دریای سرخ

 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ بهمن ،۱۳۸٤
 

* یه سری آدمها هستن که هیچوقت نتونسته م درکشون کنم.دیدین؟ مثلا صد نفر توی کلاس نشسته ن به درس دادن استاد گوش می کنن اونوقت اینا بی توجه به همه،انگار فقط خودشون توی کلاس آدمن، نیم ساعت وقت رو میگیرن که مثلا استاد یه چیزی رو براشون توضیح بده.حالا کاش سوال حسابی می پرسیدن! یا چیزی رو میپرسن که صد دفعه همون موقع گفته شده یا یه چیزایی رو نمی فهمن که آدم به آی کیوشون شک میکنه.اینم که کار یکی دو روزشون نیست،هر جلسه،هر لحظه،هر جمله ای که از دهن استاد در میاد! یا مثلا می خوان اون وسط بحث فلسفی راه بندازن...نمی تونم درک کنم که چه جوری به خودشون اجازه میدن؟ چه جوری دیگران رو نادیده میگیرن؟ نمی فهمن یا اینقـــــــــدر خودخواه و خودپرستن؟

 

درست عین کسی که در حضور دیگران و با اینکه میدونه اونا از دود بدشون میاد خیلی راحت سیگارشو آتیش میزنه و ...

 

در واقع تعداد این آدمها اصلا هم کم نیست

 

از سیگار متنفرم!


 
comment نظرات ()
 
فعلا زندگی تعطيل!
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ بهمن ،۱۳۸٤
 

* نه! نه آهوی وحشی ای در کاره نه خبر جدیدی هست.فقط من درس دارم نمی دونم کدوم... ای بود که گفت میان ترم ندیم و کدوم... هایی بودن که تاییدش کردن و رای دادن همه ی اطفال رو یه جا پایان ترم امتحان بدیم ما هم که هر چی حنجره مونو پاره کردیم که حجمش زیاده کسی گوش نداد! فعلا که عین ...تو گل گیر کرده م نمیدونم چه جوری اینهـــــــــــــمه رو بخونم.پنجاه و پنج جلسه! مطالبشم سنگینه لامصب


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ بهمن ،۱۳۸٤
 

* چهارشنبه 19 بهمن 6:48 عصر

مامان اینا رفته ن تهران،داداشم هم رفته شیرکوه منم اینجا لای یه کوه جزوه ی اطفال نشسته م و تصمیم جدی گرفته م که درس بخونم! بیرون داره بارون میاد.توی تراس که رفتم دونه های بارون ریز ریز می نشست روی سطح رودخونه.دلم می خواست پر بکشم و برم بشینم روی چمنا زیر بارون درس بخونم.

 

* یه ساعت قبلش

دارم "راه عشق"  گوش میدم.میگه: ای عشق بخون با من تو خلوت این شبهام...آخی ... یکی بیاد منو ببره تا توهم برم نداشته که عاشق شده م!

 

* پنجشنبه 20 بهمن 4:44 بعد از ظهر

بارون همین الان بند اومد.حالا تو حیاط پشتی یه پرنده داره آواز می خونه! دیشب نصف شب از بس حالم بد بود بیدار شدم.یه سطل گرفته بودم دستم و از اینور به اونور میرفتم! نزدیک صبح رو تخت داداشم خوابم برد.امروز ظهر بیدار شدم!

 

* پنجشنبه شب

جمعا یه 14- 15 جلسه ای خوندم.بد نیست!

 

* جمعه 6:45 عصر

نصف شب برگشت.غذاهای نذری منو که کیوون دیروز برام آورده بود خورده نصف شبی!همه شو! هم کباب هم قورمه سبزی هم حتی تون ماهی مو! ای کووووووووفت...عکسا و فیلما رو که دیدم کلی دلم خواست! تازه برگشته میگه نهههههههه شیرکوه اصلا کوه خطرناکی نیست! ای...تو نبودی هی گفتی شمسی شمسی{خواهر ِ استاد ِ دانشگاه ِ داداشم که چند سال پیش تو شیرکوه افتاده و مرده.اسم دره رو هم به اسمش گذاشته ن دره شمسی}، رای منو زدی؟ تو نبودی رفتی کلاه بوران خریدی من احساس تجهیزات کم داشتگی بهم دست داد؟ اشکال نداره عوضش من درس خوندم

 

 جای من خالی!

منم می خواااااااام

 

* شنبه 22 بهمن

یه برنامه ی پیاده روی ِ حسابی،روستای سُه،دامنه ی کرکس

مینی بوس،روستا،پیاده روی، پیاده روی،صبحانه،بازدید از ساختمان(دو بار!)، پیاده روی،برف بازی،برف بازی،برف بازی،شیب،گِل، پیاده روی، پیاده روی،چشمه،آتیش،تخمه،آتیش،ناهار،چاااای پر از شیگلا با آبِ برفهای گندیده ی گِلی! (مال من که جوجو هم توش بود!)،بازدید از ساختمان!،بازگشت،شیطونی و عقب موندن،میون بر،شیطونی، پیاده روی، پیاده روی،بحث پایان نامه باشهاب تاااا مینی بوس،پرتقال خونی

حاشیه کرکس


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ بهمن ،۱۳۸٤
 

الا ای آهوی وحشی کجايی...؟

.

.

.

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ بهمن ،۱۳۸٤
 

 * جمعه پیش رفتیم پیست.تمام طول راه بارون و برف میومد و جاده بسته بود.چلگرد نذاشتن بریم ما هم رفتیم دارون که برفش کمتر بود اما با مقاصد ما در نهایت جور در میومد.ما که بالاخره اسکی که نمی کردیم(اولن که اصفهانی جماعت و... دوما هم اصلا اسکی مال سوسولاس! ما خیلی از خودمون هنر دروکنیم میریم تیوپ سواری) ولی جای شما خالی اینقدر برف زدیم تو سر و کله ی همدیگه که اشباع شدیم.منم تا دو روز از تو دستام تیغ در میاوردم(چون کف زمینش خار داشت!) و هنوزم تمام تنم تیکه تیکه کبوده از ضربات جانانه ای که خوردم! دو سه تا گوله برف هم رفت تو چشمم و یه عالمه هم با شتاب می خورد پس کله م منم همه ش یاد حرفای استاد پزشکی قانونی بودم که با هر ضربه ای به سر،هر نوع آسیب مغزی ای ممکنه به وجود بیاد ولی هر چی سر این داداشم داد زدم مگه به گوشش رفت؟ مخصوصا بند کرده بود به من و عقده هاشو خالی میکرد! نه که بچه روزی چند فصل کتک از من می خوره تو خونه! ما دخترا نمی دونم چرا اینقدر نشونه گیریمون بده! از فاصله ی دو متری گوله پرتاب می کنیم سه متر اونور هدف می خوره تازه شتابشم کمه اما این پسرا از شونصد متری یه جوری میزنن که آدم دل و روده ش میاد تو حلقش! منم که تاکتیکم فرق فوکوله،با آرامش تمام یه گوله ی گنــــــــــــــــــده ی برف بر میدارم خیلی ناجوانمردانمه از پشت سر میرم میکوبم تو صورتشون یه جوری که تو دماغ و دهن و چشمشون تا ته حلق پر بشه از برف تازه با بچه ها قرار میذاشتیم به یکیشون حمله میکردیم پرتش میکردیم زمین و میوفتادیم به جونش.آی حال در وکردیم،آآآآآی حال در وکردیم!

 

اون بدبختی که گوله برف داره رو سرش فرود میاد منم!

 

توی اتوبوس هم این دلقک ها چسب های کمک های اولیه رو در آوردن که دکتر بیا دماغامون رو عمل کن با کلاس بشیم داریم میریم پیست! منم براشون قشنگ چسب چسبوندم و دیگه کلی  دلقک بازی با اون دماغای چلمبه!

 

 

برگشتنه با داداشم سر پل پیاده شدیم.بارونی میومد!گفت میای پیاده بریم تا خونه؟ گفتم بریم.رودخونه رو گرفتیم و دم دمای غروب و زیر بارون،کنار رودخونه زیر لب جیپسی کینگز خوندیم و رفتیم.هیچکی تو خیابونا نبود فقط یه آقایی کنار دوچرخه ش نشسته بود و ماهی می گرفت.اینقد خوشگل بود نزدیکای سی و سه پل یه عااااااالمه مرغ دریایی روی آب نشسته بودن.از دور که نگاهشون میکردم همه با هم یهو از روی آب بلند میشدن توی آسمون می چرخیدن و دوباره می نشستن روی آب.همه ش با خودم فکر میکردم چه حرکت هماهنگ قشنگی.نزدیک که شدیم میدیدم وقتی یکی از پرنده ها شیرجه میزنه توی آب برای گرفتن یه تیکه نون بقیه ی پرنده ها میریزن سرش تا نونه رو از نوکش بقاپن! با همدیگه سر یه چیز کوچولو دعوا می کنن و...برای ما خنده دار و جالبه ولی حتما واسه خودشون یه مساله ی جدیه! همینطور که نگاهشون میکردم دیدم حتی دعوا کردن هم میتونه قشنگ باشه.تلاش برای ادامه ی زندگی همیشه قشنگه.حتما اگه یه نفر از بالا به آدما نگاه کنه هم با خودش میگه چه قشنگ!

 


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ بهمن ،۱۳۸٤
 

* بالاخره مامانم اومد و من از بدبختی و فلاکت نجات پیدا کردم.کارای خونه اونقدر سخت نبود که غم یکماه مامان ندیدگی! حالا تازه من از اون دختر بی احساس هام که خیلی دیر دلم تنگ میشه،هزار و شونصد دفعه هم یه هفته یه هفته تنهایی رفته م مسافرت و اصلا هم دلم تنگ نشده بود.ایندفعه هم دو هفته طاقت آوردم ولی بعدش دیگه کم کم دلم افتاد به تالاپ و تولوپ به خصوص که مامان موبایل هم نبرده بود و پدرمون در میومد هر دفعه که می خواستیم تماس بگیریم! موش کوچولو هم اصلا بهونه نگرفت فقط هر دفعه با مامان حرف میزد بعدش تا دو ساعت بهونه های الکی می گرفت و تا بهش می گفتی بالای چشمت ابرو قهر میکرد و میرفت یه گوشه می نشست به گریه کردن( بمیرم الهی )

برای اومدنش هم زنگ زدم کارگر بیاد خونه رو تمیز کنه که شبش زنگ زده که ببخشید کارگرمون گفته فردا عیده نمیاد! دستش درد نکنه! من ِ بدبخت یه دستم جزوه اپیدمیولوژی یه دستم کهنه ی گردگیری یه دستم جارو برقی...اما بازم زیاد سخت نبود آخه خوشم نمیومد آداب بچینم که چی؟ از مکه میان خوب بیان! بعضیا دیدین پلاکارد و چراغونی و چه میدونم از سر کوچه گل می چینن ...از هر چی رسم و رسومه(اونم از نوع اصفهانیش) بدم میاد.بابامم که اهل این چیزا نیست اما اینقدر فک و فامیل نشستن زیر پاش که آخر شبش رفت یه گوسفند بدبخت بیچاره خرید آورد بست تو حیاط! هر چی هم من و داداشم تلاش کردیم نتونستیم گوسفنده رو نجات بدیم حتی نقشه کشیدیم طنابشو شل کنیم شب فراریش بدیم اما نشد دیگه! منم که اصلا نرفتم ببینمش چون اونوقت تا دو ماه نمی تونستم گوشت بخورم(مثل اوندفعه که شنگولمو کشتن و من تا مدتها وجترین شده بودم! حالا قصه ی شنگول باشه واسه بعد!) آره خلاصه ولی با اینکه ندیده بودمش شب از غم اینکه یه موجودی اون پایین شب آخر زندگیشو میگذرونه خوابم نمی برد!

بگذریم...

آقا این سوغاتی چقدر می چسبه با اینکه قرار بود مامانم اصلا سوغاتی نیاره و هم خودش گفته بود و هم ما گفته بودیم سوغاتی نمی خواد اما تو دلم یه چیزی وول وول میزد که کاش یه ذره سوغاتی اقلا واسه من بیاره بعدشم تا مامانم رسید عین نی نی کوچولوها رفتم سوغاتی هامو کشیدم بیرون و همه رو چیدم دورم و هی نگاهشون کردم،هی نگاهشون کردم...اینقده خوشگلن! فقط داداشم کلی اخم کرد و قیافه گرفت و به مامان گفت خیلی کار بدی کردی که با این سوغاتی خریدنت چین و عربستان رو آباد کردی! اولش هم سوغاتی هاش رو نمی خواست بگیره! واه واه وطن پرست! واه واه حامی تولید داخلی! حیف که سوغاتی هاش پسرونه بودن وگرنه خودم ورشون میداشتم


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ بهمن ،۱۳۸٤
 

مامان دفتر شعرای دایی رو داده بهم.قبلا خونده بودمش خیـــــلی قبل تر اما حالا تازه دارم می فهممش.

 

* چه گرداب سهمگینی است اندیشه

که ریشه های تن را

                         وا می برد

تا مجنونی پریشان کندت!

پریشان و ولو

بر امواج بی شکیب عصیان

که تنها راز حقیقت است

                              شاید

و یا تنها گریزگاه...

آی...

ای دست خلنده ی تردید

جانگداز ِ دیر گذر

به معماری چه کاخی عظیم

                                عزم داری

که دیریست

چنین کاهنده،ویرانم می کنی؟

یا اگر تنها ویران طلبی

                  ای جغد شوم

مگر عمارت من چه چیز داشت

                           یا نداشت

که شایسته ی ویرانجای تو بود؟

                     "

شیطان

یا خدا...؟

در چنگ کدامیک اسیرم

یا خود قربانی ِ کدام نبردشان...

 

"بهمن 68"

 

دایی وقتی که مرد 28 سالش بود.من اول راهنمایی بودم.اون شب رو خوب یادمه.نصف شب بابا بیدارم کرد.لبه ی تخت نشستم و گیج نگاهش کردم.گفت دایی مجید از کوه افتاده پایین، مرده! همونجا رفتم تو بغلش و سیر گریه کردم.گفت هیچی نگو،مامان نمی دونه و رفت آماده بشه که بریم.از لای در اتاق مامان رو می دیدم که با صورت خیس این ور و اونور میدوه.توی ماشین،تمام ِ راه تا کرمانشاه مامان با خودش حرف میزد."میشه حالش خوب باشه؟ میشه طوریش نشده باشه؟ میشه...؟ " و من اون عقب بی صدا اشک میریختم.وارد کوچه که شدیم همه جا پارچه ی سیاه زده بودن.دم خونه ی آقا جون شلوغ ِ شلوغ بود.مامان فقط می گفت نههههههه

 

بعد از اون دیگه هیچوقت براش گریه نکردم.هیچوقت نخواستم به یادش بیارم.حالا که فکر میکنم یه جوون ِ باریک و قد بلند توی ذهنم شکل میگیره که همیشه لبخند میزد.من فقط لبخندشو یادمه.می نشستم توی اتاقش،اتاق عقبی ِ خونه ِ آقا جون،کتابهاشو نگاه می کردم.عاشق ِ هشت کتاب سهراب سپهری بودم اون روزا.دایی آروم می نشست شعر خوندنمو گوش میداد و روی عکسهاش کار میکرد.گاهی در مورد شعر حرف میزدیم،حرفهایی که الان هیچیش یادم نیست.یادمه یه بار برام فرانسه حرف میزد.کلمه های فرانسوی رو مزه مزه میکرد و با حض می گفت فرانسه قشنگترین زبان ِ دنیاس.به نظر من فرانسه زبان زشتی بود،باهاش بحث میکردم که نه،ایتالیایی قشنگتره! من لطافتی رو دوست داشتم که تو شعرای اومبرتو توتزی بود:گلی آلتری سیامو نوی!

 

یادمه شبها،روی پشت بوم خونه ی پدربزرگ،دو تا تخت ِ بزرگ بود.یکی مال آقا جون و عزیزی،یکی هم مال دایی،با بالش سفید و ملافه ی سفید و پتوهای سفید.وقتی می خوابیدی رو پشت بوم،دور تا دورت کوه بود و اون وسط آسمون پر از ستاره های ریز ریز.من عاشق اون پشت بوم بودم،که قبل از اینکه اونا بیان بالا یواشکی برم سر جاشون بخوابم و هی نفس عمیق بکشم.من عاشق آسمون کرمانشاه ام،عاشق ستاره هاش،عاشق کوههاش...دایی هیچوقت باورم نشد کوه تو رو کشت.من هنوزم عاشق کوههای کرمانشاه ام،عاشق بیستون.

 

خیلی وقت بود بهت فکر نکرده بودم،فراموشت کرده بودم.حالا شعرات بدجوری منو یاد خودم میندازه.حالا تازه می فهمم چی دلت می خواست بگی وقتی کتاباتو نشونم میدادی.حالا تازه می فهمم اون حس ِ غربت ِ عجیب گوشه ی اون اتاق ِ خلوتت چی بود.دایی یهویی دلم تنگ شد برات،حس میکنم چقـــــــدر جات اینجا خالیه.چقدر دلم می خواد باهات حرف بزنم.چقدر ِ چقدر ِ چقدر دلم می خواد حرفهاتو بشنوم.چقدر احمق بودم که از دستت ناراحت بودم،آخه میدونی؟ خیلی کوچیک بودم دایی.یادته اون موقعا که از درخت میرفتی بالا برام میوه بیاری؟ تازه زبون باز کرده بودم،یادم نیست! مامان میگه زیر درخت وایمیسادی میگفتی"دایی مجید،مغاظب باش نیوفتی!"

 

دایی توی این دفتر که هستی دلم برات میسوزه،دلم برای الان ِ خودم و اون موقعای تو می سوزه.این فاصله چی بود افتاد بین ما؟ انصاف نبود سوالای این دفتر بی جواب بمونن.انصاف نبود این آینه رو نا تمام بذاری برای من و بری...اینهمه زود...چرا نصفه کاره گذاشتی شعراتو؟ چرا ورق آخرش پاره س؟ پس اون سه سال آخر کجا رفته؟ همون سه سالی که زندگیت پر شد از شبای کوه...کاش می دونستم پشت سکوتت چیه،میدونم جوابا همه اونجاس...

 

* بعد از تو

        ای عزیز

جهان همچنان پایدار ماند

و خاطراتت

       _چون تو_

در مدفن مغزهایمان

   پوسیدند

و پراکندند

   در آسمان فراموشی

 

در این سکوت سنگین

          بگذار بخوابم

                    بمیرم

                  در خلسه ای عمیق

با سوت ِ سپید هزاران زنجره

در شب مغز

 

بگذار هماغوشت شوم

            با گریه هایت

آن تنهاترین و پنهان ترینشان

           در اعماق شبهایت

و دُردانه اشکهای تو

 از چشمان من جاری شود

و نجنبم

در رخوتی عظیم

چون انجماد تنت

         سنگین...

 

"24/مهر/68"

 

* اندیشه های تهی

بر گرد مکررات می چرخند

بی تاب

خسته

منزجر

اندیشه های عاصی

مغز را بیمار کرده اند

در گردشی بی سرانجام

                       بی انجام

 

"22/آذر/68"

 

* می یابمت آخر!

باز می یابمت

ای گمشده در سیل حوادث

 

در سکوت خلوتم

آنجا که خاموش و منتظر

                  پلک میزنی...

 

 

* زندگی من

در گنج خانه ام ساکن نیست!

 

در کنج خانه ام رودی است

که از قله های بیرون

              آب می گیرد

 

* انتظار...

طویلترین راه تاریخ است

                   سرد و بی انجام

در انتظاری پوچ

طنین گامهای تو پی در پی

              تصویر گشته است

و نگاه

بر لرزش سراب تو در دوردست

                   خشکیده است

امید خسته است

چه سنگلاخی است

          در برابرم

          خسته ام

بگذار که بنشینم

به کندن چاهی

که گر چشمه سار من نبود

گور من گردد

تا در قعر ظلمتش شاید

به آرامش رسم

به آرامش

دریای فریبنده ی خاموش

که با امواج بی حسی

به اعماق می کشاندم...

 

* به غرورت ایمان آوردم

              به توانت

به تو ایمان آوردم

             به خود

بر قله ای ایستاده ام

             رفیع

که نمی دانم کدام منزل معراج است

و مبهوت می نگرم

 

در بغضی پنهان

و حیرتی عظیم

به خود ایمان آوردم

و به تو

به غرورت

به ایمانت

انسان!

 

از این پس

سربلند خواهم گذشت

بر خاکی که سفله می پنداشتمش

و عصیانی بزرگ را

در این آتشفشان خفته

که مجمری حقیر می خواندمش

                      انتظار می کشم

 

* قلب ناراضی است

قطره ای

کی جان ِ دریا طلب را اغنا می کند...

مگر تنها

کشاله ی کام حریص را

               کشیده تر کند...!

* عرفان

دیوی است

لانه کرده در غار قلب من

نعره می کشد

                  گاه گاه

و در هراسی موحش

                    می لرزاندم

از بند تسلیحش آیا

                    گریز هست؟

 

* نه خدایی پیام داد

نه شیطانی نگاهم زد

نه سروشی قبض روح کرد

دور از جهان

در نبردی خونین

به دست خویش مُردم

و به پای خویش

با روحی نوساخته

                      برخاستم

به عزم دیاران و شهرها

به هر معرکه ای

که مرکز جنبش های عالم است!

            راه بگشاییدم!

               راه بگشایید...

 

* بقایای تردید ِ مانده را شُستم

و روحی بزرگوار

طناز و پر کشش

در خانه ی بزرگش

                به جولان

                    قدم برداشت...

 

* ناتوانم از گفتن

در دیاری

که آشنایان غریبه اند

و غریبه ها دشمن!

در دیاری

که مردمش

هر یک

سر در گریبان

مشغول جویدن درد خویشند

و کاردهای پنهانشان را

برای جگر یکدیگر تیز می کنند.

در این دیار

آنچه را که تمنا می کنند

با دست خویش میرانند

چنگ به حلقومش فشرده

و آنچه را که نمی خواهند

در خانه های خویش می پرورند

در ذهن خویش

در تار و پود خویش

با خون خویش.

در این دیار

خدایی خونخوار حکمفرماست

که هر شب

زخمیان ظلم روزانه

به دنبال استغفاری طویل

از درگاهش

شفایی عاجل

و جزایی جزیل

برای مسبب نامعلوم دردها را

                                    گدایی می کنند

و هر صبح

بسم الله گویان

به مسلخ اش می شتابند

تا گرده به شلاق معیشتی نکبتبار بسپارند

که شابد

هم از ناشکری آنان

و الطاف بیکران بارگاه اوست

تا بار گناهانشان را سبک کند!!

 

در این دیار

موریانه های جهل

پایه های هر فضیلت را جویده اند

عصیان

پشت میله های تعصب

خوار گشته است

و دست سیاه حماقت

بر لوح آسمان

شبی جاودانه را رقم زده است

...

"30/بهمن/68"


 
comment نظرات ()