دریای سرخ

 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳۱ امرداد ،۱۳۸٤
 

زمان خوبی نیومدی عزیز...اصلا زمان خوبی نیومدی

 

می دونی منم فکر می کنم با هر اتفاقی قراره یه پیام بهم داده بشه.پیام این دفعه هم این بود که خوب به خودم نگاه کنم.ببینم چقــــــــــدر عوض شده م.ببینم همه چیز چقدر عوض شده و چیزایی که یه روز برام رویا بود حالا تو دستمه و من هنوزم یه عاااااالمه کار دارم که بکنم،یه عااااالمه راه دارم که برم.داره بهم میگه باور کن شدنیه.کافیه خوب فکر کنی و ببینی چی می خوای.

 

اما راستی من چی می خوام؟

 

 

باید پیداش کنم


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ امرداد ،۱۳۸٤
 

با مشاورم در مورد اشکالات شخصیتیم از دید خودم حرف میزنم و تصمیماتی که گرفته م و کارایی که دارم یا می خوام بکنم.یه نگاه بامزه بهم میندازه،ریز ریز می خنده و میگه: چقدر کمال گرایی دختر!

خوب آره! هستم

 

داشتن میرفتن دماوند.رفتم بدرقه شون.به داداشم گفتم باید یه سنگ کوچولو از رو قله برام بیاری! فهمید که چقــــــدر دلتنگم.اگه امتحان نداشتم.اگه برنامه ی توچال رو رفته بودم،شاید جرات میکردم منم باهاشون برم اما نشد دیگه! احساس میکردم اشکا پشت کانال اشلم صف کشیدن و کافی بود یه ذره دیگه بمونم تا همون وسط بزنم زیر گریه برا همین زودی خداحافظی کردم و بعد شب و خیابون خلوت و همایون شجریان.احساس جا موندگی بهم دست داده بود اساسی! اما بچه ها نتونستن صعود کنن.اگه میدونستم هوا بد میشه و بچه ها به قله نمیرسن اینقده غصه نمی خوردم (پلادت* تا این حد؟)فیلما رو که دیدم باورم نمیشد.مهی که چشم چشم رو نمی دید و بعدم شرشر بارون اونم تو این فصل! اما دلم واسه داداشم سوخت.پارسالم مریض شد و نتونست بره.ایشالا سال دیگه با هم:) دماوند یه چیز دیگه س

 

* پلادت یه ورژنی از همون پلید بوده گی می باشد

 

خوشم میاد از این خصوصیات خاص ذاتی تو وجود این دختر.خودشم فهمیده.شاید از نگاهم.اینو از نگاهش فهمیدم اون وقتی که بهم خندید. بچه های رشته های دیگه میگن مربی تون بداخلاقه آدم ازش میترسه،خیلی مغروره.ولی من روز اولی که دیدمش از همین اخلاقش خوشم اومد.غرور! بدجوری باشکوهه

 

 

پنج شنبه کمربندمو میگیرم.آخجون!

 

 

تو انجمن رای گیری شد.کی انتخاب شده باشه خوبه؟ یه مسوولیت به مسوولیتهام اضافه شد.یک بعد از ظهر کاملمو میگیره اما همین دور میز نشستن و هم صحبت شدن با "س" گل برام یه دنیا می ارزه.حالمو خوب میکنه و همین دو برابر بهم انرژی میده.همه ش دارم بدو بدو میکنم.طاقت یه جا وایسادن ندارم.حالا بیشتر از همیشه خودمو دوست دارم

 

 

خیلی عجیبه اما دلم برای بیمارستان تنگ شده! فقط دو هفته س تعطیل شده م. دلم می خواد درس بخونم اونم چی؟ فارماکو! یکی بیاد بزنه پس کله ی من!!!


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ امرداد ،۱۳۸٤
 

من اومدم!

از خونه ی جدید با پنجره های رو به زاینده رود.همه چیز عالیه و نکته مهم اینکه من دو هفته اصلا دسترسی به اینترنت نداشتم و نمردم! حتی استخونامم درد نگرفت.یه چیزی بود در حد دلتنگی،نه نیاز.

 

وای که چقدر تعطیلات خوبه

چقدر آرامش خوبه

چقدر یقین خوبه

حرف زدن با بعضی از آدمها چقــــــــــــــــــــدر خوبه

 

چقدر حرف دارم که بگم،بیشتر از همه با خودم


 
comment نظرات ()
 
درخواست راهنمايی
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ امرداد ،۱۳۸٤
 

يه کتاب ساده و خلاصه (حالا نه خيلی هم خلاصه) می خوام از مباحث مفيد ترجيحا داخلی به زبان انگليسی.چيزی می شناسين؟ ممنون ميشم بهم معرفی کنين


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ امرداد ،۱۳۸٤
 

* بخش اعصاب با همه ی استرس هاش و شب نخوابی هاش و سر راند لرزیدن هاش تموم شد.هنوز تموم نشده من دلم براش تنگ شده! خیلی بخش خوبی بود.هم خودشو دوست داشتم هم استاداشو.روز آخر دلم می خواست بغلشون کنم و بهشون بگم چقدر دوستشون دارم و اینکه تنها کسایی بودن تو این بیمارستان که واقعا احساس کردم براشون مهمه ما چیز یاد بگیریم و تمام تلاششون رو هم کردن.وقتی برای امتحان عملی جزوه هایی که سر راند نوشته بودم می خوندم فهمیدم که چقدر با اول این بخش فرق کرده م! چقدر چیز یاد گرفته م! سر امتحان هم گیر ندادن.فعالیت توی بخش و کارای این یه ماهمون براشون مهم بود.منم از نمره ای که گرفتم راضی ام.شاید زیادمم بود! بعد از امتحان هم که از شون تشکر کردیم گفتن تشکر شما همون درس خوندنتون بود.خیلی این حرفشون پدرانه بود.دیگه اصلا برام عجیب نیست که پسر دکتر حسین زاده تو امتحان بورد نمره ای گرفته که نمودار چند سال رو به هم زده! حتما تو خونه هم بچه هاشو به صف می کنه و اینجوری ازشون درس می پرسه

 

* هفته ی قبل که کلار بودیم بچه ها گفتند که سالن دانشگاه مسابقات کشوری درای تولینگ(یخ نوردی تو سالن) برگزار میشه.از وقتی سالن صخره مونو بستن و منتقل شد دیگه نرفتم.سالن خودمون همه ش ده دقیقه پیاده راه بود تا خونه.این یکی دورتره و من نه وقتشو دارم برم و نه حالشو.دیگه از بچه ها هم خبر نداشتم.حالا تو این وبلاگه دیدم تو مسابقه بین دخترا لیدا اول شده و تو پسرا هم جلوانی

لیدا دختر خوبیه،مبارکش باشه.خیلی قدرت بدنی داره،فکر کنم یه چیزی بشه!

این آقای جلوانی رو هم پارسال دیدیم.یه جلسه سنگنوردی تو کلاه قاضی داشتیم اومده بود به عنوان مربی مون.یادم نمیره چقدر دستش انداختیم! وقتی هم که داشتیم خودمونو تک تک معرفی میکردیم همه از مهارتهاشون و چیزایی که بلد بودن می گفتن تا با سطحمون آشنا بشه.به من که رسید گفتم: فلانی هستم،هیچی هم بلد نیستم! کلی خندیدیم.

هیچوقت هم یادم نمیره که اینهمه آدم رو بدون حمایت حسابی از اون صخره فرستاد بالا! شانس آورد نیفتادیم بمیریم! تازه امسال که با آقای موسوی رفتیم کلاه قاضی و اینهمه سفارش و سخت گیریشو در مورد آموزش و حمایت دیدم فهمیدم پارسال چی کار کردیم!

 

اینم آقای قهرمان درای تولینگ کشور در حال آموزش به ما

 

 

اینم یه عکس از مسابقه

 

* کماکان برای دو تا امتحان باقی مونده م آرزوی موفقیت کنین.مرسی!


 
comment نظرات ()
 
یادداشت روزانه
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ امرداد ،۱۳۸٤
 

۲۵ تیر

 

امروز روز بیمه بود.به تمام در و دیوار بیمارستان پرچم رنگی زده بودند.خانم باقری بازنشسته شد،برایش جشن گرفتند.نشد توی جشن شرکت کنیم اما توی حیاط دیدیمش،خوشحال بود.شیرینی تعارف کرد بهمان.شیرینی ِ شادی اش خستگی ام را در کرد.

 

امروز خیلی خسته شدم.از ۶ صبح یکسر سر پا بودم.مریض تخت ۱۳ فکرم را مشغول کرده.چند روز است اینجا خوابیده با CVA.همی پارزی سمت راست و دیزارتری.صبح که بهش سلام کردم جواب داد.حالش را که پرسیدم لبخند زد.لبخندهایش به دلم می نشیند.

 

استاد ازم شرح حال خواست.همه را گفتم.پرسید نوع CVA ؟ گفتم به نظرم ترومبوتیک می آید.با اینکه 44 ساله است اما تا بخواهی ریسک فاکتور دارد.دیابت،فشار خون...از سکته ی قبلی هنوز دست چپش کار نمی کند.زمان سکته هم که توی خواب بوده...به ترومبوز می خورد.

 

احساس کردم استاد ازم خوشش آمده.امروز دو تا هم مثبت گرفتم اما خوشحال نشدم.همه اش توی فکر مریض تخت ۱۳ ام.فورس عضلانی اش امروز یک کمی بهتر شده اما دیستالش زودتر برگشته! هر جور خواستم برای خودم توجیه کنم نشد.چطور سکته ای است که پروگزیمالش صفر ِ صفر است آنوقت انگشتها حرکت دارند؟ استاد گفت معمول نیست ولی ممکن است آنرمالی تغذیه ای داشته باشد.تغذیه ی دیستالش بهتر از پروگزیمال است.نمی دانم،خوب لابد استاد درست می گوید.من که از صبح همه اش سر این مساله گیج میزدم.

 

من همیشه گیج میزنم! خانم کتابدارمان هم خوب من را شناخته است.سر قضیه ی جا گذاشتن کیف پولم و بعد کتابم و بعد جزوه ها! هر وقت می بیندم می خندد و یادم می آورد:"یه وقت خودتو جا نذاری!".خنگ شده ام این روزها.ظهر توی زیراکسی اقلا ۵ بار تعداد ورقه ها را شمردم.یا وسطش قاطی می کردم یا تا می آمدم به فروشنده بگویم چند تا بود یادم می رفت! حواسم پرت بود.فکر تخت سیزده ام بودم.

 

با اینکه امروز روز بیمه بود اما مریض تخت سیزده من بیمه نداشت.هر وقت می بینم جلوی اسم مریضم نوشته شده:"هزینه ای" کلی دلگیر می شوم.آخر می فهمم زودی رضایت می دهد و درمان هنوز کامل نشده مرخص می شود.تخت خالی می شود و من صبح زود باید بدوم بیمارستان از هول اینکه مریض جدید برایم نخوابانده باشند.این دفعه داشتم عصبانی می شدم.آخر اینهم تخت است برداشتی تو دختر؟! شماره ۱۳! همه یکی دو تا مریض داشته اند تا حالا،مال من این پنجمی است.به همراه مریض گفتم آخر چرا بیمه نمی شوید؟ هم خودتان را بدبخت می کنید (توی دلم) هم من را! این جماعت عمله از من هم خنگ ترند! حالا چطوری با این دستها آجر می اندازی بالا؟

اصلا بیمه را گذاشته اند برای کارگرها دیگر.دیگران هم که به فکرشان هستند خودشان حالیشان نمی شود.همین امروز اینهمه آدم ریخته بودند توی بیمارستان به مناسبت روز بیمه.از رییس تامین اجتماعی گرفته تا مدیرعامل فلان شرکت و...به خاطر کی؟ همین اینها دیگر! حالا هی می گویند قانون کار بد است،کارفرماها بیمه نمی کنند.قانون! قانون! قانون برایشان بگذاری یک جور،قانون برایشان نگذاری یک جور! اینهمه آدم اینجا جمع شده اند برای کی؟ برای همین اینها دیگر! اینهمه بودجه گذاشته اند برای برگزاری جشن بیمه شان،ببین برای خود بیمه چقدر هزینه می کنند.

 

همین امشب سر شام که بودیم اخبار داشت راجع به بیمه حرف می زد.خوب روز بیمه بود! من غذا از گلویم پایین نمی رفت.از بابا پرسیدم: " بابا! اگر یه کارگر بیمه نباشه! بعد از کار افتاده بشه،مثلا هر دو تا دستش فلج بشه اونوقت چی میشه؟"

بابا خندید،گفت:" هیچی! زن و بچه ش باید برن گدایی".بعدش غذا دیگر اصلا از گلویم پایین نرفت.فکر تخت ۱۳ بودم.

 

۲۶ تیر

 

تخت ۱۳ امروز بهتر بود.صبح که سلامش کردم جواب داد.حالش را که پرسیدم لبخند زد.داشتم پرونده را می نوشتم،خدمه داشت ملافه ها را عوض می کرد.خانم نازنینی است،درست مثل خانم باقری! مریض من کنار تخت نشسته بود.از خدمه خواست بلوزش را از روی تخت بدهد.بهش نداد.با مهربانی گفت: خودت بردار.گفت: نمی تونم. گفت: می تونی.دستش را یواش آورد بالا.پروگزیمالش هنوز فورس نداشت اما دیستالش بهتر شده.به خاطر آنرمالی تغذیه ای یا چه،نمی دانم! اما دیستالش بهتر شده.مچ اش خم شد،انگشتهایش خم شد.دستش پرتاب شد روی تخت.بلوز را گرفت،چنگ زد بهش.خدمه خندید: دیدی تونستی! مریضم خندید.لبخندهایش به دلم می نشیند.من هم خندیدم.


 
comment نظرات ()