دریای سرخ

زردکوه ۲
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ خرداد ،۱۳۸٤
 

بدترین قسمت کوهپیمایی به نظر من شیب های متوسط و طولانی اند.ذره ذره جانت را می گیرند،رمقت را می کشند.بد شیبی دارد این زردکوه.

یک جایی آن وسط ها برف شروع می شد و باید کرامپون(یخ شکن) می پوشیدیم.برفش با الوند فرق داشت.کثیف بود و سفت.بلورهای درشت یخ را راحت می توانستی ببینی.تکه تکه زمین برف بود و سنگ.هی باید کرامپونها را در می آوردیم و دوباره می پوشیدیم.اعصاب خرد کن بود.راهنما خیلی تند می رفت و دیر به دیر استراحت می داد.من همه اش اول خط بودم اما کم کم فاصله می افتاد بینمان.داد می زدم: "بابا استراحت!" جواب می داد:"یه کم دیگه" یک کمش می شد یک عالمه.راهنما که به نقطه ی استراحت می رسید خط به هم می خورد.بچه ها تند می رفتند تا زودتر بنشینند من اما سرعتم از یک حدی بیشتر نمی شود! می شدم نفر آخر! تا می آمدم بنشینم سه دقیقه استراحت تمام شده بود!تا آخر کار داغ این بی استراحتی ماند روی دلم.برگشتنه مژگان بهم می خندید.می گفت یواشتر بیا! الان تو میرسی باز سوتِ حرکت می زنند! الان می خندم اما آن موقع دلم می خواست با کلنگ بکوبم تو سر راهنما!

رفتنه را خیلی بهتر از آنکه فکر می کردم رفتم.داداشم باورش نمی شد،هی می آمد کنارم می پرسید خوبی؟!

_ خوبم! خوبِ خوب...

______*#######*

____*##########*

__*##############

__################

_##################_________*####*

__##################_____*##########

__##################___*#############

___#################*_###############*

____#################################*

______###############################

_______#############################

________=##########################

__________########################

___________*#####################

____________*##################

_____________*###############

_______________#############

________________##########

________________=#######*

_________________######

__________________####

__________________###

__________________##

 

 

 

ادامه دارد...
 
comment نظرات ()
 
زردکوه ۱
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ خرداد ،۱۳۸٤
 

راه که افتادیم هنوز باورم نمیشد چنین حماقتی ازم سر زده باشد.جهان بین را که پایین می آمدم صد بار توی دلم گفته بودم :"من غلط بکنم زرد کوه برم!" اما نمی دانم چه شد که تا مژگان و راضیه زنگ زدند تندی گفتم:"باشه اسم منم بنویسین".حالا توی مینی بوس بودم.همان مینی بوس تنگِ آبی که تا الوند برده بودمان و وای اگر ماجراهای الوند می خواست تکرار شود! هر بار که اینرا به کیوان می گفتم دماغش را می گرفت و پقی میزد زیر خنده...

پنج ساعتی راه بود تا پای کوه و من بیشترش را خوابیدم.این دفعه عقلم کار کرد و رفتم یک جای خوب از همان اول نشستم و تکان هم نخوردم.نزدیکی های شهرکرد جریمه مان کردند به خاطر کوله ها که روی باربند گذاشته بودیم.نه که خودمان خیلی جا داشتیم همینمان کم بود که کوله های به آن گندگی را هم بیاوریم توی مینی بوس! از کوله ها حرف نزنم که حالم بد می شود!

 

رود چمن کوه...کوه اصلی این نیستا!

 

کم کم از دور کوه ها پیدا شدند.یک رشته کوهِ به هم چسبیده ی پوشیده از برف که آدم را یاد آلپ می انداخت.توی جاده خاکی که پیچیدیم رودخانه فاصله انداخت بین ما و کوه.منظره ی فوق العاده ای بود.سمت چپ تپه های سبز،جاده ی خاکی و گله های گوسفند،راستمان رودخانه ته دره و آن طرف کوه...وسطهای جاده ماشین ایستاد.بقیه اش را باید پیاده می رفتیم.اینجا بود که تازه فهمیدم کوله پشتی یعنی چه! پنج ساعت کوله کشی یعنی چه! "من اینو چه جوری ببرم تا اون بالا؟!" همه می نالیدند اما قضیه ی من فرق می کرد! به جان خودم توی عمرم بار به آن سنگینی بلند نکرده بودم! کیوان هم که هی رد می شد و به قیافه ی من زیر کوله می خندید! عیبی ندارد حسابش را گذاشتم کف دستش!

تا سد را توی جاده رفتیم.سد که نه،بهتر است بگویم یک "بند" بود وسط رودخانه،چیزی کوچک تر از سد،که آب از رویش قل می خورد و می آمد این طرف.عین یک پرده ی حریر می ریخت پایین.دلت می خواست فقط بایستی و صدای آب را گوش کنی.همانجا نشستیم برای صبحانه.شبیخون زدم به مربای همسایه ها برای ذخیره ی انرژی.بدجوری می ترسم از اینکه کم بیاورم آن وسط.این سلولهای خنگ من اصلا حالیشان نیست انرژی شان را قسمت کنند.هر چه هست همان اول کار می خورند و آخر کار من می مانم که یکی بیاید دست و پایم را بمالد که از هم وا نروم!

بسم الله...راه افتادیم.از پل گذشتیم و انداختیم توی جاده.یک جاده ی خاکی ِ باریک پیچ در پیچ بود که از بین تپه ها می گذشت.کنار چشمه آب برداشتیم،همانجا چند تا قاطر دیدیم.کرایه شان را پرسیدیم،گفتیم اگر بشود بارهایمان را بدهیم قاطر بیاورد خیلی خوب می شود ولی گفتند برف است و قاطرها نمی توانند بالا بیایند.این هم آخرین امید که نقش بر آب شد.کیوان بارهای اضافه ی مژگان و راضیه را برداشته بود تا آنها زیاد سختشان نباشد.داداش من هم که کوله اش سه برابر مالِ من بود! به کیوان می گفتم:"حواست باشه کرایه ی بارهاشونو بگیری" می گفت:"باشه به هم میرسیم!" بین خودمان بماند این پسرها هم خیلی زور دارند.یک جاهایی به درد می خورند،دست کمی از قاطر ندارند ...

 

بین راه

 

کم کم جاده تمام شد.زمین پوشیده شده بود از خارهای سبز ِ گلدار،یا گلهای سبز ِ خار دار! همین طور به خط میرفتیم که سر و کله ی بچه های عشایر پیدا شد.توی مسیر می ایستادند و از کنارشان که رد می شدیم خسته نباشید می گفتند.دختر و پسر همراه گله آمده بودند کوه.کم کم دنبالمان راه افتادند.کوچکترها شکلات می خواستند و بزرگترها خودکار.اگر می دانستم وضع اینجوری است اقلا یک بسته خودکار با خودم می آوردم.این کمیته ی امداد کجاست پس؟ من نمی دانم! این بدبختها یک عمر توی کوه و کمر زندگی می کنند،گوسفند می چرانند،جان می کنند آنوقت بچه هایشان خودکار ندارند مشق بنویسند! اگر سردرد بگیرند یک قرص مسکن ندارند! فیلد بهداشت که بودیم می گفتند خانه های بهداشت روستایی وظیفه ای در قبال عشایر ندارند! عجب! گریه ام می گیرد...

برای استراحت که نشستیم چهار تا از دخترهایشان آمدند پیشمان.گفتیم وقت برگشتن بیایند هر چه داریم بهشان بدهیم.دخترهای کوچکتر شادند،بدو بدو می کنند،حتی بلند می خندند اما از یک سنی که گذشتند آرام می شوند.خجالت می کشند جلو بیایند.روبه رویت که می ایستند زمین را نگاه می کنند،ناخن می جوند، اگر ازشان سوال کنی آهسته و با شرمندگی جواب می دهند. انگار می فهمند با تو فرق می کنند.هر چه باشد فقط لباسهایی که تن توست بیشتر از همه ی زندگی آنها می ارزد! ...

 آنکه از همه کوچکتر است "شهناز" است."زلیخا" باید الان قد او باشد...

بچه های عشایر

ادامه دارد...


 
comment نظرات ()
 
آن شب که افطار کردم با برنج و اشک...
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ خرداد ،۱۳۸٤
 

هر روز غروب که از کلاس برمی گشتم آنجا بودند.چهار تا پسربچه قد و نیم قد.دورم را می گرفتند و دنبالم می دویدند: خانم یکی بخر،یکی...یکی شان دعا می فروخت،یکی هم پوستر،عکس ِ فردین و انریکه و حضرت ابالفضل کنار هم! خودم را می زدم به ندیدن،تند می کردم و از کنارشان می گذشتم.بابا همیشه می گفت به اینها پول ندهید،عادت می کنند به گدایی.خودم هم نفهمیدم از ترس گدا شدنشان بود که ازشان چیزی نمی خریدم یا به خاطر رگ اصفهانی ام.هر چه بود قلبم فشرده می شد،چشم هایم را می بستم و گوش می دادم به صدای قدم هایشان که پشت سرم کم کم دور و دورتر می شدند...

 

غروب نوزدهم ماه رمضان،یک ساعتی از اذان گذشته بود و من تازه داشتم میرفتم خانه،با لبهای خشک.از کنار رستوران محله مان که می گذشتم بوی غذا بدجوری هوایی ام کرد.وای! سفره ی افطاری را بگو که الان توی خانه پهن است،منتظر ِ رسیدن ِ من! پیچ کوچه را که رد کردم دیدمشان،چهارتایی کنار هم نشسته بودند لب جوی آب.یک ظرف وسطشان بود و تند تند چهارتایی با دست غذا برمی داشتند و می چپاندند توی دهانشان.به نظرم ته مانده های غذای رستوران بود.خنده ام گرفته بود از این هول هولکی غذا خوردنشان، ذوق زده نگاهشان می کردم و بی اختیار لبخند می زدم.آمدم از کنارشان رد بشوم که یکهو آنکه بزرگتر بود برگشت به طرفم.همانطور که نشسته بود کاسه را سر دست دراز کرد جلویم و با دهان پر گفت: بفرمایین خانوم! یک لحظه نفهمیدم چه شد.پاهام ایستاد.نگاه کردم به برنج و کباب نیم خورده و دست های سیاهی که به طرفم دراز شده بود.خندیدم و گفتم:مرسی عزیزم،نوش جان! سر کوچکش را خم کرد:بخور دیگه! اینقدر لحنش مهربان و کودکانه بود که دلم می خواست ببوسمش.

_ آخه این مال شماس! من میرم خونه غذا می خورم.

چهارتایی دورم را گرفتند: بخور دیگه! یه ذره! یه تیکه کباب بردار! قابلی نداره!

نگاه کردم توی ظرف.همه اش یک تکه کباب مانده بود.توی دلم گفتم: آخه من چه جوری غذای شما رو بخورم؟

به چشمهای سیاهشان که نگاه می کردم دلم لرزید.توی آن تاریکی ِ سر شب،کوچه ی خلوت،زیر درخت چنار ِ کنار جو،انگار عزیزترین مهمانشان بودم.دستم را بردم زیر چانه ام: مممممم باشه! ولی من فقط برنج می خورم.

با هم خندیدیم! دستهایمان با هم می رفت توی یک کاسه.دست های سیاه،دست های سفید.عجب برنج خوشمزه ای بود! وقتی خداحافظی کردم چند قدمی عقب عقب رفتم.می خواستم ببینمشان،کنار جو نشسته بودند،برایم دست تکان می دادند،لبخند به لب،چشم هایشان برق می زد،کاسه ی خالی کنارشان بود.

از کنار مسجد که رد می شدم دعای حضرت امیر می خواند.دلم می لرزید،برنج ها توی گلویم گیر کرده بود یا بغض؟ آب می خواستم.اشک راهش را کج کرد تا گوشه ی لبم...


 
comment نظرات ()
 
اولين ۴۰۰۰ متری من!
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٦:٥٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ خرداد ،۱۳۸٤
 

بر فراز زردکوه

من نفر آخر دست چپ با کلاه قرمز!

گزارششو بعدا می نويسم


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ خرداد ،۱۳۸٤
 

پنجشنبه و جمعه ی هفته ی قبل یه برنامه مشترک داشتیم با گروه ک. برای کوه جهان بین.قرار بود ساعت 5 راه بیوفتیم ولی قبل از اون رفتیم مجلس ترحیم یکی از بچه های اون گروه که یه هفته قبلش تو کلاه قاضی فوت کرده بود.دیواره پلیس کلاه قاضی،همون دیواره ی صخره نوردی که چند وقت قبل عکسشو گذاشته بودم.برنامه شون تموم شده بوده و داشته ن وسایلشونو جمع می کرده ن که این آقای م. بدون اینکه به دیگران اطلاع بده شروع میکنه به صعود اونم سولو! یعنی بدون هیچ وسیله و حمایتی.بقیه وقتی متوجهش میشن که صد متر بالا رفته بوده.بهش میگن بیاد پایین یا لااقل روی یه تاقچه منتظر بمونه تا بیان کمکش اما گوش نمی کنه و ادامه میده تا جایی که گیر می کنه و نمی تونسته بره و با اون مسیر سنگین خسته هم شده بوده.کسی که فرستاده بودن کمکش تا نزدیکش رسیده بوده اما قبل از این که بتونه کاری بکنه ...جلوی چشم همه ی دوستاش افتاده پایین...از اون ارتفاع...طوری که نتونسته بودن لباساشو در بیارن و بدون غسل و با لباس دفنش کرده بودن

 

این سومین حادثه ی منجر به مرگیه که در یک ماه گذشته تو اصفهان اتفاق افتاده.اولیش هم توی همون غار سراب بود که پارسال ما رفته بودیم.یه آدم حرفه ای اون قسمت خطرناک صخره ای رو بدون حمایت بالا رفته و سنگ از زیر دستش کنده شده و سقوط! بعد از دو هفته با کمک غواص و دوربین زیر آب پیداش کرده بودن.این در حالیه که همه ی اطرافیانش با حمایت بالا رفته بودن و می خواسته ن برای اونم حمایت ببندن اما خودش قبول نکرده...یه آدم ِ واقعا حرفه ای هیچوقت چنین کاری نمی کنه.

 

بدترین چیز برای یک کوهنورد که سرش رو به باد میده غروره...غرور...غرور

 

اونجا مقادیر زیادی حالمون گرفته شد.به خصوص برای همنورداش که هیچوقت اون صحنه رو فراموش نمی کنن.جوری گریه میکردن که صاحب عزا ها اومده بودن از اوستا(سرپرست ک.) خواهش میکردن آرومشون کنه...خود اونا بچه ها رو دلداری میدادن.خودمو میذارم جای بچه ها،وحشتناکه.هیچ چیز به اندازه ی یه کار جمعی،اونم اینجوری آدما رو به هم نزدیک نمی کنه.چه شبها و روزایی کنار همین،تو خطر و خوشی با هم شریکین،از یه ظرف غذا می خورین،با هم شعر می خونین،پا به پای هم میرین...احساسی که این وسط جوونه میزنه،چیزی که به هم وصلتون میکنه چیزی فراتر از دوستیه...

 

برنامه ی جهان بین هم یه صعود مشترک بود به یاد م.

ساعت 5 راه افتادیم.قرار بود شب شهرکرد بمونیم.قبلش با هیاتِ شهرکرد هماهنگ کرده بودن که خوابگاهِ اونا بمونیم اما اونا آخر شب فکس زده بود که نفری 1500 تومن خرجتون میشه! ما هم که اصفهانی...شهرکرد که رسیدیم صاف رفتیم در یه ورزشگاه که ما اومدیم! شب می خوایم بخوابیم تو سالونتون! یه کمی معطل شدیم ولی آخرش قبول کردن و به صورت کاملا فری شب رو اونجا موندیم

صبح زود راه افتادیم و با ماشین تا نزدیک کوه رفتیم.از اونجا یک ساعت پیاده راه بود تا پای کوه.چند تا از بچه ها کنار چشمه موندن و بقیه که 17 نفر می شدیم رفتیم برای قله.مسیرش هم طولانی بود و هم شیب خیلی بدی داشت.توی دره ها هم برف جمع شده بود.اولین بارم بود که با اوستا برنامه میومدم.آدم خیلی جالبیه.بیشتر از هفتاد سالشه،از اولین کوهنوردای اصفهان...اما دلش جوون ِ جوون.جاهایی که استراحت میداد خودش شروع میکرد به آواز خوندن،شعرای خنده دار! کلی از دستش خندیدیم.

 

دورنمای هفشجان

 

بعد از ظهر بود که به قله رسیدیم.زیر آفتاب دلچسب نشستیم،شربت آبلیمو خوردیم و اونهمه مناظر زیبای اطراف...یه طرف شهر هفشجان پیدا بود و یه طرف دیگه زمینای کشاورزی.

 

منظره کوههای اطراف از قله

 

سمت چپمون کوههای بلند و پشت سرمون آبراههایی که از کوه مقابل سرریز کرده بودن.

 

آبراه های پشت سرمون

 

خیلی زیبا بود.با اینکه باد شدید بود نیم ساعتی موندیم،بعد عکس گرفتیم و راه افتادیم پایین.سعی کردیم یه مسیر دیگه رو برگردیم که شیبش نسبت به مسیر صعود کمتر باشه برای همین برگشت خیلی طولانی شد.از وسطای راه دیگه من انرژیم تموم شد.عصر شده بود و هنوز ناهار هم نخورده بودیم.چند تا شوکولات خوردم با این حال یه لحظه که می ایستادم پاهام طوری شروع میکرد به لرزیدن که از 10 متری هم میشد لرزششو دید.خیلی آروم برگشتم پایین.خودم اصلا خسته نبودم ولی پاهام راه نمیرفت!دستمم از بس به باتوم فشار آورده بودم درد گرفته بود ساعت 5 و نیم رسیدیم به چشمه.ناهار خوردیم! چه ناهاری! همه تن ماهی آورده بودن.دیگه حال همه مون از اسم تن ماهی به هم می خورد.می خوایم از این به بعد مواد ببریم توی کوه غذا بپزیم.هم بارمون سبکتر میشه و هم بعد از خستگی مزه میده.

 

این دو سه روز تعطیلی هم قراره بریم زردکوه.برنامه سنگینه و من راستش می ترسم!

 

بعد از اون تا یه عالمه وقت برنامه سنگین نداریم.یه عالمه برنامه ریزیده م برای چند هفته ی آینده.

 

راستی بهتون گفتم دعوت شدم برای هیات تحریریه ی انجمن؟ پوست فرصت مناسبیه برای این کارا.داره از پوست خوشم میاد!


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ خرداد ،۱۳۸٤
 

دو هفته ی پر کاری داشتم.نرسیدم زیاد بیام اینجا.26 ام که داشتیم میرفتیم بیرون اومدم یه پست خالی گذاشتم که وقتی برگشتم جریانات اونروز رو توش بنویسم اما وقت نشد.حالا یه خلاصه ای میگم.

 

چند وقتی بود که داداشم هوس غار کرده بود.با دو سه تا از بچه ها جمع شده بودن تا یه برنامه غار بذارن خارج از برنامه های گروه.هر چی بهش گفتم بذار اون هفته که من امتحان روانمو داده باشم و بتونم بیام آخرش دیدم گذاشته صاف همون هفته که من امتحان دارم.گفتم نمیام دیگه.ولی یک روز ناگهان! دیدم پشت تلفن داره با کیوان حرف میزنه و قند تو دلش آب میشه که آره! اینام نمیان و برنامه مجردی و ایناااااااا!  دیدم که اینجوری نمیشه، سفت وایسادم که نخیر...الا و بلا منم میام.مژگان هم گفت اگه تو بری منم میام آی حال کردیم برنامه شونو زدیم به هم

 

6 نفر شدیم و ساعت یک بعد از ظهر که از بیمارستان اومدم با ماشین یکی از بچه ها راه افتادیم.

 

غار خاصه تراش حبیب آباد

 

دهانه غار

 

یکی از با حال ترین غارهایی بود که دیده م.اقلا نصفشو باید سینه خیز میرفتیم اونم چه جوری! صورتت می چسبید به زمین و سرت به تاق.به زور باید خودتو می کشیدی تا رد بشی.بدون ماسک نمیشد نفس کشید.دالونای بزرگ و قشنگی داشت و یه جاهایی هم چشمه بود و آب جمع شده بود.اما روی هم رفته غار آبی نبود.دیواره هاش هم خیلی خوشگل بود.یه چیزای قلمبه ای سر تا سر سقف و دیوار رو پوشونده بود،یه چیزای سیخونکی ای هم کنار قلمبه گی ها چسبیده بود!

 

سیخونکی ها

 

 آخر ِ یکی از دالونا بن بست بود و کفش گِلی بود.گل ِ نرم و سفیدی بود که به دست نمی چسبید.عین خمیر مجسمه سازی.اونجا کلی گل بازی کردیم من یه توپ درست کردم و دادم همه بچه ها روش امضا کنن تا یادگاری نگه دارم ولی توی راهِ برگشت افتاد و گم شد!

 

قلمبه گی ها + سیخونکی ها

 

رسیدیم به ته غار و داشتیم برمی گشتیم که یکی از بچه ها یه سوراخ دید توی سقف.به قول خودش عین مارمولک رفت بالا و بعد صدا زد که شمام بیاین...بعد از یه عالمه سینه خیز رسیدیم به یه دالون و تهش هم یه چاه.همین یه دونه سوراخ دو ساعت وقتمونو گرفت.دیگه وقتی از غار اومدیم بیرون و داشتیم از کوه میومدیم پایین هوا کم کم تاریک شد.پایین کوه دو تا از دهاتیا وایساده بودن و گوسفند ِ گم شده شونو صدا میکردن!...بعدش......................مممممم ما که بی خیالش شدیم!

 

بچه ها گفتن تولدته الا و بلا باید پیتزا بدی! منم گفتم باشه اگه با همین سر و وضع اومدین پیتزا هم میدم.تا سر و مغز و گوش و دماغمون شده بود خاک خالی.نمیشد دیگه،دلم سوخت اجازه دادم لباس عوض کنن لباسا رو عوض کردیم و برگشتیم اصفهان.بعدم پیتزا و جای شما خالی.تولد به یاد ماندنی ای بود...ساعت 11:30 رسیدیم خونه و دیدیم هیشکی نیست! ما هم که کلید نداشتیم.زنگ زدیم بابا دیدیم بیمارستانن.دوباره این موش کوچولو شیطونی کرده بود پاش خورده بود تو دیوار و هم ناخونش کنده شده بود و هم انگشتش مو برداشته بود دوباره پاشو بستن و با اون دو تا عصای کوچولوش شده بود عین دنی خدا رو شکر زیاد طول نکشید و یه هفته ای پاشو باز کردن.حالا دیگه تقریبا خوب شده.

 

امتحان روان رو هم دادیم و رفتیم بخش گلابی ِ پوست.دیگه جریانات این هفته باشه برا بعد


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ خرداد ،۱۳۸٤
 

ممد! نبودي ببيني...

به محمد جهان آرا -  بهروز مرادی  و همه ی شهيدان خرمشهر

بهروز هم رفت ممد! با آخرين لاله چيني
آزادي شهر ما را، ممد! نبودي ببيني

ممد نبودي و بودند آنان كه هرگز نبودند
عاشق تر از تو كسي نيست، ممد! تو عاشق‌تريني

محو كدام آستاني، غير هوالهو هوالهو
مانند تو عارفي كو، با روح قرآن قريني؟

آتش شدي، مي‌شدي، مي، خالي شدي،‌ ني شدي، ‌ني
بيرون شدي ـ دف شدي، دف ـ بي‌پوست، بي‌پوستيني

گفتي بميريم در عشق، در عشق بايد بميريم
مرديد، مرديد، مرديد،‌ با مرگ زيباتريني

در من رسوب درختان، در من غروب زمستان
ممد !كجايي كه امروز، پايان من را ببينی

...

علي‌رضا قزوه


 
comment نظرات ()