دریای سرخ

 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ تیر ،۱۳۸٤
 

* بین سه تا امتحان و اسباب کشی گیر کرده م.راندهای اعصاب هم که هر کدوم یه امتحانه.یکی از اتندهای اعصابمون سکته کرد! همون که توی امتحان عملی آسون میگیره.هر چقدر هم دعا کنم زود خوب بشه به امتحان شنبه ی ما نمیرسه.راستی خیلی بده که آدم مرضی بگیره که در موردش همه چیز رو میدونه.نمی دونم شایدم بهتر از ندونستن باشه.

 

* مرجان بعد از یه غیبت طولانی با يه خبر خوب برگشت.خیلی قشنگ نوشته:

 

داشتم فکر میکردم...اگر خداوند عالم،تمامی مخزن ژنومی دنیا را در اختیار من قرار دهد؛ تا از میان آنها 46 کروموزوم ردیف کنم،آنچه دوست دارم ،آنچه می خواهم و انتظار دارم... به انتخاب خودم...آن روز،تو در اندیشه ی من خواهی بود.درست همان نوکلئوتیدها؛؛؛با همان توالی،،،،در همان جایگاه....دقیقا تو را خواهم ساخت....ای نهایت آرزوی من ، درست همانی،که باید.

 

آنقدر تو را می پسندم، که گاهی احساس می کنم با داشتنت حسادت سرنوشتم را برانگیخته ام!!!باور نمی کنی؟؟!!!...

 

باور نمیکنی که با تو زندگی می کنم در تمام روز...در تمامی لحظه ها..؟.باور نمی کنی که به خاطر آن یک ساعتی که با هم حرف می زنیم ؛حاضرم تمام ساعات روزم را فنا کنم !؟ باور نمی کنی...می دانم خودم هم باور نمی کنم .چه بر سر من آورده ای؟؟

 

چقدر داشتن چنین احساسی خوبه.اینقدر خوبه که نمی تونم تصور کنم یه روز نسبت به کسی چنین احساسی داشته باشم.راستشو بگم،حسودیم شد!

* اين و اينم هورن بلوئر عزيز که تازه فهميدم دوباره داره نشونش ميده.خيلی دلم می خواد کتابش رو بخونم.عاشق قصه های اينجوری ام


 
comment نظرات ()
 
زردکوه ۵ و ۶ و ۷ و ۸ و ...
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ تیر ،۱۳۸٤
 

آنهمه استرسی که بهمان وارد شده بود را باید یک جوری خالی می کردیم بالاخره! روی قله بهترین جا بود. اول نشستیم و خرما و شربت و هله هوله خوردیم تا حالمان بیاید سر جایش.با پرچم عکس گرفتیم و بعد که می خواستیم تکی عکس بگیریم...رییس داد می زد " بچه ها فلانی می خواد عکس تکی بگیره!" و خودش زود تر از همه می دوید.اگر اینرا به آدمهای عاقل و بالغ بگویند یعنی همه بروند کنار، مزاحم عکس گرفتن این بیچاره نشوند.اما ما که هیچکدام عاقل و بالغ نبودیم.می دویدیم دور آن بنده خدا را می گرفتیم و از سر و کولش بالا می رفتیم و نمی گذاشتیم عکس تکی بگیرد.عوضش شونصد تا عکس دسته جمعی گرفتیم.اینقدر مسخره بازی در آوردیم که خدا می داند.بعد تصمیم گرفتیم یک عکس دخترانه بگیریم.پسرها را دعوا کردیم و برایشان شاخ و شانه کشیدیم که واویلا به حالتان اگر بیایید توی کادر! یکی یک لگد هم زدیم و پرتشان کردیم آن طرف.دوربین را هم دادیم دست کیوان و "یک دو سه" چیک! تا عکس را گرفت دیدیم پهن ِ زمین شده و دارد می میرد از خنده! "چیه؟" نگو این شهابِ مارمولک یواشکی خزیده و رفته پشت سرمان و تا "سه" را گفتیم بلند شده! کتک را که خورد ولی خدایی عکس ِ با حالی از آب در آمده.وسط آن قیافه های متفکرانه و فمنیستانه ی ما قیافه ی مارمولکش با نیش ِ تا بناگوش باز...

 

همیشه پایین آمدن از کوه کمتر زمان می برد اما بیشتر حوادث کوهنوردی موقع برگشتن اتفاق می افتند.موقع بالا رفتن به اینش فکر نمی کردم اما حالا دیگر نمی شد.می ترسیدم!

 

 

زیاد نماندیم،شاه شهیدان را هم نمی شد برویم به شب می خوردیم.دوباره به خط شدیم و راه افتادیم پایین.از روی یال،بالای کاسه ی برفی گذشتیم.با اینکه بالا رفتنه پدرمان را در آورده بود اینجا زیاد اذیتمان نکرد.عوضش شیبهای پایینتر رمقمان را کشید.حرکت کند بود،شیب هفتاد هشتاد درجه! بچه های جلو جا پا می کندند و من دنیا دور سرم می چرخید.کلی به دلمان صابون زده بودیم که مسیر ِ طولانی ِ بالا رفتن را لیز می خوریم و پایین می آییم.اما از آن بالا که نگاه می کردی سرت گیج میرفت.گفتند خطرناک است.حاضر بودم همان راه خطرناک را بروم اما دیگر مجبور نباشم چشم بدوزم به جا پای جلویی با اضطراب ِ هر لحظه ای که الان است برف از زیر پایت در برود.آفتاب وسط آسمان بود و برف شل شده بود.اعصاب برایمان نمانده بود.رییس از جلو داد میزد "کسی حرف نزنه بذارین بچه ها تمرکز داشته باشن" مگر این پسرها می فهمیدند؟ داداشم و کیوان و چند تا از پسرها آن عقب هرهر و کرکر راه انداخته بودند،دلم می خواست کله هاشان را بکنم! داد کشیدم سرشان که "ساکت میشین یا نه؟" تقریبا توی این مایه ها که اگر خفه نشوید خودم خفه تان می کنم! جذبه ی فریادم گرفتشان! فهمیدند که اوضاع این جلو از چه قرار است...

هر قدم که بر میداشتیم باید منتظر میشدیم تا راه آماده شود ،قدم به قدم پیش میرفتیم.راضیه و مژگان جلویم بودند و میثم پشت سرم.هر از گاهی یکی لیز می خورد و خودش را کنترل می کرد دلمان هری میریخت پایین.من هم یکی دو بار اما کسی پرت نشد.اینقدر باتوم را توی دستم فشار داده بودم که دستم سِر شده بود.پایینتر چند تا از پسرهای شیطان گفتند ما می خواهیم لیز بخوریم.گفتند خطرناک است ولی اگر می خواهید، بروید.گفتم من هم می آیم دیگر طاقت این قدم به قدم رفتن را ندارم.مرگ یک بار شیون هم...

لیز خوردن اینجا هم هیچ ربطی به الوند نداشت.شیب زیاد، مسیر ها هم طولانی.دویست سیصد متر را باید لیز می خوردی با سرعت نور! زیرت هم دره.اما من که خیلی کیف کردم.حال داد! به خصوص که دیگر جان راه رفتن هم نداشتم.مساله خستگی نبود، استرس...تا دو روز بعد چشم هایم را که می بستم کابوس ِ جاپا می دیدم!

 

 

هفت هشت تا شیب را لیز خوردیم.خوبی اش این بود که تا بقیه یواش قدم به قدم میرسیدند می شد استراحت کنیم.حالم دوباره آمد سر جایش.شیب آخر خیلی طولانی بود،قرار شد همه لیز بخورند.خواهر و زن حمید می ترسیدند.حمید هم گفت بروند پشت سرش بنشینند و با هم لیز بخورند اما تا آنها رفتند،قبل از اینکه جایشان را درست کنند خودش یکهویی رفت پایین! توی راه هم داد زد که وای ببخشید لیز خوردم! خدا وکیلی بدجنسی تا این حد؟

من هم باتومم را گذاشته بودم زیر سرم و لیز می خوردم،یک چند باری هم کله معلق زدم! پایین بچه ها همه نگران شده بودند که" این چرا اینجوری میاد پایین؟!" داداشم هم هر هر خندیده بود که "نترسین من می شناسمش این مدلش اینجوریه!"

سرسره به این کیف داری تو عمرم سوار نشده بودم به خدا

 

 

راهی نمانده بود.من فقط شلوار بادگیرم جر خورده بود و راضیه هم توی لیز خوردن کرامپونهایش از پاش در آمده بود.محسن ِ بی چاره دوباره رفت بالا اما فقط یکی را پیدا کرد.پناهگاه را که از دور دیدیم باز سرعت زیاد شد.همه ی آبها نرسیده به قله تمام شده بود و برف بر میداشتیم می خوردیم.برف به دست رسیدم به پناهگاه.دستش درد نکند احسان برایمان چایی درست کرده بود.کنسرو ها را هم گرم کردیم و خوردیم.سر تا پایمان خیس آب بود داشتیم یخ میزدیم.رویی ها را عوض کردیم ولی لباس زیری ها هنوز هم خیس بودند.زیر آفتاب دراز کشیدم،گرم شدم،چسبید!

 

یک ساعت ماندیم و راه افتادیم.زیر پناهگاه یکی از آن شیبهای بد هنوز مانده بود.باز به ضرب و زور کلنگ و حمایت بچه ها رفتیم پایین.روی یک صخره استراحت کردیم.یک گروه دیگر بالای سرمان بودند.پسرهایشان که کلنگ داشتند آمده بودند پایین و دخترها مانده بودند بالا! باز به معرفت پسرهای ما! عشایر هم که آن وسط جولان می دادند.پسر های فسقلی با کفش پلاستیکی عین بز روی این برفها ورجه ورجه می کردند! یکی از لرهای کلاه به سر با یک تکه چوب و یک ورقه ی لاستیکی از آن بالا با سرعت سر می خورد و هر جا که می خواست می ایستاد.دهن هامان باز مانده بود! سرپرست گروه بالایی لیز خورد لره گرفتش.بهش گفته بود "ولم کن به من دست نزن!" آدم هم اینقدر بی شعور؟

 

داشتیم می رفتیم پایین و من آخرهای صف بودم.یکهو صدای فریاد آمد.همه چیز در یک لحظه گذشت،سرجایمان خشک شده بودیم.یکی از دخترهای گروه بالایی پرت شده بود پایین.با چه سرعتی داشت می افتاد.یک طرف دره،یک طرف صخره.فقط صدای یا حسین و یا زهرا بود که می آمد! راهنمامان دوید اما نتوانست بگیردش.چشمم افتاد به محسن که ته صف ایستاده بود.بی اختیار داد زدم "محسن بدو!" قبل از صدای داد ِ من دویده بود.تا دیدم دوید زدم محکم توی سرم! "محسن ندو! خودت نیوفتی!" محسن خودش را پرت کرد روی دختره.یک لحظه ایستاد اما دوباره دوتایی با هم لیز خوردند. چهار دست و پایش را باز کرد و سرعت را کنترل کرد.سر جا ایستادند.تا نرفتند دست دختره را بگیرند و ببرند کنار صخره قلبمان تند تند میزد.شکلات فرستادیم برایش بردند بالا.شهاب هم از آن معجون معجزه آسایش داد به دختره.تا حالا به ما نداده بود بی معرفت!

سه تا از بچه هایمان ماندند آن گروه را رد کنند و ما آمدیم پایین.خدا می داند چقدر اذیتشان کردیم بعدا! مژگان راست می گفت.عین گرگ ایستاده بودند پایین تا یک گوشت قربانی برایشان بیندازند و اینها بپرند رویش!

 

 

سه چهار ساعت راه را آمدیم پایین.رسیدیم به همان جایی که بچه های عشایر را دیده بودیم.ریختند سرمان.هر چه خوراکی داشتیم گرفتند البته چیز زیادی هم نمانده بود.حاجی گفت کشکی ماستی دوغی چیزی اگر دارید بیاورید بخرم.گفتند نداریم،اگر داشتیم که قابلی نداشت مجانی برایتان می آوردیم بخورید.تازه سه روز بود از خوزستان آمده بودند.من دلم نمی آمد ازشان چیز بخرم،بالاخره دردی مرضی! شهاب هم که دامپزشک است ورد زبانش شده بود بروسلوز! فقط یک سر تا سیاه چادرشان رفتیم.خیری از ما بهشان نرسید.

 

 

جاده ی خاکی را آرام آرام تا لب چشمه رفتیم بعد تا سر ِ بند.آنجا دیگر ولو شدیم روی زمین.فیلم گرفتیم.خوشحال بودیم.راهنما می گفت باورم نمی شد این صعود بی حادثه تمام شود.همه همین را می گفتند.همه اش به خاطر زحمت بچه های جلو بود و حمایتشان.اگر کلنگ نمی زدند،جاپا نمی کندند،اگر پسرها بارها را قسمت نمی کردند،اگر...اگر...پسرهای خوب،دخترهای خوب...همه مثل خواهر و برادریم.بودن کنار هم وقت سختی ها،وقت شادی ها...کنار هم...

 

 

رفتیم لب رودخانه.دست و صورتم را شستم،وقتِ کفش در آوردن نبود تیمم کردیم.جاده خاکی را تا بالا رفتیم،نشانه های تمدن از دور پیدا شد: مینی بوس ِ آبی ِ خوشگلمان!

خورشید داشت غروب می کرد.وسط جاده ایستادیم برای نماز.مژگان که نمازش تمام شد داداشم دوید سرجایش.گفت "جایی که مژگان وای میسه از همه جا تمیز تره" پشت سرش ایستاده بودم آماده ی تکبیر.سجده که رفت کف پایش دو تا پشکل چسبیده بود! به به چه تمیز! خودمان تمیز جانمازمان از آن هم بهتر...

 

 

الله اکبر را که گفتم رو به رویم رودخانه بود که پیچ می خورد سمت کوه...سبز، آبی، خاکی، سفید...

 

بسم الله رحمن رحیم

به نام خدایی که بخشنده است و مهربان

الحمدلله رب العالمین

سپاس خدایی را که پروردگار جهانیان است

خدایی که کوه را آفرید

و آب را

و اینهمه سبز و آبی و خاکی و سفید

و آدمهای قرمز را، ریز ِ ریز ِ ریز

 

خدایی که یکی است

و جز او کسی نیست

 

سبحان ربی العظیم و بحمده

 

خدای عظیم

من همین امروز دیدم

کوهها را که برای تو سجده می کنند

و برف ها را که نزول می کنند از آن بالا

می خزند و پیچ می خورند تا رود ِ تو

 

همه چیز از تو، برای تو

 

سجده می کنم

نگاه می کنی؟

برای توست

این بار، خودم را صعود می کنم


 
comment نظرات ()
 
زنگ تفریح وسط زردکوه
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ تیر ،۱۳۸٤
 

* الان اعصابیم.خیلی خوشم میاد از این بخش.یه استاد باکلاس و وحشتناکی هم داریم که دو شبه از ترسش خوابم نبرده.تازه سر راند هم اجازه نمیده بشینیم یا حتی کج و کوله وایسیم! من که دیگه واریس گرفتم.کمرم هم درد می کنه.روز اول اینقد دعوامون کرد و زهر چشم گرفت ازمون که حساب کار اومد دستمون.خدا این یه ماه رو به خیر کنه.

 

امروز یه مریض با حال اومد درمانگاه.چیف کامپلینشو گوش کنین:

 

(با لهجه ی لاتی،معتادی،اصفهانی بخوانید)" آقا ما شبا که تِریاک می کشیم اِگه کسی کناری گوشمون تخمه بشکِنِد مغزمون تیغ تیغی میشِد"

 

 

فرستادیمش درمانگاه روان

 

* من عاشق این موقع سال ام، به خاطر آلبالوهاش


 
comment نظرات ()
 
زردکوه۴
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ تیر ،۱۳۸٤
 

راه که افتادیم خیلی سرد بود اما نیم ساعت که گذشت گرم شدیم.کاپشنم را در آوردم،بادگیر بس بود.شیب های طولانی و برفی را رد می کردیم.جلوتر رسیدیم به یک سطح صاف و بعد یک سرازیری ملایم.یک جایی رسیدیم که حس می کردیم وسطِ یک کاسه ایم.کاسه ی برفی.دور تا دورمان دیواره های بلند بود پوشیده از برف.گفتند قله پشتِ پشتِ پشتِ آن بلندی هاست.تازه اول راه بود!

 

راهنما، رییس، افی، من ...

 

می خواستیم یخچال چال میشان را رد کنیم و قله ی دو زرده را بزنیم.شهاب و اینها که حرفه ای ترند دلشان می خواست بروند شاهِ شهیدان که بلند ترین و مشکل ترین قله است.محلی ها بهمان گفته بودند این موقع سال شاه شهیدان را نمی شود رفت،خطرناک است.رییس گفت حالا دو زرده را میرویم ببینیم اگر شد پنج شش نفر را می فرستیم برای شاه شهیدان.من هم که روی هر بلندی می رسیدیم می گفتم: "بسه دیگه همین جا قله س!"

شیب های تندی جلویمان بود.چند تا از پسرها رفته بودند جلو و با کلنگ جا پا می کندند.مهندس هم بیرونِ خط روی شیب ایستاده بود که اگر کسی لیز خورد بگیردش.بدترین شیب را که رد کردیم رسیدیم به سنگ.هم شیبش زیاد بود و هم سنگ ها لق بودند.جان کندم تا رسیدم آن بالا! تازه آنجا یال شروع می شد.یک جاهایی بود عرض ِ یال به اندازه ی یک پا.این طرف و آن طرفش هم دره.توی دره که نگاه می کردم موهای تنم سیخ می شدند،سرم گیج می رفت.چشم هایم را می دوختم به جاپای جلویی،محکم پا می کوبیدم،سعی می کردم به هیچ چیزی فکر نکنم...یک وقت هایی هست که آدم گردش ِ مرگ را دور سرش حس می کند.قلبش تند می زند،اعضای بدنش یخ می کند،لمس می شود.یک قدم،یک لحظه،یک اشتباه...ترس مغلوبت می کند.دلم می خواست تا ابد توی یک نقطه بمانم.تکان نخورم.بمانم،فقط جلو نروم! نه! آن دره نه! اشکم داشت در می آمد...یادم نیست کجا خواندم" یک سنگ نورد حرفه ای می گفت هر بار روی یک صخره صعود می کنم یک جایی میرسد که با خودم می گویم غلط کردم،آخرین بار است! اما تا پایم به زمین صاف می رسد همه چیز یادم می رود"...نمی دانم آن روز چند بار اینرا با خودم تکرار کردم:"غلط کردم"

 

دشت سرد...طلوع خورشید...باد

 

دره ی زیر پایمان انگار آدم را صدا می کرد.آن شیب تند که دو سه کیلومتر می رفت پایین و بعد پیچ می خورد و کوه را دور می زد و از چشممان پنهان می شد.نمی توانستم تصور کنم آخرش کجاست.

 

دره...نمی دونم چرا عمق و وحشتناکیش تو عکس پیدا نیست!

 

...مهشید که سُر خورد قلبم داشت از جا کنده می شد.از صف آمده بود بیرون،می خواست کلنگ برساند به جلوی صف.یک لحظه لیز خورد،غلطید پایین.هر چه کلنگ میزد فایده نداشت.من فقط به دره نگاه می کردم و آن سنگ های سر راه.خشکم زده بود.یادم نیست کسی چیزی گفت یا کاری کرد فقط مهندس را دیدم که دوید و گرفتش...گرفتش...همانجا استراحت دادند.راه، زیادی خطرناک شده بود.مسیر را عوض کردند.راهمان دور تر شد،یک مسیر ِسنگی هم سر راهمان افتاد ولی بهتر بود.اقلا از آن دره بهتر بود!

مسیر سنگی را که رد کردیم یال پهن می شد.شیبی هم نداشت.قله پیدا بود.یادم نیست دقیقا چقدر شد اما حدودا از پناهگاه چهار ساعت و نیم توی راه بودیم.باورم نمی شد رسیده ایم.شادیِ فتح قله تعریف کردنی نیست."ای ایران" را که می خواندیم دلم می خواست بال در بیاورم و تا نوک کوههای رو به رو پرواز کنم.زیبا بود،خیلی زیبا بود...برای اولین بار توی عمرم بالای چهار هزار متر ارتفاع بودم.عجب حسی داشت، هیچ وقت یادم نمی رود...

 

قله

 

ادامه دارد...


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ تیر ،۱۳۸٤
 

قـُل ِ اللـّهُمَّ مالِکَ المُلـْکِ

 

تـُؤْ تي مَن تـَـشاءُ وََ تـَـنـْزِعُ المُـلـْکَ مِـمَّـنْ تـَـشاءُ

 

وَ تـُعِـزُّ مَنْ تـَـشاءُ وَ تـُـذ ِّلُ مَنْ تـَـشاءُ

 

بـِـيَـدِکَ الخَـيْرُ

 

إنـَّکَ عَـلي کـُـلِّ شَـيْئ ٍ قـَـديرٌ

 

 آل عمران/26

 

 

 

بگو: " بار خدايا! تويي که فرمانروايي

 

هرآنکس را که خواهي، فرمانروايي ميبخشي؛ و از هرکه خواهي، فرمانروايي را بازستاني

 

و هرکه را خواهي عزت بخشي، و هرکه را خواهي خوار گرداني

 

همه خوبي ها به دست توست

 

و تو به هرچيز توانايي"    


 
comment نظرات ()
 
زردکوه ۳
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ تیر ،۱۳۸٤
 

گفته بودند تا پناهگاه پنج ساعت و نیم راه است.راه ِ پنج و نیم ساعته را چهار ساعته رفتیم.شیبِ آخر را که رد کردیم و کرامپونها را کندیم یک نگاهی به پناهگاه انداختم و راهی که آمده بودیم.کوله را بعدِ چهار ساعت گذاشتم زمین.کار ِ قاطر را هم خودمان انجام داده بودیم!

پناهگاهش اصلا هیچ ربطی به پناهگاهِ الوند نداشت.یک اتاقک حدود پنج متر در دو متر.جنسش هم یک چیزی شبیه حلبی! خیلی شلوغ بود.یک گروهِ گرگانی آمدند استقبالمان.صعود کرده بودند و داشتند می رفتند پایین.خسته نباشیدشان حسابی چسبید.چهار پنج تا خانم داشتند،خونگرم و مهربان.کلی تحویلمان گرفتند.تا دیدند سرپرستمان دختر است جیغ کشیدند از خوشحالی.یکی از مردهاشان عکس ِ لاریجانی گرفته بود دستش،می خواست با عکس،عکس بگیرد.بادِ بدی می وزید،عکس را باد انداخت توی دره! مرده هم دنبال عکس.نزدیک بود خودش را بیندازد پایین! به هر بدبختی بود رفت عکس را آورد.قاه قاه می خندید:"پولشو گرفته م!نمیشه باید عکس بگیرم!" پول گرفته بود با عکس ِ لاریجانی روی زردکوه عکس بیندازد.نمی دانم برای تبلیغ یا برای چه؟

گرگانی ها که رفتند از شر باد رفتیم توی پناهگاه.یک گروه کوچک تهرانی از قبل آنجا بودند. طفلکی ها از ظهر زحمت کشیده بودند پناهگاه را تمیز کنند.تا نصفه پر از برف بوده! برفها را ریخته بودند بیرون،حالا داشتند کف اش را خشک می کردند.بچه های خوبی بودند.بچه که نه! سن ِ بیشترشان دو برابر ما بود.زیر انداز پهن کرده بودند و چای درست می کردند.عصرمان کنار آنها گذشت.صمیمی که شدیم شروع کردند از خاطراتشان گفتن.از کوهنوردی کشید به انقلاب و جنگ و بعد هم انتخابات.حرفه ای بودند.وسایلشان هم حرف نداشت.از آن کیسه خوابها داشتند که توی فیلمها می بینیم! یک دستگاهی داشتند که مثلا ضربان قلب آدم را می سنجید و نمودار نبض را می کشید.چیز ِ بی خودی بود! یکی را نشان می داد 70 تا،من که نبض می گرفتم می دیدم بالای صد میزند.یکی را می گفت صد و بیست،من نبضش را نود تا می گرفتم.تقریبا همه مان بالای صد میزدیم! توی ارتفاع سه هزار.یاد کوکوچکا افتاده بودم که توی کمپ اصلی اورست،ارتفاع پنج هزار متری،قلبش 44 تا میزده! بعضی ها غیر ِ انسانند...بگذریم.تجهیزاتشان را می گفتم.چراغ بنزینی داشتند و برف آب می کردند.خودشان هم شلوارکِ کوهنوردی پوشیده بودند همه یکدست.شهابِ ما هم شلوارک داشت! از آن نخی های مامان دوز! بهش می گفتم:"شلوار لری برمودا پوشیدی؟" خودش می گفت:"هزار و هشتصد تومن خریده مش! گرونه نه؟"

یکی یکی بچه ها از پناهگاه زدند بیرون.یک کم که گذشت من هم آمدم بیرون.دیدم از توی یکی از چادرها صدای خنده می آید. همه ی بچه ها چپیده بودند آن تو.نصفی دخترها،نصفی پسرها.من هم حمله کردم.یکهو انگار از وسط زمهریر میرفتی توی کوره پز خانه.با بقیه ی دختر ها چشمک رد و بدل کردیم و بعد یک صدا گفتیم:"ما شب تو این چادر می خوابیم!" جنگِ دختر ها و پسرها در گرفت.کی این جای گرم و نرم را ول می کند برود توی آن قوطی حلبی ِ بی در و پیکر بخوابد؟ آنها کرکری می خواندند ما این طرف برایشان نقشه می کشیدیم.گفتیم یک دو سه راضیه زیپِ چادر را باز کرد.با لگد کیوان را از چادر انداختیم بیرون! رئیسشان که از دور خارج شد جنگ مغلوبه شد.بهشان خوب فهماندیم که ما پیروزیم بعد با کمال بزرگواری اعلام کردیم ما شب را توی پناهگاه می مانیم! 

 

پناهگاه و چادرها

 

تهرانی ها شش نفر بودند.ما هم نه نفرمان بی چادر می ماندند که باید توی پناهگاه می خوابیدیم.همه اش سه تا چادر داشتیم.یک گروه دیگر هم بعد از ما آمده بودند که خدا را شکر چادر داشتند.فردا شنیدم وقتی ما توی پناهگاه بودیم یک گروه دیگر هم آمده اند، بی چادر! پناهگاه هم که جا نداشت.بیچاره ها قید صعود را زده بودند و برگشته بودند پایین.شب توی آن سرما هیچ جوری نمی شد بیرون ماند.کلی زحمت کشیدیم پنجره های پناهگاه را با گونی و پارچه پوشاندیم.آب از بچه ها گرفتم و سوپ درست کردم.نفری یک قاشق بهمان رسید اما گرم بود،چسبید! تهرانی ها خوابیدند بالا.بچه های ما هم یکسری افقی،یک سری عمودی! پای چند تا از بچه ها روی کله ی من بود پای من هم روی کله ی یک بیچاره ی دیگر.بیچاره برادرم که دراز است از طول جایش نمی شد.تا صبح عین کرم توی پیله خوابیدیم.قرار بود پنج بیدار شویم اما ساعت، چهار و ربع زنگ زد.ما هم از خدا خواسته زودتر بلند شدیم.هوا تاریک بود.کورمال کورمال وسایلمان را جمع کردیم.مانتویم را در آوردم و بادگیر پوشیدم دو تا بلوز پشمی هم زیرش.گتر و کرامپونها را هم بستیم و یا علی! دو تا از بچه ها ماندند پناهگاه کنار کوله ها.احسان حالش بد بود،حاجی هم لوازم لازم را نیاورده بود.

 

ادامه دارد...


 
comment نظرات ()