دریای سرخ

صعود سراسری کرکس
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ بهمن ،۱۳۸٥
 

۲۱ و ۲۲بهمن ۸۵

 

کرکس برام شده بود عقده! نمی دونم چه جوریه بعضی جاها برای آدم مهم میشه،دوسش داری بدون اینکه هیچوقت دیده باشیش.کرکس اینجوری بود برام،از دور که میدیدمش حس میکردم چقدر دوسش دارم...تو این سه ساله خدا میدونه چند دفعه بچه ها رفتن کرکس و من هر دفعه یه جوری شد که نرم.این دفعه می خواستم حتما برم به خصوص که صعود سراسری هم برام یه تجربه ی تازه بود.

سه تا بودیم از گروه خودمون.با ماشین هیات رفتیم.ساعت 12 قرار بود راه بیوفتیم که شد یک و نیم.معلوم بود دیر میرسیم! اتوبوسمون لوس بود،خیلی پایین پیاده مون کرد.توی گل و شل راه افتادیم..تقریبا غروب بود که رسیدیم پای کوه.از همون پایین همه جا برف بود،برفِ عمیق...

کرکس قشنگه،به همون قشنگی که دلم می خواست.کرکس سیاهه،خیلی سیاه...کوهِ سیاه میون ِ سفیدی ِ برف و آسمون ...

توی تاریکی میرفتیم بالا. خسته نبودم،خسته نمی شدم.انتظارش رو نداشتم اینقدر خوب باشم اما خوب بودم.خوبی صعود سراسری اینه که آدمهای چلمنگ تر از خودت می بینی و انرژی میگیری! تا پناهگاه اصلا بهم فشار نیومد.پناهگاه با چراغهای روشن، توی تاریکی ،از دور ،خیلی باشکوه به نظر میرسه.این همون پناهگاهیه که تا چند وقت قبل بچه ها براش کیسه سیمان کول میکردن میبردن بالا!

پناهگاه شلوغ بود.معلوم بود ما جزو آخرین گروههاییم که میرسیم.بعضی ها از شب قبل اومده بودن! چی کار کنیم اگه جا نباشه با این چادر بی خود ِ کوچولو؟ من که رفتم دم پناهگاه دو تا آقا با عزت و احترام دعوتم کردن تو دو تا اتاق مخصوص خانم ها بود.خانم مسوول اتاق سمت راست گفت بفرمایید اینجا.اتاق پر بود،یه باریکه پایین پای بقیه جا بود که کیسه خوابم رو پهن کردم.یه ذره دراز کشیدم دیدم کف ِ ش خیلی سرده رفتم بیرون، بچه ها چادرشون رو زده بودن و داشتن جا درست میکردن.گفتم زیر انداز من رو بدین! گفتن نمیدیم! اِ شما که زیر انداز دارین مال منو بدین! نمیدیم! اِاِاِاِ...زیرم سرده فومم رو بدین! نورچ! زیر تو موکته اما زیر ما یه لایه یخه... دیدم راست میگن گناه دارن.با بزرگواری تمام زیراندازم رو بخشیدم به اونا.

جاگیر که شدیم شام خوردیم.یه تُن ماهی که درش یه وجب قلمبه شده بود.نجوشونده خوردیمش و هی منتظر نشستیم که علایم بوتولیسم ظاهر بشه! اینجا بود که کم کم زمزمه های تنبل بازی شروع شد! اون دو تا می گفتن اگه هوا خوب نباشه نمیریم بالا همین جا میگیریم می خوابیم تا ظهر! _شما خیلی بی جا می کنین! من می خوام برم قله! (عجیب نبود.خوب کسایی که هزار بار کرکس اومده باشن معلومه یه باد پشتشون بخوره شل میشن.حس کردم جدی جدی دارن نقشه میکشن! نهههههه! من می خوام برم قلللللهههههههه )

ساعت 9 قرار بود برامون سخنرانی کنن.رفتیم تو سالن که گوش تا گوش آدم نشسته بود.اون وسط فقط من یکی خانوم بودم،خانومهای دیگه تو اتاقها خوابیده بودن.اولش رییس هیات(رییس؟ سرپرست؟ مدیر؟ صاحب؟...؟) اومد برامون حرف زد.تا اومدیم بفهمیم چی درباره ی کوه میگه یهو زد به پهلوی شکسته ی حضرت زهرا و آخرش هم رسید به صحرای کربلا! بعدش یه آقایی اومد گفت که فردا بچه های خوبی باشین و توی طبیعت آشغال نریزین و شهر ما خانه ی ما و اینا...بعدش پزشک هیات در مورد سرما زدگی حرف زد و چند تا نمونه گفت که به خاطر سرمازدگی مجبور شده ن دماغ و گوششون رو قطع کنن! بعدشم یه آقاهه ای که استاد سنگ داداشم اینا بوده اومد نکات فنی گفت.بعد من نمی دونم چرا کرمم گرفته بود اسم این آقاهه رو بلد بشم.بساطی داشتیم اون دو روزه با اسم آقاهه! آخه من تو به خاطر سپاری و یادآوری اسم ها خیلی با استعدادم! فرداش هی تو راه می گفتم: کیوان! رحیم بود یا کریم؟ _ کی؟ پیام ستایش؟ چند دقیقه بعد: کریم شرافت؟ _ پیام ستایش!  دوباره چند دقیقه بعد: رحیم سعادت بود دیگه نه؟ _ سعادت کیه؟ ستایش! یک دقیقه بعد: پیام اخوت؟ _ ستایششششششششش

ساعد حدود 11 بود که رفتیم بخوابیم.اومدم برم تو کیسه خواب که دیدم یه دختری کیسه خواب و زیرانداز به دست اون وسط سرگردانه! گفتم چیه عزیزم جا نداری؟ گفت نه! گفتم بیا همین جا پهلوی خودم بخواب یه جوری جا میشیم.بیا زیراندازتو پهن کن اینجا! و اینگونه بود که من یک عمل خیر انجام دادم و بیچاره ای را از دربه دری نجات دادم.اصلا فکر نکنین به خاطر این بود که زیرانداز داشت ها هوا خیلی سرد بود.اینقدر سرد که من تو کیسه خواب گرمم نشد! حتی خنک بود! تا حالا نشده بود! اکثرا مجبور میشم نصف شب از تو کیسه خوابه بیام بیرون تا نمیرم از گرما! هر دفعه این کیسه خواب سنگین رو به کول می کشم اینور اونور بالاخره یه جا به درد خورد!

بیدار باش ساعت 5 بود.ولی مگه این آقایونی که تو راهرو بودن گذاشتن ما بخوابیم بسکه ورور حرف زدن و کرکر خندیدن.از اون طرف هفت هشت تا "پا" تو شکم من بود، تا میومد خوابم ببره  یکی لگد میزد تو طحالم  یکی پاش رو میکرد تو چشمم! آره فکر کنم سر جمع یه نیم ساعتی خوابیدم! ساعت که 5 شد گفتم آخیش خدا رو شکر تموم شد! هر چی صبر کردیم چراغها روشن نشد.همونجور کورمال کورمال پا شدیم از راهرویی ها پرسیدیم کی باید چراغها رو روشن کنه؟ گفتن آقای فلانی.آقای فلانی کجاست؟ خوابه! حالا مگه آقای فلانی بیدار میشه؟ چراغها روشن نشد که نشد! تو تاریکی وسایل رو جمع کردم و کوله صعود بستم.بعدش رفتم بچه ها رو بیدار کنم.اینا هم که خوااااب.با خودم گفتم من که میرم! اینا می خوان بیان می خوان هم نیان بالاخره بیدار شدن.صبحانه خوردیم و آماده شدیم.

یک ماه و نیم قبل که داداشم اومده بود کرکس یه توله سگ از پایین کوه دنبالشون راه افتاده بود و تا پناهگاه اومده بود.شب هم تو راهرو خوابیده بود و صبح باز دنبال اینا راه افتاده بود و رفته بود تا قله توله سگ!!! باورتون میشه؟ صبح که صدای واق واق سگ شنیدم فهمیدم که خودشه! چقدر ذوق کردیم! این آقا سگه انگار شده پای ثابت صعودهای کرکس.چقدرم ناز و دوست داشتنیه

هوا روشن بود که راه افتادیم.همه توی یک خط.شیب زیاد بود،کم کم حس کردم خسته میشم اما مهم نبود...دلم می خواست برم بالا،اولین بار بود که قله  اینقدر برام مهم شده بود.هوا سرد بود،انگشت های پام بی حس شده بود،باد میزد،کم کم بوران شروع شد،دونه های ریز تگرگ میخورد تو صورتم،شلاق میزد،دماغم رو حس نمی کردم،از مژه هام قندیل آویزون بود...می خواستم صورتم رو با روسریم پاک کنم نمی شد،روسریم یخ زده بود،میرفتم بالا...بالا...راهی که باید رفت،باید رفت...بلورهای یخ به صورتم خنجر میزد،صورتم می سوخت،چشم هام نمیدید...برو بالا بالاااا بالااااااااااااااااا...باید رفـــــــــــــــــــــــــت...خسته بودم اما خستگی نبود،بیشتر شوق بود...جای پاها توی برف...بادی که گاهی هلت میده،از جا بلندت می کنه...اعتراف می کنم "با تمام وجود داشتم با کرکس حال می کردم!"  با باد ،با یخ،با تمام اون سیاهی که از لای برف سر بیرون آورده بود،با قله ای که پشت دو تا پیچ منتظرم بود...کرکس...کرکس عزیز من...چیه که اینقدر تو رو برام عزیز میکنه؟

تو هم همونقدر دوستم داری که دوستت دارم؟

 

 

روی قله که رسیدیم دور تا دورمون دره بود،هر طرفی یه قشنگی...روبه رو مه بود،مه ِ غلیظ...هاپو کوچولو هم اونجا بود،کز کرده بود یه گوشه و عین سگ میلرزید یکی نبود بگه آخه مگه مجبوری؟ خنگ! کاش میدونستم چی تو فکرشه! معلوم نیست چند بار قله اومده! احتمالا رکورد زده! آخی! شما فکر می کنین یه هاپوی کوچولو چی تو فکرشه که از این کوه میاد بالا؟ یعنی دنبال چی میگرده؟ اصلا فکر میکنه؟ ...هر چی که باشه این هاپو یه هاپوی معمولی نیست! هاپوی کرکس من رو یاد روباه شازده کوچولو میندازه...انگار اهلی شده...اهلی ِ کوه

فرصت توقف کردن نبود.برای پایین اومدن کرامپون بستیم.من که صورتم داشت منجمد میشد.تازه آقای برادر یادش افتاد که کلاه بوران داره و خودش قصد نداره بذاره سرش! دادش به من.دماغم نجات پیدا کرد!

پایین رفتنه خوب بود.ما هم بچه های خوبی بودیم و به توصیه های فنی گوش کردیم و لیز نخوردیم.چی بود اسمش؟ امیر سخاوت؟!؟!

رسیدیم پناهگاه.خیلی زود باید جمع می کردیم و راه می افتادیم.داشتیم چادر رو جمع میکردیم که یهو داداشم داد زد! اینووووووووووووووو! معععععععععععععععععع افشین اینجا چی کار میکنه؟ !!!!!!!! اینکه دیروز تهران بود! اینم سورپریز حضور نفر چهارم که احمقانه ترین،نه! یکی از احمقانه ترین ترین کارهای عمرش رو انجام داده بود حالا خوبه تو راه ندزدیده بودنش یا گرگها نخورده بودنش...سورپریز باحالی بود!

رفتیم پایین.گفته بودن ساعت 12 کنار چشمه سوپ میدن دیگه انگیزه بیشتر از این؟ دلمون داشت قورقور میکرد...وحشتناکترین فکر در اون لحظه این بود که دیر برسیم و خدای نکرده خدای نکرده زبونم لال سوپ تموم شده باشه! نه ! نههههههههه! اما مگه این راه تموم میشد؟ از دور که ماشین حمل سوپ رو دیدیم انگار به معشوقمون رسیدیم! چه معشوق لذیذی قلمبه قلمبه مرغ توش بود! هویج هم داشت با یه عاااااااالمه جو من که تا اینجا داشتم فکر میکردم دیگه هیچوقت صعود سراسری نمیام کهع شلوغه و بی برنامه س و چیه و چیه از اینجا به بعد تصمیم گرفتم همه ی صعود سراسری ها رو بیام واقعا تبریک میگم به هیات که خوب میدونه چطوری در دل کوهنوردان عزیز انگیزه ایجاد کنه.دستشون درد نکنه!

بعد هم که دیگه اتوبوس و خونه

...

آخیش! بالاخره وقت کردم بنویسمش! آخه میدونین که! فردا امتحان دارم پس حالا که فرصت میشه بذارین برنامه ی این هفته رو هم بگم.برنامه ی این هفته پیست بود.ادامه ی کتک کاریهای پارسال! این دفعه دیگه من و مژگان به دشمنان حسابی فهموندیم که نباید با قوی تر از خودشون در بیوفتن!

 

 نتیجه هم یه موش کوچولوی ننر لوس یخ زده  ی  زر زرو...الهی قربون اون لپش برم که گوله برف خش خشیش کرده


 
comment نظرات ()
 
Leukemia
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ بهمن ،۱۳۸٥
 

شنبه سر کلاس پزشکی اجتماعی بود که متوجه دونه های ریز زیرپوستی روی مچ دست راستم شدم.تعجب کردم چون هیچ سابقه ی آلرژی نداشته م تا حالا.فرداش همون دونه ها روی اون دستم هم زده بود و به تدریج رفت بالا و پخش شد.خارش هم نداشت ، محلش نذاشتم.سه شنبه دیگه تعجب کرده بودم.اینها اگر حساسیت بود هم با این آنتی هیستامین هایی که واسه سرماخوردگیم خوردم باید خوب میشد! آستینم رو زدم بالا ببینم اون بالا هنوز هست که دیدم به! بازوهام پر شده از پتشی...مععععععععع

 

آخرای سال که میشه امکان نداره یاد سمانه نیوفتم.سمانه دخترخاله ی سمیه بود.سمیه و دخترخاله هاش خیلی صمیمی بودن.همون سالهای اول دانشگاه...دقیق یادمه روز 23 اسفند بود سمیه گفت سمانه روی پاش چند تا پتشی زده دیروز CBC داده پلاکت هاش اومده 25 هزار! چقدر خندیدیم و مسخره بازی درآوردیم که مگه میشه؟!  فردای اونروز pale شد و نفس تنگی گرفت.ALL از آب در اومد.29 اسفند یه دوره کموتراپی شد،5 فروردین ساب آراکنوئید کرد و 8 فروردین رفت! به همین راحتی!!!

 

هر چی فکر کردم دیدیم نه بابا امکانش هست! هر چی به مغزم فشار آوردم که از کورس خون یادم بیاد حتما باید یه علایم دیگه ای هم همراهش باشه یا چیز بیشتری یادم بیاد باز دیدم نه،نه چیزی خوردم نه کاری کردم نه....هر جوری خواستم بگم اینا پتشی نیست دیدم هست...پس کاملا امکانش هست!

"من لوسمی گرفتم"

جهنم و ضرر فردا میریم یه CBC میدیم.شب موقع خواب داشتم فکر میکردم چند روز وقت دارم تا مردن که دوست جون SMS زد.منم که هنوز تو مود بودم گفتم آره من لوسمی گرفته م.از جوابش حس کردم می خواد کله م رو بکنه...میگه مسخره بازی در نیار! ولی من مسخره بازی درنمی آوردم،واقعا لوسمی گرفته بودم! من که نمی خواستم کسی رو نگران کنم ولی آخرش اون چند تا جمله ی مهربانانه تقریبا اشکم رو در آورد...راستی؟ چه خوب! چه خوبه که مهم باشی! چه خوبه که دوست داشته بشی.وای دوست جونم اگه بدونی چه احساس خوبی دادی اونشب بهم

 

صبح رفتم مرکز.سمیه و ندا رفتن سیاری،من موندم.ترجیح میدم پیش پزشکهای مرکز بمونم و باهاشون صحبت کنم و از تجربه هاشون یاد بگیرم.از بودن در کنارشون لذت میبرم با دکتر احمدی مریض دیدیم و کلی هم با هم حرف زدیم.کلی توصیه های مفید در مورد طرح و آینده بهم کرد که دوست جون زنگ زد:چی کار کردی؟ نتیجه ی آزمایشت رو بهم بگی ها!

به دکتر احمدی گفتم دکتر ببینین چند روزه...جریان رو براش گفتم.اونم چند تا سوال کرد و هر چی من جواب دادم قیافه ش بیشتر رفت تو هم! گفت:یه CBC بده خانوم دکتر،PT PTT هم چک کن! گفتم چیه لوسمیه؟ گفت نههههههه ایشالا که لوسمی نیست ولی حتما تاکید کن پلاکت ها رو درست بزنن!

مرررررررررررسییییییییییییییییی دکتر واقعا که چه دلگرمی ای دادی! می خواست همون موقع بفرستدم آزمایشگاه مرکز که گفتم ظهر میرم بیمارستان.

توی راه برگشت تو مینی بوس سمیه و ندا تقریبا حلوامم پختن.

موقع تعویض شیفت رسیدم بیمارستان.می خواستم برم پیش دکتر شاهزمانی تا یه کم بهم بخنده و خیالم راحت بشه که لوسمی ندارم ولی شاه ِ عزیز رفته بود.رفتم پیش دکتر س.تا گفتم دکتر پتِـ...مهرش رو کوبید پای برگه که بدو CBC...

پرستارهای ادمیت رو دوست نداشتم.رفتم تو ward.آها آقای یزدانیان هست،اِ آقای غفرانی هم هست.آقای غفرانی دوستمه! خیلی گله،بیشتر کارهای اورژانس رو از خودش یاد گرفتم بسکه عین کنه چسبیدم بهش.یه دفعه هم گاروش چشمم رو گرفته بود گفتم خوش به حالتون از اون گاروها دارین اونم گفت بیا مال من رو ببر منم زود گرفتم گفتم حالا نه! مرسی! آخجون! دستتون درد نکنه! هر دفعه من رو می بینه داغ دلش تازه میشه میگه این گاروی من رو دزدیده!

گفتم آقای غفرانی یه خون از من میگیرین؟ گفت چرا؟ گفتم لوسمی گرفته م!

شیشه ها رو آورده میگه خانوم فلانی بیا از خانوم دکتر خون بگیر! میگم شما بگیرین بهتر میگیرین میگه من کار سفارشی نمی کنم خراب میشه میندازی گردنم! میگم در هر صورتی کار خراب بشه من میندازم گردن شما! آقای یزدانیان هم وایساده بالا سرمون میگه چش شدههههههه؟ میگن هیچی خانوم دکتر لوسمی گرفته!

_ آره منم دانشجوییم از این کارها زیاد میکردم!

آقای غفرانی هی میگه سفارشیه ها!_سفرشی نمی خوام شما عادی بگیرین!خانوم فلانی با ترس و لرز سرنگ رو باز میکنه!

رگهاتم که بده! _نخیر خیلی ام خوبه! نهههههههه از پایین نگیرین،بالا! سوزن رو فرو می کنه،خون نمیاد،عرق شرم!!! هی می چرخونه! آقای غفرانی میگه خاااک به سرم! میاد سرنگ رو میگیره.شصتاد بار جا به جاش می کنه..._خااااک به سرم آبرومون رفت! اینجاش مرده بودم از خنده که سه تا پرستار با تجربه بالا سرم داشتن پرپر میزدن! _نه اینجا اصلا رگ نبود! سوزن رو که آورد بیرون خون پلق پلق زد بیرون

_بزن اون یکی دستت رو بالا! خاک به سرم دیدی گفتم سفارشیه!

ویژدی خون رو میگیره._دیدین گفتم خودتون بگیرین از اول

ده بار دستم رو سوراخ سوراخ کردن.همچین ورم کرد و کبود شد میدادم سمیه بگیره بهتر بود با اون سفارششون!

رفتم تو آزمایشگاه.سلام و احوالپرسی...آزمایش من رو کی میدین؟ _چی هست؟ _ rull out ِ لوسمیه! _لوسمی؟ شما؟ _هِین    _ چند سالتونه؟ ـ۲۵ ـاتفاقا تو این سن شایعه! ـ

رفتیم درمانگاه دکتر رحیمی.تو راه هی سمیه زد تو سرم! مسخره! الاغ! هی دهنش رو کج کرد گفت: rull out ِ لوسمی! منم گفتم آره تقصیر منه که رفتم برات آش گرفتم که از آخرین لحظات بودن با من لذت ببری

ده بار از درمانگاه دویدم تو آزمایشگاه که حاضر نشد؟ دو تا آقای تو آزمایشگاه هم دیگه فوضول شده بودن که من بالاخره لوسمی دارم یا نه! بار آخر برگه ی آزمایش رو داد دستم._ چیه؟ لوسمی که ندارین؟ _ممممم! نه انگار!

بعدش با خودم: چرا این آزمایش ها همه ش اینقدر نرماله؟ اصلا از شدت نرمال بودگی آدم شک برش میداره

رفتم درمانگاه.سمیه:ها چیه؟ لوسمی نداری؟ _نع! سمیه هم واسه ی دکتر تعریف می کنه

دکتر رحیمی:ها ها ها ها

میگم حالا دکتر واقعا با یه CBC رد میشه؟ اسمیر خون محیطی نمی خواد؟

تا دکتر میاد دهنش رو باز کنه میگم:Bone marrow!

سمیه میگه حالا که تو خوب شدی بذار من بگم.دکتر ببینین! یه جا رو با انگشت دست میذاره رو RUQ،یک ساله من اینجام درد میکنه...سرم رو برمیگردونم زیر لب میگم:کلانژیوکارسینوماس

دکتر رحیمی چشمهاش گرد میشه داد میزنه:چقدر این خشنهههههه!

...

از بیمارستان که میایم بیرون میریم شیرینی میگیریم،به پاس زندگی دوباره! توی چهارباغ راه میریم، بارون میاد،ذرت می خوریم...رو سی و سه پل که رسیدیم دم غروب بود.گفتم:به! چه هوایی! نفس بکش! ...گفت: آه سلام زندگی! _خودت رو مسخره کن هنوز دو ماه نگذشته از اون وقتی که استئوسارکوم کف پا گرفته بودی! ...

 

اینم از این! تجربه ی تازه ای بود ولی راستش رو بخواین زیاد جالب نبود!

 

اما یه حسن داشت.اینکه فهمیدم توی حروف الفبا U از X,Y,Z مهم تره...مهم تره؟ مهم تره!

همممممم

چقدر دوست داشتن خوبه

چقدر دوست داشته شدن خوبه

 

دوستتون دارم
 
comment نظرات ()
 
غار کلمانکره
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸٥
 

یکشنبه شب ساعت 9 بود که راه افتادیم.خیلی زود افشین ها رفتن عقب جا درست کردن واسه خودشون، می خواستن بخوابن،خوب طبیعتا ما هم نمی خواستیم اونا بخوابن! اولش ما هی اذیت کردیم بعد اونا تهدید کردن...تازه یادمون افتاد که بعله اونجایی که قراره ما آویزون بشیم طناب حمایت دست این دوتاست!دیگه سعی کردیم کم تر اذیت کنیم( البته فقط یه کم! ) بعدش در یه فرصت مناسب جاشون رو اشغال کردیم و من که راحت تا صبح خوابیدم

برای صبحانه پلدختر نگه داشتیم.کنار یه رستوران که شکل قوری بود! بعد دوباره مینی بوس سواری تا پای کوه.هوا حسابی بهاری بود.دشت های وسیع،تپه های کوتاه و بلند،هزار جور رنگِ سبز...

پیاده که شدیم عشایر دورمون رو گرفتن.برعکس عشایر پای زردکوه که میریزن سرت یه چیزی بگیرن دعوتمون کردن برای چای و ناهار زنهاشون که کنار آب ظرف و لباس می شستن کلی پچ پچ میکردن! از کنارشون که رد می شدیم می پرسیدن این کیته؟ داداشته؟ شوهرته؟ به مژگان گفته بودن شوهر کردی؟ گفته بود نه! گفته بودن پس چرا ابروهات رو برداشتی؟! اگه یکی ازت خوشش بیاد از کجا بفهمه شوهر نداری؟!

 

 

یه راهنمای محلی داشتیم به اسم "شیرممد" که رفت جلو و ما هم دنبالش راه افتادیم.ما که شب قبل از اون جاده های پر از برف عبور کرده بودیم اصلا انتظار این هوا رو نداشتیم.بچه ها کلنگ آورده بودن! اما اونجا عین بهشت بود...دلم نمیومد جلو برم،دلم می خواست وایسم پشت سرم رو نگاه کنم.چقدر جای دکتر رحیمی خالی بود! خیلی دلم می خواست اونم اونجا بود آخه ازم قول گرفته  برای برنامه های خوب خبرش کنم.حیف که دیر برنامه جور شد و فرصت خبر دادن نبود.

یه کوه سبز رو تصور کنین که یه عالمه گوسفند مثل گلوله های پشم رنگی روش میدون و یه دختر چوپون هفت هشت ساله با دامن قرمز و روسری گل گلی دنبالشون از روی سنگها می پره و آواز می خونه،سبزی...سبزی ِ تازه روییده،بوی نم،دامن قرمز،صدای آواز...

 

 

انتهای مسیر کوله ها رو گذاشتیم زمین و یه سکو رو رفتیم پایین تا اون چیزی رو که در انتظارمونه ببینیم.کنارمون دره بود با یه دیواره ی بلند(می گفتن 150 متره دقیقش رو نگفتن اگه به مقیاس خودم بخوام دقیق بگم میشه "خیلی متر") دهانه ی غار روی دیواره بود.باید با نردبون و حمایت چند متری میرفتیم پایین و بهش میرسیدیم.اینجا بود که ما سعی کردیم با هر وسیله ی ممکن دل افشین های عزیز رو به دست بیاریم و خاطرات شب گذشته رو از ذهنشون پاک کنیم

تونیک پوشیدیم و با طناب حمایت و به کمک نردبون رفتیم پایین.تا همه بیان پایین لباس عوض کردیم و آماده شدیم.همیشه کوله هامون رو همون اول ورودی غار میذاشتیم و میرفتیم ولی این بار چون قرار بود توی غار بخوابیم باید کوله ها رو با خودمون می بردیم.حالا من چه جوری با این کوله از این سوراخ رد بشم؟! در همون بدو ورود تو یه دالون غلت زدیم توی گِل.دیگه خودمون و کوله ها شدیم گل خالی.جاهایی که باید نیم خیز میرفتیم له شدم! با زانوهای خم زیر کوله توی جای تنگ،لای گل! یه آدم مهربون به دادم رسید و البته من لذت می برم کهآدمای مهربون کوله ی کوچیک می بندن که حملش اینجور موقعا برای من آسون باشه

بعد دیگه فضای غار وسیع شد و یه جایی رو انتخاب کردیم برای موندن.زیر انداز پهن کردیم و چند گروه شدیم و نشستیم.ناهار سیب زمینی پخته داشتیم.بعد از ناهار دو سه ساعتی معطل شدیم که ببینیم قبل از ما کسی توی غار اومده یا نه.غار کلمانکره محل گنجینه ی هخامنشی بوده و داستان هایی در موردش هست.دقیقش رو نمی دونم ولی میگن خزانه رو اینجا پنهان کرده بوده ن تا دشمن بهش دست پیدا نکنه.هیچکس هم از محلش خبر نداشته.تا 170 سال هم نگهبان داشته و آخرین نگهبان که می میره اینجا هم تا مدتها مخفی می مونه.سال 1365 یه شکارچی به دنبال شکارش میاد و غار رو پیدا می کنه.تا سال 71 این قضیه مخفی می مونه و محلی ها به تدریج میومده ن و گنجینه رو خارج می کرده ن.سال 71 دولت متوجه میشه و بقیه رو می برن و مقداریش توی موزه هست.حتی هنوز که هنوزه محلی ها دنبال گنج میان توی غار.همون روزی هم که ما بودیم سه نفر با دینامیت توی غار می گشتن دنبال گنج! کلمان هم یعنی شکار(یا شکارگاه؟) و کره هم یعنی درخت انجیر بی بر (که دم غار سبز شده) خلاصه غارش خیلی اسرارآمیز بود.وسط تالار چند تا سکو با سنگ ساخته شده بود که محل همون گنج ها بوده.ما کنار یکی از سکوها نشستیم و دیگه کم کم داشت خوابمون می گرفت که قرار شد بریم بقیه ی غار رو ببینیم.یه سوراخ تو یکی از دیوارهای تالار بود که باید از اینور میرفتیم بالا و اونورش تو یه تالار دیگه میومدیم پایین.بالا رفتنش که هیچی از اون بالا شیرممد دستم رو گرفت کشید بالا که استخونای دستم گفت قیریچ! بعد تازه پایین اومدنش مصیبت بود.خیر سرشون با داربست نردبون درست کرده بودن! فاصله ی پله هاش از هم 2 متر و نیم بود.من که آویزون شده بودم بین هوا و زمین اینا اون پایین می خندیدن

 

 

غار فوق العاده قشنگی بود.تالارهای خیلی بزرگ،ستونهای عریض...با شکوه! روی زمینش یه تیکه هایی خرخاکی می لولید! یه قسمتیش هم حشرات عجیب غریبی داشت.

تا یه جایی رفتیم و قرار شد برگردیم.ما یه کم بیشتر موندیم و دیرتر اومدیم.یه سربالایی لیز بود که من به صورت کاملا مستقل اومدم بالا و نتیجه ش این شد که زیر بغل بادگیرم جر خورد

وقتی رسیدیم به بچه ها دیدیم چراغها رو خاموش کرده ن و نشسته ن.هههههههه! غاره و همین تاریکی و سکوت...

 

توی تاریکی مطلق دراز میشم روی زمین،فرو میرم توی خاک،بی هیچ حرکتی،سکوت محض...حس می کنم ذره ذره غبارهایی که توی ریه هام فرو میره.روی دست چپ جای قدم های یه خرخاکی کوچیک،چه تنوعیه برای سلولهای پوست من! منم حتما تنوعم برای خرخاکی کوچیک...یه برجستگی کوچیک یا شاید یه جاده ی نرم متفاوت از خاکی که هر روز از روش میگذره...وجود هر چیز هر چند کوچیک میتونه اثری داشته باشه توی دنیا،مثل اثر قدمهای یه خرخاکی روی پوست من یا حس لمس پوست من روی نوک پاهای خرخاکی! دنیا گاهی چقدر کوچیک میتونه باشه.به اندازه ی حجم یک سلول...اونجا که چشم هیچی نمی تونه ببینه خودت رو ببین، افتاده روی خاک نرم،تو یه سوراخ تاریک و نمور ...برو بالاتر...بیرون این غار،یه دشت سبز،گوسفندهای چاق،دختر چوپان با دامن قرمز دنبال گله میدوه،اونجا هوای بهشت جاریه،هوا رو بچش،حالا برو بالاتر،بالاتر از ابرهای خاکستری...دنیا چه شکلیه؟ از اون بالا جای پاهای یه خرخاکی چه جوری به نظر میرسه؟

 

باز دوباره عبور از اون سوراخ اولی! من که غر میزدم که این چه نردبونیه ساختن واسه اینجا شیر ممد میگه تو که خودت نردبونی!!!

وقتی که برگشتیم دیدیم زیراندازمون پر شده از سوسک های سیاه گنده. حالا موقع شام درست کردن شده بود.قرار بود برنج بپزیم با کنسرو قورمه سبزی بخوریم.آقای کیوان یک کیلو برنج لنجون خریده بودن آورده بودن پاک نکرده! حالا لابد ما باید می نشستیم تو اون تاریکی برنج پاک می کردیم اونم لنجون که یکی درمیون ریگ داره! از خیرش گذشتیم.من که گشنه م نبود شام نخورده خوابیدم.چه خوابی! خط الراسی خوابیده بودم،یعنی زیرم یه تیغه بود و اینور و اونورش شیب داشت.از هر طرف قل می خوردم میوفتادم.کیسه خوابمم در نیاوردم.ارزش نداشت که گلی بشه و تازه جمع کردنش هم سخت بود.روی زیرانداز خوابیدم و کاپشنم رو انداختم روم.من زیاد سردم نشد اما حسابی نم کشیدم! بیچاره اجداد غارنشینمون اینجوری حتما روماتیسم می گرفته ن که! تا صبح چند بار از شدت نم و خفگی هوا بیدار شدم اما رویهم رفته خوب خوابیدم.اینم یه تجربه ی جدید،خوابی رویایی در آغوش سوسک ها و خرخاکی ها

صبح وسایلمون رو جمع کردیم و رفتیم تا دهانه ی غار.اونجا باز دو سه تا زودتر رفتن بالا و طناب و نردبون رو وصل کردن.من باز گفتم اول میرم.اینجور جاها همیشه سعی می کنم زودتر از بقیه برم چون اگه یکی جلوی من چلمنگ بازی در بیاره منم چلمنگ میشم و دیگه خر بیار و باقالی بار کن! خوب رفتم بالا.فقط یه جاش حس کردم الانه که جونم در بیاد! از بسکه زور می خواست بالا رفتنش.وقتی رسیدم دوربین رو دادن دستم که از بچه ها موقع بالا اومدن عکس بگیرم.اونجا که نشسته بودم و عکس می گرفتم تازه دستم اومد که عجب ارتفاعیه! چطور من نترسیدم این تیکه رو اومدم بالا؟! این وسط یکی از بچه ها همینطور که پایین رو نگاه می کرد و بالا اومدن بقیه رو گفت: حالا ما احمق تریم یا اونایی که زنجیرکاردی می زنن؟ جوابش معلومه دیگه: ما

 

این من بیدم:دی

 

تازه بعدش که افشین غ تونیک های ما رو بررسی می کرد و دید که چقدر برامون گشاده برامون تشریح کرد که اگر می لغزیدیم و پاندول میشدیم چه جوری احتمال داشت از تو تونیک دربیایم و بیوفتیم پایین.اون لحظه من سنگ سیاهه رو اون پایین نگاه می کردم و آب دهنم رو قورت میدادم   یه قورباغه ی له شده روی سنگ سیاه چه شکلی می تونه باشه؟

 

 

بعد دیگه هی طناب انداختیم پایین تا کوله هایی که مونده بود رو بکشن بالا و محض رضای خدا یکی از طنابها نبود که تو سر شهاب فرود نیاد کوله ی کیوان شصت کیلو وزن داشت،بله خوب با اون برنج لنجون و دیگ و قابلمه ای که ما راه انداخته بودیم... کلاه افشین هم که افتاد پایین و با سخاوت تمام بخشیده شد به چوپونه

 

کنار یه دیوار سنگچین شده صبحانه خوردیم و لب پرتگاه عکس گرفتیم و برگشتیم پایین.مسیرش خیلی زیبا بود به خصوص اون تپه ی سبز که روش نشستیم،دلم می خواست همونجا بمونم.واقعا حیف بود با عجله از اونجا عبور کنیم.کاش یکروز بیشتر وقت داشتیم و اونجا چادر میزدیم...

 

با تشکر از عکاس های محترم این برنامه که باز من بی اجازه...

 

گله های گوسفند ...گوسفندها وقتی دسته جمعی میدون خیلی بامزه میشن.وسط یکی از گله های گوسفند سیاه و سفید یه بز قهوه ای لاغر مردنی بود.من که از دور دیدمش گفتم گاوه رو! اینجا دیگه مژگان داشت خودش رو می کشت که پسرها نفهمن من چی گفتم! آخه دو هفته پیش هم که کلاه قاضی بودیم دو تا سگ از دور میومدن من گفتم اِ مژگان این گاو ها اینجا چی کار می کنن! آخه من چی کاره بیدم؟ خوب بزها و سگ ها شکل گاون به من چه مربوط بعدا توی راه برگشت که توی رود یه پرنده هایی دیدیم و داشتیم با حرارت بحث می کردیم که لک لک ان یا پلیکان یا چی مژگان چشم غره میرفت که لطفا تو یکی در مورد جنسیت حیوون ها اظهار نظر نکن!

 

پایین کوه باز از کنار عشایر رد شدیم و دستهای گلی مون رو تو آبشخور گوسفندهاشون شستیم.

 

و مسیر برگشت و جاده های پر از برف

...

تازگیها تو راه برگشت دلم می گیره،یه چیزی تو دلم میگه هیچ چیز جاودانه نیست و من به روزی فکر می کنم که دشت هست،کوه هست،غار سر جاشه،دخترهای چوپان دنبال گله میدون،باد آواز می خونه،مینی بوس توی جاده های برفی میره...همه چیز اینجاست و "من" نیستم...


 
comment نظرات ()
 
تاسوعا و عاشورای امسال
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ بهمن ،۱۳۸٥
 

جمعه که رفتیم صفه یه ذره سرما خورده بودم.چی کار کنم دست خودم نیست! نمی تونم خودم رو کنترل کنم وقتی برف می بینم...نتیجه این شد که رفتم تو مایه های پنومونی!

شنبه کیوان زنگ شد که فردا شب میریم غار کلمانکره(همون برنامه ی دو هفته پیش که به خاطر بسته بودن جاده ها کنسل شده بود) خبر خیلی خوبی بود.صبح یکشنبه زود رفتم روستا(برای فیلد بهداشت) هی نشستیم که بازرسی که قرار بود بیاد تا ما زود جیم بشیم بریم مراسم زنجیرزنی ببینیم.یه گروه هستن که زنجیرهای مخصوص دارن به اسم زنجیر کاردی که یه چیزایی مثل قمه  تهش آویزونه ! دلم می خواست برم ببینم اما بازرس نامرد دیر اومد و خلاصه نشد برم.عقده ش رو دلم موند!

داداشم میگه دیوونه می خواستی بیای چی ببینی؟ این کارها که دیدن نداره! اما به نظر من یه بار دیدنش می ارزه.کاری به تفسیر و توجیهش ندارم اما اینم یه مراسمیه واسه خودش.حیفه یه عمر اینجا زندگی کرده باشی اما یه بار این مراسم رو ندیده باشی.مثل اینه که بری فرانسه اما برج ایفل رو نبینی، یا بری ایتالیا و اسپاگتی نخوری!

 

(من حالم بد بید! سرم گیج میره نمی تونم طولانی بنویسم.شرح مسافرت و گزارش غار و اینا بمونه واسه بعد)


 
comment نظرات ()
 
قانون ؟!!
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ بهمن ،۱۳۸٥
 

نمی دونم واقعا با چه منطقی هر روز این قوانین جدید وضع میشن! اصلا منطقی در کار هست؟! همین قانون امسال در باره ی حق شرکت متاهلین تو امتحان رزیدنتی قبل از طرح! میشه یکی به من بگه چرا؟ خودشون که نوشته ن به دلیل تشویق جوانان به امر مقدس ازدواج! اونوقت یکی بگه ازدواج کردن چرا باید یه پوئن مثبت برای امتحان رزیدنتی باشه؟ اصلا چه ربطی داره؟ عوض اینکه بیان بگن هر کی با سواد تره چه میدونم فعال تره ...براش ادامه تحصیل رو تسهیل می کنیم! حالا تسهیل بخوره تو سرشون سنگ نندازن جلوی پای آدم! این یکی هم روی همه ی سهمیه های دیگه!!! کاشکی اقلا یه ذره،یه ذره منطق توش بود که آدم دلش نسوزه. مثلا چی رو دارن تشویق می کنن؟

چه امر مقدسی! بچه های سال بالاییمون که بعد از گذشت دو سه سال یکی یکی خبرشون میرسه که دارن طلاق میگیرن!

حالا اینا همه به کنار.مساله اینجاست که 2 درصدی و 3 درصدی ها که اینقدر بدبختی کشیده ن حق انتخاب یه سری رشته محدود رو دارن اونوقت آقایون و خانوم های متاهل خیلی شیک میرن هر چی دوست دارن انتخاب می کنن!!! ظلم نیست؟

بیچاره سمیه و آقای پ.ب. که هر دو احتمالا 3 درصدی هستن هر روز بدو بدو دنبال کارهاشونن که ببینن بالاخره میتونن سال دیگه امتحان بدن یا نه.من یه راه بهتر پیشنهاد دادم.میگم بیاین دوتایی با هم عروسی کنین و با خیال راحت امتحان بدین.هم همه ی رشته ها رو می تونین بزنین هم دیگه اینقدر دنگ و فنگ و دوندگی نداره! بعدشم خدا بزرگه یا از هم خوشتون میاد یا راحت میرین طلاق می گیرین بد میگم؟

 

آدم وقتی به این چیزا فکر میکنه دلش میگیره،از اینکه اینجا همیشه حق رو به کسایی میدن که واقعا حقشون نیست و تو هیچوقت نمی تونی امیدوار باشی به اون چیزی که می خوای برسی.آدم دلش می گیره وقتی می بینه اینجا هیچی سر جای خودش نیست


 
comment نظرات ()