دریای سرخ

sweet intoxication of the love
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ آبان ،۱۳۸۳
 

I dream of rain
I dream of gardens in the desert sand
I wake in pain
I dream of love as time runs through my hand

I dream of rain
I lift my gaze to empty skies above
I close my eyes, this rare perfume
Is the sweet intoxication of her love

 Sweet desert rose
Each of her veils, a secret promise
This desert flower
No sweet perfume ever tortured me more than this

Sweet desert rose
This memory of Eden haunts us all
This desert flower, this rare perfume
Is the sweet intoxication of the fall

 

 این آهنگو دوست دارم.منو یاد یه قول میندازه.عهدی که یه روز با خودم بستم و هنوز پاش وایساده م.هنوزم نمیدونم راهی که پا توش گذاشتم درست بود یا غلط.هنوز هم شک به همون وضوحِ روز اول دور سرم می چرخه و قوت رو از پاهام می گیره اما از یه چیزی مطمئنم.روزی که شروع کردم عهد بستم تا پیدات نکنم خسته نشم.

هنوزم یادت منو با خودش میبره به عمق معصومیتِ روزهای پونزده سالگی ام...گاهی با وجود همه خوی سرکشی که در وجودت نهفته ست جایی میرسه که حس می کنی چقدر تسلیم بودن لذت بخشه.یه لحظه ست که دلت می خواد همه دنیا خاک بشه و تو زانو بزنی...چشماتو ببندی،سرتو بالا بگیری و خورشید خنجر بزنه به صورتت...دلت می خواد فرو بریزی، ذوب بشی...بارون بباره و بشوره هر چی تو رو از پهنهء هستی...

 

این روزا هر شب خواب بارون می بینم


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ آبان ،۱۳۸۳
 

* جراحی زنان. پرستارا میدون تو اتاق.اول از همه همراهای مریضو بیرون می کنن.کم کم پچ پچ شروع میشه.مریض مُرده! نگاش می کنم،اینکه چیزیش نبود،یه کله سیستکتومی ساده.نه پیر بود نه ریسک فاکتور خاصی داشت.میپرسم چی شد؟ میگن عفونت بعد از عمل...بیرون اتاق همراها گریه می کنن.نمیدونن مریضشون مرده.پرستار دلداریشون میده: نگران نباشین گفتیم تیم احیا بیاد! بی خود نیست اینقدر سفت در اتاقو گرفتن که کسی تو نیاد.دکترا با هم بحث می کنن.هر کسی یه چیزی میگه.آخر سر با هم به توافق میرسن که مریض اگه بگ داشت نمی مرد...

تیم احیا میاد و تنها کارش اینه که یه نوار آسیستول بگیره برای تکمیل پرونده!!! حوصله ندارم، میرم بیرون.هنوز همراها گریه میکنن.دعا می کنن.پرستار میگه نگران نباشین هر کاری از دستشون بر بیاد می کنن.من نمی فهمم،مریض که مرده پس چرا به اینا دروغ میگن؟ حالم بده...این هوای خفه و بوی گند ادرار و عفونت حالمو بدتر می کنه.از پله ها که پایین میرم بلندگو داره داد میزنه: کد 211 جراحی زنان!

 

 

* داخلی زنان،تو راهرو قدم میزنم، دنبال دوستام می گردم.از دور می بینمشون که بدو بدو میان طرفم با قیافه های اینجوری

_ شقایق این دختره رو دیدی؟؟؟

_ کدوم دختره؟

_ 26 سالشه،با دلدرد و تهوع و استفراغ و اینا اومده.تو سونوی اولیش شک کردن به کیست تخمدان.یه سری مشکلات داشته براش مشاوره روان دادن.فوبیا داره.شدیــــــدا از داداشش میترسه حاضر به ازدواج هم نمیشه.حالا هم تو بررسی نهایی براش تشخیص EP (حاملگی خارج رحم) گذاشتن!!!

 

دیگه هر چقدر هم خنگ باشم می فهمم اوضاع از چه قراره!

 

روی لبه تخت نشسته.می خوام باهاش حرف بزنم اما نمی تونم.راستش ازش میترسم.از این صورت استخونی رنگ پریده،گونه های بیرون زده و چشمای گود... چشماش...انگار توی چشماش هیچی نیست،سردِ سردِ سرد...

 

دوستم یواشکی میگه:آخی چقد گناه داره!

میگم:آخرش که چی؟ باز برمیگرده تو همون خونه

 

چقدر بی پناهه دخترک...

 

نگاش می کنم،مچاله شده توی خودش.بی هیچ حرفی،سکوت مطلق! انگار می خواد دیده نشه،عادت کرده به دیده نشدن.حس می کنم مدتهاست هیشکی اونو ندیده...بغضم می گیره.دلم می خواد بهش بگم:اگه تو خودت داد نزنی کی می خواد به دادت برسه؟

 

 

* داخلی مردان،هر دو تا تختِ من همین جاست هر دو هم طلسم شده انگار! تخت 1 همیشه دیابتیک فوته و تخت 3 سیروز.یکی که میره زود یکی دیگه جاشو پر میکنه.مریض عوض میشه اما مریضی نه.جالبه ها! بچه ها میگن خوش به حالت مجبور نیستی هر روز یه چیز جدید بخونی.خوش به حالم.

کارم که تموم میشه با بچه ها میرم استیشن،یه نگاه به بورد می کنیم تا اگه کیس جالبی هست بریم ببینیم .

_ بچه ها TB!!

_ آخجون TB بریم گرافیاشو ببینیم.

 

از دیدنش جا می خورم. 35 ساله،قد متوسط،وزن 40 کیلو. اینا رو تو پرونده ش نوشته.40 کیلووووووو؟؟؟

همه بی اختیار با گوشه مقنعه جلوی دماغ و دهنشونو گرفتن! منم گرفته م،خنده داره ولی اینجور مریضیا اسمشونم آدمو به وحشت میندازه.من قبلنا فکر می کردم سل فقط توی سریالای عهد عتیق ژاپنی پیدا میشه

میپرسم: کجا کار می کنین؟

یه صدا از ته چاه میگه: کارخونه ریسندگی کارگر بودم.دیگه نمی تونم کار کنم.

 

نباید از یاد میبردم یه جایی همین دور و برا،خیلی نزدیکتر از اونکه فکرشو بکنی،یه سری از آدما تو وضعیتی مثل همون سریالای عهد عتیق ژاپنی زندگی و کار می کنن.

 

یادمه اونروزی که تو راه بندون گیر کرده بودیم.همون موقعا که همه کارخونه های ریسندگی بافندگی ورشکست شده بودن.جلوی کارخونه رو بسته بودن.کارگرا ریخته بودن بیرون،لاستیک آتیش زده بودن،شعار میدادن...

می گفتن شرایط کار بده،شیش ماهه بهشون حقوق ندادن،اعتصاب کرده ن.ماشین پلیسا که اومدن و پشت سرشون گاردیا با سپر و باتوم ما پیچیدیم تو کوچه فرعی،دیگه نفهمیدم چی شد اما هنوز برام سواله کارگرا اون 6 ماه چه جوری زندگی کردن؟

 

با بچه ها میزنیم تو سر و مغز هم تا یه گرافی بخونیم.هر کی یه گومبولی سفید اون وسط پیدا می کنه و میگه این گرانولومشه! اینقدر از این گومبولیای سفید زیاده که نمیدونیم کدومشه.شاید همشه،شایدم هیچکدومش! بی خیال بابا ما که بلد نیستیم گرافی بخونیم

 

میزنیم تو سر و مغز همدیگه و هر هر می خندیم اما یه گوشهء نگاهِ همه مون مرد 35 ساله ایه که تنها سهمش از پارچه هایی که تن من و شماست همون سایه های سفید توی ریه هاشه.دستاش میلرزه،سرفه می کنه.دلم می خواد گوشامو بگیرم،آخه شماها که نمیدونین دستگاهای ریسندگی چه غرش وحشتناکی دارن...

 

 

* حیاط بیمارستان اینقدر بزرگ و قشنگه که آدم دلش می خواد توش بدوه.همیشه دلم می خواد کفشامو در بیارم و روی چمن دنبال کلاغا بدوم.دلم می خواد از اون گلای زرد خودرو بکنم و برای مامان هدیه ببرم.دلم می خواد زیر درختای توت سیاه قایم بشم و قایم موشک بازی کنم.

 

دور تا دور حیاط بیمارستان میله کشیده ن.برای اینکه نذارن کسی بیاد تو (یا برای اینکه نذارن ما بریم بیرون؟) به خیابون ِ اونور میله ها نگاه می کنم.چهار باغ بالا.همه چیش مثل اسمش بالاس.کلاسش بالاس،قیمتاش بالاس.من نمیدونم چرا این بیمارستانو تو این خیابون ساختن.اونور خیابون مغازه های رنگارنگ،مانتو فروشی،کفش فروشی،طلا فروشی،پارچه فروشی...پارچه های خارجی...کمی پایین تر بقایای کارخونه ریسندگی بافندگی،بعد از اینکه کارخونه ها ورشکست و منتقل شدن زمیناشو متری خدا تومن فروختن به کسایی که هر چی هم بلند تر از حد قانونی بسازن کسی جرات نداره بهشون بگه چرا.

 

آدما با عجله میان و میرن،دخترا و پسرا دست تو دست هم،آدمای غمگین،آدمای شاد،هیشکی اینجا رو نمی بینه... من ،اینجا پشت میله ها...همیشه پشت میله ها بودن آدمو دلگیر می کنه.

 

چقدر خوبه اونور میله ها باشی،مغازه ها رو نگاه کنی،مانتوی رنگی بپوشی و بستنی لیس بزنی.

چقدر خوبه اونور میله ها باشی و فکر کنی غم خودت بزرگترین غم دنیاس...

چقدر خوبه که اصلا ندونی، زنی که اون بالا مُرد،اگه بگ داشت نمی مرد


 
comment نظرات ()