمیدم! اولش کلی خندیدم.به خودم که اینقدر دوزاریم کجه،به خودم که اینقدر ساده و احمقم...بعد بهم برخورد،بعد یه چیزی ته وجودم شکست...

 

چهارده پونزده سالم که بود با مدرسه رفتیم اردو مشهد.مامانم برام یه چادر خریده بود.یه چادر مشکی با گلهای ریز براق.خیلی خوشگل بود.مثل بچه های کوچولو ذوق کرده بودم.اولین بار بود تو عمرم چادر سرم میکردم.رفتیم حرم،رفتم وضو بگیرم،چادر رو آویزون کرده بودم بالای سرم.سرم رو که بالا آوردم چادرم نبود،یه چادر پاره به جاش گذاشته بودن.همه جا رو گشتم،زنهایی که دور و بر بودن گفتن همینجور گذاشتی بالا؟ دزدیدنش! باورم نمی شد..."مگه میشه تو حرم امام رضا کسی دزدی کنه؟" گفتم نه! حتما اشتباهی چادر من رو برداشته.گیج و منگ شده بودم.چادر پاره هه رو سرم کرده بودم و تو حیاط راه میرفتم.رفتم قسمت گم شده ها.آقاهه بهم خندید! رفتم از نگهبان پرسیدم.نگهبانه هم بهم خندید...به خادم حرم گفتم،اونم خندید...من تو حیاط لابه لای جمعیت راه میرفتم و اشک میریختم.نه به خاطر چادرم...یه چیز بزرگ تو دلم شکسته بود "آره آدمهایی هستن که توی حرم هم حتی دزدی می کنن"من رودست خوردم!  اعتماد و ایمانم شکسته بود،احساس حماقت کردم.اونروز تازه فهمیدم دنیا و آدمهاش اونطوری نیستن که من تو ذهنم ساخته م...دنیا اونی نیست که من فکر میکنم...اونروز فهمیدم ،بارها و بارها بعدش برام تکرار شد ولی هیچوقت باورش نکردم...من می خواستم دنیا رو اون جوری ببینم که دلم می خواد ...باورم نمیشه که دنیای من دروغه... مگه میشه؟ مگه میشه ؟ چند بار اینو از خودم پرسیدم؟

 

حالا دقیقا حس اونروزم رو دارم،حس یه بچه ی کوچیک که سادگیش رو توی سرش کوبیده ن...تو راست میگی من بچه م!

 

من با تو حرف نمیزنم،برات نامه نمی نویسم.من نیازی ندارم خودم رو به تو اثبات کنم.فقط میگم که اینو بدونی: تو یه معذرت خواهی گنده به من بدهکاری! من همه چیز رو بهت گفته بودم.گفته بودم که چی فکر میکنم و چی می خوام ، حد و حدود رابطه ام رو تعیین کرده بودم.من ازت خواهش کرده بودم نذاری فکر کنم اشتباه کرده ام،من ازت خواهش کرده بودم...فکر میکردم بزرگ تر از این حرفایی!

تو فکر میکنی برای من چی هستی؟ من برای تو چی هستم؟ نه اون چیزی که دیروز برات بودم برام مهمه نه اون چیزی که از این به بعد راجع بهم فکر می کنی.اونقدر بی اهمیت که جایگاه تو رو تو ذهنم تغییر نمیده.آدمها برای من دستمال کاغذی نیستن که اینجوری دور بندازمشون.ولی میدونی یه چیزی این وسط شکسته.تو حرمت خودت رو در نظرم شکستی...یادته؟ هشدار داده بودم!

تو اگه چیزی می خوای به خاطر خودت می خوای ولی من آدمها رو به خاطر خودشون دوست دارم.بهتره نگم "دوست دارم" چون دیگه اعتمادم به گوشهایی که حرفهامو میشنوه صفره! صفر! بهتره کلاهم رو بردارم،از کمر خم شم و به جای دوست داشتن بگم "ارادتمند!" خسته شدم از اینهمه سوء تعبیر که از حرفها و اعمالم شده.آره تقصیر منه که ظرفیت آدمها رو همیشه بیشتر از اونی که هست تخمین میزنم.بی خود فکر میکردم حرفهام رو فهمیدی... هیچکس من رو اونطوری که واقعا بودم ندید

چی فکر کردی که به خودت اجازه دادی اینجور با من حرف بزنی؟ فکر کردی حرفهای خودت رو تحویلت میدم؟ که اگه بخوای کاری می کنم که دیگه من رو نبینی؟ که خودم رو فاکتور بگیرم تا شما رنج نبری؟ هه! نه جناب! این بچه اونقدر بزرگ شده که بفهمه دنیا اونقدرام پیچیده نیست.که اگه می خوای چیزی رو نبینی ساده س! "نگاش نکن" من راحت چشم می پوشم شما هم میل خودته،میتونی چشم هات رو ببندی و بگذری یا خودت رو گم و گور کنی یا بشینی و رنج ببری.من سر جام ایستاده م!

تو اگه رنج میبری،اگه حس می کنی نابود میشی باشه بی خیال! ولی این رو بدون هیچ چیزی در وجود تو یا کس دیگه قرار نیست من رو ارضا کنه چون همچین انتظار ابلهانه ای ندارم!

من بچه م! یه بچه که قهر نمی کنه،یه بچه که دوست نداره با گوشه کنایه حرف بشنوه،یه بچه که اونقدر بزرگ شده که بتونه حرفش رو مستقیم بزنه و انتظار داره باهاش رو راست باشن،دوست نداره sms اشتباهی براش برسه و احمق فرض بشه! بچه ای که ترسو نیست اما اونقدر بچه س که آدمها رو بزرگ می بینه!

حالا این بچه حسابی گیجه درست مثل اون روز بارونی تو صحن حرم،رودست خورده،داره از غصه می میره نه به خاطر توهینی که به شعور و شخصیتش شده...به خاطر ترک بزرگی که روشیشه ی شفاف ایده آلهاش افتاده...تو باعث شدی فکر کنم راهم رو اشتباه رفته م.دلم رو شکستی،غرورم رو نادیده گرفتی و به خاطرش یه معذرت خواهی بزرگ بهم بدهکاری

 

* یه روزی بیدار میشم و به تصویر مضحکی که از دنیا برای خودم ساخته م می خندم

 

مرسی که جواب دوستی بی دریغم رو اینطوری دادی

همین تلنگر برای شکستن و بیداری کافی بود

 


 
comment نظرات ()
 
بيهوشی و باقی قضايا
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ اسفند ،۱۳۸٥
 

* دیگه کم کم وارد شدم ماسک یه دستی میگیریم و سه سوته اینتوبه می کنیم و خلاصه!

 

* اینترن ENT بودم.اتاق عمل بی کار که می شدم،میرفتم اتاقهای دیگه ، از تکنسینها و دکترها سوال می پرسیدم و اونا برام توضیح میدادن و....یه روز دکتر شیرانی ساعت 11 اومد،فقط یه مریض داشت.منم که نمی دونستم از 8 صبح تو اتاق عمل منتظرش بودم. از این اتاق به اون اتاق هر چی مریض میومد بدو بدو میرفتم به تکنسین اتاقه می گفتم وایسیییییییین رگش رو من میگیرم! بعد خبر رسید که دکتر شیرانی بیمارستانه و تا چند دقیقه دیگه میاد.تکنسینه گفت پس دکتر صفاری رو خبرش کنین بیهوشی این اتاق دکتر صفاریه.من تو دلم:دکتر صفاری کیه دیگه؟ من که همه ی بیهوشی ها رو دیده م اینو چرا ندیده م؟ خلاصه رفتم فوضولی تو یه اتاق دیگه و برگشتم اتاق خودمون که رگ مریضم رو بگیرم که دیدم ای دل غافل یه آقاهه ای خم شده رو مریض و داره رگ میگیره! مریض من رو! آه از نهادم بر اومد! انگار مریض جزء اموال شخصی منه و آقاهه دزدیدتش!  گفتم:اِ اِ اِ اِ...این مریض من بود خودم می خواستم رگش رو بگیرم آقاهه م که کلاه و ماسک داشت و من هیچیش رو نمیدیدم سرش رو برگردوند گفت بیا دیر نشده چون من خرابش کردم! من رفتم یه برانول جدید آوردم و بی توجه به تازه وارد که می خواست کمکم کنه خودم فوری رگ گرفتم آقاهه هم وایساد نگاه کرد.منم باد انداختم به غبغبم که دیدی تو نتونستی من تونستم همون موقع دکتر شیرانی اومد تو:سلاااام دکتر! مریض من آماده س؟ آقاهه ی ناشناس: بله... من: معععععععععع!  بعد که رفت بیرون یواشکی پرسیدم:ایشون دکتر صفاری بود؟ _بله!

مامااااااااااااااان

دوباره که اومد تو اتاق یه جمله شرمگینانه گفتم:ببخشید دکتر من نشناختم شما رو و آب شدم رفتم تو زمین!

همون موقع از برخورد و اخلاقش خیلی خوشم اومد.موقع تقسیم خوشحال بودم که افتادم باهاش (یعنی با کلی زحمت و یک معامله ی پایاپای خودم رو انداختوندم باهاش)

 دوسش دارم من باید اول از همه از شخصیت استادم خوشم بیاد تا بتونم باهاش راه بیام و حرفهاش رو گوش کنم و حتی چیز  ازش یاد بگیرم.اخلاقمه دیگه!

 

 

* سر یه عمل بودیم که دکتر صفاری رو صدا کردن.آقای دادخواه اومد گفت دکتر بدو بیا اینا با هم دعواشون شده! رفتیم دیدیم به! دکتر د. و دکتر رادی  دعواشونه! داد و بیداد! دکتر رادی گفته چرا بیهوشی اتاق رو ول کرده رفته بیرون اونم اومده گفته شما کار خودت رو بکن تو کار من دخالت نکن! اونم یه چیز دیگه گفته اینم لوله تراشه رو در آورده گفته اصلا مسوولیت مریض با منه اگه مرد هم مرد به شما ربطی نداره اونم...اونم....معععععععععععع

دکتر رادی که معرف حضورتون هستن! اتند ماه یک جراحی خودمون که اشک من رو هم در آورد.اصولا همه دل پری دارن ازش.اون موقع که اینترنش بودم میدیدم که چطوری همه لحظه شماری می کنن تا بازنشست بشه! گیر بی خود میده،به کار همه کار داره! دکتر د. هم زده بود به سیم آخر! خلاصه که بساطی بود! یکی از بدیهای بیهوشی همینه که کارت وابسته س به جراح البته جراح هم وابسته س به بیهوشی ولی خوب جراح ها اصولا زورشون بیشتره!

* یکی از دکترها پوکه ی مخدر رو داده بود به اینترن،اون هم انداخته بودش تو سطل!!! (آخه پوکه ی خالی مخدرها رو باید تحویل بدن،کلی قانون و مقررات داره!)

 کل اتاق عمل بسیج شده بودن توی سطلها رو می گشتن

 

 

* صبح که وارد شدم تا اومدم برم لباسم رو عوض کنم دیدم چه صدای ونگ ونگی میاد! با خودم گفتم اینجا که اتاق عمل ارتوپدیه جراحی عمومی نیست که  بچه کوچولو بیارن برای ختنه! بعد که رفتم تو دیدم به! این مریض خودمونه! یه فینگولی 9 ماهه به اسم علیرضا که اومده بود کلاب فوتش رو عمل کنه.اینقدر باحال بود! یکی از پاهاش یه ماه پیش عمل شده بود و تا بالا تو گچ بود.یه دستش هم که برانول زده بودن و آتل بسته بودن که تکون نخوره.حالا این هی وول می خورد هی لگد میزد هی جییییییییغ میزد گوله گوله هم اشک میریخت! میذاشتیمش اون سر تخت چهار دست و پا(با اون وضع دست و پاش!) میومد این سر تخت می خواست از اینور خودش رو بندازه پایین اونوقت دوباره میذاشتیمش اونور تخت از اول...! کلی نی نی بازی کردیم! دیگه بیهوش شد و ما رفتیم پی کارمون.عملش که تموم شد برگشتیم بالا سرش.اکستوبه شد و اکسیژن می گرفت.دکتر اومد ماسک رو از تکنسین گرفت،من دیدم هی دکتر ماسک رو برمیداره دستش رو میگیره جلوی دهن نی نی ،گوشش رو میاره جلو، اخم میکنه میگه:نع! و دوباره ماسک رو میذاره. گفتم مگه  خودش نفس نداره؟ گفت:نع!!! داره سیاه میشه!

_ مععععععععععععععع!

دکتر صفاری خیلی آدم آروم و خونسردیه واسه همین تا قیافه ش جدی میشه و صداش رو بلند میکنه من قلبم وایمیسه،می فهمم قضیه جدیه!

 

دکتر هی تند و تند نفس داد بهش ولی اسپاسم کرده بود! فقط معده ش باد می شد و ورم کرد.خلاصه هی سیاه شد،سیاه شد و رفت تو برادیکاردی...دکتر گفت: آتروپین...یه NG بدین...

اگه بدونین چه فکرایی اون لحظه به ذهن آدم میاد! عوض اینکه نگران بچه باشم داشتم با خودم می گفتم ای وای یک ساعت دکتر موسوی اینو عمل کرد همه ش حروم شد! تازه این بچه س حتما مامان باباش شکایت می کنن دکتر صفاری بدبخت میشه! دیه چنده الان؟ الهی بمیرم واسه دکتر!

خلاصه یک ساعت ور رفتن با اون فنچولچه تا نفس پیدا کرد و فرستادنش ریکاوری.اونجا هم همه رو ذله کرد از بس وول خورد،گریه کرد،سرمش رو در آورد،خودش رو کوبید اینور اونور...سمیه رفته بود بهش می گفت:ساکت! داشتی میرفتیا! میدونی اگه رفته بودی الان کجا بودی؟ تو آسمونا (چقدر رمانتیک)

 

* از دکتر پرسیدم پیش اومده براتون تا حالا که یه مشکلی پیش بیاد و نتونین حلش کنین؟ اونم جریان اون دختری رو گفت که بعد از عمل هموروئید! تو ریکاوری هایپوکسی شده و وقتی خبرش کرده ن ارست بوده و بعد از احیا برگشته ولی الان vegetative شده!!!!!!!!!!  مو به تنم سیخ شده بود! گفتم دکتر شکایت کردن؟ گفت اوهوم . گفتم:محکوم شدین؟ گفت هنوز در جریانه ولی محکوم میشم...گفتم چقدر...؟ گفت:100 میلیون!

فکر کردم چقدر سخته،که تو مسوول باشی و اینجوری بشه.من نمی تونم دکتر رو مقصر بدونم.اشکال از سیستم شلوغ و درب و داغونیه که دکتر رو میذاره مسوول چند تا اتاق عمل و یه ریکاوری شلوغ با دستگاههای خراب که پرسنلش فرصت رسیدگی درست به مریضها رو ندارن..در واقع اینکه این اتفاق بیوفته عجیب نیست،اینکه این اتفاقها بیشتر نمی افته شبیه معجزه س! اما اگه من جای دکتر بودم چی فکر میکردم؟

خدا نکنه یه وقت برسه آدم بگه کاش میذاشتم مریضم می مرد!

 

 

* بیهوشی خوب بود. دکتر صفاری هم خوب بود.حیف که تموم شد.اینم تموم شد و فقط خاطره هاش موند...از امروز رفتیم ارتوپدی،بخش اره و مته و آچار و چکش!

 

* چقدر بیمارستان رو دوست دارم.اونجا که هستم انگار توی کار غرق میشم ،دیگه به هیچی فکر نمی کنم...به هیچی

 


 
comment نظرات ()
 
آدمکشی تو روز روشن
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ اسفند ،۱۳۸٥
 

* بیهوشی رشته ی تمیز،شیک و قشنگیه.فقط خدا نکنه بد بیاری!

خیلی ساده داشتم اولین قتل عمرم رو مرتکب می شدم

مریض یه پسر جوونی بود که برای عمل پیلونیدال اومده بود.بیهوش که شد ماسکش رو گرفتم و شل که شد دکتر گفت:برو!  منم لارنگوسکوپ رو برداشتم و تا اپیگلوت رفتم جلو.بازم طبق معمول difficult بود که به تور من بدبخت خورده بود.تقریبا blind رفتم.دکتر چک کرد گفت منم چیزی نمی بینم.بعد وصلش کردیم به اکسیژن و تکنسین صداهای ریه رو گوش کرد و گفت درسته.بخار تنفسش هم کاملا تو لوله پیدا بود و خیالم راحت شد که درست گذاشته م(برای هیچ موردی اینقدر وسواسی همه چیز رو چک نکرده بودیم!) رفتیم اتاق بعدی.بیمار بعدی هموروئیدکتومی بود که ماسکش رو سمیه گرفت.یهو دیدیم داد میزنن دکتر صفاااااااااااری! دکتر صفاری که یهو غیب شد.رفتم ببینم چه خبره.معععععععععععععع! اتاق دوئه.همون پسره که من اینتوبه کرده بودم! خدایا چی شده؟ دنیا کن فیکون شده بود! هر کس از یه طرف میدوید...مریض سیاه بود! دکتر صفاری داد میزد: گاید بیارین! جراح  ها کارد به دست و استریل یه طرف وایساده بودن.تکنسین های بیهوشی هر کدوم یه کاری میکردن.قلبم وایساده بود! "خاک بر سرم کشتمش!" لوله رو در آوردن،ساکشنش کردن،اکسیژن دادن، برگشت ولی حالا مگه اینتوبه می شد؟ من ، مردم و زنده شدم! کم کم نزدیک بود بزنم زیر گریه

اوضاع که stable شد دکتر اومد کنار.گفتم:دکتر نزدیک بود بکشمش براتون اونم فقط سرش رو تکون داد یه نفس راحت کشید و خندید! قیافه ی دکتر دیدنی بود تو اون حال و قیافه ی من! واقعا استرسی که به آدم وارد میشه تو اون چند دقیقه...من که تا ظهر سردرد گرفتم.هر ده دقیقه یه بار هم بلند می گفتم:خاک به سرم داشت می مرد! داشتم می کشتمش!

لوله رفته بود تو مری ش(من نذاشته بودما خودش رفته بود!).خوبه اونهمه هم چک کردن! دکتر که گفت این خیلی difficult بود حق داشتی! آره دیگه من با دیفیکالتها قرارداد دارم.همه شون میان سراغ من بعد هم میوفتن می میرن میگن این کرد می بینین تو رو خدا؟

خلاصه که به خیر گذشت اما من فکر میکردم این کارم بزرگترین گندی بوده که یک اینترن در تمام طول تاریخ بشریت زده و کلی عذاب وجدان داشتم.ولی انگار شایعه! ظهر برای محبوبه که گفتم گفت اووووووووه منم کردم! یه دفعه لوله رو گذاشتم تو مری مریض سیاه شد تازه یه کار دیگه هم کردم که خیلی بامزه تر بود! یه دفعه bag باد نمیشد تکنسینه گفت این valve رو ببند.منم بستم.(تکنسینه که نگفته بود بعد دوباره بازش کن!) بعد مریض همینجوری باد شد! ریه هاش باد شد،معده ش باد شد...یهو جراح گفت وااااا مریض داره میترکه! بعد اومدن والو رو باز کردن مریض پیسسسسسس خالی شد

دیگه دکتر صفاری کلی از ماجراهایی که براش اتفاق افتاده تعریف کرد.مثلا یه خانومی که قرار بوده سزارین بشه رو نمی تونسته اینتوبه کنه.شرایط no ventilation no intubation!!!(چه عبارت وحشتناکی) آخرش میگه اقلا عمل رو شروع کنین بچه رو زنده در بیارین! خیییییلی وحشتناکه ها! ببینین آدم در اون لحظه چه حالی داره! البته خانومه نمرده و بالاخره به هر جون کندنی نگهش داشته ن ولی فکر کنم 10 سالی از عمر دکتر کم شده باشه!

خیلی سخته اینهمه مسوولیت و اینهمه استرس و ...قدرت تصمیم گیری بالا و سرعت عمل و...پووووووه! اینم از این رشته که خوشم اومد ازش! با کلی زحمت دلمو از جراحی کندم چسبوندم به بیهوشی!  اصلا من انگار آدم نیستم دلمو ببندم به پوستی چشمی رادیولوژی ای...آدم نیستم حتما دیگه!

 

و در آخر سخنی با رزیدنت بلندمرتبه:

 یادم میاد دکتر رضا همیشه می گفتن دوست دارم یه رشته برم که مسوولیت نداشته باشه،استرس نداشته باشه...من واقعا الان دارم لذت میبرم که همونطور که دعاهای ایشون در حق من یکی یکی مستجاب میشه دعای من هم مستجاب شد و ایشون الان رزیدنت بیهوشی هستن! تا نیومده بودم بیهوشی فکر میکردم چطوری انتقام اون انماهه رو بگیرم اما الان دیگه خیالم راحته چون میدونم که خدا انتقام من رو گرفت

.

.

.

 دکتر،

بیهوشی رشته ی تمیز،شیک،قشنگ و پردردسریه. از ته قلب دعا می کنم هیچوقت بد نیاری

 


 
comment نظرات ()
 
ماه ششم،نیمه ی اول...اینترن دون پایه و بیهوشی
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ اسفند ،۱۳۸٥
 

ما دو ماه اختیاری باید بگذرونیم.هر ماه دو تا پونزده روز توی یه بخش باید باشیم.این ماه اختیاری 1 ،سه تا انتخاب داشتیم.من بیهوشی برداشتم و ارتوپدی.دیگه ارولوژی ختم شد به همون یک ماه اول استاجری...

بیهوشی رشته ی جالبیه و البته خیلی مهمه که یه سری چیزهای اساسی رو ازش یاد بگیریم.چیزایی که اینجا می بینیم هیچ جای دیگه گفته نمیشه و دونستن بعضی هاش برای GP واقعا لازمه.intubation ،ventilation و احیا هیچ جای دیگه اصولی آموزش داده نمیشه.گرچه با 15 روز هم کسی expert نمیشه ولی اقلا چند بار انجام میدی و بعد اگه توی کار موقعیتش پیش بیاد دیگه چلمنگِ محض نیستی!

به نظر من که بیهوشی به عنوان یه رشته ی تخصصی خیلی رشته ی خوبیه.از محیط کارش کیف می کنم.اتاق عمل واقعا محیط دلچسبی داره.با بخش و درمانگاه خییییییلی فرق می کنه.اما خودمونیم ها سخته! برای موفقیت در ماسک گرفتن اول باید یه دوره سنگنوردی ببینی! بسکه مچ و انگشتهای قوی می خواد! ما که جونمون در میاد دو دسته این ماسک رو فشار میدیم تا leak نده.یکی رم باید استخدام کنیم bag رو فشار بده دیگه! (به هر روشی امتحان کردم یه دسته نشد که نشد!) Intubation هم که جای خود(منکه با گندهایی که زده م دیگه اصلا حرفش رو نمیزنم!) اما با اینکه بیهوشی سخته کار بیهوشی ها سنگین نیست.بیشتر کارها رو تکنسینها می کنن و دکتر ok میده.یا یه جاهایی که تکنسین گیر کنه دکتر تشریف فرما میشن! آدم بعضی وقتها فکر میکنه متخصصهای بیهوشی فقط برای اینن که وقتی مریض مُرد یکی باشه دیه شو بده

واقعا خدا نکنه یه مورد" بد" پیش بیاد.حرف از ثانیه هاست.کافیه سرت رو بچرخونی یا بدشانسی بیاری تا یه آدم که هیچیش نبوده خیلی شیک زیر دستت بمیره! فکر کنم تنها رشته ایه که شانس هم شدیدا توش دخالت داره و خیلی وقتها کسی تقصیر کار نیست.

کار کردن با داروها رو دوست دارم.کیف داره آدم اینجوری اثر داروها رو فوری می بینه.تازهههه اینکه  همیشه 5-6 تا سرنگ پُرررررر از انواع و اقسام مخدر قوی توی جیبت باشه  همینجوری بالقوه سرحالت میاره

یکی از خوبیهای بیهوشی اینه که مجبور نیستی همه ش سرپا وایسی و بالای سر یه مریض باشی.میتونی به طرز فوضولانه ای تو همه ی اتاقها بچرخی و هر وقت هم دلت خواست بری واسه خودت چایی بخوری یا وایسی با بقیه ی همکارهات اختلاط کنی.اما یه عیبش هم اینه که نمیتونی بری تو فیلد عمل دخالت کنی.خوب آخه آدم همه ش فوضولیش میاد ببینه اونور پرده چه خبره.بیهوشی هم بالاخره دل داره شاید بخواد دستش رو بکنه اون تو یا وقتی اینسیژن عمل وسیعه دلش غش بره که یه عاااالمه سوچور بزنه.ولی خوب بیهوشی این قسمت از وجود آدم رو ارضا نمی کنه اما مثل جراحی هم نیست که تمام زندگی آدم رو تحت الشعاع قرار بده و دیگه همه چی تموم!( آدم واقعا باید مغز خر خورده باشه که جراحی دوست داشته باشه)

 

اما در کل بیهوشی خوبه. برای تخصص، آدم(خودم رو میگم!) اگه عاقل باشه بهش باید فکر کنه.آدم! عاقل شو! آدم! با توام! لطفا بعد از اینکه عاقل شدی درس هم بخون بلکه نمره بیاری!(بعد بشین فکر کن چی خوبه چی بده!)

همین چند روزه کلی اتفاقات افتاده که دفعه ی بعد تعریف می کنم.کلا بیهوشی پر از اتفاقه...دعا کنین این یک هفته ی باقیمانده کسی رو نکشم تا بیام براتون بگم
 
comment نظرات ()
 
ماه پنجم،فیلد بهداشت
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ اسفند ،۱۳۸٥
 

این یک ماهه فرصت نشد در مورد فیلد بهداشت و پزشکی اجتماعی چیزی بنویسم.الان که تموم شده با یه دید بازتری می تونم در موردش صحبت کنم.اولش اصلا دلمون نمی خواست بریم فیلد.فکر میکردیم بیمارستان باشیم خیلی از نظر آموزشی بهتره برامون.حتی یه جلسه گذاشتیم که اگه بشه و همه ی بچه ها موافقت کنن صحبت کنیم به جاش یه بخش اختیاری مثل نورولژی یا جراحی اعصاب بگذرونیم.اما توی اون جلسه اکثرا مخالفت کردن و گفتن می خوایم یک ماه بریم استراحت کنیم و از کشیک دادن خسته شدیم و اینا! چند روز اولش که کلاس بود واقعا خسته کننده بود.بعد هم سر تعیین جا طبق معمول جنگولک بازیها شروع شد.ما که تو دوره ی استیجری بدجوری باهامون تا شد! جای خیلی بدی افتادیم (یادش به خیر دارغوز آباد!) خیلی دور بود،بازرس هاش سخت گیر بودن و کلا سخت گذشت(گرچه اون موقع نفهمیدیم ولی بعد که با بچه های دیگه مقایسه کردیم دیدیم واقعا که...اون موقع ماه رمضون بود ما بعد از اذان صبح که هنوز هوا تاریک بود راه می افتادیم،چند تا ماشین عوض می کردیم و با کلی استرس سر وقت میرسیدیم دارغوز آباد.اگر دیر به اتوبوسی که از نجف آباد میرفت دارغوزآباد میرسیدیم باید یک ساعت تو سرما وایمیسادیم تا اتوبوس بعدی بیاد.از اون طرف هم ظهر تا ساعت 2 باید اونجا می موندیم و غیبت هم که حرفش رو نزن.در حالیکه بچه های دیگه هم راهشون نزدیک بود هم هر وقت می خواستن میرفتن و میومدن و هم کلی غیبت کرده بودن و ...گرچه این چیزا اصلا مهم نیست،زندگیه دیگه میگذره.ما که کلی به خودمون خوش گذروندیم )

 

این بار توی شبکه های اصفهان تقسیم شدیم،افتادیم زیار .یه مرکز سه پزشکه با 9 تا خانه ی بهداشت.هر چی بگم چقدر پزشک های مرکزمون خوب بودن کم گفته م فیلد که کلا طرح بی خودیه ولی اون مرکز با وجود پزشکهای ماه و پرسنل خوبش خیییییییلی چیزا یادم داد.

دکتر عطایی مدیر مرکز بود.آدم خیلی خیلی صبور و خونسردی که از نحوه ی مدیریتش لذت بردم.همچین با سیاست همه رو راضی نگه میداشت که کیف می کردی! واقعا لازم بود برام که کنارش بشینم و نحوه ی برخوردش با پرسنل،مریض ها و بازرس ها رو ببینم.از اون آدمهای نادری بود که توی همه چیز دست و دل بازن.همه چیزشون رو حاضرن با بقیه قسمت کنن و از اینکار لذت میبرن.علمش رو،وقتش رو،تجربه هاش رو...واقعا کم دیده م همچین آدمی.توصیه هایی که بهم میکرد در مورد برخورد با آدمها و نحوه ی مدیریت حتما در آینده به دردم می خوره.انسان با شعور و عاقلی بود.در حال حاضر در کنار پزشکی داره به صورت غیر حضوری فوق لیسانس حقوق میگیره.من خیلی تعجب کردم.گفتم دکتر از پزشکی نا امید شدین که رفتین تو خط حقوق؟ اما جوابش بیشتر متعجبم کرد.اون میگه که پزشک های ایرانی بیشترین مشکلاتشون به خاطر عدم اتحاد و ناآشنایی به حقوقشونه ...چندین بار شاهد بودم پزشک هایی که از نظر حقوقی مشکل داشتن و ازشون شکایت شده بود باهاش تماس میگرفتن و اون راهنماییشون میکرد.در صدد بود یه چیزی شبیه به اتحادیه یا یه شرکت تعاونی برای پزشک ها راه بندازه تا یه پشتوانه ای برای پزشکها باشه.یکبار هم این کار رو کرده که خیلی موفق بوده و بعد به دلایلی به هم خورده.حالا قراره نقص ها رو برطرف کنه و دوباره شروع کنه...واقعا ذهن بازی داره،الان جاش نیست که همه ی حرفهاش رو بازگو کنم ولی اگر دکترها یه کم دست از خودخواهی و خودمختاریهاشون برمیداشتن و برای خاطر خودشون هم که شده متحد میشدن اوضاع این نمیشد که الان هست! تنها چیزی که میتونه الان یه کم بهمون کمک کنه یه اتحادیه ی غیر دولتیه که قوی باشه و حرفش در رو داشته باشه...

 

 

دکتر احمدی پزشک خانواده بود.از اون آدمایی که در همون نگاه اول ازش خوشم اومد(برای من کم پیش میاد!) با شخصیت،با سواد،با اخلاق...دوست داشتم وقتی مریض می بینه کنارش بشینم و به رفتارش دقت کنم.این چند وقته که داریم به فارغ التحصیلی نزدیک میشیم برام اینجور چیزا خیلی مهم شده.ترس از بی سواد بودن یه طرف! ترس از نا آگاهی در مورد برخورد با آدمهای تازه،با فرهنگ جدید و نا شناخته هم یه طرف.خیلی مهمه که آدم بدونه اونجایی که کار میکنه چطور باید با مردم و پرسنل ارتباط برقرار کنه تا مشکل پیش نیاد.مثلا همیشه برام سوال بود که اگر یه مریض درخواست غیرمنطقی داشت یا یکی بی ادبی کرد و شلوغ بازی راه انداخت باید چی کار کنم؟ توی بیمارستان از اینجور مسایل زیاد پیش میاد اما اونجا یه دکتر شاهزمانی هست که سر و ته یارو رو برات یکی کنه! یا یه دکتر ناجی هست که مهربون بخنده و بگه "ولش کون بابا ارزش ندار ِد!" و آرومت کنه.نگهبانها هستن که بری پشتشون قایم بشی! و در نهایت هم اینه که بگی به من مربوط نیست برین به سوپروایزر بگین! همه هوات رو دارن و از همه مهمتر "تو مسوول نیستی" ولی پس فردا تو گوگوردره خودتی و خودت! منم که تو این چیزا آدم با تجربه ای نیستم.در مقابل خیلی چیزا نه می تونم بی صدا بگذرم نه اهلش هستم که صدام رو بلند کنم.این کارها بلد بودن می خواد،که نه خودت خیلی صدمه ببینی و هم اینکه بتونی با حداقل ِ ضرر قضیه رو ختم به خیر کنی...

روز اولی که رفتیم زیار تو پرونده ها فوضولی می کردم که یه اسم آشنا دیدم.مهر دندون پزشک آشنا بود! بدو بدو رفتم از آقای مهاجری پرسیدم دندون پزشکتون کیه؟ گفت خانم دکتر خ.! پریدم تو اتاق دندون پزشک!مهشید هم مدرسه ای راهنمایی و دبیرستانم بود.درسته که هیچوقت هم کلاس نبودیم اما 7 سال توی یه مدرسه بالاخره...طرحش رو اونجا میگذرونه با حقوق ماهی 130 تومن! (این در حالیه که کاردان(فوق دیپلم)  آزمایشگاه تو همون مرکز که اونم طرحش رو میگذرونه ماهی 120 تومن میگیره )

با دکتر احمدی هم کلی دوست شدیم.یه بار ازم پرسید شما هم مدرسه ی ما بودین؟ تا اومدم بگم ببخشید من مدرسه ی دخترونه میرفتم نه پسرونه! گفت:تیزهوشان! خانم دکتر خ.گفت شما هم مدرسه ی ما بودین! _ اِ اِ اِ اِ...شمام سمپادی هستین؟ پس شهید اژه ای میرفتین! کلی ذوقیدیم! اونایی که میشناسن میدونن که چقدر بچه های سمپاد روی همدیگه تعصب دارن.بعد کلی خاطرات مدرسه گفتیم واسه هم و یه جایی رسید که من گفتم پس شما با دکتر جوشن هم دوره بودین! طفلکی کلی دمغ شد.معلوم شد با آقا رضا دوست صمیمی بوده ن.خدا بیامرزدش،حیـــــف!

 

دکتر فلاح زاده هم که شیرازی بود.برخورد زیادی باهاش نداشتم اما آدم خوبی به نظر میرسید

 

هر سه شون خوب بودن و جلوی بازرس ها هم کلی هوامون رو داشتن

 

همون روز اولی که رفتیم دکتر عطایی گفت مهم نیست کی برین و کی بیاین.فقط بازرس هاتون رو راضی نگه دارین.منم نهایت سوء استفاده رو کردم! اغلب ساعت 8 و نیم میرفتیم و 12 هم با سرویس معلم ها برمیگشتیم.اون دو تا(ندا و سمیه) که همچین وظیفه شناس و سر وقت! ولی من یه چند باری(حالا یه کم بیشتر از چند بار!) تصمیم گرفتم بیشتر بخوابم.9 و ربع،9 و نیم...یه دفعه هم رکورد زدم 11 ربع کم رفتم(تهرانیا میگن یه ربع به 11) تازه دکتر احمدی نگرانم شده بود می گفت فکر کردم اشتباهی ماشین سوار شدی رفتی جرقویه! (عوض اینکه دعوام کنه که چرا دیر اومدی!) خلاصه زدیم به در بی عاری...کلا خوش گذشت روز آخر هم به دکتر عطایی گفتیم نمره بده اونم پای برگه ارزشیابی هامون رو مهر زد و داد دستمون.گفت خودتون نمره بدین! من پرسیدم عادلانه بدیم یا غیر عادلانه؟ گفت اصولا عادلانه اینه که آدم همیشه خودش رو بهترین ببینه! ما هم به خودمون 70 دادیم(از 70 )

خیلی عشقولانه بودن

و اما پزشک خانواده! تا قبل از این غیر از چیزایی که تو وبلاگ ها خونده بودم یا تک و توک شنیده بودم چیز دیگه ای در موردش نمی دونستم.حالا یه کم بیشتر میدونم.در این حد که این طرح به اضافه ی بیمه ی جدیدالتاسیس روستایی غیر از بالا بردن توقعات بی جای مردم چیز زیادی نداشته.البته این طرح برای افزایش بهداشت و سلامت جامعه خیلی خوبه ولی برای انگلیس نه برای ما! دکتر عطایی یه بار ازم پرسید نظرت چیه؟ گفتم از سر این مردم زیاده! واقعا زیاده برای همینه که قدر نمیدونن...از صبح تا ظهر سیل مریضه که میریزه سر دکترها.مرد گنده اومده: از صبح احساس می کنم که دارم سرما می خورم! (دکتر و دوا مفته دیگه!) اون یکی اومده بچه ش تب کرده مثلا،میگه دوا بنویس.بعد که می نویسن یه کیسه گنده ی دارو میذاره جلوت که اینا رو دیروز داده ن (دو تا دکتر دیگه!) ندادم بهش! تو یه چیز دیگه بنویس!چرا ندادی؟ جواب نداره که(دکتر و دوا مفته دیگه!) زنه افغانی (دقت کنید:افغانی!) اومده ویزیت بشه.بهش میگن برو قبض بگیر بیا.داد و بیداد،به خدا هر چی از دهنش در اومد گفت ،آخرش هم: اگه می خواستم پول بدم که میرفتم پیش یه دکتر حسابی! ( یعنی تا این حد ارزش ماها پایینه،تا این حد ارزشمون رو آورده ن پایین!) پسره اومده شیشه ی پنی سیلین رو می کوبه رو میز دکتر! مگه قرار نبود واسه من پنادر بنویسی این چیه؟ اینکه پنیسیلینه! _ پنیسیلین یک و دویست همون پنادره! _ آره ارواح  ِ$#^%$&% ...فکر کردی من سواد ندارم؟ تو اصلا کی هستی؟ اومدی کار آموزیتو اینجا بگذرونی؟ &^$%$%%#(اینا یعنی فحش های بدبد!) بعد هم میره بیرون و در رو محححکم می کوبه به هم! الهی بمیرم! قیافه ی دکتر احمدی رو در اون حال یادم نمیره

خوب! من یاد گرفتم که در این مواقع فقط لبخند بزنم،در صورت لزوم بگم:خوش اومدین! یا دیگه اگه خیلی کفری شدم سرم رو بندازم پایین و هیچی نگم.اما تو دلم میگم:برو به جهنم! شماها حقتونه اینجوری زندگی کنین! انسان دوستانه نیست؟ چرا هست! بعضی آدمها آدم نیستن،بُز ان

حقوق دکتر احمدی با کار از 7 و نیم صبح تا 5 بعد از ظهر ماهی 560 هزار تومن که با هر نقصی کسورات می خوره(مثلا خودش گفت چند ماه قبل به خاطر نقص کار یکی از بهورزها ازش 180 هزار تومن! کم کرده ن!) این در حالیه که بهورزهای همونجا با مدرک سیکل و دیپلمه از 230 تا 300 هزار تومن حقوق می گیرن! حالا کی کسورات رو تعیین میکنه؟ بازرس ها! افرادی حداکثر با مدرک لیسانس در رشته هایی که هیچ ربطی به پزشکی نداره و من نمی دونم چطور این افراد می تونن کار پزشک رو بررسی کنن و ناقص بودن یا نبودنش رو تشخیص بدن! واقعا حال آدم از این سیستم به هم می خوره.سیستمی که فقط یاد میده:بچاپ،از زیر کار در برو،دروغ بگو،برای بقیه بزن ...تا بتونی بمونی.

 

برای من تجربه ی خوبی بود.همه ش به خاطر پزشک های مرکز.بچه های دیگه خیلی اذیت شده بودن.(سیستمی که پزشک ها رو عقده ای تربیت می کنه  و پزشک های نفهمی که فکر می کنن حالا فرصتیه که عقده هاشون رو سر یه ضعیف تر از خودشون،اینترن!، خالی کنن) تعریف هایی که از پزشک های بعضی مراکز می شنویم شاخ هامون رو دراز می کنه!

دکتر احمدی می خواست امتحان رزیدنتی بده برای همین سوالهای پره مو ازم گرفته بود.یه دفعه که نشسته بودیم حرف میزدیم داشتم داد سخن میراندم که آره من آناتومی رو خیلی دوست داشتم و همیشه با نقاشی کردن سعی می کردم یادش بگیرم و  اینا که دکتر گفت آره معلومه شما نقاشیتون خوبه! _معععععععع! حالا به روم نمیاوردین دیگه! آخه یادتونه که گفته بودم سر امتحان 45 دقیقه وقت اضافه آوردم و کلی صفحه ی آخر سوالها از خودم هنر در کرده بودم! آبروم رفت! آخه شما که نمی دونین من چی و چه جوری نقاشی می کشم!

این یه نمونه ش که روز امتحان پزشکی اجتماعی به جای درس خوندن کشیدم.

اون سمت راستیه دکتر احمدیه،اون یکی دکتر عطاییه.اون لوله هه هم دست دکتر احمدی سوالهای منه که بعد از امتحان لوله ش کردم انداختم یه گوشه! همینجور لوله خشک شده بود هر کاریش میکردیم صاف نمی شد!

 

 

اون ریش پروفسوریه هم دکتر فلاح زاده س!

 

 

اینام بقیه:سمت چپیه دوستمه،مهشید(دندونپزشکه) اون خانم چادریه که مقنعه چونه دار داره کارشناس بهداشت خانواده س(اینم خیلی گل بود)،اون لپ قرمزیه بهداشت حرفه ایه.

 

 

اون آقاهه که همه ش می خواست مرخصی برامون رد کنه و خیلی هم خجالتی و مظلوم بود مسوول امور اداری و منشی و همه کاره ی اونجاست(آقای مهاجری)،آقا تپله آبدارچیه که هی برامون چایی میاورد،اون خانومه هم که همه ش سبد لوازم دستش بود و خیلی هم مودب بود یکی از ماماهای مرکزه.

 

 

بقیه هم بودن که دیگه هنرم خشکید!

 

یه نکته ی دیگه در مورد بلاهت این سیستم اینه که روستای به اون بزرگی با اون همه جمعیت(حدود 13 هزار نفر) حتی تزریقاتچی و آبدارچیش هم از اصفهان میومدن!


 
comment نظرات ()