دریای سرخ

 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ اسفند ،۱۳۸٤
 

اینقده حواسم نبود که یادم رفت چند روز پیشا تولد وبلاگ بوده.سه سال تموم شد به همین زودی! خیلی خوشحالم که اینجا رو دارم.برام یه دوست خوبه و یه یادگاری ارزشمند،برای اینکه خودمو فراموش نکنم

 

سرعتم خیلی پایین اومده،تازه کارتم رو عوض کرده م که بهتر بشه مثلا اما خوب تعطیلاته دیگه مردم همه بی کار شده ن نشسته ن پای اینترنت.این تایید کردن کامنتای پرشین بلاگ هم خیلی چیز بی خودیه.حالا حتما باید برم تو ادیتور تا بتونم کامنتا رو بخونم.امروز به طرز بی سابقه ای در چند وقت اخیر 45 دقیقه آنلاین بودم بلکه کامنتامو بخونم اما نشد! مدت زیادی هم هست که خیلی سخت می تونم کامنت بذارم.یعنی تو کل بیست دقیقه،نیم ساعتی که من آنلاینم به زور یه کامنتدونی باز میشه حالا آیا بشه کامنتمو بفرستم یا نشه.خلاصه که دوستان بدونن من حضور دارم ولی حضور خاموش!

با این اوضاع فکر هم نمی کنم بتونم ایمیل تبریک عید بفرستم.هر کی رو تلفنشو داشته باشم زنگ میزنم،برای همه ی دوستان هم سال خیلی خیلی خوبی رو آرزو می کنم.امیدوارم هر روزتون پربار تر و شاد تر از روز قبل باشه

 

برنامه ی عیدمونم: 4 روز اول آبشار تله زنگ،4 روز آخر هم دشت سوسن.

به همگی خوش بگذره

 


 
comment نظرات ()
 
امتحان عملی اطفال
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٦ اسفند ،۱۳۸٤
 

تموم ِ تموم شد! آخیش اینم از امتحان عملی.راستش اصلا هول نداشتم برای همین علیرغم اینکه می خواستم بشینم مطالب سر راند ها رو بخونم اما زدم به رگ بی خیالی! هر چی بیشتر میگذره بیغ تر و بی خیالتر میشم!

و اما امتحان! امتحانای عملی (امتحان داخلی پارسال-۱۷ اسفند)اصولا استرس زا هستن و وحشتناک.منم که واقعا استاد دستپاچه شدن و قفل کردن! از استادای اطفال هم  میترسیدم به خصوص یکیشون! گفته بودن صبح ساعت هفت و نیم توی بخش باشیم.بعد دکتر فاطمی اومد فرستادمون اون تهِ تهِ بخش که اتاق ایزوله هست همه  مون جمع شدیم.4 تا اتاق ضربدری مشخص کرده بودن که به نوبت باید میرفتیم توشون و به سوالای هر استاد جواب میدادیم و آخر از همه هم خود دکتر فاطمی(مدیر گروه) نشسته بود وسط راهرو برای امتحان گرفتن.اتاقا همون اتاقای بخش! جلوی مریضا! به دکتر فرهنگ گفتم اینجوری که آبرومون جلوی مریضا میره! گفت آبروتون جلوی ما نمیره جلوی مریضا میره؟!

خلاصه همه مونو کردن پشت شیشه و موبایلا رو گرفتن که مثلا با اونایی که امتحان داده ن تماس نداشته باشیم.قرار بود سیستم امتحان سوال واحد باشه دیگه ما هم هی زدیم تو سر و مغز خودمون و سعی کردیم هر آنچه را که در این مدت یاد نگرفتیم تو این دقایق باقی مانده بیاموزیم.هر کدوم از بچه ها که میرفتن برای امتحان و از توی یکی از اتاقا میومدن بیرون تا وقتی پشت در اتاق بعدی منتظر ایستاده بودن سعی میکردن به انحاء ِ مختلف یه جوری سوالا رو به ما برسونن! مثلا یکیشون یواشکی اشاره میکرد به سرش! بعد یکی از بچه ها داد میزد حتما آنسفالیت بوده! ما هم می پریدیم جزوه هامونو باز میکردیم و تا میومدیم آنسفالیت رو بخونیم از غیب خبر میرسید که ایکتر پرسیده ن!

نوبتم که شد (طبق معمول آخرای لیستم) رفتم پشت در اتاق اول وایسادم.نفر قبلی که اومد بیرون یه نگاه سرتاسر پرسش بهش انداختم که یواشکی گفت "بگو میذاریمش تو انکوباتور! بگو میذاریمش تو انکوباتور!"

* اتاق اول،خانم دکتر حقانی

این خانوم دکتر هم خیلی مهربونه و هم خیلی جدی! از اوووون قیافه های جدیش گرفته بود،عینکشو جا به جا کرد و تند تند پرسید:" خانوم دکتر یه نوزاد آورده ن آسپیریشن مکونیوم،کارهای اولیه توی لیبر براش انجام شده،الان پالس اینقده رسپیریتوری ریتش اینقده،چی کارش میکنی؟"

_ میذاریمش تو انکوباتور

_ خوب دیگه؟

_ مممم،اکسیژن میذاریم براش!

_ اکسیژنو کجا وصل می کنیم؟

_ به انکوباتور! (هاهاها،می خواست گولم بزنه بگم به هود وصل می کنیم)

_خوب؟

_ آزمایشاتشو می فرستیم،آنتی بیوتیک شروع می کنیم،....

_ چه آزمایشاتی؟

_ این و این و این و این،....

.

.

.

در کل بد نبود!

 

* اتاق دوم،دکتر فرهنگ فر

این یکی گله! خیلی اخلاقشو دوست دارم.مهربون و در عین حال چیز یاد میده.تا نشستم گفت چی بپرسم ازت؟ گفتم یه چیز آسون!

_ کدومشو بیشتر خوندی تا از همون بپرسم؟!

_ همه شو یه اندازه خوندم

_ پس هیچکدومشو نخوندی!

_ نههههههههه خونده م!

_ خوب بگو ببینم یه بچه میارن پیشت 5 ماهشه هیدروسفالی داشته براش شنت گذاشته بوده ن حالا با فلان علایم اومده به چی شک می کنی؟ چی کارش می کنی؟

_ انسداد شنت میتونه باشه(زحمت کشیدم واقعا!) این کارش می کنیم اون کارش می کنیم...

_  آفرین! خوب به چه جرمایی شک می کنی؟

(میدونستم این عاشق جرمه! همه ی جرما رو با سنین شایعشون حفظ کرده بودم)

_ الان میگم! 5 ماهشه! آهان! پنوموکوک،مننگوکوک،هموفیلوس

_ همه شو اشتباه گفتی

_ اِ! چرا دیگه 5 ماهشه!

_ مگه نگفتم شنت داشته؟!

_ آهااااااا از اون لحاظ!...ممم...ایکلای...

_

_ استرررررر

_

_ استاف!

_ آفرین! پاشو برو!

_ مرسی

.

.

.

* اتاق سوم،خانم دکتر متین

این یکی خیلی نامرده! سر رانداش که مگس میپروندیم،سوالای امتحانشم خیلی سخت بود!

_ خانوم دکتر ترسیدی؟

_ یه ذره! (خوب ترس داری آخه!)

_ بگید ببینماپروچ به لنفادنوپاتی گردن در یک کودک!

_ همممم؟؟!!(لنفادنوپاتی چی چی بیده؟ تو قرار بود یو تی آی بپرسی)چیزه! اینه!

بعدم یه چیزایی بلغور کردم گفتم.هر چی از داخلی و خون یادم بود! به من چه این جزء مباحث اطفال نبود خوب!

_ دیگه؟

_ دیگه نمی دونم!

_ یه وقت یه مریضی اینجوری برات اومد پس چی کارش می کنی؟

_ اونوقت مراجعه می کنم به کتاب!

_ که مراجعه می کنی به کتاب...!

_

.

.

.

پشت در اتاق چهارم داشتم رژه میرفتم تا نفر قبلی بیاد بیرون.این یکی همون استاده بود که گفتم ازش میترسم وووووی! وحشتناکه! از اون استادای جوونِ جدی ِ وحشتناک که خودشون خط به خط کتاب رو حفظن،تازه سیبیل هم داره

همینجوری داشتم قدم رو میرفتم که دکتر فاطمی اشاره کرد بهم"بیا اینجا بینم!" دویدم رفتم پیشش

_ شما چرا همه ی دون قیافادون مثی زیری تانک رفته هاس؟! مگه دکتر پژنگ ترس داره؟

_ آرههههههه آقای دکتر خیلی ترس داره!

_ دِ نه دِ! اعتماد به نفس داشته باش! مطمئن باش بلدی!

_ چشم

* اتاق چهارم،جناب آقای دکتر پژنگ

استاد خيلی خوبيه.جدی و سخت گير.برعکس من که هميشه شنگولم! اصلا آبمون تو يه جوب نميره!

یه چیزایی پرسید و منم اینقده گند زدم که دیگه داشت اشکم در میومد! هی سوال میپرسید و منم با دهن باااز نگاش میکردم اونم تند تند خودش جواب سوالاشو میداد هی هم از اون نگاهای عاقل اندر سفیه میکرد بهم.دیگه آخرش سری به تاسف تکون داد و گفت: خانوم دکتر بفرمایید!

 آخه اصلا چه معنی ميده آدم اينقدر ترسناک و جدی باشه؟

 

مثل پرنده ای که از قفس رهایی یابیده بال بال زدم و اومدم بیرون.رفتم پیش دکتر فاطمی: دیدین ترس  داشت!

* ایستگاه آخر،وسط راهرو،دکتر فاطمی

_ بشین اینجا

_ چشم!

_ وایسا ببینم سوالم کو؟ سوالم گم شد! آها اینه هاش!

بعد یه برگه ABG گذاشت کف دستم که اینو بخون!

آب دهنمو قورت دادم و شروع کردم به بافتن!

_ پ هاشش که نرمالش باید بین اینقد و اینقد باشه اینکه نرماله! سی اُ توشم باید 40 باشه زیاد شده اسیدوز تنفسی داره.بی کربناتشم فلان شده بی ای ِ داخل سلولیشم فلانه...

دستشو گذاشت روی Baro

_ این چیه؟

یادم رفته بود! یه نگاه کردم به واحدش دیدیم میلی متر جیوه س

_ آها این فشار جوه!

_ به چه دردی می خوره؟

_به این درد و این درد!

_این چیه؟

_ هموگلوبینه!

_ به چه دردی می خوره؟

_ به این درد و این درد!

_ این چیه؟

_ std؟

هر چی فکر کردم یادم نیومد std چیه! نیشم تا بناگوش باز شد گفتم

_ سکچوال ترنسمیتد دیزیز!

_ هان؟

_ همونو زیر لبی تکرار کردم

منفجر شد!

_ این استاندارده

کم مونده بود بزنه تو سرم! بعدش کلی بهم خندید.بعدم گفت پاشو برو،یه بیست هم بهت میدم که بفهمی اعتماد به نفس داشتن خیلی خوبه!

بعدم یه بیست کله گنده گذاشت جلوی اسمم جدی جدی بهم بیست داد!

 

پایانی خوش برای یک روز به یاد ماندنی!


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ اسفند ،۱۳۸٤
 

* آخیش! چقدر کیف داره که امتحان اطفالتو داده باشی!

بد نشد.یعنی با اینکه اصلا آسون نبود اما بد ندادم.غلط هامم خیلی خنگولانه ن! اینهمه یه چیزایی رو خونده بودم و چون سخت بودن و یاد نمی گرفتم هی روشون تکیه کرده بودم و با خودم تکرار میکردم اما سر امتحان که همونا اومد مغزم قفل کرد! اسم میکروبا و داروها همینجور تو سرم وول وول می خورد

یه سوال بود تو این مایه ها که درمان اصلیمون برای برونشیولیت چیه؟

الف) کورتون تراپی

ب) نبولایزر آدرنالین

ج) سالبوتامول

د) هوای سرد و مرطوب

بین ج و د شک داشتم.زده بودم سالبوتامول.دکتر فاطمی که اومد بالای سرم گفتم آقای دکتر منظورتون چی بوده؟ درمانی که همیشه انجام میدیم یا درمان بهتر؟ اونم گفت ببین یه درمانی هست که حتما ِ حتما جواب میده،بقیه شون معلوم نیست مکانیسمشون کار کنه یا نه و از این حرفا.بعد که رفت من با خودم فکر کردم اینجوری که این گفت حتما ِ حتما ...یه چیز سفت و محکمی باید باشه جواب! سفت تر از کورتون هم که نداریم،ورداشتم زدم الف.دکتر که دوباره از بالا سرم رد شد گفت چی کار کردی؟ با قیافه ی اینجوری برگه مو نشونش دادم:" اینو زدم"

_ تو خیلی بی جا کردی!

_

_ مگه خودت نگفتی بین ج و د شک دارم؟!

بعدم یه چیزایی بهم گفت تو مایه ی اینکه خاک بر سر خنگت کنن کمکتم که می کنن اینجوری خرابش میکنی!

منم زودی خطش زدم کردمش د! و دکتر یه نفس راحتی کشید!

 

اما کلا سوالای دکتر فاطمی رو از دم غلط زدم! نه که میشناختمش گفتم سوالاشو می پیچونه،جواب جلو روم بود می گفتم نه! این منظورش این بوده که ما گول بخوریم حتما یه نکته ای چیزی داره!

 

فردا هم امتحان عملی دارم.خدا به خیر بگذرونه!

 

ولی شما بگین هزار صفحه جزوه و صد تا سوال...انصافه؟

 

* هاردمون سوخت تمام آهنگام،آفلاینام،چیزایی که سیو کرده بودم به کنار،همه ی عکسامون از وسط پاییز به اینور پرید حیـــــــــــــــــــــــف

 

* جمعه رفتیم غار.غار شاه قنداب،بالاتر از شهرضا(فکر کنم حوالی اسفرجان)،یه غار کوچیک بود که در واقع جای زیارتیه.انگار دهاتیا و عشایر خیلی بهش عقیده دارن.یه کسی به اسم شاه قنداب!!! توی دهنه ی غار دفن شده و دورش تور سیمی ِ سبز کشیده ن و ضریح درست کرده ن و توشم یه عالمه چراغ و فانوس و پارچه های رنگی و چند تا اسکناس صد تومنی.آخی! سه تا درخت هم دم غار هست که به تمام شاخه هاش نوارهای پارچه ای بسته ن.

تمام طول غار محلی ها با طناب های کلفت مسیر رو مشخص کرده ن و حمایت درست کرده ن.البته چیز خطرناکی هم نداره اما چون زیارتیه مردم زیاد میان.غارش جالب نبود.یعنی خود غارش جالب بود اما اینقدر کثیف بود و اینقدر کفش نفت! وایساده بود که وقتی اومدیم بیرون از دوده و نفت سیاه شده بودیم.کف غار همینجوری نفت جمع شده بود مثل برکه! احتمالا به خاطر فانوساییه که میارن.خلاصه اون حس ِ بکر  بودن غار رو نداشت.

 

بقیه داره ولی الان حسش نیست.برم یه ذره واسه فردا درس بخونم!بعدا میام بقیه شو میگم.

 

 

پ.ن. یه چیزایی از غار مونده بود که دلم می خواست فراموششون نکنم:

 

وقتی داشتیم می رفتیم سمت صخره ی پای کوه شهاب تعریف میکرد از یه اتفاق عجیب و جالب و ارتباط ساده ای که برقرار شده بود.فکر کن یه روز بری دماوند،یه عده ی دیگه روز بعدش همون مسیر شما رو برن.یکی از اونا یه مسیج بفرسته برای داداشش اونوقت اون مسیج اشتباهی بره برای داداش تو،بعد که برمیگردی تعجب کنی و بخوای بفهمی قضیه چی بوده،یه تلفن ساده و یه آشنایی ِ کوچیک.یه صدا که از پشت تلفن جریان صعودشو تعریف کنه و در جوابِ شما؟ _ من خوش سیما هستم.بعد چند تا تماس کوچیک دیگه و پرس و جو از برنامه های گروها.بعد یه روز یه خبر بشنوی که سه نفر توی دنا سقوط کرده ن.یکیشونم خانوم خوش سیما! شهاب و کیوان مراسمشون رفته بودن.شهاب که گفت: خیلی دنیای کوچیکیه...تو دلم گفتم: عجیـــــــــــــب دنیای کوچیکیه!

 

برگشتنه یه جایی برای نماز ایستادیم.بچه ها که رفتن توی مسجد من نرفتم.حسش نبود.رفتم تاب بازی! اونروزی که ازم پرسید چرا دیگه مرتب نماز نمی خونی گفتم چونکه نمی خوام سرش منت بذارم.می خوام اونوقتی که واقعا دلم می خوادش باهاش حرف بزنم.اونجوری که دلم می خواد،اونجوری که بیشتر به دل خودم و خودش می شینه.کاش اونجا بود و میدید!

چقد کیف داره روی تاب توی یه شهر غریب نشسته باشی بری بالا بیای پایین و فکر نکنی که چند نفر دارن نگاهت می کنن.وقتی که میری عقب و با شتاب میای بالا،دستاتو که دراز می کنی تا آسمون رو بگیری یه چیزی از اون عمق قلبت رو میاد دلت می خواد بریزیش بیرون،دلت می خواد حرف بزنی.فقطم اونه که می شنوه حتا اگه داد بزنی...بعد هر چی دوست داری بش میگی هر چی ِ هرچی که خیلی وقته حتا به اونم نگفتی.میـــــــــــری بالا،میاااااااااااای پایین.باد توی گوشهات هوهو می کنه،تو چشماتو می بندی و...

 

کاش میدونستی چه حالی داره


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۸:٢٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ اسفند ،۱۳۸٤
 

بدون شرح!


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ اسفند ،۱۳۸٤
 

کم آوردم

خدايا خيلی باحالی! هميشه صاف میزنی تو خال

خوشم اومد!

ثابت شد ديگه همينو می خواستی؟

مرسی


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ اسفند ،۱۳۸٤
 

* خیلی وقت بود از کوه که میومدم پا درد نداشتم.ببین یه فسقل کوه چه انرژی ای برد از ما.پا درد که هیچی،آش و لاش شدم

به بچه ها هم برگشتنه گفتم بدبختیش اینه یه اسم و رسمی هم نداره که این لنگیدنه اقلا توجیه بشه!

صبح که داشتیم میرفتیم آقای پ گفت ها! گفت خیلی کوه مزخرفیه.واسه یه قله ی فسقلی هی باید بری بری بری...

 

عمرا دیگه پامو بذارم کلاه قاضی(دو هفته نشده یادم میره)

 

شبش که بابا نذاشت تا صبح بخوابیم! دیدین این مردا رو؟ خودشون که بیدارن همه ی عالم و آدم هم باید بیدار باشن.از 4 بعد از ظهر خوابیده بود و هر چی صداش کردیم بیدار نشد.بعدش 2 نصف شب بیدار شد تا خود صبح هی رفت اینور رفت اونور،شیر آب باز کرد،تلویزیون روشن کرد،همونجور که تلویزیون روشن بود رفت حمام! توی حمام هم زد یه لیوان شیشه ای که مامانم برای داروش گذاشته بود شکست! بعد همینجور غر زد که آخه این چیه گذاشتین اینجا! بعد به پر سر و صدا ترین وجه ممکن شیشه خورده ها رو جمع کرد و ساعت 5 که از حمام اومد بیرون من دست به کمر وایساده بودم بیچاره عین بچه ها که کار بد کرده ن دست و پاشو گم کرده بود گفت من همه ش 5 دقیقه س بیدارم!!! کلی خندیدم از دستش!

 

از کلاه قاضی تو ذهنم یه برنامه ی تفریحی بود واسه همین آمادگی روانیشو نداشتم.آقای پ هم که گفت می خوام یه مسیر جدید ببرمتون اکتشافی توپ! خودمم تا حالا نرفته م! آقا ما رفتیم بالا،رفتیم،رفتیم،رفتیم،یه تیکه سنگ میرفتی بعد میشد یه دشت صاف،دوباره میرفتی میرفتی میرفتی...یه جا نشستیم شهرزاد برامون پاستیل آورده بود شکل مار! رنگی رنگی اینقد خوشگل بود.مال من از همه خوشرنگتر بود همه حسودیشون شد لیسش هم که میزدی تو آفتاب برق میزد!

طبیعت کلاه قاضی خیلی زیباست.شکارگاه هم هست،هم بز کوهی داره هم آهو هم یوزپلنگ.اون دور دورا هم قله ی برف گرفته ی کرکس پیدا بود.یه احساس خوبی دارم نسبت  به کرکس

 

همینطوری که راه میرفتیم بچه ها از دماوند حرف میزدن و آقای پ کلی خاطرات بامزه تعریف کرد.از اونسری که بچه های خودمونو برده بود می گفت همه رو قله گریه میکردن مژگان اون وسط سیب گاز میزد می گفت وا! مگه گریه داره؟ عکس العمل افراد مختلف رو تو دماوند می گفت و ما هم می خندیدیم.می گفت یه دفعه یکی رو میبردم تو راه حالش بد شده بود دیگه هر چی فحش از بچگی بلد بود به من میداد.اداشم در می آورد.من که مرده بودم از خنده!

خلاصه رفتیم رفتیم رفتیم تااااا رسیدیم رسیدیم به یه گودال.اصلا مدل کوهش خیلی جالبه.هی میری بالا میرسی به دشت صاف دوباره میری بالا صاف میشه بعد از یه عالمه رفتن میرسی به گودال گنده که وسطش یه مخروط بامزه سیخونکی میره بالا(قشنگ شبیه کلاهِ قاضیای قدیمی) نوک مخروطه قله س.

 

خوب تا اینجاش اصلا مشکلی نبود.تا زیر قله هم هی پیچ خوردیم و رفتیم بالا.حالا یه مثقال برف اون بالا نشسته بود که آقای پ صاف ما رو برد از همون طرف.یه دیواره ی صافِ صاف که نه جا دست داشت نه جا پا! باد میومد،منم فقط یه زیرپوش زیر مانتوم پوشیده بودم،سنگا هم یخ بسته بود.دیگه دستام حس نداشت.اون وسط زمین و آسمون بدون جا دست و جا پا گیر کرده بودم،چارچنگولی چسبیده بودم به سنگ! کافی بود یه تکون بخورم برم ته دره اونوقت آقای پ از اون بالا بهم میخندید "کلاه سرخه! بیا بالا" منم می گفتم "اون یارو اونروز تو دماوند چی می گفت بهتون؟"

_ همونا که تو الان داری تو دلت بهم میگی

بعد که با بدبختی رسیدیم اون بالا بهمون می خنده که شما دیونه این از اینور اومدین؟ خوب میرفتین از اون طرف به این راحتی! (مسیر اونور بوده اونوقت ما رو فرستاده رو این دیواره.ای خدا بگم...)

روی قله که نشستیم و حرف زدیم،مژگان گفت من وقتی میام این بالا اینهمه عظمت رو می بینم تازه بیشتر از خدا لجم میگیره که تو که اینهمه قدرت داری چرا این چیزای کوچولویی که ما می خوایم بهمون نمیدی.بعد کلی حرف شد...آقای پ گفت به خاطر اینکه عین بدبخت بیچاره ها ازش درخواست میکنین.آدم اگه یه چیزی می خواد محکم وای میسه ازش میگیره.این حرفشو کاملا باور دارم.خودم تو زندگیم بهش رسیده م.آدم اگه چیزی رو بخواد و وایسه پاش بهش میرسه.

اونجا یه لحظه یه حس خیلی خوبی بهم دست داد.از اون حس ها که یه لحظه تمام قلبت پر میشه از ایمان،پر از باور.از اون لحظه ها که به قول آقای پ فقط به خاطر همون اینهمه راه رو میای و میری...بعد از اون یه لحظه ای که تموم وجودت بنده به اتصال دو نقطه،که احساس میکنی هیچی نیستی،هیچی،هیچی،یه لحظه بعد کوه زیر پاته و دورت یه دنیا دشت...خیره میشی به آسمون و بی اختیار میگی  خدایا تو خیــــــــــــــــــلی بزرگی...

 

برگشتنه شیب خیـــلی زیاد بود.دیگه اون روی چلمنگی من و مژگان اومده بود بالا!تو شن اسکی از شیوه ی ابداعی ِ نشستنکی استفاده میکردم که آقای پ دیگه می خواست از دستم موهای خودشو بکنه! بعدشم مژگان رفت اون جلو و یه مسیر پیدا کرد و گفت اینور راه میده! تنها بزی هم که سرشو انداخت پایین دنبالش رفت خوب من بودم! هر چی هم گفتن نرین گوش نکردیم و بعد وقتی همه اون پایین جمع شده بودن و بهمون می خندیدن که "آره راه میده" روی درخت فرود اومدیم!

_  "خوب ما اصولا همیشه راه مشکل رو انتخاب می کنیم چون در شان ما نیست که مسیر آسون رو بریم "

دیگه از اینجا به بعدش جای دوستان خالی که هی رفتیم رفتیم رفتیم و مگه میرسیدیم.دره رو اشتباه رفته بودیم و واقعا جایی رسیده بودیم که پای آدمیزاد نرسیده بود! قرار بود ظهر خونه باشیم،نشون به اون نشون که تا 7 شب هی تو این دره ها رفتیم پایین اومدیم بالا رفتیم پایین اومدیم بالا.چه شیب هایی! مگه تموم میشد؟! اون وسط هم کفی کفش من کنده شد و یه دهن باز کرده بود این هوا آلو هم زیاد خورده بودم و توی دلم اینجوری اینجوری میشد

آخرین دره رو که رفتیم یه جاده از دور پیدا شد.تمدن!

بچه ها همه خیلی راضی بودن و اصلا انتظار نداشتن برنامه به این باحالی! از آب در بیاد.آره خوب بود البته به جز اون قسمت سرکاری ِ یخ نوردی زیر قله!

و بعد بازم پیاده روی تا سر جاده و ماشین مهندس و توپ والیبالی که تو صندوق عقب پیدا کردیم.در نهایت برگشتیم و توی راه چه نقشه هایی نکشیدیم برای ماکارونی ای که می خواستم وقتی رسیدیم خونه بپزم و دل آقای پ که چقدر آب شد چون تو خونه هیچی غذا نداشت.بگذرم که توی خونه دیگه حس غذا پختن نبود و شب که آقای پ اس ام اس داده بود "الهی ماکارونی تون بسوزه!" داداشم جواب داده بود: کدوم ماکارونی؟ آشپزش خوابه

 


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ اسفند ،۱۳۸٤
 

مامان ميگه از هيچی نترس!

باشه ولی دست خودم نيست.گاهی می ترسم...


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ اسفند ،۱۳۸٤
 

* مامان سعیده که تو اتاق احیا مرد تقریبا شوکه شدم.اصلا فکرشم نمیکردم این اینترن ناز و دوست داشتنی همچین غم بزرگی تو زندگیش داشته باشه.کانسر معده،یه درد مزمن و عمیق که ذره ذره عزیزترین کستو آب کنه،جلوی چشمات! پس چرا قیافه ش هیچوقت غمگین نبود؟ چرا همیشه شاد بود و می خندید؟ چطوری طاقت آورده بود؟ من بودم می تونستم؟ اما خوب من رو هم اگه از دور نگاه کنن شاید به نظر برسه هیچ مشکلی ندارم! شاید کسی که نگام میکنه یا نوشته هامو اینجا می خونه فکر کنه من هیچ غمی ندارم اما اینطور نیست.مگه اون بدترین روزای زندگیم نبود که هیچکس،حتی نزدیکترین دوستام،نفهمیدن تغییری تو زندگیم ایجاد شده.فقط یه بار موقع درس خوندن "س" گفت چیه حواست نیست؟! چه اهمیتی داره اگه آدم غصه هاشو رو بیاره و به همه نشون بده وقتی کسی نمیتونه بارشو سبک کنه؟ شاید حتی اینطوری بقیه هم ناراحت بشن.میدونی که بالاخره میگذره...نه غم نه شادی هيچکدوم پايدار نيستن

هیچ چیز ارزش نداره آدم به خاطرش زیاد غصه بخوره جوری که زندگیش تحت الشعاع قرار بگیره.همه ی غصه ها آخرش فراموش میشن،حتی غصه های خیـــــــــــــلی خیلی بزرگ.هیچ چیز نباید بتونه نشاط رو از روح زندگی آدم بگیره.


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ اسفند ،۱۳۸٤
 

* اصلا حواسم نبود که اونروز روز عشقه واسه همین یه پست نفرت گذاشتم! گرچه زیادم جدی نبود. اشکال نداره به جاش:

 

Marco Leonardi 

این سالواتوره ی سینما پارادیزو همون سالواتوره ی بچه های خیابان بود که منو برد تا روزای خیلی دور،روزای نوجوانی،عشق دوران بلوغ...بچه های خیابان رو اقلا بیست بار دیده م،گمونم اینو هم باید بیست بار ببینم!

 

*اطفال واقعا خسته م کرده،عجب بخش مزخرفیه واقعا! با اینکه میدونم خیلی مهمه و باید خوب یادش بگیرم اما صبحها اصلا انگیزه ی بیمارستان رفتن ندارم.فقط به عشق بچه ها زود میرم از خونه بیرون.بچه های شیرین،بچه های زلااااااال

چند روز پیشا وایساده بودیم سر تخت یه دختر 5 – 4 ساله ی موبور ِ خوشگل سر به سرش میذاشتیم،اونم کلی خجالتی بود و سرخ شده بود و همینجور که سرش پایین بود با یه لبخندِ یواشکی سوالامونو جواب میداد.اما چشمتون روز بد نبینه! همینکه پرستار اومد بالای سرش یهو از اینرو به اونرو شد.یهو چشماش قلپی زد بیرون و با دهن نیمه باز خیره شد به سرنگی که تو دست پرستاره بود.کم کم خودشو کشید عقب و نفسهاش تند شد.RR بالای 60! چه فوبیایی! حالا اصلا آمپوله رو داشت میزد تو سرم و جایی برای ترس نبود! ولی عکس العملش خیلی جالب بود برام دلم هم کلی سوخت

 

چقدر بچه ها کوچولوئن! چقدر غصه ها و ترس هاشون کوچولوئه! چقدر همون غصه ها و ترسای کوچولو برای روح ظریفشون سنگینه

 

گاهی که استادمون از طریقه ی برخورد با بچه ها صحبت میکنه می بینم چقـــــدر مهمه که آدم بلد باشه با بچه ها درست ارتباط برقرار کنه.چقدر از نظر تربیتی و روانی روی بچه اثر میذاره و چقدر در ساختن شخصیتش مهمه.چقدر قشنگ آدم میتونه بچه ها رو درست کنترل و تربیت کنه.خوب من به روانپزشکی واقعا ایمان دارم اما از طرفی چند درصد آدما مگه این طرز رفتار رو میدونن یا به کار میگیرن؟ حتی یه ذره؟

 

فکرشو بکن یه بچه ی کوچیک دیابتی با اینکه درمانش درست بوده اما با DKA میره تو کوما.چون چهار روزه مامانش از خونه قهر کرده رفته! فکرشو بکن چقدر استرس باید بهش وارد شده باشه.گناه اون چیه؟

 

دکتر م توی درمانگاه می گفت باید قبل از اینکه به کسی اجازه بدن پدر یا مادر بشه ازش تست لیاقت بگیرن.من گفتم اینجوری نسل آدم منقرض میشه.گفت بشه.8 – 7 تا آدم سالم وجود داشته باشن بهتر از اینهمه آدم روانیه.شاید راست می گفت با اینکه زیاده رویه.هر چی فکرشو میکنم می بینم مادر بودن خیــــــــلی مسوولیت سنگینیه.اینقدر که شاید هیچوقت جرات نکنم چنین اجازه ای رو به خودم بدم،اگر نخوام خودخواه باشم!

 

یه احمد کوچولو داشتیم،ببخشید احمد آقا (خودش می گفت) بچه ی پنجم یه خانواده ی سطح پایین،خیلی سطح پایین.اینقدر این بچه مودب،فهمیده،باهوش،خوش زبون،خوششششگل(با چشمای سیاه ِ براق) بود که به قول دوستم هیچکدوم از بچه های تیتیش مامانی فامیلای ما به پاش نمیرسیدن.روز اول اومده به من میگه: سلام خانوم دکتر خسته نباشید! من مریض شده م! میشه منو خوب کنین؟ هر وقت هم می خواستم برم میرفتم باهاش خداحافظی کنم از جاش بلند میشد باهام دست میداد! عزیـــــــزم! همه ش 5 سالش بودا!

 

به هر حال همه ی این چیزا هم باعث نمیشه فکر نکنم اطفال بخش مزخرفیه.

 

عجیــــــــــــــب دلم برای جراحی تنگ شده

 

اینم برای ثبت در تاریخ:بعد از یکماه مریضی امروز با پای خودم رفتم و اولین پنادر عمرم رو زدم! تازه با یه دگزا با هم. باور کنید نه جیغ کشیدم نه فرار کردم تو کوچه،نه صد نفر اومدن دست و پام رو گرفتن(مثل اون هزار سال پیشا که هنوز زیر 30 کیلو بودم و آخرین آمپولا رو هم همون موقعا زدم) ولی نمیدونم چرا اصلا درد نداشت.پنادر پنادر که می گفتن همین بود؟ نکنه آب مقطر زد به جاش؟

 


 
comment نظرات ()