دریای سرخ

الوند ۱
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳۱ فروردین ،۱۳۸٤
 

ساعت یازده و نیم شب حرکت کردیم.ماشینمون یه مینی بوس درب و داغون و تنگ و کوچولو بود.واقعا به درد مسافرت اونم همدان که 6-7 ساعت تو راه بودیم نمی خورد.جالبترش این بود که تعداد ما از ظرفیت مینی بوس بیشتر بود.سه تا از پسرا نشسته بودن کف ماشین و بقیه هم چسبیده بودن به همدیگه.منم که پاهام دراز تو این صندلیای فسقلی جام نمیشد،یه دستگیره قلمبه هم چسبونده بود به پشت صندلیا که نمیشد پاتم بالا بذاری! اقلا اگه داداشم پیشم بود ولو میشدم روش و می خوابیدم ولی اونم رفته بود نشسته بود عقب و من کنار یه آقایی نشسته بودم که مسن ترین فرد گروهه(ماشالا 60-70 سالشه اما زبل) دیگه نمیشد ولو بشم! اون چند ساعت واقعا عذاب الیم بود.من همین جوریش تو ماشین حالم بد میشه و نمیتونم بخوابم،دیگه تو اون وضعیت...من نشسته بودم اینور صندلی و مژگانم رو صندلی تکی کنارم،اونم جاش بد بود.همه خوابیده بودن و فقط ما دو تا با دو تا از پسرا خوابمون نمیبرد.تو همچین موقعیتایی هم که دیدین آدم از هر چیزی خنده ش میگیره،ما هم فقط هرهر و کرکر ...مزاحم خواب بقیه هم بودیم.بعدش دیدیم نه،انگار اینایی که کف مینی بوسن جاشون راحته! زیر اندازا رو پهن کرده بودن و دراز به دراز خوابیده بودن...تصمیمات بدجنسانه ای گرفتیم و به هر بدبختی ای مهدی کوچولو رو گولش زدیم و بلندش کردیم و خودمون رفتیم جاش کف نشستیم! هوا هم سرد بود و ما یه پتو داشتیم که چند نفری شریکی دورمون پیچیده بودیم و خلاصه فقط بساط خنده بود.از زیر سر بچه ها بالش میدزدیدیم،خوراکیای همو کش میرفتیم...خوابمون نبرد که نبرد...کف ماشینم عین میکسر سیمان تکون می خورد و دل و رودهء مام به همچنین...عجب غلطی کردیم اومدیم کف! دیگه هوا که روشن شد و حاجی(اینجا به اون آقا پیره میگم حاجی مثلا!) که بیدار شد بهش گفتیم بشینه عقب و من و مژگان رفتیم رو صندلی دو تایی و واقعا ما عقلمون کم بود که قبلش این کارو نکرده بودیم.چون با خیال راحت سرمونو گذاشتیم روی شونه هم و یه دقیقه نکشید که خوابمون برد اما چه فایده؟ نیم ساعتم نشد که رسیدیم همدان.جلوی مقبره باباطاهر برای صبحانه نگه داشتیم و بچه ها رفتن نون بربری تازه خریدن و نیمرو درست کردیم و اون موقع صبح تو پارک خیلی مزه داد...جای شما خالی...

 

***

خوشا آنون که پا از سر ندونند

میان شعله خشک و تر ندونند

 

کنشت و کعبه و بتـخانه و دیـر

سـرایی خالی از دلـبر ندونـنـد 

 

***

قبر بابا طاهر توی یه اتاقکه که روی دیوارا دور تا دور شعراشو نوشتن.من از باباطاهر خوشم میاد،زبون جالبی داره،فکر میکنم خیلی آدم ساده و صادقی بوده.اونجا دو سه نفر که از اهالی همونجا اومده بودن موقع زیارت یه حرکات خاصی انجام میدادن با دستاشون،انگار می خوان کاراته بازی کنن! مگه اونجا رفتن هم آداب خاصی داره؟ ما هم که عین قوم مغول!

 

***

بعدش رفتیم ابن سینا و تپه های هگمتانه رو ببینیم که به مناسبت روز تعطیل بسته بودن! توی خیابونا هم پر بود از دسته های عذاداری! من جای دیگه ندیده بودم برای پیامبر دسته راه بندازن،عجیب بود برامون.خدا ما را ببخشاید که در چنین روزی هوس مسافرت کرده بودیم و کاروان شادی راه انداخته بودیم! حالا پس فردا که من رفتم جهنم یه علتش میتونه همین باشه،یادم باشه که جلوی نکیر و منکر نزنم زیرش...

 

 

ادامه دارد...


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٧:٤٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ فروردین ،۱۳۸٤
 

سلااااااااام،من اومدم

 

خوب از کجا شروع کنم؟ اولش از یه دوس جون بگم که اومد اصفهان و ما رو قابل دونست و خلاصه اولین قرار وبلاگی رو سه نفری با یه دوس جون جدید که باهاش آشنا شدم تو چهل ستون برگزار کردیم.جای همه شما هم خالی،یه ذره حس عجیبی بود و برام تازگی داشت با کسی که خیلی وقته از طریق نوشته هاش میشناسمش حضوری برخورد کنم.اما جالب بود...دوس داشتم! اما به من گفت فکر میکردم تو خیلی شیطون باشی! وااااااا من به این مظلومی! مگه نه؟

 

برای یه نفری هم می خواستیم نقشه بکشیم که دلمون سوخت و فعلا منصرف شدیم تا ببینیم بعد چی پیش میاد! خلاصه که مواظب خودش باشه!

 

***

 

امتحان هم بد نبود یعنی آسون بود و راحت میشد نمره خوب آورد.منم بد ندادم خدا رو شکر.راستی جریان 9 تا غیبتم یادتون هست؟ نگفته بودم که بعدش که نمره ها رو زدن به همه بچه ها نیم نمره اضافه کردن به جز اونایی که بیشتر از 8 تا غیبت داشتن!!!!! خلاصه آی حرص خوردم آی حرص خوردم.اصلا بهم برخورد! یعنی چه که تا به من رسید یهو اینجوری میکنن؟ تا حالا از این خبرا نبوده.همیشه که ما عین بچه آدم سر همه کلاسا میرفتیم دریغ از یه اپسیلون تشویق! حالا که تازه فهمیدیم دنیا دست کیه و نحوهء زندگی کردنو یاد گرفتیم اینجوری میزنن تو ذوق آدم.خلاصه رفتم دفتر و وایسادم که الا و بلا  من 9 تا غیبت نداشتم و من مطمئنم و اینا (الکی!) بعد هی از پیش این رئیس رفتم پیش اون رئیس و گفتن امکان نداره اشتباه کرده باشیم و آخرش گفتن باشه با اینکه ما لیست حضور و غیابا رو دیگه جمع کردیم و اینا حالا برو دو روز دیگه بیا تا بیاریمشون جلوی خودت بشماریم! منو میگی انگار آب یخ ریختن روم! جدی نگرفته بودم که فقط می خواستم اذیت کنم! گفتم حالا میرن میارن آبروم میره.اما با پر رویی تمام دو روز بعدش رفتم و نشستیم با آقای توی دفتر همهء لیستا رو کشیدیم بیرون و غیبتا رو شمردیم.اون میگفت و من یادداشت میکردم:

_ فلان روز مهر،فلان آبان،فلان آذر...فلان بهمن...بشمار چند تا شد؟

من: 1،2،3...8 تا!

_ نه نشد که،از اول! فلان مهر،فلان آبان....چند تا؟

من: 8 تا! (اینجا دیگه داشتم از ذوق میمردم)

آقاهه: بذار ببینم...مممم....آره 8 تاس! حتما یه جلسه ش دو قسمتی بوده......(بعدش یه سری دیگه ورقا رو زیر و رو کرد)

من: ببینید شما با این اشتباهتون باعث میشین  تو یه درس 12 واحدی نیم نمره در حق من اجحاف بشه! واقعا به نظر شما این ظلم نیست در حق یه دانشجو؟ اونم من! (دانشجوی به این خوبی و گلی و نازی)

آقاهه در حال زیر و رو کردن ورقه ها : حالا شما یه سر برین پیش دکتر فلانی...

_ باشه بهشون میگم زنگ بزنن خودتون بهشون بگین چه اشتباهی شده!

_

 

بعدشم برای بار n ام رفتم پیش دکتر فلانی و با کمال افتخار براشون توضیح دادم که حق با من بوده آی کیف کردم! آی دلم خنک شد،خودمم باور نمیکردم.فقط چون لجم گرفته بود می خواستم يه کاری کرده باشم  

 

الکی الکی نيم نمره هم گرفتيم!

 


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۸:٤۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ فروردین ،۱۳۸٤
 

* دو سه روزی نبودم.رفته بودیم همدان برای صعود به الوند،جای شما خالی خیلی خوب بود.حالا وقت نمی کنم بعدا سفرنامه شو می نویسم.خسته ام و شنبه هم امتحان رادیولوژی دارم.

 

 

* کلی ذوق دارم.منتظر یه مهمون عزیزم،برم بشینم سر درسم تا بیشتر بتونم با دوست جون باشم

 

* پس فعلا دعا کنین تا شنبه که با خیال راحت برگردم


 
comment نظرات ()
 
کاشکی دنیا یه جور دیگه بود
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ فروردین ،۱۳۸٤
 

آروم آروم اشک میریخت.منم گریه م گرفته بود.بار دومی بود که گریه شو میدیدم. می گفت خانواده عروسم عید اومده بودن.کلی مسخره ش کردن.گفتن طلاق بگیر! ما تو همون دهی هم که هستیم اقلا آشپزخونه داریم مثل شما گازمون رو پشت بوم نیست... همهء حرفام تو گلو خشکیده بود.می خواستم مثل همیشه باهاش حرف بزنم،اون بگه و منم مثل همیشه بگم ایشالا درست میشه! اما نشد.نتونستم بگم درست میشه چون هیچی درست نمیشه.برای بعضی آدما هیچوقت چیزی درست نمیشه.بعضی آدما باید تو این دنیا همش زجر بکشن.بعضی آدمام مثل من باید نگاه کنن و هیچ کاری ازشون بر نیاد.آخه چرا اینجوریه؟ چرا اون که این همه خوبه؟ چرا بعضی آدما دوست دارن بقیه رو عذاب بدن؟ اونکه هیچوقت از وضعش نمی ناله؟ اونکه همیشه میگه راضی ام؟ به همین که زندگی میکنه و نون زحمت خودشو می خوره و نون عزیزاشو میده و همه رو دوست داره و برای همه مثل یه مادر دلسوز هر کاری از دستش برمیاد میکنه.

 

فکر میکردم این چیزا فقط مال آدمای پولدار و تازه به دوران رسیده س اما انگار هر کس دو زار بیشتر از اون یکی داره و احساس میکنه زورش میرسه باید یه جوری زهرشو بریزه.

 

اشکاشو نگاه میکنم که گوله گوله رو گونه هاش می چکه.چشماش که زلالِ زلالِ...گاهی نمی تونم تو چشماش نگاه کنم.میترسم اشکو تو چشمام ببینه.نمی دونم چطوری همیشه اینقدر شاده.انگار هیچ نقطهء روشنی تو زندگیش نمی بینم.تنها نقطهء روشن خودشه که اطرافشو نورانی کرده.وقتی کنارش میشینم منم گرم میشم...

 

چند وقت قبل از عید با به ها پایین نشسته بودیم و از برنامه هامون برای عید حرف میزدیم.اونم میگفت.با ذوق میگفت.میدونین،عین بچه هاس،حتی بچه تر از خیلی بچه ها.می گفت اگه خدا بخواد امسال عید می خوام یه چادر نو بخرم.چادرشو نشون داد که پاره شده بود.گفت 17 ساله دارمش.دیگه امسال یه نو می خرم! اگه بودین و اونهمه ذوقشو میدیدین!

 

با بچه ها تصمیم گرفتیم عیدی براش چادر بخریم.پولی که جمع شد زیاد نبود.اونهمه دانشجو فقط سی تومن! اما بیشتر از قیمت یه چادر بود.گفتیم حالا بذار پولشو بدیم بهتره.فرزانه برد براش.دو روز قبل از عید فرزانه رو دیدم.گفت همهء پولو داده برای ام آر آیِ شوهرش...دلم سوخت،خیلی...شاید اینجوری بهتر بود،بالاخره اون واجبتر بود ولی دلم می خواست بعد از عید با چادر نو ببینمش.عین دیوونه ها شدم،گریه م گرفت.هر چی یادم میومد حرف زدن اون روزشو،هر ی یادم میومد خودِ احمقمو که اینقدر برای لباس عیدم خرج کرده بودم...دو برابرِ پول ام آر آیِ شوهر اون شده بود مانتو شلوار من...حالا دیگه هیچی پول برام نمونده بود که بتونم یه چادر بخرم...خواستم چادر خودمو کادو کنم براش ببرم،چند ساله گوشه کمد مونده.یه بار که می خواستیم بریم مشهد خریدمش،فقط همون موقع استفاده کردم.اما میدونستم ناراحت میشه.آدمی نیست که اینجوری بشه بهش چیزی داد.یه بار که بچه ها برای آرزو هدیه برده بودن میگفت آرزو پرسیده مامانی مگه ما فقیریم که بچه ها برام چیز میارن؟! آخه خیلی غرور داره.خودش با این وضعش به خیلیا کمک میکنه.خیلی وقتا دیده م همراهای مریضا که وضعشون خوب نیست میان پیشش و اونم هر کاری از دستش بر بیاد انجام میده.از بچه ها هم براشون کمک جمع میکنه اما از خودش نمیگه.فقط با ما که یه کم بهش نزدیکتریم گاهی درد دل میکنه.درددلاش بوی ناله نمیده،توی کلامش همیشه امیدِ فرداس.من با شنیدن حرفاش سبک میشم...

 

حالا خیلی زور داره ببینم بعضیا همین یه ذره دلخوشی رم بهش نمی بینن و منم نمی تونم کاری بکنم.یادم نمیره اونروز سرپرستار بخش قلب به خاطر یه جا به جایی کوچیک کمدش که تازه تقصیر خانوم باقری هم نبود اونجوری سرش داد کشید و باهاش حرف زد.دلِ نازکشو شکست.اولین بار بود که گریه شو دیدم.یادم نمیره که بعد از رفتن اون پرستار نشسته بود روی نیمکت آهنی،اشک میریخت و میگفت منم آدمم،منم غرور دارم،برای چی جلوی اینهمه آدم اینجوری سر من داد کشید؟ واقعا ما خیلی وقتا نمی فهمیم اینی که جلومون نشسته آدمه.چون به نظر خودمون از ما پایین تره به خودمون حق میدیم عقده هامونو سرش خالی کنیم.آخه چرا اینجوریه؟ چرا اینقدر آدما نامردن؟ چرا عوض اینکه مرحم زخم هم باشن موجب آزار همدیگه ان؟ آدمایی که هزار و یک مصیبت داره به سرشون میاد و همه هم توی سختیها شریکن به جای اینکه با هم در مقابل بدیها بایستن و پشت هم باشن منتظرن یه نقطه ضعف از طرف مقابل گیر بیارن تا زمینش بزنن...

 

شما که خونهء کوچیکشو دیدین،گازِ روی پشت بومشو دیدین،اجاق بی آتیششو دیدین،چادر پاره شو دیدین هیچ از خودتون پرسیدین که این زن تنها با این کمر عمل کرده ش چه جوری شوهر علیلشو از این پله ها هر روز بالا و پایین میبره؟ چطور هر روز دلش مثل سیر و سرکه می جوشه که تا برمیگرده خونه پسرش بلایی سر خودش نیاورده باشه؟ هیچ فهمیدین آرزو چه جوری بزرگ میشه...آرزوی ناز کوچولو با اون موهای زیتونی...

 

دلم می خواد مثل همیشه پایین که میرم دستاشو از دور باز کنه و اسممو صدا کنه.بگه کجا بودی این چند روزه؟ بپرم بغلش و بگم وای خانوم باقری تو رو خدا دعا کنین امتحان داریم.بخنده و بگه نهههه مطمئن باش خوب میشین همه تون.براتون ختمِ فلان برداشتم،الانم سه دور تسبیح صلوات نذر کردم،نگران نباش خوب میشین...هر روز صبح میبینمش که سطلِ سنگین پر از آبو از بالا میاره پایین.سطل سطل آب میاره و کف رخت کن رو میشوره.از پله بالا و پایین رفتن سخته براش.میگم خانوم باقری حالا نمی خواد هر روز بشورین اینجا رو! می خنده و میگه اونوقت اینجا کثیف میشه،دخترای گلم که میان لباس عوض کنن چشماشون کثیفیا رو میبینه... اونوقت فکر میکنم که با اینکه همهء لوله های آب بیمارستان از تو رختکن میگذره حاضر نشدن اینجا یه شیر آب بذارن تا مجبور نشه سطل سطل آب بیاره...

 

زنا عاشق شاپینگن! منم دوست دارم.دوست دارم برم تو پاساژا،یه عالمه وقت مغازه ها رو نگاه کنم،برقِ یه چیزی نگاهمو بگیره،همهء پول تو کیفمو خرج کنم...لذت میبرم،اینم یه چیزیه که تو ذاتمونه!

 

اونم زنه،مگه دل نداره؟ هنوز پنجاه سالش نشده...دلش یه چادر نو خواسته بود بعد از 17 سال...

 

 

***

 

دلم می خواد یه کاری بکنم

دلم می خواد یه کاری بکنم

دلم می خواد یه کاری بکنم


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ فروردین ،۱۳۸٤
 

* اووووووووه بابا چقد جدی گرفتین حالا من یه چیزی گفتم،آرزو که لباسشم دوخت واسه عروسی من!!! از همین جا اعلام می کنم که هیچ گونه بوی مشکوکی نمیاد به دلتونم صابون نزنین.اگه خبری هم قرار بود بشه دیگه نمیشه چون من امسال یادم رفت سبزه گره بزنم ( نه که سالای قبل که دو تا دو تا گره میزدم خیلی خبرا شده بود!) حالا من یه سال دیگه باید در فراق اکبر بسوزم (آقا این جریان اکبر هم تو خونهء ما کشدار شده،باید کم کم جریاناتشو اینجا بنویسم)

 

 

* یه سیزده به در ِ مختصر زیر آسمون پر ستاره با نم نم بارون قدم زنان کنار ساحل زاینده رود...از هزار تا باغ بهتر بود برام.بعدشم سر مردان آهنین اینقد با خواهرم جیغ کشیدیم و فاطمی فاطمی کردیم که گلومون درد گرفت.بابام از لج ما شده بود طرفدار ملکی،منم که از اولش از ملکی خوشم نیومده،موش کوچولو هم اسمشو گذاشته کله بادمجونی! اما عجب غولیه این آقا محراب مععععععععع داداشاشم خوبن.پارسال سر همین برنامه من جوگیر شده بودم رفتم دمبلای داداشمو آوردم بلند کنم.دو تا دمبل ۷کیلوییشو بر داشتم می خواستم مثل اون چکشا تعادلی نگهشون دارم(دستا 180 درجه باز) داداشمم ازم فیلم گرفت.خیلی بامزه شده! اولا که اصلا یه سانتیمتر هم نتونستم وزنه ها رو بیارم بالا اونوقت آرنجام حدود 20 درجه از اونورکی خم شده بود! یه جوری که خیلی غیر طبیعی بود.نکنه لاکسیتی مفاصل دارم؟ حالام داداشم هر وقت می خواد بهم بخنده اون فیلمه رو میذاره.اسمشم گذاشته زنان آهنین! آهنی که چه عرض کنم ما حلبی ای بیش نیستیم.حالا پسرا به خودشون غره نشن،اگه ما زور نداریم عوضش قلبی از طلا داریم

 

 

* بین 7 – 8 تا فیلمی که تو عید دیدم "اشک سرما" رو خیلی دوست داشتم.صحبتای کارگردانشو شنیده بودم و خیلی منتظر بودم فیلمو تو سینما ببینم اما اصفهان اصلا نیومد! تلویزیون که نشون داد ضبطش کردم که باز ببینمش.از اون فیلماس که دلم می خواد هزار بار تنها ببینم.خیلی زیبا بود،اونقدر لطیف و حقیقی که باورش کردم.

 

یه چیز دیگه هم هست...با دیدن فیلم یه چیزایی از یه زمان خیلی دور از تو دلم سرک کشید...یاد خونهء پدربزرگ...یاد درخت آلبالو...یاد دخترای کردی که یه روز همبازیم بودن. الان کجان؟


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٢ فروردین ،۱۳۸٤
 

* از بس کتاب خوندم همش از چشمام آب میاد به صفحه مونیتورم نمیتونم نگاه کنم. دلم نمی خواد عید تموم بشه. درس هم اصلا نخوندم.این چند روزه هم اینقد خوابالو شدم که نمی دونم چه جوری ممکنه دوباره صبح زود بیدار بشم. دلم همه چی می خواد غیر از درس.

 

* داداشم با بچه ها رفت مسافرت.خوزستان یه جایی به اسم دشت سوسن.پسرونه رفتن نامردا ما رو نبردن گفتن دیر اعلام آمادگی کردین.اولش هی گفتم الهی کوفتتون بشه و اینا.بعدش که دیدم قضیه جدیه با قیافه ای که دل سنگ هم برام کباب میشد به داداشم گفتم: برای منم سوسن بیاریا اونم پر رو میگه: من اگه سوسن پیدا کردم ورش میدارم واسه خودم واه واه واه پسرا چه پر رو شده ن!  منم گفتم سوسنِ تو رو من باید انتخاب کنم.خیال کرده من میذارم(تریپ خواهر شوهر بودگی از نوع خفن)

 

* عوض شدن مجری صندلی داغ حسابی حالمو گرفت.کاردان خوب بود،نوذری رو می شد تحملش کرد اما این احمد نجفی واقعا حال آدمو به هم میزنه،اه!

کلا برنامه شو خیلی دوست دارم.اکثر آدما خیلی راحت حرف میزنن و با یه ذره دقت خیلی خوب میشه اونا رو شناخت.چند روز پیش یاد اون بحث نیم ساعتِ اسرار آمیزِ وبلاگ بیرنگ افتادم.میگم که چی میشد تو مراسم خواستگاری به جای اینکه از این حرفای قلمبه سلمبه سر هم کنن اینجوری راحت حرف میزدن؟ به جای اینکه بیان اهدافشونو از زندگی و دلایلشونو برای ازدواج بگن خاطرات کوچیکشونو برخورداشونو تو موقعیتای مختلف زندگی تعریف کنن؟ اینجوری خیلی بهتر میشه طرفو شناخت.البته خوب همینکه اسم خواستگاری و ازدواج وسط بیاد همه خودشونو میگیرن و دیگه نمیشه راحت صحبت کرد.کاش میشد برای هر کسی یه دونه از این برنامه ها ترتیب داد.یا هر کسی تو زندگی عادیش اینجوری راحت بود.یا چه میدونم...

 

من قبلا همیشه میگفتم هیچ آدمی رو نمیشه تو یه مدت محدود(یه ساعت،یه ماه،حتی چند ماه) شناخت،حتی یه ذره.اما حالا فکر میکنم میشه اما نمیدونم چطور.کاشکی هر کس میومد خواستگاریِ آدم یه فیلم صندلی داغ با خودش میاورد!


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ فروردین ،۱۳۸٤
 

دلم می خواست هر چی تو دلم هست بریزم بیرون،از خوب و بد،هر چی که هست.خیلی بده که یه عالمه چیز توی مغزت وول بخوره،پر باشی،اما نشه لبریز بشی.یه عالمه حس های خوب،جرقه های روشنی که تو ذهنت منفجر میشن،چیزای جدید،نه خیلی هم جدید نمیشه گفت! چیزایی که از خیلی قدیم اون تو جا خوش کرده بودن حالا کم کمک میان بالا،ظاهر میشن،پرده ها کنار میره.گاهی می خوام از ذوق و هیجان بترکم اما همه چیز میمونه تو دلم.خیلی بده.آخه دلم می خواد همهء اونچه که بهم آرامش میده رو داد بزنم.همهء اونچه که یاد میگیرم،همهء اونچیزی که کشف میکنم.عوضش بعد از یه هفته کلنجار رفتن با خودم،بعد از هزار تا جمله که نوشته میشن و پاک میشن،شونه هامو بالا میندازم،یه ولش کن میگم و مینویسم: این چند روزه از نی نی اشباع شدم!

 

چقدر بده حرف نزدن


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ فروردین ،۱۳۸٤
 

این چند روزه از نی نی اشباع شدم! دو روز مونده به عید عمه م اومده بود خونه مون.یکی از دوقلوها رو هم آورده بود.عمه م دو تا نوه دوقلو داره.دو تا پسر فسقلی که یه ماه دیگه دو ساله میشن،آریا و ارشیا.جالبیش اینه که این دوتا اصلا شباهتی به هم ندارن.یعنی فکر نمیکنم کسی ببینتشون حدس بزنه اینا با هم برادر باشن.آریا قد بلند با چشمای درشت سیاه که از دور برق میزنه و موهای موجدار،از اون بچه هاس که دل میبره.هر چی از شیطونیش بگم کم گفته م،از دیوار راست بالا میره.تازه یاد گرفته حرف بزنه.البته هنوز فقط کلمه میگه.ارشیا کوچولوئه! کوچولو و ظریف با موهای لخت و صاف،مژه های برگشته و دماغ و دهن کوچولو.فقط دلت می خواد لباشو بخوری خیلی خوشگله،خیلی هم آرومه.حرف هم خیلی تک و توک میزنه و شیطونی هم فقط منتظره "دادا" یه کاری بکنه تا اون غش غش بخنده و برای داداشش ذوق کنه و اگه میلش کشید کارای آریا رو تکرار کنه.خلاصه چشمتون روز بد نبینه که این دو تا با هم چی کار می کنن.

 

اونروز عمه م ارشیا رو آورده بود که ساکت باشه و مثلا برای ما زحمت درست نشه.منم هی گفتم عمه چرا اونیکی رو نیاوردین و ازش قول گرفتم دفعه بعد دوتاییشونو با هم بیاره.هی عمه م گفت پشیمون میشیا ولی من باور نکردم! خلاصه اونروز کلی با نی نی بازی کردم و خوش گذشت.روزای بعدم که یا ما رفتیم خونه عمه عید دیدنی (که دوقلوها هم بودن) یا اونا اومدن بازدید یا ما رفتیم خونه پسر عمه م و خلاصه حسابی دلی از عزای نی نی در آوردم!

 

من هر چی فکر می کنم کدومشونو بیشتر دوس دارم نمی تونم تصمیم بگیرم.هی از خودم می پرسم اگه قرار باشه بچه داشته باشم دلم می خواد مثل کدومشون باشه! از یه طرف آریا از دور که آدمو می بینه دستاشو باز میکنه و میدوه بغل آدم و با اون لحن خوشگلش داد میزنه عدیــــــــــدم! (یعنی عزیزم!) یا رفته بود تو اتاق داداشم با یه دستش گوشی تلفنو با اون یکی موبایل داداشمو برداشته بود و نوبتی توشون الو می گفت همزمان هم می خواست در ساعت رو ببنده و خلاصه از هر چهار تا دست و پاش کمک میگیره که خدای نکرده وقتش تلف نشه وقتی هم که سوار تاب موش کوچولو شده بود برای خودش آواز می خوند "دادا عبادی" (یعنی تاب تاب عباسی) بعدم عین طوطی هر چی بگی تکرار میکنه.ازش میپرسم منو دوس داری؟ میگه بعره (یعنی بعله) میگم آریا تو شیطونی؟ میگه بعره! میگم آریا پسر بدیه؟ سرشو تکون میده و میگه: بدیه!

 

حالا فقط کافیه یکی از اون خنده های ارشیا با اون نگاه معصومانه شو ببینین تا عاشقش بشین.

 

دیگه بیچاره پسر عمه مو خانومش! تمام مبل و صندلیای خونه شونو با طناب به هم بستن تا بچه ها تکونش ندن.آخه صندلیا رو میذارن کنار میز و ازش میرن بالا.بعد از رو میز می خوان برن روی قاب عکسی که روی دیواره! برای تمام کشوهای خونه قفل مخفی گذاشتن.در آشپزخونه هم نرده کشیدن ولی با این حال از پس اینا برنمیان! از اینطرف آریا از میز میرفت بالا،از اونطرف ارشیا دستشو میکرد تو کاسه آجیل و همه رو پخـــــــــــش میکرد تو اتاق.بعد یکی آریا رو میاورد پایین،اینیکی میرفت سر آجیلا اونیکی میرفت سر میوه ها.تا هم یه لحظه ازشون غافل بشی در خونه رو باز میکنن که برن ددر! تمام مدت یه نفر باید دنبال اینا بدوه خلاصه که آخرش به عمه م گفتم قربونت عمه جون همون نوبتی بیارشون خونه مون!

 

از یه طرفم همش با خودم فکر میکنم اینا اگه دختر بودن...حالا هنوز تصمیم قطعیمو نگرفتم.بعدا خبرتون میکنم

 

یادش به خیر موش کوچولو که این قدی بود هسته زردآلو خیلی دوست داشت.توی خونه مون همه هسته زردآلو ها مال اون بود.یه گوشت کوب میاورد میشکستشون و می خورد.اونوقت هر جا هم که مهمونی میرفتیم هسته زردآلوها رو از تو بشقابا جمع میکرد و میرفت آویزون ِ صاحب خونه میشد که گوش پوق بده! بعدم همون وسط همه رو میشکست و می خورد یه بساطی بود خلاصه...


 
comment نظرات ()