دریای سرخ

و مقصد دور است خیلی دور دور دور !
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳۱ فروردین ،۱۳۸٥
 

چقدر آروم و بی صدا یه زندگی قشنگ تموم میشه

غزال از ورودیهای هفتاد و شیشمون بود.هفتاد و شیشیا معروف بودن به خوشگلی و خوش اخلاقی و اینکه همه شون دوتادوتا با هم جفت شده بودن.اینقدر ناز بود که آدم دلش می خواست فقط نگاش کنه! با شوهرش اینترن داخلیمون بودن.یادمه حتی یه بار وقتی از جلومون رد می شدن یکی از خدمه ی بیمارستان گفت خوش به حالشون.چقدر همدیگه رو دوست دارن!

پارسال فارغ التحصیل شدن و حالا مرده! خیلی راحت،رفته حموم و دیگه برنگشته بیرون! پایان یه دنیا آرزو به همین سادگی...

مردن رو می تونم بپذیرم اما یه تیکه کاغذ به دیوار که روش نوشته مرحومه ی مغفوره بانو دکتر...قطعه ی فلان ردیف فلان رو نه! خیلی بی رحمانه س

مردن سخت نیست به شرط اینکه اون مدتی که زنده بودی رو زندگی کرده باشی نه که همه ش جون بکنی به امید آینده ای که معلوم نیست بیاد

برای بار هزارم با خودم تکرار می کنم زندگی کن،حالا رو زندگی کن...خوب زندگی کن

 

این آهنگ ابی رو خیلی دوست دارم:

 

زیر این گنبد نیلی زیر این چرخ کبود توی یک صحرای دور یه برج پیر و کهنه بود

یه روزی زیر هجوم وحشی بارون و باد از افق کبوتری تا برج کهنه پر گشود

برج تنها سرپناه خستگی شد مهربونیش مرحم شکستگی شد

اما این حادثه ی برج و کبوتر قصه ی فاجعه ی دلبستگی شد

 

اول قصه مونو تو میدونی تو میدونستی

من نمی تونم برم تو میتونی تو می تونستی

 

باد و بارون که تموم شد اون پرنده پر کشید

التماس و اشتیاق رو ته چشم برج ندید

عمر بارون عمر خوشبختی برج کهنه بود

بعد از اون حتی تو خوابم اون پرنده رو ندید

ای پرنده ی من ای مسافر من

من همون پوسیده ی تنها نشینم

هجرت تو هر چی بود معراج تو بود

اما من اسیر مرداب زمینم

راز پروازو فقط تو میدونی تو میدونستی

من نمی تونم برم تو میتونی تو میتونستی

آخر قصه مونو تو میدونی تو میدونستی

من نمی تونم برم تو میتونی تو میتونستی

...

 

فعلا فرصت ندارم.سفرنامه ی شمال رو بعدا می نویسم.فردا هم داریم میریم یه کوه به اسم نُچُف! خوب که بهش فکر کنی اسمش میشه نچفسکو(ه)!

اما یکی از بهترین وبلاگایی که بی صدا کار خودشو می کنه و من خیلی دوستش دارم آزاد کوه آقای جعفریه.همیشه چندین بار نوشته هاشو می خونم و از عکسهای قشنگش لذت می برم.خیلی به دلم می شینه.گوش کنین:

 

و مقصد دور است خیلی دور دور دور !

 

نه به گمانم سفر هیچگاه به پایان نمیرسد این راه ها که تو دیده ای همه به بی پایانی راه می برند

 

حکایتی است حکایت تو ومن ! تو خاموش و من خاموش . تو لب نداری و من لب بر نمی دارم از لب . تو بی چشم ! تماشا نمی کنی و و من نگاه بی تماشایم را فقط به روی تو دارم . تو ساکت و سپیدی و من ساکت و سیاه !! تو تن یله داده ای به زیر پای هر کس و ناکس و من رم کرده و می کنم از همه کسان. کسان!؟ می خوانمت بیصدا. میشنوی پس سر به آسمان بر میکنی که: یعنی هوا ابر است برف هم خواهد آمد به گمانم !
بی حوصله تر از من تو با آن دل سنگت ! با آن همه سنگت .سنگ هایت . سنگ تر ازسر سنگین من تو با آن قله هایت . با آن گردن فراز و یال فرو افتاده ات . انگار که کاری به کار هم نداریم . انگار . ! انگار نه انگار آن همه و خسته شدن ها و نفس زدن ها چه شوق ها و چه ذوق ها .چه شورها .آن قدیم ها برایت می خواندم یادت هست:

چه گرمیم چه گرمیم از این عشق که ماراست

آنوقت تو درست وسط بریز بریز باران بهار آدم را به باد می دهی بی مروت !. آفتاب هم که همش طاقچه بالا می گذارد و ما هم که همه اش سایه نشین ولایت خاکبادیم ! همین جوری میشود که یخ می کنم . تکیه به صخره هایت می دهم به خستگی و نشسته میشوم . پاهایم را میان شکم جمع می کنم . جنین . از هوش و حواس می روم خوابم می گیرد . آنوقت تو دل سنگت ترک بر می دارد . پیش میخزی لالایی می خوانی .جمع تر میشوم . می خوابم می خوانی به نجوا و زمزمه ! بم می خوانی و صدایت چه غم داردو هنوز چه حکایتهاست بین تو و من . چه می گویم هنوز چه شکایت هاست بین من و تو !

عباث! .

 

 

تماشا!

گفتمش: میبینی؟
گفت: آه آری عجب درخت گردوی بزرگی!
خاموش ماندم . می خواستم عقابی را آن بالا ها در آسمان نشانش دهم! گذشتیم. می گذرد!

 

 

 

گذشتیم...می گذرد


 
comment نظرات ()
 
درو چمن
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ فروردین ،۱۳۸٥
 

جمعه ۱۸ فروردين ۸۵

 

* سنگنوردی که کنسل شد زد تو ذوقمون.11 شب زنگ زدیم:شهاب فردا کجایین؟ با گروه د میریم درو چمن!

ما که درست نفهمیدیم برنامه چیه.گفتیم لابد یه دره س توش پر از چمنه! خوب اسم مارم بنویس! دیر وقت بود و کوله ی حسابی هم نبستیم.چسب پاتکسم موش کوچولو باهاش کاردستی درست کرده بود!!! تموم شده بود.کفشمم که کفِش کنده شده بود نتونستم بچسبونم با همون اسپورتکس رفتم.دره ی پر از چمن که کفش نمی خواد

* صبح راه افتادیم.4 تا مینی بوس.از بچه های خودمون اکیپ افشین اینا بودن.رفتیم ته مینی بوس

* درو چمن یه کوه خوشگل بود نزدیک اردستان.چنین جای قشنگی اونم وسط بیابون؟! یک ساعت پیاده روی تا پای چشمه و صبحانه.دو تا افشینا موندن همونجا و من و داداشم و شهاب و مهشین رفتیم بالا.وسط راه یه یادی از کشته شده های دنا و یه عده برگشتن و باز رفتیم بالا.کوه توی مه فرو رفته بود و بارون هی میومد و قطع میشد.سنگاش مکعب مکعبی بود و به رنگ سبز! و چه باد دلچسبی...منم هی برای خودم خوندم صدای باد میاید،عبور باید کرد...(به یاد تله زنگ   )

* قله ش یکی از قشنگترین قله هایی بود که دیده م.خط الراس که همینجور میرفت پایین و اونطرف هم یه دنیا دشت رنگارنگ.نشستیم اونجا.ما بودیم،"خدا" بود،آقای اورست و دوست بی سیبیلش هم بودن...

* کم کم باد شروع شد و مه دورمونو گرفت.سرد بود و منم دیرغ از یه تیکه لباس اضافی یا کلاه و بادگیر! گفتن باید زود بریم پایین.کم کم بارون هم اضافه شد و بادش اینقدر شدید بود که داشت منو با خودش میبرد.شهاب منو سفت گرفته بود و می گفت دو سه تا سنگ بذار تو جیبات بهم خندید ولی من داشتم از اون هوا کیـــــــــــــــف می کردم.خیلی خوشگل بود.مه که از جلوی صورت آدم رد میشه خیلی بامزه س،نرمه و خیس،دلم می خواست بخورمش

*برگشتنه یه جا ایستادیم بچه های گروهای مختلف خودشونو معرفی کردن.توی راه شهاب قضیه ی به قتل رسوندن عقاب آقای جناب رو تعریف کرد   آقای اورست هم خاطره هاشو از تنهایی تا بیس کمپ رفتنش گفت

* این درخته رو صاعقه زده بود

* رسیدیم پای چشمه و ناهار،افشینا آتیش روشن کرده بودن و بساط چایی و یه عاااالمه چاقاله بادوم دزدیده بودن

*توی راه برگشت یه همستر دیدیم که نتونستن بگیرن درست ببینیمش.منم کلی دلم سوخت که این بیچاره ها رو از جای به این قشنگی می گیرن میبرن توی خونه نگه میدارن.

* بارون هی داشت تند و تند تر میشد و ما با هم می خوندیم ببار ای بارون بباااااااار...یهو دونه های تگرگ همچین خورد تو کله هامون که...نبار ای بارون نباااااااااار! و عجب رعد و برقایی تا اومدیم برسیم به مینی بوسا موش آب کشیده شدیم.لباسامو که می چلوندم آب ازش شرشر می ریخت.

* سوار شدیم و خاطره تعریف کردیـــــــــــم تا اصفهان.انتظارشو نداشتم ولی خیــلی خوش گذشت


 
comment نظرات ()
 
دشت سوسن ۲
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ فروردین ،۱۳۸٥
 

راه افتادیم توی دشت.لابه لای اونهمه گندم و شقایق رفتیم و رفتیم و رفتیم و رفتیم...

برگشتنه اون بالا کنار آب نشستیم.پسرا رفتن شنا ولی ما دل و دماغ حسابی نداشتیم.آخر کاری رفتم پیش بزرگترا نشستم.خانم مهندس و خانم ن داشتن با خانم مسعود حرف میزدن سر اینکه شوهرامون به کوه علاقه دارن و ما هم چون می بینیم واقعا دوست دارن و یه جوری بهش احتیاج دارن دیگه میذاریم کاری که دوست دارن بکنن و اونجا کلی به مسعود خندیدم که دامن زنشو می کشید که گوش بده گوش بده! بعدش این مسعود و کیوان عین مونگولا شروع کردن تعریف کردن که بالاخره این اتفاقا میوفته و مثلا همین چند روز پیش سه تا کوهنورد حرفه ای از دنا افتادن مردن تازه با یکی از کوهنوردای باسابقه و قدیمی رفته بودن و از اونطرف از سفر تفتان می گفتن که آره! ما که رسیدیم پای کوه دو تا جنازه تیکه پاره داشتن میاوردن پایین...و مامان من و خانم مهندس و خانم ن و خانم مسعود با دهن باز همینجوری نگاشون میکردن و من دلم می خواست بکوبم تو سرشون که آخه آی کیوها ببینم یه کاری می کنین که ما دیگه نتونیم بیایم کوه یا نه! حالا مثلا داشتن دلداری میدادن که دندون شکستن خوب خوبه ش بوده و این اتفاقا مهم نیست و پیش میاد دیگه!

ناهار هم که یک سالاد ماکارونی ای درست کرده بودیم که قابلمه رو هم باهاش خوردیم از بس خوشمزه بود.

بعد دوباره قایق سواری و ایندفعه با موش کوچولو و مامان سوار شدم و وسط راه آقای اقتصاد شروع کرد به حرف زدن و خاطره تعریف کردن و بالاخره اون حس خوبی رو که می خواستم پیدا کردم،همون چیزی بود که تو این سفر کمبودشو کاملا حس می کردم.

شب توی سوله خانواده ها که خوابیدن ما دور فانوس جمع شدیم.شب آخر بود و کسی دلش نمیومد بره بخوابه.بساط خوراکی پهن شد و آقای اقتصاد کتاب حافظشو درآورد و یکی یکی برامون فال گرفت.فال عفت و مژگان خیلی قشنگ بود.مال من اولش اونقدر ضایع بود و همه ی نگاهها چرخید روم که مجبور شدم بگم: نه به خدا! مومنی هم که اون جوابی رو که می خواست گرفت

بساط که تموم شد و بچه ها که رفتن بخوابن من و مژگان گفتیم یه دستشویی بریم بد نیست! چون صدای سگ میومد مصطفی رو با خودمون بردیم نگهبانی که تازه اون بدتر از سگ میترسید.200 متر پایینتر یه دستشویی بود که راه افتادیم بریم.هنوز ده بیست متر از سوله دور نشده بودیم که یهو صدای پارس هفت هشت تا سگ بلند شد که هی بهمون نزدیکتر می شدن.سه تایی جیــــــــــــــغ کشیدیم و دویدیم سمت سوله.حالا من هر چی می گشتم تو اون نور ضعیف در سوله رو پیدا نمی کردم! "کوش؟ درش کو؟ ...واق واق واق واق...بچه ها درش نیست!..." درو پیدا کردیم و پریدیم تو و دیگه منفجر شدیم از خنده

صبح وسایل رو جمع کردیم و پلوی ظهر رو پختیم.بچه ها هم بیرون شیطونی میکردن.محسن که رسما پدر تمام الاغای ده رو در آورد! مامانم هی می گفت این بلوز قرمزه(محسن) از چشماش شرارت می باره،مصطفی هم پیداس خیلی شیطونه!

یه ذره ای که وقت داشتیم تا اتوبوس آب برداره و راه بیوفته رفتیم روی تپه لای لاله ها عکس گرفتیم و بعد که با مژگان اومدیم بریم یه سر امامزاده پشتی و قبرستون رو ببینیم کیوان داد زد برگردین داریم راه می افتیم اونوقت چشمامون برق بدجنسی زد و دو تایی بدو بدو رفتیم سمت امامزاده اونجا سُک سُک کردیم و از لای شیر سنگی ها تندی داشتیم بر میگشتیم که داداشم و کیوان با قیافه های اینجوری از راه رسیدن!

توی اتوبوس که نشستیم رادیو داشت مصاحبه با رضا زارعی رو پخش میکرد.کلی کیف کردیم از جوابای قشنگ و حاضر جوابیش.اونجا که ازش پرسید تا حالا چیزی رو توی کوه جا گذاشتین و اون جواب قشنگش چشمامو پر از اشک کرد...آره روحمو اون بالا جا گذاشته ام...احترام خاصی برای آقای زارعی قائلم.بالاخره هر کسی رو تا حد زیادی میشه از روی حرفها و نوشته هاش شناخت.

برمی گشتیم و باز اونهمه جاده ی قشنگ...پشت سد کارون 3 نگه داشتیم و ناهار خوردیم و جناب استاد با شیشه ی در قرمز غافلگیر شدن و باز نقشه های پلیدمون برای تو آب انداختن بچه ها ناکام موند! اونا که خودشون رفته بودن تو آب شنا می کردن دیگه ما کجاشونو خیس می کردیم؟ تازه برگشتنه به ذهنم رسید که می تونستیم لباساشونو بندازیم تو آب! مژگان گفت هیچوقت برای اینکه این فکر دیر به ذهنت رسید نمی بخشمت!

توی اتوبوس که محسن یه قمقمه آب خالی کرد روی من و شلوار مژگان تو درگیری جر خورد دیگه داشتیم از حرص می ترکیدیم! من که رسما آتش بس دادم،حریف این یکی دیگه من نیستم!

هر چی میگذشت کم کم حال روحی عفت خراب می شد.هر چی فکر میکردیم تو خونه قراره چی پیش بیاد حالمون بد میشد! با زیر انداز وسط صندلیا میز درست کردیم و 4 تایی حکم میزدیم.مژگان و عفت با هم بودن و من و حامد.چقدر این دو تا تقلب کردن! دیگه از اینور من داد میزدم به هم نگاه نکنین،حامد داد میزد علامت دادی قبول نیست! که یهو یه صدایی اومد پااااق! لاستیک اتوبوس ترکید.لاستیک عوض شد و بعد از یه مدت کوتاه اونم پنچر شد.مجبور شدیم بریم پایین و کلی معطل شدیم چون دیگه زاپاس هم نداشت.حالا اون پایین همه جمع شده بودن و چیلیک چیلیک می لرزیدن و حوصله شون سر رفته بود ما یه میز پیدا کرده بودیم و حکم میزدیم.حامد شور گرفته بودش یه ورق کشید انداخت رو میز که رفت لای چوبا گیر کرد...خاک وچوک،ورقای مردم...

بعد که برگشتیم تو اتوبوس اعانه جمع کردیم و برای کیوان تولد گرفتیم با کیک خویی و شمع قورباغه ای،نفری یه قلپ سن ایچ هم بهمون رسید

بعد از اون دیگه نفهمیدیم چی شد که خوابمون برد تا خود ِ خود اصفهان

 

توی این سفر به خیلیا فکر کردم،به خیلیا،بیش از همه یاد تو بودم میثم.همه ش نامه ت جلوی چشمم بود و دیگه حتی اون اشکا هم خشک شده بود از تصور اونهمه باری که ... قبلا زیاد بهش فکر کرده بودم اما حالا داشتم با تمام وجود درکش می کردم

چند روز بعد که با عفت تلفنی حرف میزدم،اون گفت از همه ی چیزایی که گذشته بود،از همه ی چیزایی که میتونست پیش بیاد،از اون ده ساعتی که...اون هی گفت و گفت و من پای تلفن فقط می لرزیدم

خدایا شکرت.هیچوقت لطفتو از ما نگیر


 
comment نظرات ()
 
دشت سوسن ۱
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ فروردین ،۱۳۸٥
 

دشت سوسن

۹و۱۰و۱۱و۱۲فروردین ۸۵

 

دلم نمی خواست بعد از تله زنگ تا مدتی جایی برم.می ترسیدم خاطره ش توی ذهنم کمرنگ بشه.ساعت 6 صبح بود که راه افتادیم.مامانم و موش کوچولو و میلاد هم همراهمون بودن.این بار گروه خودمون بود و یه بار دیگه با بچه هادور هم جمع شدیم.اتوبوس پر بود و حتی چند نفری ایستاده بودن.ما هم مامان اینا رو فرستادیم جلو و خودمون طبق معمول اون عقب به شیطونیتوی راه عفت رو کلافه کردیم من و مژگان از بس از تله زنگ تعریف کردیم،دیگه اسمشو که میاوردیم می خواست کله هامونو بکنه.تا ایذه حدود 10 ساعت راه بود و به هوای بد خوردیم.عجب بارونی! تا به حال بارونی به این شدت ندیده بودم.جاده ی ایذه هم پیچ در پیچ.مسیرش خیلی زیبا بودمنظره ها عین تابلوی نقاشی بود،تو اون هوای بارونی،زمین سبز لایه لایه و درختای پراکنده ی دونه دونه و گوسفندای سفید و سیاه.

از سد کارون 3 هم گذشتیم ،دریاچه ش خیلی بزرگ و آبی بود.از دره ها که رد می شدیم از کوه همینجور آب جاری بود،کم کم داشت تبدیل به سیل می شد.اتوبوس خیلی آهسته میرفت و چقدرم که غر زد به جونمون.توی ایذه ناهار خوردیم و بعد دوباره رفتیم به سمت ده شیخ.اونجا هم جاده ش پیچ پیچی بود.حسابی شب شده بود که رسیدیم.کسی که قرار بود بیاد دنبالمون و برامون خونه بگیره چون دیر شده بود رفته بود.بارون هم که بد می بارید و ما هم چند تا خانواده دنبالمون بود.استاد داداشمم اومده بود که یه پسر کوچولوی یه سال و نیمه داشت(عزیــــــزم) این پسرا چقدر با استاداشون ریلکسن! البته خوب استاده هم خیلی آدم باحالی بود خوشم اومد ازش،پسرشم که دیگه نگوووو.حسابی خوردیمش تا آخر سفر.ولی تنها بچه ای بود که بغل من نیومد! همه ی بچه ها معمولا منو دوست دارن اما این یکی منو به چشم یه لولو نگاه میکرد.فقط با پسرا خوب بود.عاشق عمو کیوان شده بود(بی سلیقه ) چادرا جواب نمیداد زیر این بارون ،مونده بودیم چی کار کنیم، که یه نفر به دادمون رسید.یه سوله ی گندم رو در اختیارمون گذاشتن که شبا توش بخوابیم.یه سوله ی فلزی ِ خیلی گنده بود،به قول مسعود تا حالا پناهگاه به این بزرگی ندیده بودیم! توی تاریکی چادرا رو زدیم و شام درست کردیم و خوردیم.اولین باری بود که غذاهای خیلی شاهانه می خوردیم.تقریبا تموم وعده ها غذا درست کردیم،برنج با کنسرو قورمه سبزی و قیمه و سبزی پلو با تون ماهی و ماکارونی پختنمون هم که خیلی جریانات داشت.ماکارونی ها رو تو چفیه آبکش کردیم و مصطفی هم واقعا جلوی خودشو گرفت و غذا ها رو که نریخت هیچی ماکارونی ما رو هم نجات داد! شب اولمونم توی چادر اراذلِ اونوری به حکم بازی کردن گذشت.من و همسفر تله زنگ(آقا کلاه زرده که استاد اقتصاد بود) یه تیم شدیم و پسر خاله ها هم با هم.از همه با مزه تر منصور بود که بازی بلد نبود وهمون دست اول با تک حکم دو و سه رو می برید! تازه خودش می گفت رد کردم! چقدر از دستش خندیدیم.شب من و مامان و موش کوچولو توی چادر خوابیدیم.کیسه خوابمو که داده بودم به موش کوچولو و خودم یه لا پتوی نازک داشتم و زیرمونم هیچی نبود.هوا هم مرطوب بودو چادر نم می کشید.هر جا دست میزدم خیس بود.صبح هنوزم بارون میومد.انگار در آسمون رو باز کرده بودن و شر شر آب میریختن.تا ظهر بارون بند اومد و دیگه تا آخرش هوا آفتابی بود.خونه های روستاییا خیلی قشنگ بود.روی سقف خونه هاشون پر از چمن و شقایق بود.روی تاق توالت یکی از خونه ها بهترین منظره رو داشت،کلی اونجا با دوربین مصطفی دسته جمعی عکس تکی! گرفتیم.

بعد از ظهر رفتیم قایق سواری و پیاده روی.چون خانواده همراهمون بود نمی شد زیاد پیاده بریم و خیلی جاها رو نشد بریم :( و شب دوباره توی سوله.کلی نقشه کشیدیم با مژگان و لیست تنظیم کردیم که فردا کیا رو بندازیم تو آب.برای محسن هم که خودمون تنهایی حریفش نمی شدیم کیوان و داداشم رو به کمک طلبیدیم و قرار مدارامونو گذاشتیم.صبح شاد و شنگول راه افتادیم سمت امامزاده و نمی دونستیم یه اتفاق بدجوری حالمونو میگیره.تا جایی که باید میرفتیم یک ساعت قایق سواری داشت و نابترین صحنه ها رو توی مسیر قایق سواری دیدیم.

فوق العاده بود.آدم فکر میکنه این صحنه ها فقط توی فیلمای خارجی هست و مثلا سواحل هاوایی،اما دور نیست،واقعا دور نیست و روی آب که قایق پرواز میکرد روح منم داشت پر می کشید.

نزدیک امامزاده (شاه سلطون ابراهیم) از قایق پیاده شدیم و مسیر پیاده روی بود.دنبال رودخونه رو گرفته بودیم و میرفتیم.ما که توی رودخونه بودیم و همدیگه رو خیس میکردیم،یه تیکه که از رودخونه رد می شدیم خانم مسعود رو می خواستم رد کنم که یهو بغلش کردم و از اونور رودخونه گذاشتمش اینطرف! آقای ن هم داشت فیلم می گرفت و هنوز داشتیم به اون صحنه می خندیدیم که پسرخاله بهم گفت برین اون جلو مصدوم داریم! فکر کردم شوخی می کنه همینجوری خندان رفتم جلو که چی شده؟ یکی گفت عفت افتاده،یکی گفت دندونش شکسته،یکی گفت دندوناش شکسته...دویدم جلو...وای عجب صحنه ای بود،خدا میدونه اون چند دقیقه چی بهمون گذشت.یه روسری سفید رو فرو کرده بودن توی دهن عفت که قرمز ِ قرمز شده بود.دو تا اینور گریه میکردن دو تا اونور منم هاج و واج وایساده بودم نگاه میکردم.3 تا از دندونای جلوش نابود شده بود و یکی هم لبش شکسته بود.فقط به عقلم رسید بگم بگردین اون دندونی که از ریشه در اومده رو پیدا کنین که اونم با آب رفته بود و پیدا نشد.نمی تونم بگم چه لحظه های بدی بود و من فقط تونستم سرمو بذارم روی شونه شو بگم درست میشه،درست میشه...به قول خودش می گفت اگه این اتفاق توی تفتان و زردکوه و دماوند افتاده بود غصه نمی خوردم بهش افتخارم میکردم ولی اینجا جاش نبود!

خیلی زود همه چیز جمع و جور شد.یکی از بچه ها که گفت برگردیم عفت وایساد که من خوبم،نمی خوام برنامه ی بچه ها خراب بشه و اینقدر جدی گفت که دیگه کسی جرات نکرد اصرار کنه...خیلی اتفاق بدی بود ولی راست میگن که آدما موقع سختی شناخته میشن.نمی دونم اگه من بودم چی کار میکردم ولی عفت قدرت و ظرفیت خیلی بالایی داشت،خیلی راحت از این اتفاق حرف میزد و حتی بهش می خندید با اینکه خیلی ضربه ی سنگینی بود،برای همه مون سنگین بود و برای اون بیشتر از همه.حال مژگان این وسط خیلی بد بود.عفت دختر عموشه و به قول خودش حالا همه ی خانواده از چشم اون میدیدن که"تو اینا رو بردی تو این راه" و من اینهمه ناراحتی رو میدیدم و هیچ کاری از دستم برنمیومد.بهش گفتم اینجور موقعا حس میکنه دوست به درد نخوریه.همین چند دقیقه پیشش بود که سه تایی جلوی قایق نشسته بودیم و آواز می خوندیم.این اتفاق خیلی بدتر هم میتونست باشه،خیلی خیلی بدتر و من...

 


 
comment نظرات ()
 
و من مسافرم ای بادهای همواره
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ فروردین ،۱۳۸٥
 

تله زنگ

۱و۲و۳و۴ فروردین ۸۵

 

صبح که راه افتادیم نمی دونستم چی قراره بشه.فقط قرار بود خوش بگذره و من به همین چند روز دوری و بی خبری راضی بودم.ما 5 نفر از گروه خودمون بودیم(من و داداشم،شهاب و مژگان و کیوان) و بقیه اغلب از بچه های کرکس،سرپرست هم آقای پ.تا دورود حدود 4 ساعت توی اتوبوس بودیم.اشترانکوه که از دور پیدا شد فهمیدیم رسیده ایم.تا راه آهن با اتوبوس رفتیم و پیاده که شدیم سرپرست توصیه های لازم رو کرد: قراره چند نفر از دوستان،از لُر های دورود،به عنوان راهنما همراهمون بیان.مواظب رفتارتون باشین.بالاخره ممکنه اونا با ما فرق داشته باشن،لباس پوشیدنشون،حرف زدنشون... پای قطار که ناهار می خوردیم لُرها آمدند.اولی که اومد با کت و شلوار یک دست سفید و موهای سشوار کشیده مژگان گفت:اینان؟ خوب معلومه با ما فرق دارن! اینا خوشگل ترن!

بچه هایی که از قبل باهاشون آشنا بودن رفتن جلو که به به آقای داماد! داماد همراهمون نیومد اما اونهایی که قرار بود باهامون باشن کم کم رسیدن.اون موقع نمی دونستم این 4 تا مرد و اون دختر جوون که قراره باهامون باشن چه جای بزرگی رو توی قلبم برای خودشون باز می کنن.وقتی که دیدیمشون چشمامون 4 تا شد! کلت به کمر بسته بودن و خنجرهای خفن! ما هی سرک می کشیدیم تا کلت هاشونو نگاه کنیم!

قطار محلی که میرفت سمت اندیمشک ساعت دو و نیم راه می افتاد.یه کوپه دربست گرفته بودیم.کوپه ی مخصوص حمل گاو و گوسفند بود فکر کنم! یه اتاقک آهنی خالی با دو تا در بزرگ این طرف و اونطرفش.زیراندازهامونو پهن کردیم و نشستیم کف قطار و راه که افتاد و درها باز شد...نشسته بودم دم در،نصف تنم رو آورده بودم بیرون،باد منو با خودش می برد و من جیـــــــــــغ میزدم،قطار پیچ می خورد و پیچ می خورد...

 

 

" تمام راه به یک چیز فکر میکردم

و رنگ دامنه ها هوش از سرم میبرد

خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود

چه دره های عجیبی

و بعد غربت رنگین قریه های سر راه

و بعد تونل ها..."

 

توی تونل ها چقدر سوت زدیم و بعد که سوت نزدیم همدیگه رو زدیم!

قطار بد تکون تکون می خورد و صداش مغز آدمو منفجر میکرد،اونایی که مثل ما شیطونی نمی کردن کم کم حالشون داشت بد میشد.ولی چقدر لذت داره توی تاریکی تونل،توی اون هیاهوی صدای فولاد،داد بزنی هر چی رو که دلت می خواد و بدونی هیشکی صداتو نمی شنوه

 

4 ساعت توی قطار بودیم.نرسیده به ایستگاه تله زنگ آماده شدیم.باید از قطار می پریدیم بیرون چون فقط چند لحظه نگه میداشت.روی پل پریدیم پایین.این همون پلیه که زمان جنگ نقطه ی حساسی بوده.مسیر اصلی حمل بار و نیرو برای جبهه.دو بار هواپیماهای عراقی زده بودنش و در باره ش توی کتاب" پل معلق" ِ بایرامی خونده بودم.

دم دمای غروب بود که روی پل بودیم.چقدر منظره ی ریل قطار،روی پل که توی تونل ناپدید می شد دیدنی بود.گفتن دو ساعت پیاده روی داریم تا جایی که قراره شب اطراق کنیم.جایی نزدیک یه قبرستان!

راه افتادیم.یه جاهایی سنگ بود،یه جاهایی خاک یه جاهایی ماسه ی نرم.کم کم هوا تاریک شد و باتری هدلامپ منم که رو به موت بود.از یه چشمه گذشتیم و کمی مونده به قبرستان چادر زدیم.دورودی ها آتش روشن کردن و بساط چایی و شام ما هم کالباس بود.کالباسها خیلی عادلانه تقسیم توسط شهاب تقسیم شد و "حتی کالباس هم نتونست میونه ی من و مژگان رو به هم بزنه..."

و بعد شب بود و باد و ستاره ها،صدای آب که میرفت و از کوه دور میشد

من و مژگان و کوله ها! توی چادر خوابیدیم و پسرا بیرون موندن.سرپرست تعریف کرده بود که اینجا چقدر ناامنه(به قول خودشون منطقه ی خارج از محدوده) و چند سال پیش که اومده بودن دزدا چادرها رو تیغ زده بودن و صبح که بیدار شده بودن هیچی براشون نمونده بوده.حتی زنا که با تاپ خوابیده بودن همونجوری مجبور شده ن بیان،همه با پای برهنه! دیگه پسرا ما رو کردن تو چادر و گفتن فقط قربونتون با تاپ نخوابین :))

دورودی ها تا صبح بیدار بودن و هر از چندگاهی تیر شلیک میکردن که یعنی دزدا بدونن و به اینجا نزدیک نشن.

آقا احسان یه مرد خیلی باشخصیت و فهمیده بود که چفیه دور سرش بسته بود و چند سال پیش توی همچین سفری آقای پ باهاش آشنا شده بود و دیگه حسابی رفاقتی و دیگه تو این سفر همگی شرمنده مون کردن.خانوم آقا احسان،فائزه،دو سال بود ازدواج کرده بودن و متولد 58 بود اما اینقدر گل و ناز و شیطون و دوست داشتنی بود که دلم می خواست بخورمش! تا آخر سفر یه دویست تایی ترقه زد! علی آقا خیلی ریزنقش و فرز و چابک بود که تمام مدت داشت مثل فرفره یه کاری انجام میداد.یه تفنگ لوله بلند(شات گان) داشت که می گفت شما بهش میگین چهارپاره ما میگیم تپاره.(کلی با تفنگاشون ژست گرفتیم و عکس انداختیم).آقا بهرام خیلی آروم بود.حسین آقا از بقیه جوون تر بود و اونم کلی شیطونی میکرد.چقدر اینا با محبت و دلپاک بودن.چقدر ِ چقدر دوستشون دارم و چقـــــــــدر دلم برای تک تکشون تنگ شده.هیچ انتظار نداشتم اونجا با چنین آدمایی رو به رو بشم.هنوزم میگم قشنگترین قسمت این سفر آدماش بودن.

 

صبح بیدار شدیم و جمع و جور کردیم و راه افتادیم به سمت روستای شِوی.تا اونجا هم چند ساعتی راه بود و کوله کشی.کوله ها اینقدر سنگین بود که توی شیب آدمو با خودش میبرد.وقتی که می نشستیم روی زمین دیگه نمیشد بلند بشیم! مطمئن بودم که جای بندهای کوله روی شونه هام سیاه میشه!

 

 

زمین فرش بود از چمن و گلهای ریز سفید و زرد و بنفش.کم کم شقایقها هم پیدا شدند و جوبهای باریک آب.یه جا یه قورباغه ی کوچولوی سبز خوشگل گرفتم.اینقدر بامزه رو دستم راه میرفت بردمش بالای آب و اونم تا آب دید پرید و شنا شنا کنان رفت.تا خم شدم که دستای قورباغه ایمو بشورم کوله سنگینی کرد و شاتالاپ افتادم تو آب.کلی خنده دار شده بودم لابد که اینقد بهم خندیدن!

نقطه ی سفیدی که مقصدمون بود از دور پیدا بود،مدرسه،قرار بود شبا توی مدرسه بخوابیم که امن تره و روزا بریم برای آبشار.ساختمان کوچیک سفید در واقع سه تا اتاق بود.یکی مخابرات که یه ژنراتور داشت و یک دونه چراغ برق داخل اتاق،اتاق وسطی مدرسه بود که نیمکت هاشو جمع کرده بودن و تخته سیاه رو گذاشته بودن کنار و توی تعطیلات توی کنسرو و نوشابه و اینجور چیزا می فروختن.اتاق سمت راستی هم اتاق معلم بود.یه اتاق خالی،کفش موکت،بدون برق،بدون هیچی.فقط چند تا عکس و شعر به دیواراش بود.شبا ما اونجا می خوابیدیم.پرسیدم گفتن هر سال یه معلم از دزفول می فرستن اونجا.

 

برای ناهار رفتیم زیر درختا نشستیم و ما دو ساعت تمام داشتیم کتلت درست میکردیم! کلم و هویج هم آورده بودیم که باهاش سالاد درست کردیم و دیگه همه دلشون آب شده بود! بگذریم از اینکه کتلتش واقعا خیلی بدمزه بود اما مایه ی آبروداری شد!

بعد از ناهار کوله ها رو گذاشتیم و راه افتادیم سمت آبشار.دیگه سرپرست کشتمون از بس اذیت کرد که پشت همین پیچه دیگه آبشاره.چند جا باید تراورس میرفتیم که سیم بوکسل زده بودن و کلا چیز خیلی مشکلی نداشت.جا پاهایی رو هم که روی سنگا بود محلی ها می گفتن جاپای امامزاده س.یه جایی هم داشت که بهش می گفتن پنجه خرس.نقش و نگارای روی سنگا شبیه جای پنجه ی خرس بود.

توی راه یه احساس خاصی داشتم.همه ش از خودم می پرسیدم من اینجا چی کار می کنم.همه ش حس میکردم خوابم،همه ش فکر میکردم یه جوری داره زندگیم عوض میشه.همه ش زیر لب این شعر رو زمزمه میکردم

 

" مرا سفر به کجا می برد؟

کجا نشان قدم ناتمام خواهد ماند

کجاست جای رسیدن

کجاست سمت حیات..."

 

و بعد،لحظه ی رسیدن به آبشار هیچ حسی نداشتم.

 

"و ایستادم تا

دلم قرار بگیرد،

صدای پرپری آمد

و در که باز شد

من از هجوم حقیقت به خاک افتادم"

 

فقط دلم می خواست نگاه کنم تا یادم نره،یادم نره که منم یه روزی اینجا بوده م

 

 

نشسته بودیم روی سنگ و زل زده بودیم به آبشار.صدای انفجار میومد.تمام دره می لرزید.گفتن صدای برنوئه.تفنگ برنو عجیب صدای بلندی داره.چقدر شعرای محلی درباره ی برنو شنیده بودم.صداش که همه جا رو می لرزوند یه حس مطبوعی بهم دست میداد.همون ساعتی که ما اونجا بودیم یه عده ی هفت هشت نفری یه بز گنده رو کشتن و پوست کندن و کباب کردن و خوردن!(کلا دو دفعه دیدیمشون که دو تا بز رو خوردن) ما هم فقط رسیدیم یه کم نفس عمیق بکشیم و باورمون بشه که اینجاییم و زود مجبور بودیم برگردیم تا هوا تاریک نشده.

 

یه خانواده ی همدانی رو توی راه دیدیم که داشتن میرفتن پای آبشار چادر بزنن.بعدا که دوباره دیدیمشون وسایلشونو دزدیده بودن.

 

شب من داشتم از خواب می مردم.مژگان برنج درست کرد و با کنسرو قورمه سبزی خوردیم.دستشویی رفتن اونجا هم داستانی داشت.باید پایین میرفتیم تا لب جوی آب و اونجا نگهبانی میدادیم و شیشه نوشابه و خلاصه بساطی بود.چه خوش گذشت! اون قسمتی که شهاب پلید شده بود و مژگان رو موقع دست و صورت شستن اذیت میکرد:))

 

توی اتاق کیسه خوابها رو پهن کردیم و عجب خواب شیرینی بود! شاید شیرینترین خواب عمرم.

صبح زود بیدار شدیم و باز راه افتادیم برای آبشار.آبشار رو دور زدیم و رفتیم بالا تا سرچشمه.یه قسمتی از سرچشمه پر بود از سمندرهای راه راه سیاه و سفید.تنها جایی توی دنیا که این سمندرا زندگی میکنن.آب سمندری خوردیم که گفتن اسهال خونی می گیرین! بعد دوباره رفتیم پایین تا یه دره ای که اونجا هم یه آبشار بود به اسم آبشار دوقلو.بچه ها اونجا توی آب یخ شنا کردن و بعد ناهار خوردیم (سالاد ماکارونی که شهاب درست کرد) و باز از پایین رفتیم سمت آبشار اصلی.چقدر این مسیر زیبا بود وقتی از روی سنگای گنده راه میرفتیم و دو طرفمون دو تا آبشار بود.قشنگترین ویوی آبشار از همین زاویه بود..کلی عکسای خوشگل گرفتیم و رفتیم نشستیم روبه روی آبشار.اونجا بازم تیرامندازی بود و یه آقایی رو با لباس ایلیاتی و کلاه نمدی نشونمون دادن که قبلا رئیس دزدا بوده و گفتن حالا توبه کرده.بعد از رودخونه رد شدیم و رفتیم زیر آبشار.عجب چیزی بود.رفتیم روی سنگای آبشار و هی داااااااااااد زدیم،خیس شدیم،بالا و پایین پریدیم.دلم می خواست تا اون بالای بالا زیر آبشار برم اما جرات نکردم.یه عده پسرای محلی با تیریپای خفن اومده بودن که تا اون بالا بالاها رفتن و اونجا کلی ورجه ورجه کردن و جیغ و داد.عجب لذتی داشت.بعد برگشتیم پایین و چند تا عکس دسته جمعی ِ فوق العاده گرفتیم با صاحبای برنو.اونجا دیدیمشون.برنوئه رو گرفتم تو دستم.مال سال 1309 بود.کارخانه ی اسلحه سازی ایران.با خودم گفتم چه چیزایی دیده این تفنگ.بعد که می خواستن شلیک کنن رفتم اون جلوی جلو وایسادم.مژگان انگشتاشو تا مچ! فرو کرده بود توی گوشاش و هی به منم می گفت گوشتو بگیر.یه نگاهی کردم به کیوان: به نظرت گوشمونو بگیریم؟ یه ذره فکر کرد و گفت: حیفه!

_ آره حیفه!

باممممممممب! شلیک که کرد مغزم منفجر شد و از گوشام زد بیرون! تا مدتی گیج بودم و سرم سوت میزد! ولی خیلی باحال بود:))

 

وقت برگشتن که رسید اینقدر توی آسمون بودم که اصلا یادم رفت با آبشار خداحافظی کنم.مسیر رو برای آخرین بار گذشتیم در حالیکه یه گله گوسفند رو از سیم بوکسلا رد کرده بودن و اون بیچاره ها هم از ترس مسیر رو به گند کشیده بودن! (گوسفندا رو می گذاشتن رو کولشون و ردشون میکردن)

آقا احسان توی راه از رسم و رسوم ازدواجشون تعریف میکرد که همه ی خرجها با مرده،حتی جهیزیه هم مرد میده و شیربها هم باید بده.می گفت صد بار باید بری بگی من غلامم نوکرم،اما بعد که دختره اومد تو خونه ت بهش میگی خووووب دیگه قلم پات خورده اومدی تو خونه ی من!

 

وقتی رسیدیم مدرسه هوا حسابی تاریک شده بود.شهاب شویدپلو درست کرد و با تن ماهی خوردیم(خوشمزه ترین غذای سفر) کلی هم تخمه که پوستاشو گاوها خیلی دوست داشتن.و ساعت 11 شب همگی جمع شدیم دور آتیش.حرف زدیم و حرف زدیم و حرف زدیم.سرپرست و آقا احسان خاطره تعریف کردن و چقدر لذت بخش بود شنیدن خاطراتشون.بعد حجی خاطره شو گفت و بهش خندیدیم و بعد باز حرف زدیم و حرف زدند و گوش دادیم.دلم نمیومد بخوابم.شب آخر بود.حدود ساعت سه و نیم که دیگه همه خیلی وقت بود خوابیده بودن ما هم برگشتیم توی اتاق و خوابیدیم.صبح دیرتر از اونی که قرار بود راه افتادیم.کوله ها خیلی سبکتر شده بود اما بازم سنگین بود.(نمیدونم چرا آدم نمیشم و همه ش بی خودی بارمو سنگین میکنم) از بین گلها و سبزه ها و مزرعه ها گذشتیم.از رودخونه که رد می شدیم پریدم وسط آب و حسابی آب بازی کردم.بچه ها رو خیس کردم و یکی رو هم انداختیم تو آب.کیف داشت بعد باز رفتیم و رفتیم و رفتیم و رفتیم...از قبرستان رد شدیم.چقدر قشنگ بود.با قبرهای سنگچین شده، پر از چمن، وسط کوهها،بدون اسم،فقط چند تا سنگ،شایدم هیچی.کاشکی کسی رو که توی کوه می میره پای همون کوه دفن می کردن.کاشکی...

 

من انتخابم رو کرده م، راضی ام اگه تو کوه بمیرم

 

چه حسی داشت برگشتنه.پای یه چشمه نشستیم.از توی ماسه ها که رد می شدیم خدایا خدایا کویرم خوندیم،بلند خوندیم.هی میرفتیم و تموم نمی شد.اگه به قطار نمی رسیدیم باید تا 10 شب منتظر می موندیم.پل از دور پیدا شد.رسیدیم کنار ایستگاه و ناهار خوردیم.این قطاری که قرار بود باهاش برگردیم مسافری بود.باید زود می پریدیم بالا و گفته بودن هر کی هر جا تونست خودشو جا کنه.توی راهروهای قطار باید می ایستادیم و حسابی سفارش کرده بودن که مواظب کوله ها باشیم به خصوص توی تونلها.قطار که ایستاد زود سوار شدیم.

_بچه ها قطار! قطار واقعی!

 

به طرز عجیبی همه توی یه کوپه رفتیم(آقا احسان می گفتن اینهمه این مسیر رو رفته ن و اومده ن قطاری به این خلوتی ندیده ن!) اما باز هم شلوغ بود.ما چسبیده بودیم به دیواره ی قطار و کوله ها رو گذاشته بودیم وسط پاهامون و هی آدم بود که از اینور و اونور میومد و ما له می شدیم.اما هی کله مونو از قطار بردیم بیرون و شعر خوندیم،حتی جوجه جوجه طلای هم خوندیم و با همدیگه بای بای کردیم و با آدمای بیرون بای بای کردیم و ...اصلا نفهمیدیم این چند ساعت توی قطار چطور گذشت.

بیرون رو که نگاه میکردم،اونهمه رودخونه و درخت و سنگ که از جلوی چشمم میگذشت و فکر که میکردم به اونچه که گذشت

 

"چه خوب یادم هست

عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد

وسیع باش، و تنها، و سر به زیر، و سخت"

 

دورود که رسیدیم و می خواستیم سوار اتوبوسمون بشیم نمی دونستیم چطور از هم جدا بشیم.هزار دفعه خداحافظی کردیم و باز ...فائزه رو کلی بغل کردیم و اونم هی می گفت دعا کنین امسال بچه دار نشم تا سال دیگه باهم بریم گهر.نمی دونستیم چه جوری ازشون تشکر کنیم.از اونهمه محبتشون،چند شبی که بیدار موندن تا صبح،آتیشی که به لطف اونا همیشه روشن بود،چایی هایی که علی آقا تند و تند برامون می ریخت،وجودشون که اینقدر ارزشمند بود برامون،دوستی شون که هر وقت بهش فکر میکنم ناخوداگاه قلبم فشرده میشه،اینهمه بدون اینکه حتی یه قرون پول بگیرن.چقــــــــدر ارزشمند بود برام آشنایی با اون آدما.هیچوقتِ هیچوقت فراموششون نمی کنم.همیشه دعا می کنم شاد و سلامت باشن و مشکلاتشون تموم بشه.مشکلاتی که فکر کردن بهش دلمو آتیش میزنه.اونا خوبن،خیلی خوب،بدیها همه از جای دیگه س.خدایا شکرت که اجازه دادی ببینمشون...

خدایا شکرت که منو آفریدی.اینو توی مسیر آبشار از تهِ ته ِ قلبم گفتم

توی اتوبوس که نشسته بودیم هی نفس عمیق می کشیدم.به مژگان گفتم :مژگان دلم می خواد یادم نره.دلم می خواد لحظه لحظه ی این سفر تا ابد تو قلبم بمونه.سفری که همه چیزش خوب بود از لحظه ی شروع تا آخرش،سفر و همسفران.

یه چیزایی تو این سفر بود که دلم می خواد برای همیشه توی قلبم حفظش کنم.فقط و فقط برای خودم.اون لحظه که توی اتوبوس نشسته بودم و داشت راه می افتاد،وقتی برای آخرین بار دست تکون میدادم یه چیز سنگینی روی دلم بود،روی شونه هام بود،توی نگاهم بود.میدونستم یه چیزی اون تهِ ته عوض شده،میدونستم من دیگه اون آدم قبلی نیستم،نباید باشم،نمی تونم باشم.میدونستم حالا هر وقت دلم بگیره و چشمامو ببندم میدونم که یه جایی اون دور دورا توی عمق یه کوه بلند یه آبشار هست که یه تیکه از روح منو تو دل خودش نگه داشته.یه تیکه به پاکی همون آب زلال.آبشار هست،همیشه هست،حتی وقتی که من نباشم.چقدر خوبه که چشماتو ببندی و ببینی توی نگاهت آب جاری میشه،جاری میشه و میــــــــــــــــتره تا هر جا که دلش بخواد.تو هم می تونی باهاش بری.اینو یادت باه،هر وقت دلت گرفت

 

"دلم گرفته

دلم عجیـــــــــــب گرفته...

عبور باید کرد

صدای باد می آید،عبور باید کرد

عبور باید کرد

و همنورد افق های دور باید شد

.

.

.

من از مصاحبت آفتاب می آیم"

 

و من هنوز هم  آفتاب می خواهم

 


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ فروردین ،۱۳۸٥
 

من از بهشت آمده ام

هنوز در خلسه ی یک رویا

بیدار می شوم اما میدانم این رویا جایی همچنان ادامه دارد

آب همچنان جاری ست و آبشار...

تکه ای از وجود من پای این آبشار به سجده باقی مانده است

 


 
comment نظرات ()