دریای سرخ

 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۸:٢۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ آبان ،۱۳۸٤
 

سفرنامه ی آذرخش به کویر مرنجاب رو که خوندم یاد سفر پارسال خودمون افتادم.چه حالی داشت! به خصوص در مورد کاروانسرایی که نوشته خاطراتم زنده شد.آقا اون شب که ما رسیدیم دم کاروانسرا بعد از 8 ساعت که تو مینی بوس مچاله شده بودیم،خسته،توی اون سرمای وحشتناک،رفتیم از مسوول(نگهبان) کاروانسرا اجازه بگیریم که شب بریم اونجا بخوابیم که هم امن تره و هم بالاخره توی چهار دیواری اقلا یه ذره گرم تره.اما خیلی باهامون بد برخورد کردن و رسما انداختنمون بیرون! بعدم خواستیم لا اقل کنار استخر بیرون کاروانسرا چادر بزنیم (چون چراغ داشت و روشن بود) گفتن نمیشه و باید کلا از محدوده ی کاروانسرا برین بیرون. خیلی دورتر از کاروانسرا یه دیوار کوتاه ساخته بودن که محدوده ی کاروانسرا رو مشخص میکرد.ما رو فرستاد اونجا که حق ندارین جلوتر بیاین! ما هم همونجا چادر زدیم و آتش روشن کردیم و دور هم تا وقتی سرما اجازه داد با آهنگ تار و دف و گیتار آواز خوندیم و .....هیییییی جوونی کجایی

فردا صبحش که بیدار شدیم نگهبانه اومده بود گفته بود نباید از توالتا استفاده کنین! حالا چی بود؟ یه ردیف توالت خارج از کاروانسرا ساخته بودن قدیمی و کثیییییییییف آب هم نداشت.اما خوب همونم در بیابان غنیمتی بود! چون تو اون سطح صاف که تا اون دور دورا یه پستی و بلندی نبود بشه رفت پشتش...اگه اونا نبود بیچاره می شدیم بنابراین فرقی نمی کرد بهمون اجازه بدن یا نه کسی به حرفشون گوش نمی کرد! حالا عصر که شد ما کویرنوردی مونو تموم کردیم و داشتیم می رفتیم که آقاهه اومد جلومونو گرفت که باید کرایه بدین  آخه کرایه ی چییییییی؟ هم خیلی کفری بودیم از دستش که اونجوری باهامون برخورد کرده بود و هم از این پر روییش لجمون گرفته بود! اینجا بود که دیالوگ های جالبی بین نگهبان ِ کاروانسرا و راهنمای ما (آقای پ) در گرفت! هر چی یارو جز میزد که باید پول بدین آقای پ با اصفهانی بازی ِ تمام از زیرش در میرفت و بهش متلک می گفت.

_ پولمو بدیـــــــــــــــــــن!

_ نُرچ

_#$%$%$^%$%

_

_&^%&^$$%$$%$#$&*&^

_

_ دهه از توالت ها استفاده کردین باید پول بدین

_ اِ ؟! آقا ما نفری دو تا (گلاب به روتون) شاش خالی داشتِیم.دونه ی چندی حساب می کونی؟

_

اینجاش ما داشتیم از خنده می مردیم

آخرش دیگه آقاهه کفری شده بود می گفت من از این به بعد اصفهانی از این طرف اومد با دولول میزمش!

_ بیا بز ِن! بکشمون پولامونو وردار.همه ی مون رو هم هزاااااااااااار تومن داریم

_

 

 آخرش بیست تومن(20،000) بهش دادن که حقش نبود.عوضش حسابی خندیدیم!

( راستی آذرخش جان از شما چقدر گرفت؟)


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ آبان ،۱۳۸٤
 

امروز تو کلاس آمار یهویی دلم برای ریاضی تنگ شد! عجیبه چون من هیچوقت عاشق ریاضی نبودم،اصلا حوصله ی مساله حل کردن نداشتم.اول راهنمایی که بودیم،زنگای ریاضی در میرفتیم با بچه ها "رابط" بازی میکردیم تازه ریاضی مون شده بود ریاضی،با اون جزوه ی آبی ِ استعدادهای درخشان که پر بود از اتحاد های سخت سخت.من دلم همچین قنج میرفت که بازی طول بکشه و دیر بریم سر کلاس و خانوم راهمون نده! عاشق معلم ریاضیم بودم(معلم ریاضی ِ سه سال راهنمایی) فوق لیسانس برق بود.از اون زنهای شیطوووووووون.5 دفعه به خاطر شیطونیش از دانشگاه اخراجش کرده بودن کاراشو تعریف میکرد برامون... سوم دبیرستان که بودیم نمیرفتم سر کلاسای ریاضی! چون از معلمش بدم میومد.خیلی جیغ جیغو بود یه روز فهمید من تو مدرسه ام اما نرفته م سر کلاسش.فرستاد دنبالم و یه ساعت باهام حرف زد بیچاره! آخه من الکی گفتم چون ریاضی به درد آینده م نمی خوره من ترجیح میدم وقتمو بذارم روی یه چیز دیگه (مثلا بازی ) اونم کلی نصیحتم کرد که بالاخره اینم تو کنکور هست و باید یه حداقلیشو بلد باشی و ... اونوقت هفته ی بعدش امتحان ریاضی دادیم.دو روز بعد دیدم دوباره فرستاد دنبالم! حالا نگو همه ی کلاس نمره های بد گرفته بودن و من یکی اون وسط شده بودم بیست! دوباره کلی نصیحت کرد که دخترم! تو که با اینکه سر کلاس نمیای اینقدر استعداد ریاضی داری!!! آخه حیف نیست...؟ (حالا نگو من کلی از خودم تقلب در وکرده بیدم ) خلاصه دورانی بود.امروز که آقاهه هی پای تخته نمودار می کشید و می گفت میانگین و میانه و واریانس و مد و اینا کلی دلم تنگ شد! بعدش به این نتیجه رسیدم که اون موقعا چقدر حوصله م زیاد بوده باز به نسبت! الان احتمالا اگه بخوام یه ضرب سه رقم در سه رقم انجام بدم جونم از حلقم درمیاد.همین شمردن هفته های حاملگی و حساب کردن تاریخ زایمان خودش کلی مغز می بره.یه زن حامله که میاد ما سه چهار تایی تمام تلاشمون رو به کار می گیریم و هی هفته می شماریم آخرش هم با اونی که پرونده ش نوشته یا جواب سونو جور در نمیاد.ما هم مجبوریم نتایج تحقیقاتمونو دستکاری کنیم تا درست بشه

 

ریاضی علم شگفت انگیزیه،ریاضی دانها از اونم شگفت انگیز تر


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٧:۳۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ آبان ،۱۳۸٤
 

* این انتقاد کردن از طنزهای تلویزیونی هم واسه مردم شده یه جور نماد روشن فکری! مثلا همین برره،همه با اشتیاق نگاه می کننا ولی موقع اظهار نظر که میشه بی معنی و توهین آمیز  ِ ! و برای بچه هام بدآموزی داره.بگذریم از اینکه اصلا ما اینقده طنز تو این کشور کم داریم که هر چی بتونه چند دقیقه ای آدم رو بخندونه غنیمته ولی به نظر من که برره نه بی معنیه و نه توهین آمیز! تازه جالبیش اینه که کسایی این حرفها رو میزنن که... مثلا تو همون نقدی که تلویزیون پخش کرد یه دختره باد انداخته بود تو غبغبش و کلی انتقاد کرد از برره اونوقت گفت مثلا شما مقایسه کنین طنز برره رو با متهم گریخت!!! والا چیزی که من از متهم گریخت یادمه یه سری آدم بود که فقط بلد بودن جیغ جیغ کنن و به هم فحش بدن و به طرز مسخره ای احمق بودن و عوض اینکه آدم خنده ش بگیره احساس تهوع بهش دست میداد! واقعا چه انتظاری میشه از این آدم داشت؟ من خودم زیاد از برنامه های طنز خوشم نمیاد.زیاد هم نگاه نمی کنم.چه میدونم مثلا اون برنامه های فتحعلی اویسی رو نگاه نمیکردم چون اصلا از اون اکیپ خوشم نمیاد.دو سه قسمت نگاه میکنم می بینم خنده م که نمیگیره هیچ حرصم هم در میاد.یا حتی بامشاد رو اولاش اصلا نگاه نمیکردم چون دیده بودم و دوست نداشتم اما بعدا که گذشت و صدا کرد نشستم و دیدم جالب شده.بعدم دلیلی نداره که آدم در مورد همه چیز اظهار نظر کنه که! تو همین برره هم چیزایی هست که یه سری می پسندن و یه سری نه.فعلا مهم اینه که بگوری بیاد یه شعر از خودش دروکنه و من ضعف کنم از خنده

حالا این وسط چه اشکالی داره چند صباحی مردم با لهجه ی برره ای حرف بزنن ؟ کجاش بدآموزیه؟ کجاش به زبان شیوا و شیرین پارسی لطمه وارد می کنه؟  من خودم اون موقع که بچه بودم دو سال تمام مثل کلاه قرمزی حرف میزدم و حتی دستامو مثل کلاه قرمزی تکون میدادم و راه میرفتم حالا چه اتفاقی افتاد مثلا؟ چی موند برام غیر از یه عالمه خاطره ی شاد از بازیهای بچه گانه؟ حالا فقط بعضی وقتا تک و توک به جای بله یا هان میگم "هِین؟" خودش کلی مایه ی تفریحه!


 
comment نظرات ()
 
خر
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ آبان ،۱۳۸٤
 

تنها جایی که دیده م رابطه ی پرسنل با استیجر ها و انترنا خوبه بخش زنان ِ.هم سوالامون رو با روی خوش جواب میدن و کار یادمون میدن،هم خوش اخلاق ان و چند ساعتی که باهاشون هستیم خوش میگذره.به خصوص دو هفته ای که با دکتر رضوی بودیم خیلی خوش گذشت چون دکتر هم از اون خانومهای شاد و خوش اخلاق بود و راه به راه متلک می انداخت به پسرای گروه و اذیتشون میکرد و مام می خندیدیم...!

یکی از چیزای پرطرفدار توی درمانگاه زنان این روزنامه هایی ِ که توش طالع بینی داره! یکی از ماماها مون هم ادعا داره کف بینی بلده و موقعای بی کاری همه میریزن سرش که آینده شونو بگه!

چند روز پیش دوستای خودم داشتن مورد مطالعه ی کف دست قرار می گرفتن و منم که تیریپ روشن فکری و اینا نشسته بودم اونور با قیافه ی اینجوری که من اصلا به این چیزا اعتقاد ندارم و حتی برای تفریح هم خوشم نمیاد از این کارا.اونوقت خانومه داشت کف دست دوستام رو میدید و بهشون می گفت که زندگی خوبی دارین و ازدواجتون به شیوه ی خواستگاریه و خیلی خوبه و چند تا بچه دارین و این حرفا.بعد یهویی انگشتشو گذاشت روی یکی از خط های کف دست دوستم و گفت واااااااای چقدرم وضع مالیت خوبه! یهویی اسم پیل که اومد من روشن فکریمو فراموش کردم و کف دست به دست پریدم اون وسط که من چی؟؟؟؟؟؟؟ اما من پولدار نبودم هر چی بهش گفتم خوب دقت کنه شاید ثروت هام رفته باشن اون گوشه موشه ها قایم شده باشن گفت نه! بعدشم بهم گفت دوستات با خواستگاری ازدواج می کنن اما مال تو خاطرخواهی توشه!!! گفتم آره دیگه اینا وای میسن یه پولدار بیاد سراغشون اونوقت من ِ احمق میرم عاشق یه بدبخت بیچاره ی فقیر میشم.گفت: آره تو خر میشی !

 

حالا ما عکس خر نداشتیم این گاو بید


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ آبان ،۱۳۸٤
 

جمعه رفته بودیم کویر.یه برنامه ی یه روزه ی کویر و باتلاق گاوخونی.از اون تپه های خیلی خیلی بلند ماسه ای که یه لبه ی تیز داره و با هر وزش باد شکلش عوض میشه.رفتیم تا بالا و بعدش قللللل خوردیم پایین.من عاشق اون قسمتش ام که پاتو میذاری روی ماسه ی داغ و می سوزی،بعدش پات فرو میره و اون زیرش اینقدر سرده که یخ میزنی.بچه ها رفتن وسطی بازی اما من زیر یه بوته ی خار دراز کشیدم و هی دست و پامو فرو کردم تو ماسه ها.اینقده کیف داره! راستی دیدین ماسه چه رنگیه؟ از دور که نگاش کنی نارنجیه اما وقتی بگیری تو دستت هر دونه ش یه رنگه.زرد،نارنجی،سفید،طوسی،سیاه،سبز...تازه نه یه جور و دو جور.مثلا شصت مدل سبز میتونی تو اون یه ذره ماسه پیدا کنی.یه بازی جدید هم اختراع کردم.یه مشت ماسه می گیری دستت و دستتو می گیری جلوی صورتت.بعد ماسه ها آروم آروم از لای مشتت میریزه بیرون و باد که میاد میبرتش اینور و اونور.دلم ساعت شنی خواسته بید.

 

 

به باتلاق هم که رسیدیم کفش و جورابامو در آوردم رفتم تو آب.کف ِ ش لجن بود! عمق آب زیاد نبود اما پای آدم فرو میرفت.اگه یه جا وایمیسادی و وزنتو مینداختی روی پاشنه ی پات میرفتی پایین،البته امتحان نکردم تا کجا می کشه پایین! باحالیش این بود که تا پاتو میذاشتی زمین لجن،عین خمیر،از لای انگشتای پات میزد بیرون مثل وقتی که آدم می خواد کتلت درست کنه و مایعشو چنگ میزنه هی من این کشفمو به بچه ها گفتم اما هی اونا گفتن اه اه! بعدشم گفتن لجناش خیلی زشته و نیومدن تو آب.دو تایی هم که اومدن زود پشیمون شدن برگشتن.اما من و مریم رفتیم تا ته ِ ته.کلی لجن مال شدیم! اینم از آخر و عاقبت زاینده رود


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ آبان ،۱۳۸٤
 

روزای زوج یه ساعتی تو بیمارستان بی کارم.حدود 3 کلاسامون تموم میشه و 4 و نیم باید برم کلاس زبان که نزدیک بیمارستانه.برای اینکه بی کار نباشم میرم اتاق پانسمان یه کم بخیه بزنم دستم راه بیوفته.دانشگاه که اصولا نمی دونم در مورد آموزش این چیزای اولیه به ما چی کاره س! یعنی ما اگه خودمون همون اولی که بیمارستان اومده بودیم دوره نیوفتاده بودیم دنبال پرستارا تا خون گرفتن و برانول زدن و پانسمان و این کارا رو یاد بگیریم هنوزم که هنوزه بلد نبودیم.پارسال که جراحی بودیم استادمون عملای سرپایی رو میداد به اینترنش،اما اون بنده خدا حتی یه بخیه بلد نبود بزنه.خدا وکیلی خیلی ضایع س آدم 6،7 سال پزشکی بخونه و ...

چند روز پیش توی اتاق عمل موقع کورتاژ دکتر بیهوشیمون از دوران دانشجویی خودش تعریف میکرد.آخه استاد ِ الان ما استاد اونم بوده.کلی خندیدیم از تعریفهاش.استاد داشت به ماماها می گفت به اینترنا اجازه بدن زایمان بگیرن و اینا باید این کارا رو بلد باشن و... ماما هم می گفت اینا خودشون کشیک هم که هستن نمیان تو اتاق زایمان.بعد تعریف ِ همون دکتر بی هوشی رو میکرد و هم دوره ایاش.می گفت دکتر فلانی دوقلو بریج می گرفت

اما خوب زمان اونا خیلی هم شلوغ بوده.الان اینجا مریض خیلی کم شده.یه روز ما از 8 صبح تا 12 اونجا بودیم یه دونه مریض هم نیومد تو لیبر! مردم جان چرا بچه دار نمی شین آخه؟ یه ذره هم به فکر ما باشین


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ آبان ،۱۳۸٤
 

میدونی الان دلم چی می خواد؟ یه وانت که برم پشتش وایسم و دستامو باااز کنم،چشمامو ببندم و سرمو بالا بگیرم...یه اتوبان ِ دراز ِ دراز و انتهای سرعت و بعدش، باد، که بیاد و منو با خودش ببره

 

تازه بيشتر از اون دوست داشتم الان جای اين کوچولو باشم


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ آبان ،۱۳۸٤
 

سهم اینروزای ما از بخش زنان انگار همه ش نی نی های نارس ِ ششصد گرمیه! این یکی با دکولمان جفت اومده بود.خیلی دیر آورده بودنش و خونریزی زیاد بود.یه زن ِ جوون که حاملگی ِ اولش هم بود.سزارین شد...بچه خوبه.28 هفته ست،650 گرم.یه پسر کوچولو با دست و پاهای باریک و شکم بر آمده.حتی دنده هاش مثل اونیکی بیرون نزده و دیسترس تنفسی نداره.اینقدر بلند گریه میکنه که صدای نازکش از دیوارای شیشه ای ِ انکوباتور میگذره و از اتاق میاد بیرون و دل منی که توی راهرو ایستاده م ریش می کنه.سرم رو وصل کرده ن به پاش،همون پایی که با جوهر آبی شده.وقتی گریه می کرد خودم دیدم از چشماش اشک میومد.


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ آبان ،۱۳۸٤
 

بندانگشتی مرد


 
comment نظرات ()
 
بند انگشتی!
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ آبان ،۱۳۸٤
 

امروز یه کیس جالب داشتیم.یه نی نی ِ کوچولوی کوچولو! مامانش با اکلامپسی اومد.دیروز دو بار تشنج کرده بود و پروتئینوری و فشار بالا.با اینکه تازه توی هفته ی بیست و هفتم بود باید بچه رو در میاوردن.اما حتی یه متخصص نوزاد نیاوردن بالای سرش گفتن بچه زنده نمی مونه و خیلی کوچیکه.نمی دونم چرا بهش نگفتن برو الزهرا که NICU داره! یعنی اینقدر براشون مهم نبود که یه آدم به این راحتی بمیره؟ تازه بچه ی اول اونم بعد از 6 سال نازایی.موقع سزارین فشار مادره رفته بود رو 20 و متخصص بیهوشی هم همه ش میپرسید بچه رو چی کار کنیم،می خواینش؟! احیاش کنیم؟ بعدم تصمیم گرفتن که بچه رو احیا نکنن(این البته منطقی بود)دکتر پاهای بچه رو گرفت و کشیدش بیرون.وااااااای اگه بدونین چقدر کوچولو بود! یه موجود سیاه کوچولو.هیچ عکس العملی هم نشون نداد.اولش فکر کردم مرده نزدیک بود گریه بیوفتم ولی وقتی گذاشتنش رو تخت شروع کرد به ناله کردن! آخییییییییییییییییییییییی .اکسیژن که گذاشتن براش کم کم پوستش هم قرمز شد هی هم تکون تکون می خورد! مسوول نوزادا گفت این زنده س! چی کارش کنم؟! دکتر هم که دید خوب نفس می کشه گفت: آخی! اگه NICU داشتیم حتما زنده می موند!

خیلی ناراحتم! چرا نفرستادنش الزهرا؟ گناه داره آخه.اینقد خوشگل و کوچولو عین مینیاتوره.دست و پاهای باریک،کف پاش قد یه بند انگشت بود! اثر پایی که ازش گرفتن خیلی بامزه شد! وزنش 630 گرم بود.آپگار اولیه ش 7 و بعدم شد 9.تاااازه جیش هم کرد! دو قطره  به نظر من که می تونه زنده بمونه.بچه ی دوستم همینقدی بود حالا هم بیشتر از یه سالشه سر و مر و گنده.کاشششششششکی زنده بمونه.هم دختره و مقاومتش بیشتره و هم چون مدتی تحت استرس بوده وضعیت ریه ش بهتره.

بردیمش اتاق نوزادان.بعد رفتیم سر یه زایمان طبیعی و وقتی برگشتیم ازش خون گرفته بودن و بهش سرم وصل کرده بودن.یه خانوم مهربون که تو اتاق نوزاداس داشت شکمشو ماساژ میداد و باهاش حرف میزد.بهش می می گفت تو می توووونی می تونی زنده بمونی.کوچولو نفس بکش

حالا تو انکوباتوره.خدا کنه بمونه!


 
comment نظرات ()