دریای سرخ

غار کهک ۲
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ دی ،۱۳۸٤
 

* بالای دهانه ی غار چشم دوخته بودم به آسمون.ستاره ها نزدیکِ نزدیک،حس می کردم هر آرزویی بکنم برآورده میشه اما هیچی توی مغزم نبود.گفتم نمی دونم چرا اینجور موقعا هیچی یادم نیست بهش فکر کنم.ذهنم خالی میشه...انگار تهِ تهِ همه ی آرزوهام همینه

 

* پایین که رفتیم نشستیم تا همه دونه دونه بیان پایین.خانوم ن افتاد ولی حمایت گرفتش.کلاه و هدلامپش پرت شد که رفتیم براش آوردیم اما همون باعث شد بترسه و تا آخرش دیگه اونجوری نبود که باید.

 

* صدای بال کبوتر میومد،انگار توی غار لونه ساخته بودن و ما نصف شب بیدارشون کرده بودیم.مسعود زیر نردبون وایساده بود و می گفت پس کبوتر من کی میاد؟

 

* تقریبا همه ی بچه ها رسیده بودن پایین که یهو صدای افشین و کیوان که بالا بودن بلند شد "آقای پ اومد!" خیلی خوشحال شدم.یه جورایی خیالم راحت شد،حضورش همه جا آرامشه برام.قرار نبود بیاد، بچه ها بهش گفته بودن داریم میریم ولی گفته بود کار دارم،یهو شب بی خبر راه افتاده بود با ماشین خودش اومده بود دنبالمون.عجب آدمیه! کم کم صداش رو می شنیدیم که داشت مسخره مون می کرد: چیه؟ بیابون مرگ شدین؟ ...ببین آدم چقدر باید دیوونه باشه نصف شبی خواب راحت رو ول کنه بیاد وسط بیابون تو یه سوراخ! ما هم می گفتیم اون دیگه کیه که نصف شبی راه بیوفته تو بیابون دنبال یه عده دیوونه...

 

* لباس ها رو عوض کردیم و کوله ها رو گذاشتیم توی یکی از انشعابها و راه افتادیم.راهروها وسیع و تالارها بزرگ بودن.خیلی قشنگ بود اما جا به جا روی دیوارها یادگاری نوشته بودن از سال 34 و 35 تا...نخ های نایلونی هم که سرتاسر مسیر تا پای دیواره دسته دسته رو زمین کشیده شده بود.هر کی اومده برای مسیریابی خودش یه نخ بسته و بعد ول کرده رفته.نه به تمیزی غار فکر می کنن نه به اینکه ممکنه نفر بعدی که میاد گمراه بشه!

 

* چند تا پرتگاه رو رد کردیم و توی مسیر از یه چشمه ی کوچیک گذشتیم.خانوم مسعود دیگه نمی تونست بیاد خیلی ترسیده بود و حالش بد شد.کاملا درکش میکردم! یاد اونروز افتادم توی غار کلهرود که سرتاسر مسیر چهار دست و پا میرفتم و پاچه ی شلوار آقای پ رو گرفته بودم از ترسم که نیوفتم یادش به خیر چه خاطرات خوبی! همون روز بود که موقع پایین اومدن از کوه روی یخها بی اختیار میدویدم و اگه آقای پ نگرفته بودم با مخ پرت شده بودم پایین!

خانوم ن هم می گفت من دیگه کوه نمیام! می خندیدیم می گفتیم ازتون امضا میگیریم بعدا زیرش نزنین،می گفت باشه امضا میدم.(یاد زردکوه به خیر! روی یال دیگه به خودم فحش میدادم و می گفتم من اگه برسم پایین دیگه کوه نمیام! )

خانوم و آقای ن آدمهای جالبی ان.دو تا بچه ی هفت هشت ساله دارن(لیلون و کیوون) و بازم اینقدر باذوقن که همیشه با هم کوه میان،جاهایی که بشه بچه ها رو هم میارن.چقدر خوبه آدم اینقدر سرزنده باشه.درسته که جمعه ها بچه ها باید برن پیش مامان بزرگشون ولی این می ارزه به اینکه آدم خانواده ی شادابی داشته باشه.همین با هم بودنا چقدر اونا رو به هم نزدیک نگه میداره،چقدر تو روحیه شون اثر میذاره...

 

* تا پای دیواره رفتیم و نشستیم تا اونایی که عقبن برسن.بچه ها رفتن کارگاه زدن و طناب رو آماده کردن.قرار شد مسعود با کبوترش! و خانوم ن بمونن پای دیواره و جلوتر نیان(حسرتی که تو چشم مسعود بود اون لحظه دلمون رو کباب کرد! آخی!)

این دفعه از ذوقم (بعد از افشین و کیوان که برای حمایت رفته بودن بالا) نفر اول رفتم رو دیواره.با اینکه قیافه ش وحشتناک بود اما هم گیره های خوبی داشت و هم لیز نبود و کفش قشنگ می چسبید به سنگ.مژگان و آذر هم که اومدن راه افتادیم پشت سر آقای پ سمت سیفون.اونجا کلی به همدیگه خندیدیم! خیلی پوزیشن بامزه ای بود.به خصوص آذر که اول به جای اینکه با پا بیاد با کله اومد! بعدم که گفتیم اونوری شو وارونه میومد پایین!

بعد از سیفون بود که دالونای تنگ و پیچ در پیچ شروع می شد،همونی که من دوست دارم! که تموم وجودتُ رو یه نقطه متمرکز کنی،زور بزنی و خودت رو بکشی بالا،بخزی لای سنگها،نفس نفس بزنی،گیر کنی و حس کنی تو اون لحظه که فقط خودتی و خودت که می تونی از این تنگی بگذری،خودت باید رد شی نه کسی می کشدت نه کسی هلت میده،جلویی خیلی جلوئه و عقبی خیلی عقب،یه حس تنهایی مطبوع.هیشکی تو رو نمی بینه...خودتی! سنگا محکم بغلت می کنن و تو میتونی تا ابد همونجا بمونی...

 

طول مسیر آقای پ جلو میرفت و شعر زمزمه میکرد،من با چند متر فاصله پشت سرش حسابی تو حس بودم.برگشتنه هم توی این دالون بهترین حسهای عمرم رو تجربه کردم...عالی بود

به تالار آخر که رسیدیم نشستیم منتظر تا همه برسن.تو این فاصله با مژگان و شهاب رفتیم توی یه راه فرعی،یه سوراخ باریک که دیواراش پر بود از سوزنایی که مثل الماس برق برق میزدن و روی خاکی سینه خیز میرفتیم که نرم بود و براق.خیلی قشنگ بود.

بعد توی تالار همه چراغها رو خاموش کردیم و دراز کشیدیم روی سنگها.هر کس یه حرفی زد خدا میدونه اونوقت که آقای پ گفت سال دیگه همه با هم میریم دماوند مسیر غربی چقدر دلم خواست! بعد سکوت شد و باز اون حس تنهایی دلچسب...خالی شدن از همه چیز...همه چیز...

دیگه کم کم صدای خُر خُر کیوان بلند شد! من نمیدونم اینا چطوری اینقدر راحت می خوابن! من و مژگان که دیگه مثال زدنی شدیم تو خواب نرفتن! تو راه الوند که تو مینی بوس همه خواب بودن ما دو تا عین جغد نشسته بودیم به هم نگاه میکردیم،داشتیم از خواب می مردیما! همون موقع افشین کف مینی بوس از اصفهان تا خود همدان خوابید و چشم باز نکرد! آخی مهدی کوچولو خوابیده بود وسط و من و مژگان اینور و اونورش هی حرف میزدیم.هر چی التماس کرد،غر زد،تهدید کرد، نذاشتیم بخوابه

ایندفعه هم با مژگان کلی از خودمون به پسرای خوابالو حسودی در وکردیم!

موندیم تا داداشم و دو سه تا دیگه از بچه ها که علیرغم دستور راهنما رفته بودن تو چرخ گوشت(اسم یکی از مسیراست) ،طبق معمول،با لباسای پاره پوره برگشتن و راه افتادیم که برگردیم.

بعد دوباره دالون و دالون و تاریکی و زمزه های شعر میون اونهمه سکوت...

زیر سیفون باز نشستیم و حرف زدیم از همه ی اون حس های خوبی که داره برامون و اونم گفت که اینها رو از خودتون میگیرم و باز...باز حرفهایی که تا مدتها روح رو سیراب می کنه...

 

* سیفون رو رد کردیم و باز بالای دیواره من نفر اول بودم: دیگه دوستان هر خوبی،بدی،اینا! خدافظ! اما باز پایین که رسیدم داد زدم:مژگاااان بیااا خیلی آسون بود!

 

* بمیرم! مسعود با طفلونکی ترین قیافه ای که ازش می شناسم وایساده بود پایین منتظر! تا بهش گفتن ما اومدیم حالا تو برو بالا یه دوری بزن عین مارمولک از دیواره رفت بالا و تو سیفون غیب شد! (مردم زنشونو ماه عسل می برن سواحل هاوایی این زنشو ورمیداره میاره اینجاها! حقشه!)

 

* نشستیم زمین تا همه ی بچه ها برسن پایین.دیگه نفهمیدم چی شد! خوابم برد! شاید یه لحظه شاید یه دقیقه شایدم بیشتر...

 

* تمام مسیر رو برگشتیم و باز پایین چاه،آسمون از اون سوراخ کوچیک پیدا بود و ستاره ها که کم کم محو می شدن، بچه ها حمایت و نردبون رو میزون کردن و رفتیم بالا.بالا که رسیدم و با آخرین تلاش پریدم بیرون انگار یکی از بهترین تجربه های عمرم رو پشت سر گذاشته بودم.توی اون هوای یخ،باد ملایم،وسط کوهها،روی تخته سنگ نشسته بودم و خورشید کم کم طلوع میکرد

 

سلام خورشید،سلام زندگی،سلام فردا،فردای پر از کتاب و جزوه و روزمرگی...هر وقت دلم تنگ بشه کافیه چشمامو ببندم و باز خودمو توی دالون تنگ تنهای تنها حس کنم...پر بشم و خالی بشم.همین بسه که یادم باشه یه روز توی هوای سرد،وسط کوهها نشسته بودم روی تخته سنگ،دستامو ها می کردم و خورشید بالا میومد...خوشبختی از این بیشتر؟

 

 

* "کیوان تبریک میگم،من زنده از تو غار اومدم بیرون! "

خانوم ن هم که زد زیر حرفش! امضا بی امضا،اصلا کدوم امضا؟

بعد دوباره رفتیم تا دم حسینیه و صبحانه وسط مزرعه و مینی بوس و همه خواب که نه غش کردیم و تا چشم باز کردیم اتوبوس 80 کیلومتر از محلات رد شده بود! سرپرست یادش رفته بود به راننده بگه اونجا هم جزو برنامه س! همگی از خدا خواسته گفتیم بیا از خیرش بگذر بریم خونه هامون! اینم تصویب شد و ناهار هم تو یه پارک بودیم و ...و خونه و حمام گرم و مهمونی خونه ی عمه و خوااااااااااااااااااااب...

 

حمایت از بالای دیواره

آقای برادر در حال جمع کردن نردبونتا روستای کهک


 
comment نظرات ()
 
غار کهک ۱
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ دی ،۱۳۸٤
 

* پنج و نیم عصر پنجشنبه راه افتادیم با مینی بوس همیشگی.سرپرست کیوان بود و راهنما افشین.قبلش هی شک داشتم که برم یا نرم.از یه طرف درس داشتم از یه طرف مامان نبود و دلم نمیومد موش کوچولو رو بذارم خونه از اون یکی طرف هم کمابیش به گوشم رسیده بود برنامه سخته و غارش کشته داده،منم که جوونم و کلی آرزو دارم! هی گفتم برم،نرم؟ کیوان هم هی زنگ زد که بیا از دستت میره! در نهایت دل رو زدم به دریا.معلوم نبود دیگه کی همچین برنامه ای جور بشه. گفتم میام ولی" کیواااان یا من از این غار زنده میام بیرون یا تو هم زنده نمیای بیرون" این شد شعار برنامه!

 

* توی راه افشین بهم گفت اسممو توی یه کتاب دیده.کتاب همایش پارسال.پرسیدم کجا کتاب رو دیده و معلوم شد دکتر "ت" که مسوول همایش بود برادر خانوم افشینه! کلی ذوق کردم! دکتر ت اینترن قلب و داخلی مون بود و فارغ التحصیل شد.یکی از بهترین(از همه نظر) اینترنهایی که دیده م.خیلی دوسش داشتم.همیشه هم با بچه های دیگه برای خودش و خانومش ذوق میکردیم از بس هر دوشون گل بودن و به هم میومدن.حالا از پیدا شدن این ارتباط هم تعجب کردم و هم کلی خوشحال شدم.برای افشین هم خوشحالم.خیلی خوبه که آدمای خوب همدیگه رو پیدا می کنن.

 

*  تازه توی مینی بوس بود که فهمیدیم قرار نیست شب دم غار بخوابیم و در واقع باید شبانه بریم توی غار و صبح میایم بیرون و تازه بعدشم قراره بریم آبگرم محلات! سرپرست که کیوون باشه دیگه بهتر از این نمیشه! منو بگو که دیشبش کم خووابیده بودم و روز هم مخصوصا استراحت نکرده بود تا شب خوب خوابم ببره و برای غار سرحال باشم.حالا اینجوری خوابالو و خسته...کیووووون یا من از این غار زنده میام بیرون یا تو هم زنده نَوَیای بیرون...

 

* رسیدیم به روستای کهک.یه جوری بود،به نظر متروکه میرسید.توش زندگی میکردن ولی جاش نه به کشاورزی می خورد نه به دامداری.ده کوچیکی بود.رفتیم توی حسینیه تا شام بخوریم و آماده بشیم.موقع شام کلی به دوست شهاب خندیدیم.عضو تازه است.هفته ی قبل شاه کوه رفته بود و اینبار ِ دوم اولین تجربه غارش بود.الویه آورده بود روشم با گوجه و خیار شور تزئین کرده بود بچه ها دستش انداختن و با الویه ی تزئین شده ش عکس گرفتن.بنده خدا...اول کاره کم کم درست میشه

 

* بادگیر پوشیدیم و راه افتادیم.اول باید غار رو پیدا میکردیم.از وسط خونه های ده که رد می شدیم کم مونده بود سگها بخورنمون! بیست دقیقه پیاده روی تا دم غار...واااااااای عجب آسمونی...انگار اگه دست دراز کنی میتونی ستاره ها رو بگیری.هیچوقت اینقدر به ستاره ها نزدیک نبودم.از وسط تپه ها رد میشدیم با چراغ خاموش،کوهها محو توی نور ستاره ها...یه کم نشستیم تا شهاب و کیوان و افشین دهنه ی غار رو پیدا کنن.خیلی سرد بود.همدیگه رو بغل کردیم تا گرم بشیم.خانوم مسعود از همون اول حال خوبی نداشت.من هنوز مطمئن نبودم خوبم یا نه.

 

* دهانه ی غار بالای تپه کف زمین بود.دو تا سوراخ نزدیک هم.حالت چاه داشت و همون اول کار باید 5_6 متر دیواره رو میرفتیم پایین.هوای بیرون سرد بود اما از تو غار باد گرم و مرطوب میزد بیرون،عین حموم عمومی! برای این تیکه نردبون دست ساز آقای جناب رو آورده بودن (آقای جناب هفتاد و خورده ای سالشه، یکی از مشهورترین غارنوردهای ایران ِ،از سیفون به بعد این غار هم به اسم ایشون ثبت شده و الان هم هیمالیا تشریف دارن) نردبون رو نصب کردن و حمایت ها رو بستن و نفر اول مسعود رفت پایین.اون تیکه ظاهرش یه جورایی وحشتناک میزد.برای همین نفر دوم گفتم من میرم پایین(مرگ یه بار شیون هم...) تا طناب رو بستم و رفتم تو چاه حالم اومد سر جاش،سر کیف شدم،فهمیدم که امروز روزشه!

 

ادامه دارد...


 
comment نظرات ()
 
لولويی با لباس سفيد
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ دی ،۱۳۸٤
 

* نشسته بود رو تخت،سرم توی دستش،با اسباب بازیش بازی میکرد.رفتم گفتم مرخص شدی دیگه ها! سرشو آورد بالا،اخم کرد بهم و گفت: تو بنجنسی! بعد به دوستم اشاره کرد:اونم بنجنسه! بعد بقیه ی روپوش سفیدا...اونم بنجنسه،اونم بنجنسه!

ظهر که از اتاق کنفرانس اومدیم بیرون مامانش وسایلشو جمع کرده بود،دستشو گرفته بود و داشتن میرفتن.لپشو کشیدم و گفتم: خدافظ بنجنس!

رفت لای چادر مامانش قایم شد!

 

* تا رفتم تو اتاق پرید بغل مامانش و شروع کرد به جیغ زدن! هر چی نازشو کشیدم که بابا من با تو کاری ندارم فایده نکرد.مامانش گفت چون بهش سرم زدن دیگه می ترسه! گفتم اصلا من رفتم خدافظ و اومدم کنار.سرشو برگردوند و داشت آروم میشد که یهو دوباره شروع کرد به جیغ زدن! محبوبه اومده بود دنبال من.مامانش نازش میکرد و می گفت رفت مامان،اما اون جیغ میزد می گفت نههههههههه بازم هست!

 

کلی احساس لولو بودگی بهم دست داد

 

* یه سه قلو تو بخش بستری شده ن.یک سال و هفت ماهه.دو تا پسر و یه دختر کپی ِ هم! هر سه هم اسهال و استفراغ! بدبخت مامانه

 

* یه نی نی سه ماهه تو مورنینگ معرفی شد با میکروسفالی و PDA و تشنج های مکرر.تشخیص سرخجه مادرزادی مطرح شد براش.وقتی رفتیم سر تختش سوفلشو گوش بدیم مادرش زد زیر گریه.بعد از اونم هر وقت دیدمش داشت زار زار گریه میکرد.مادره هم سنش کمه و هم زیاد آلرت نیست.خیلی نگران بچه شه حق هم داره ولی خوب خیلی دیر شده.کلی باهاش حرف زدیم و دلداریش دادیم.اما من همه ش دلم می خواست بهش بگم اون موقع که سه تا ببعی ها خودشونو کشتن که "درد نداره درد نداره واکسن اصلا درد نداره"...

 

* امروز عصر داریم میریم غار کهک.کلی با خودم کلنجار رفتم و آخرش تصمیم گرفتم برم.حالا با این گلو درد و سرماخوردگی و شب خوابیدن تو اون سرمای دم غار که به قول کیوون آدمو نصف می کنه،امتحان آمار چه شود!


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٦:۱۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ دی ،۱۳۸٤
 

* فاطمه کوچولو یه سال و نیمشه.موهاشو تراشیده ن تا از سرش رگ بگیرن.خوابیده روی تخت،با چشمای بسته و مژه های بلند ِ بلند...دو دفعه تا حالا عمل شده برای ترمیم وی اس دی و تنگی آئورت.ایندفعه حالش خیلی بده با شک به اندوکاردیت بستری شده.دکتر جراح که اومده بود از قلبش نمونه بگیره بچه ها دست و پاش رو محکم گرفتن که تکون نخوره،لازم نبود.وقتی دکتر قفسه سینه شو باز میکرد فقط چهره شو کشید تو هم،حتی جون نداشت گریه کنه.اینترنمون داشت ست نمونه گیری رو باز میکرد،دکتر داد کشید سرش: زودتر...اینقدر اعصاب همه خورد بود که...

 

 * مهسا بلا س! یازده ماهشه.شب تو آشپزخونه از دست مامانش ول شده بود و سرش خورده بود به زمین.فرداش ده بار استفراغ کرده بود.تو اورژانس من باید شرح حالش رو می گرفتم.مگه صاف می نشست؟! عاشق گوشیم شده بود! می گفت تو تمام مدت باید وایسی اینجا قلب منو گوش بدی! تا ازش دور میشدم جیغ می کشید: اییییییییییییییییی...اول اشاره میکرد به گوشی گردن من و بعد دست میذاشت رو سینه ی خودش،یعنی بذار اینجا...الهی......

 

* ایمان هم یازده ماهشه.تپل و سفید.نشد حلقش رو ببینم که نشد.تا آبسلانگ رو میکردم تو دهنش گازش می گرفت،با دندونای کوچولوش! چهار تا دندون داره،دو تا پایین دو تا بالا

 

* وااااااااای خدا.یکی از بچه ها گفت برو اون بچه هه رو ببین شکمش دیستنت نیست به نظرت.رفتم معاینه ش کنم،یه نی نی ِ فینگیلی زیر فوتو.ووووش! لمس کبد،لمس طحال،بعد یه انگشت زیر پهلوش با یه انگشت از بالا فشار میدی یه کلیه ی گرد و قمبلی میاد تو دستت


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ دی ،۱۳۸٤
 

* چقدر دلم سوخت که این دوره مون با اینترنا تموم شد.بیشتر میسوزه که دو ماه دیگه فارغ التحصیل میشن و معلوم نیست کجا میرن و از همین حالا دلم براشون تنگ میشه.مثل هفتاد و پنجیا و هفتاد و شیشیا...باورم نمیشه هفتاد و هفتیا هم دارن میرن.حیف! این سه تا گروه برامون حکم پیشکسوت داشتن.همیشه با حسرت نگاهشون میکردیم و یه جوری حس احترام داشتیم بهشون.حیـــــــف!

 

اینقده حال میده وقتی استاد ردیفمون کرده و درس میپرسه به من که میرسه مظلومانه چشم میدوزم به اینترنا! تلاششون برای تقلب رسوندن بهم واقعا ستودنیه! یکی دو بار واقعا دکتر"ش" نجاتم داده

اونروزی هم قرار بود برای فرداش مایع درمانی رو بخونیم.دیدم هر چی از رو کتاب می خونم نمی فهمم رفتم به دکتر"پ" گفتم من اینا رو بلد نیستم.گفت بیا برات توضیح بدم.یک سااااااعت تموم وایساد برام همه رو کامل گفت و مثال نوشت منم عین خنگولا نگاش میکردم.کم کم داشت حالیم میشد دیگه گفتم این ورقه رو میبرم خونه از روش دوره میکنم دیگه یاد میگیرم.خونه که رسیدم ورقه نبود! فکر کنم ورقه رو گذاشتم لای کتاب و کتاب رو بردم پس دادم به کتابخونه امان از وقتی که سواد آدم گم بشه! فرداش دوباره با پر رویی تمام رفتم گفتم آقای دکتر ببخشید لطفا دوباره اینا رو واسه من توضیح بدین و دوباره از نو!

 

* مامانم رفت مکه.رفته بودیم بدرقه ش.حالا همه ی همراها گریه و زاری ما اون وسط هرهر می خندیدیم و واسه مامانم شکلک در میاوردیم! از اونطرف همه ی حاجیا شاد و شنگول،مامان من زار زار گریه میکرد!

حالا من شده م مامان ِ خونه! یعنی باید ظرف شورم،غذا بپزم،گردگیری کنم...توی این چند روزه کلی سوسیس کالباس خوردیم و چند سری هم از بیرون غذا گرفتیم.خونه هم که داره گند از سر و روش بالا میره.خیلی مامان خوبی ام نه؟


 
comment نظرات ()