دریای سرخ

 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ اردیبهشت ،۱۳۸٤
 


 
comment نظرات ()
 
بند انگشتی
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ اردیبهشت ،۱۳۸٤
 

نی نیمون خوبه.یه دختر تپل 4 کیلویی! لباش عین مامانشه.دوست جونمم خوبه.رفتیم دیدنش بیمارستان.بدون کارت همراه راه نمیدن،دوست نداشتیم یکی یکی بریم بالا.اومدیم مثلا نگهبانه رو گول بزنیم گفتیم ما دانشجوهای دکتر فلانی هستیم.فکر کردیم خنگه نمی فهمه ولی یه جوری ضایعمون کرد که ...یکی نیست بگه بلد نیستین دروغ بگین چرا خودتونو خراب می کنین! _ با کی کار دارین؟ _ دکتر فلانی! _ وایسین دم نگهبانی ساعت 1 میاد _ آخه ما با بخششون کار داریم! _ کجا؟؟؟ _ زایشگاه! حتما هم کور بود دسته گل رو دستمون نمیدید!

 

حرف نی نی شد از یه نی نی دیگه هم براتون تعریف کنم.تابستون پارسال یکی از دوستای دبیرستانم نی نی دار شد،با چه مصیبتی! از اول حاملگیش خوابیده بود.آخرش کلی مشکل پیدا کرد و هفته 25 ام بود که بردنش اورژانسی کورتاژ کنن.حالا من نمی دونم چرا و چه جوری بچه رو طبیعی به دنیا آورده بودن و با تعجب دیده بودن زنده س.خود دوستم می گفت تا دو روز نمیذاشتم نشونش بدن بهم.چون مطمئن بودم میمیره و غصه می خورم.نی نیش همه ش 750 گرم بوده! قد یه کف دست...دیگه اینا هی منتظر بوده ن این بیچاره بمیره و اونم نمرده.همین جوری الکی الکی دو ماه توی دستگاه بوده و بعدم آوردنش خونه.اون موقع که ما رفتیم دیدنش 3 ماهه بود.یعنی به حساب نرمالش هنوز یه هفته مونده بود تا به دنیا بیاد!!! کوچولو بود...قد بند انگشتی

 

هر چی اون کوچولو بود و قرمز این نی نی ِ جدید تپل ِ و سفید.به دوستم میگم دوسش داری؟ میگه آره خُب

دلم می خواد یادش بیارم که سه چهار ساله ما رو کچل کرده که من 3 تا پسر می خوام! سینا و سپهر و سهیل   

 

این آقا لک لکه هم انگار سرش شلوغه قاطی کرده!

 

 

وایسا ببینم لک لک،نکنه حواست نبوده دختر منو آوردی برای محبوبه؟؟؟


 
comment نظرات ()
 
فردا خاله میشم!
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ اردیبهشت ،۱۳۸٤
 

می خواستم بهش تلفن بزنم که خودش زنگ زد.اینقدر ذوق دارم براش که خدا میدونه.هم برای خودش هم برای نی نیش.حس میکنم دارم خاله میشم

 

_ فردا چه ساعتی میری؟

_ صبح زود میرم ولی دکتر دیر میاد

 

واییییی اعتراف می کنم کلی استرس دارم براش!

 

_ نگران نباشیا!

_ برای خودم نمی ترسم اما دلم شور میزنه یه وقت سالم نباشه

_ ایشالا که سالم ِ.هم سالم ِ هم بچه ی خوبی میشه برات

_ خدا کنه!

_ مگه میشه بچه ی تو باشه و خوب نباشه؟

می خنده

 

من مطمئنم،بچه ی مامان به این گلی،به این خانومی حتما خوبِ خوب میشه.

 

_ دیگه هر خوبی،بدی...

_ دیگه چیییییییی؟؟؟!!!!! خوبیاتو ببخشم؟

_ دعا کن!

 

دعا می کنم.خیلی خوشحالم....محبوبه جونم تو که اینجا رو نمی خونی ولی از تهِ تهِ قلبم برای خودت و دختر کوچولوت آرزوی سلامت و خوشبختی میکنم.

 

ووی! باورم نمیشه...امشب آخرین شب نی نی تو دل مامانشه!

 


 
comment نظرات ()
 
سانتاماریا
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ اردیبهشت ،۱۳۸٤
 

* روان قشنگه،هم خودش هم استاداش...به خصوص خانوم دکتر هاشمی.با اون ملوس حرف زدنش،همین جوری نگاهش که میکنم آرامش می گیرم.شکل پرتره های مریم مقدسه با همون هاله ی نورانی دور صورت...با اون حرفایی هم که اونروز بعد از کلاس زد عاشقش شدم...

 

* انجمن یه افق تازه ای تو زندگیم باز کرد.دلم می خواد ادامه ش بدم تا به یه جایی برسه.حس می کنم راضیم می کنه.

 

* از آدمای چند بعدی خوشم میاد...تازه دارم ابعادمو پیدا می کنم!

 

* اینم از گیر جدیدی که مامان داده! البته زیادم جدید نیست،هر از چند گاهی از این مصیبتا داریم.اما این دفعه دیگه واقعا گیرش سه پیچ بود! نمی دونم این یارو چه تحفه ای بود که اینجوری کلید کرده بود روش.اعصابمو خورد کرد.دیگه یه جوری شد که داد زدم.بعدش که رفتم از دلش در بیارم و بوس و معذرت،تازه از نو شروع کرد...هر چی می گم ن ِ می خوام! از اون طرف هم دلم می سوزه.این مامانا هم چه نگرانیایی دارن واسه خودشون!

 

* قبول نیست که تهرانیا نمایشگاه کتاب دارن و ما نداریم. هر دفعه هم موقعیتیه که نتونم بیام. برای اینکه زیاد عقده ای نشم دیروز رفتم سانتاماریا و نشت نشا رو خریدم ولی هنوز دلم نمایشگاه کتاب می خواد


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸٤
 

* بخش روان بد نیست،یعنی تئوریشو خیلی دوست دارم.سر کلاساش کیف میکنم ولی بخش و درمانگاه رو نه زیاد.اعصابم خورد میشه.امروز اگه دو دقیقه مصاحبه با اون پیرمرده بیشتر طول میکشید منم همون وسط جلوی استاد و بچه ها مینشستم کنار مریض و گریه میکردم! خیلی بیچاره ان آخه،هر کی دیگه هم اینقدر بدبختی داشته باشه دپرس میشه خوب،منم که حسااااااااس! فقط اسکیزو ها رو دوست دارم خیلی باحالن بعدا شاید نوشتم چند نمونه شونو.بگذریم...به نظر من روانپزشکی یه اعصاب فولادی می خواد ... کسی که زیاد درگیر مشکل مریضا بشه داغون میشه.

 

* موتور سواری!

 

 سه شنبه که عید بود رفتیم همین کوه صفه خودمون،من اولش نمی خواستم برم اما چون ممکن بود جمعه نتونم برم گفتم اقلا اینو رفته باشم.با سه چهار تا دیگه از بچه ها بودیم و رفتیم شکاف کسری که یه تمرینی هم برای برنامه سنگ جمعه باشه.آقا برگشتنی داداشم گفت من می خوام با موتور کیوان برگردم تو هم هر جور دلت می خواد بیا! منم گفتم که خوب منم با ماشین فلانی میام اما این بدجنسا برام نقشه کشیدن و گفتن خوب تو هم با موتور برو دیگه!

_ من؟ من عمرا سوار موتور بشم اونم وسط شهر!!!

اما گفتن برو به یه بار رفتنش میارزه و کیف داره و اینا و خلاصه سرم گول مالیدن

 

سه ترکه سوار موتور شدیم! منم مقنعه مو کشیده بودم جلوی صورتم،کلاه آفتابیمم تا زیر ابروم کشیده بودم پایین و استتار کرده بودم که یه وقت کسی منو تو اون وضعیت نبینه که آبروم میرفت حسابی...وسط خیابون حکیم نظامی.جاتون خالی منو ببینین یه کم بهم بخندین! ولی موتور سواری خیلی کیف داره ها،من تا حالا سوار نشده بودم.یه خورده هم ترسناکه به خصوص سر پیچا...ولی خوش گذشت.

 

برنامه جمعه هم سنگ نوردی بود رو دیواره کلاه قاضی.در واقع آموزش بود با یه مربی.پارسال هم یه برنامه اینجوری داشتیم ولی این خیلی بهتر بود،هم خودمون تجهیزات داشتیم و هم آموزشش خیلی خوب و کامل بود.بعدش یه دیواره 25 متری رو رفتیم بالا.اولش که رفت طنابا رو بندازه و کارگاه رو نصب کنه باورم نشد که می خواد از اینجا بفرستدمون بالا ولی بعدش که رفتم و شد باور کردم! از همه کیف دار تر پایین اومدنش بود که عمود به سنگ عین کماندو ها ویژدی اومدیم پایین.منکه تو مود خوبی بودم و اعتماد به نفسم خوب بود و چون به حمایتم هم اعتماد داشتم عالی رفتم.به قول یکی "پوز همه پسرا خورد!" یکی از پسرا (همون که اون سری شلوارش پاره شد!)وسط راه گیر کرده بود و گیره پیدا نمیکرد،همون وسط میزد تو سر خودش،اینقد خندیدیم بهش

 

اینم عکس دیواره کلاه قاضی.اگه دقت کنین اون وسط پایین یه تابلوی سفید می بینین.زیرش اون مورچه ای که دیده میشه همون آقای مربیمونه که منتظر ما ایستاده.ما اون شکاف سمت چپ رو رفتیم بالا( البته فقط 25 مترشو)


 
comment نظرات ()
 
الوند ۴
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ اردیبهشت ،۱۳۸٤
 

شام که خوردیم قرار شد بخوابیم چون صبح زود قرار بود حرکت کنیم.کوله ها رو سبک کردیم و وسایل غیر ضروری رو گذاشتیم کنار که توی پناهگاه بمونن.یه گروه تهرانی هم اومده بودن توی همون سالن که تعدادشون نصف ما بود ولی ماشالا از سر و صدا.نمیذاشتن که بخوابیم.ما هم شب قبلش واقعا نخوابیده بودیم و توی مینی بوس عذاب کشیده بودیم و خیلی خسته بودیم اما اینا خیلی شلوغ می کردن.یکیشونم اون وسط هی داد میکشید که هیسسسس این بیچاره ها خوابیده ن! من اولش اعصابم خورد شده بود و خوابم نمیبرد اما بعدش غش کردم!

ساعت حدود 3 صبح بود که بیدار شدیم،صبحانه خوردیم و آماده شدیم.از اونجا به بعد مسیر تا بالا پوشیده بود از برف.صبح زود هم بود و باد میومد و سرد بود ولی بادگیر پوشیده بودم و کاپشن پر و سرما رو اصلا حس نکردم.هوا تاریک بود و ما به خط راه افتادیم...کم کم خورشید از پشت سرمون بالا اومد.اولین بار بود که میدیدم خورشید از زیر پام طلوع میکنه،صحنه زیبایی بود.بعد از اون کم کم هوا گرم تر شد و رویی هامونو در آوردیم اما برف زیر پامون یخ زده بود و شیب کم کم زیاد می شد،یه جایی رسیدیم که استراحت کردیم و کرامپون ها رو بستیم.بعدش دیگه صعود سخت نبود.راه رفتن توی برف خیلی کیف داره،جالب بود نزدیکای قله روی برف جا پای کلاغا همه جا پیدا بود...تا قله یه سره رفتیم.قله سنگی بود و یه جاهایی برفش آب شده بود.نشستیم و خوراکی خوردیم و عکس گرفتیم و راه افتادیم سمت پناهگاه...شیب بود و برف لیز و دیگه مگه میشد سرسره بازی نکنیم؟ می نشستیم روی برف و یکی یکی لیییییز می خوردیم و میومدیم پایین! مسیرای طولانی با سرعت هوار کیلومتر در ساعت...جیییییییغغغغغ...یه عده از پسرا رفتن توی مسیرای ممنوعه که رییس اجازه نداده بود سرسره بازی کردن و گیر کردن به سنگ و شلوار دو نفرشون پاره شد پاره که چه عرض کنم جر خورده بود ناجور! اینقدر بهشون خندیدیم! منم البته وقتی رسیدم خونه دیدم پشت شلوار بادگیرم ساب رفته! شانس آوردم اون وسط پاره نشد

 

وقتی رسیدیم پناهگاه رییس 5 دقیقه مهلت داد وسایلو جمع کنیم و راه بیوفتیم.این رییس ما همین جوره،نمیذاره مثلا غذا از حلقوم آدم پایین بره و بعد بگه:حرکت! بچه ها فقط منتظرن یه برنامه رییس نباشه تا یه جا با آرامش بشینن استراحت کنن یا غذا بخورن! خلاصه راه افتادیم سمت پایین و برگشت هم مشکلی نداشت.نزدیک ظهر رسیدیم پایین.سوار مینی بوس شدیم و رفتیم برای غار علیصدر،کنار غار رفتیم رستوران!!! ناهار خوردیم و رفتیم بازدید غار.کوچولو که بودم یه بار رفته بودم.خیلی با الان فرق میکرد.دهانه ش همون دهانه غار بود و فقط یه قسمت کوتاهیش اکتشاف شده بود.ولی الان ساختمون یه ساختن جلوی درش که یاد ترمینال میوفتی و بعدم ببخشیدا ببخشیدا ولی واقعا گند زدن به غار! دیوارای غار به اون قشنگی رو با انگور مصنوعی( به جان خودم) تزیین کرده ن! اولش سوار قایق میشی میری تا یه جایی که خشکیه و پیاده میشی و اونجا یه مسیری رو باید پیاده بری تا دوباره سوار قایق بشی و از یه مسیر دیگه برگردی.اونجا که خشکیه کف غار رو سنگفرش گرانیت کرده ن و پله ساخته ن و به دهاتی ترین وجه ممکنه تا جایی که میتونسته ن غار رو از حالت طبیعی در آورده ن و ما که گریه مون گرفته بود برای غار طفلونکی خیلی گناه داره غار علیصدر...نمی دونم چه فکری میکنن که این بلاها رو سر سرمایه هامون میارن.از یه طرف اینهمه پول بی خود خرج کرده ن و از این طرف اینجوری به زیبایی غار صدمه زده ن.خیلی حیفه به خدا

 

خلاصههههه...بسه دیگه! یه کوه فسقولک رفته بودما! من اگه برم اورست احتمالا 6 سال خاطره نوشتنم طول میکشه تازه کلی هم سانسور کردم.فقط یه نکته رم برای اینکه یادم بمونه بگم اونم راه برگشت و رانندهء خوابالو و بچه ها که جیغ میکشیدن و آواز می خوندن برای اینکه راننده خوابش نبره و سه نفره رو صندلی نشستن و عذاب الیم و عطر افشانی و پنجره و رضا و عروسک و قارا قسمت کردنم و ملافه 4 لا و خنده!

 

خدا رو شکر تموم شد بالاخره!


 
comment نظرات ()
 
الوند ۳
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ اردیبهشت ،۱۳۸٤
 

بزرگترین مشکل قسمت اول صعود کوله هامون بود.واقعا خیلی سنگین بودن.چیز زیادی رو هم نمیشد توی ماشین جا گذاشت چون همه ش مورد نیاز بود.یه کم چیزا رو جا به جا کردیم و چیز سنگین ترا رو گذاشتیم تو کوله داداشم و من سبکترا رو برداشتم خلاصه کویه داداشم یه چیزی شده بود که من دیگه نمیتونستم تکونش بدم! یکی از بچه ها هم که تازه ازدواج کرده و همراه خانومش اومده بود یه کوله داشت این هوااااا دو نفر بودن اما کوله ش به اندازه 4 نفر گنده بود! دور از جون شده بودن عین... بارکش! بالاخره این پسرا هم یه جاهایی باید به درد بخورن دیگه

هم آفتاب داغ بود و هم شیب زیاد اما روی هم رفته خوب بود.برنامه سنگین نبود اما بار ما (با وجود همه تدابیر) چرا! بیچاره اون پسرا!

یه جاهایی که شیب خیلی تند میشد من دیگه احساس میکردم الان میمیرم! اونجا یهو یاد اون نوشته امیرخانی افتادم در مورد سیستان تو لوح که می خواستن ماشینو از رودخونه رد کنن.اونجا که جلوی سنی ها نمی تونستن یا علی بگن و اون جمله ش که میگفت بی یا علی هیچ کاری انجام نمیشه.از به خاطر آوردنش خنده م گرفت.شروع کردم با هر نفس یه یا علی گفتن.دیگه قدمام با نبض یا علی تنظیم شد...اون میون بچه ها هم که کم کم به هن هن افتاده بدن صداشون در اومد.از وسط صف یکی داد میزد : ماشالا ...(اسم گروه)

همه جواب میدادن : ماشالا!

_ ماشالا کوهنورد!

_ ماشالا!

_ ماشالا فلانی!

_ ماشالا!

اسم بچه ها رو بلند می گفتیم و می رفتیم بالا...

 

تا عصر رسیدیم به پناهگاه.پناهگاه الوند در مقایسه با خیلی جاهای دیگه خیلی مجهز بود.دو تا سالن بالا داشت،یکی پر از تختای دو طبقه و یکی هم موکت شده بود.ما چون کیسه خواب برده بودیم رفتیم تو سالن دومیه.(من اگه میدونستم اونجا تخت و پتو هست مگه عقلم کم بود اینهمه بار با خودم حمل کنم ببرم بالای کوه آخه؟) پایین هم بوفه داشت و نوشابه سرد و چای گرم! توی سالن پایین هم میز و صندلی چیده بودن و یه تراس وسیع هم داشت که منظره کوه واقعا اونجا دیدنی بود.لبهء تراس که می نشستی صدای آب رو می شنیدی،خوب که دقت میکردی یه جوی باریک صد متر پایینتر از پشت صخره ها می گذشت و کلاغای در حال پرواز...عجب موجودیه کلاغ! همه جا هست...از کنار زشت ترین جاهای کثیف ترین شهر تا روی قله های پر از برف...قشنگترین جاهای دنیا...سبک ترین هوا برای نفس...آب...نفس...کوه...پرواز...

 

ادامه دارد...

 

 

(به خدا می خواستم تو سه قسمت تمومش کنم اما وقت نمی کنم بشینم یه باره بنویسم،خلاصه شرمنده )


 
comment نظرات ()
 
الوند ۲
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ اردیبهشت ،۱۳۸٤
 

بعد از یه دوری که تو شهر زدیم و یه خورده هم گم شدیم رفتیم سمت گنج نامه.اونجا خیلی شلوغ پلوغ بود.مثل اینکه تفریح گاه شهر حساب میشه.یه آبشار کوچولو داشت و دو تا کتیبه منسوب به خشایارشا و داریوش اول

 

گنجنامه

 

ولی هم خیلی شلوغ بود و هم خیلی کثیف.دور تا دور هم دستفروشا نشسته بودن.چند تا عکس گرفتیم و رفتیم برای ناهار و قرار بود بعد از ناهار صعود شروع بشه.وقتی داشتیم میرفتیم پایین یه گروه دیدیم که داشتن از صعود برمیگشتن.رفتیم دربارهء اوضاع بپرسیم که گفتن بد نیست اما یه جاهایی یخ بسته و اگه صبح زود برین ممکنه به مشکل بربخورین.یه خورده که حرف زدیم فهمیدیم که کُردن.یه دفعه یکی از بچه ها برگشت بهشون گفت که این (اشاره به داداشم) هم کُرده! ...تو پرانتز==>(حالا ما اصلا هیج جامون کرد نیست،یعنی بیشتر میشه گفت اجداد مامانم ترک بودن،اهل اسد آباد همدان که پدر بزرگم رفته شاه آباد(اسلام آباد غرب) و یه مدتی اونجا زندگی میکرده. پدر و مادر مامانم تو خونه با هم ترکی صحبت میکردن اما بچه ها بلد نیستن.بعدم که خیلی زود،وقتی مامانم بچه بوده،مهاجرت کرده ن کرمانشاه و مامانم دیگه خودشو کرمانشاهی میدونه (گرچه دو برابرش تو اصفهان زندگی کرده!) ولی هیچ رگ کردی نداریم اما چون خیلی از فامیلای مامانم با کردا وصلت کردن تو خانواده شون کرد زیاد بود.همسایه های آقا جونمم اکثرا کرد بودن...نتیجه اینکه ما هم با جمال الدین اسد آبادی فامیلیم هم با میرزاده عشقی ) بابام هم که اصفهانیِ اصفهانی،بعد یهو معلوم نشد چی شد که بابا مامانم اول ازدواجشون رفتن بجنورد(نزدیک مشهد) منو به دنیا آوردن و برگشتن اصفهان! حالا شما بیابید پرتقال فروش را... شاید برای همینه که من اصلا رو اصفهان تعصب ندارم،یعنی اصولا هر کجا هستم باشم آسمان مال من است...از هفت دولت آزاد...

 

حالا از تو پرانتز بیایم بیرون

 

یه دفعه یکی از بچه ها برگشت بهشون گفت که این (اشاره به داداشم) هم کُرده! آقاهه یهو ذوقزده شد.دستشو انداخت گردن داداشم و شروع کرد کردی صحبت کردن.داداشم گفت والا من کردی بلد نیستم.فقط در حد کره و روله و اینا! اونم گفت اشکال نداره دیگه کم کم باید یاد بگیری! (بازم تو پرانتز: داداشم میگه آقاجون کار خوبی کرده با بچه هاش فارسی حرف میزده و برای همینه که الان مامانم اینا اصلا لهجه ندارن.ولی من میگم مگه آقاجون خودش لهجه داشت؟ به نظر من که ظلم کرده که به بچه هاش ترکی یاد نداده.بلکه اینجوری ما هم یه ذره یاد میگرفتیم! اینقده دوس دارم هم ترکی بلد بودم هم کردی هم ایتالیایی!)

 

خلاصه آقاهه کلی داداشمو تحویل گرفت و دیگه شروع کرد به بلبل زبونی.همینجور دست انداخته بود گردنش و حرف میزد: خوب دیگه رییس جمهور هم داریم و به زودی آزاد میشیم(منظورش جلال طالبانی بود)

داداشمم که سرش درد میکنه برای این بحثا!

_ این چه حرفیه شما میزنین ما همه مون ایرانی هستیم و خودمون رییس جمهور داریم و...

...

از اون دموکراتای خفن بودن.گفت این صعودمونم سیاسی بوده به مناسبت انتخاب طالبانی و فیلم هم گرفتیم و قراره تو ماهواره پخش بشه، خیلی هم خوشحال بودن.بعدشم دعوتمون کردن که تو یه تاریخی بریم برای صعود به یکی از قلل کردستان که اسمش یادم نیست.گفتن اون تاریخ صعود سراسریه و همه میان و فقط تو اون تاریخه که امنیت داره چون تو بقیه اوقات سال منطقه جنگیه.هم از عراق نیرو هست هم از ایران و هم کردا اونجا مسلح ان و کسی بیاد فاتحه ش خونده س.بعد رو کرد به من و با افتخار گفت این خانوم بیاد ببینه که اونجا دخترای 14-15 ساله تفنگ دست گرفته ن و...(مامانی من چی کاره بیدم؟!)

 

من اصلا فکر نمیکردم اون طرفا هنوز اوضاع اینجوری باشه.تا یه مدتی تو فکر حرفاشون بودم و دلم خیلی گرفت.یاد اشک سرما افتام و دلم سوخت برای همه اون دخترای 14-15 ساله...نه میتونم بهشون حق بدم و نه میتونم بهشون حق ندم.مسلما من نمیتونم درکشون کنم اما ...چی بگم والا

 

بعدش که پایین نشسته بودیم برای ناهار اون گروه هم اومده بودن سر ماشینشون لباسای کوهشونو عوض کنن.روی لباسایی که پوشیدن عکس بزرگ پرچم آمریکا بود...

 

ادامه دارد...


 
comment نظرات ()